شاید کاسه سرت مانده باشد سالها، روی خاک گرم خوزستان

نامآوران را همه میشناسند و گمنامان را جز پدر و مادر داغدار کمتر کسی به یاد میآورد. مادرهایی که هنوز پنجشنبهها با گلاب، سنگ قبر عزیزشان را شستشو میدهند و گذشت بیش از بیست سال هم نتوانسته مرهم فراموشی را بر داغ دل آنها بگذارد.
شاید اگر هر یک از آنهایی که در جنگ بودهاند و این روزها همچون دیگر مردم کنار ما هستند، خاطرات خود را منتشر میکردند، اتفاقی مثل کتاب «دا» در حوزه ادبیات ما میافتاد. تنها منصوره حسینی نامی فرصت یافت تا دیدههای خود را منتشر کند و اکنون هر کسی که بخواهد از جنگ روایتی داشته باشد، از کتاب او سخن میگوید.
اما این لحظات و خاطرات و رخدادهای ناب، تنها در حافظه آدمهایی ثبت شده که این روزها در کنار ما زندگی میکنند، با ما سوار مترو میشوند، با ما در پارک قدم میزنند، کنار ما در رستوران هستند؛ همهٔ این آدمها یک شعر حماسی بلند هستند، همهٔ اینها که از جنگ باقی ماندهاند و کنار ما هستند، همه اینها که از جنگ داغ به دل دارند، همهٔ کسانی که ما نمیشناسیم، همه کسانی که نام فرزندانشان زینت بخش هیچ خیابان و اتوبوانی نیست.
به یاد همه شهدایی که جانبازی کردند و ما حتی نامشان را هم نشنیدهایم! بخشی از شعری که علی محمد مؤدب، آن را به شهید محمدعلی بردبار و آوازهای چوپانیاش تقدیم کرده است.
«تو مثل خودت هستی محمد علی
احتمالاً گلولهای خوردهای
یا در کسری از ثانیه
با چند همسنگرت خاکستر شدهای
تو مثل خودت هستی محمد علی
چوپانی سادهدل
که همیشه زیر دندانهایت داری
مزهٔ برفِ کوههای تربت جام را
ولو که کاسهٔ سرت مانده باشد سالها
روی خاک گرم خوزستان»

ایرانیا خیلی شجاعن دلیلشم این بود که میگفت
تو یه عملیات که لورفته بود ضد هوایی رو تو مسیری که یه گردان ایرانی درحال رسیدن بود گذاشته بودن...افسره میگفت لوله ضدهوایی سرخ شده بود و تپه ای از کشته های ایرانی روهم بودولی اینا هینجوری به سمت ما مومدن که مجبور به فرار شدیم!!!!
واقعا تازه فهمیدم سال های اخر جنگ بدون مهمات کیا این مملکتو نگه داشتن
ایرانی ، اونهم مسلمونش این میشه...
ولی باید قبول کنیم هم خودمون هم مسئولینمون بعد از جنگ کلا عوض شدیم . اصلا مسئولیت پذیر نیستیم . کشورای دیگه که پیشرفت میکنن بخاطر اینکه همه با هم یکدل و یکصدا همکاری میکنن . ولی تو کشور ما حیف .......!!!!
یاد همه اونایی که مردونه مسئولیت پذیر شدن و رفتن و به لقای حق رسیدن بخیر
جمع می کردیم باره باره ها
هر بسیجی اقتدا بر شمع می کرد
باره های جان خود جمع می کرد
شهدا وارستگانی بودند که دست رد بر سینه ی دنیا زدند کمال جویانی بودند که جز ذات اقدس الهی ارامشان نمی کرد تمام دنیا و متعلقاتش هرگز نتوانست آنان را از راه سعادت و کمال باز دارد آنان رفتند ولی هرگز مرده نیستند بلکه زنده اند و در نزد بروردگارشان روزی می خورند آنان شاهد و ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند خدایا به ما نیز توفیقی در اطاعت و بیمودن راه انان عنایت فرما تا از بس برده ها به ما نخندند
ولی الان می فهمم که اگه قرار بود اونا هم دست رو دست بذارن سرنوشت من و ناموسم و وطنم چی میشد
درود به روان پاکشون



