بغضهاي ترامادولي
متن زير نوشتهاي است كه توسط نگارنده و از طريق روبهرو شدن با دانشجويان و جوانان بسياري كه در دام مخدرهاي جديد افتادهاند، نگاشته شده است.
اين مطلب براي تأثيرگذاري بيشتر، با نثر متكلم وحده و داستانگونه روايت شده است.
شش ماه پيش بود كه با او آشنا شدم. احتمالا از نوع واژههاي به كار رفته در تيتر، دريافتهايد كه را ميگويم؟! درست حدس زديد؛ ترامادول، اين مسكن خانمانسوز كه در به واقعيت پيوستن اين صفت ـ خانمانسوزي ـ سالهاست شانه به شانه ترياك پيش ميرود و ورطه هولناكي ساخته كه هزاران هزار انسان معصوم ـ و بيشك ابله ـ را با خود به كام آن كشيده است.
21 ساعت است كه از تصميم هولناكم ميگذرد. 21 ساعت پيش، پس از شش ماه به اين نتيجه رسيدم كه كمكم بايد از اين حالت مخوف و بيريشه، از اين زمزمه تلخي كه زندگيام را فرا گرفته و روز به روز من را با تمام داشتههاي اندكم به قعر نابودي ميبرد، فاصله بگيرم. خشاب دهتايي هفتتير مرگبارم را كه شش تا از گلولههاي آن را در مدت دو روز در مغزم، درست در مركز همه فعاليتهاي ذهنيام خالي كرده بودم، از جيب درآوردم و در جوي آب كنار خيابان انداختم.
ساعت دو نيمهشب است. خوابم ميآيد. همه خوابيدهاند. صداي آرام نفس كشيدنشان را ميشنوم. انگار سالهاست كه خوابيدهاند. انگار هيچگاه بيدار نبودهاند، اما من، من در حالي كه تكيه دادهام به ديوار سرد اتاق، دارم به نميدانم كجا فكر ميكنم. دراز كه ميكشم، انگار همه قطارهاي عالم از ميان استخوانهايم ميگذرند. انگار يك گله از اشباح سنگدل با چكشي به جانم افتادهاند و هي ميزنند. انگار ميخ روي ماهيچههاي پاهايم گذاشتهاند و دارند ميكوبند.
سرم درد نميكند، اما انگار همه گردابهاي عالم دارند توي سرم ميچرخند. سردم است و انگار هيچ پتوي گرمي نميتواند حتي اندكي گرمم كند. خوابم ميآيد اما به محض اينكه دراز ميكشم، شانههايم شروع ميكند به تير كشيدن. درد از يك جاي نامعلوم شروع ميشود و پس از آنكه همه استخوانهايم را زير پا گذاشت، ناپديد ميشود. انگار دارند استخوانهايم را ميتراشند. در ذهنم همه رنگها سياه شدهاند. نه آيندهاي ميتوانم براي خودم متصور شوم و نه گذشتهاي را به ياد ميآورم. همه چيز در يك توده مه غليظ محو شدهاند. به خودم گفتم، دستكم بگذار بنويسم. شايد اينگونه كمي شانههايم خالي شوند و نبضم منظمتر بزند.
***
دانشجو بودم. از آن دانشجوهاي هميشه مشروط كه روزنامه اعلام قبولي، حكم آزادي را برايشان بازي ميكند؛ آزادي از زندان زيبايي به نام «خانواده».
پيش از ورود به دانشگاه دوستان بسياري نداشتم. راستش را بخواهيد اصلا دوستي نداشتم. تمام روابطم خلاصه ميشد در «خانواده». پدرم هميشه از اينكه خواسته يا ناخواسته به گودالهاي تاريك و عميق جامعه سقوط كنيم، ميترسيد. هميشه به فكرمان بود. تنها مشكل اينجا بود كه به جاي اينكه دست ما را بگيرد و ببرد لب گودالها و مثلا بگويد: «ببين پسرم، اين گودال اعتياده، حواست باشد در آن نيفتي» يا مثلا بگويد: «عزيزم، اين گودال دزدي و دروغ است، مواظب باش يكباره پايت نلغزد و در آن پرت نشوي!» تنها با كشيدن يك حصار نازك دور ما، خيال خودش را راحت كرده بود. بيچاره پدرم، چقدر سعي كرد فرزندان معتبر و سالمي به جامعه تحويل دهد. ولي افسوس ... !
***
شش ماه پيش، نخستين قرص، من را با خودش به دنياي توهمات كاذب برد. دنيا برايم شد بهشت زيباي مصنوعي و من فرشته كاغذي اين فردوس قلابي. هرچه بيشتر گذشت، بيشتر به لحظات ناب ولي بيمعني زندگي نزديكتر ميشدم. آن روزها تازه سيگاري شده بودم. پس از خوردن قرص، در كمتر از يك روز، دو پاكت سيگار دود كردم. متأسفانه كسي كه قرص را به من معرفي كرده بود، مهمترين مؤلفه زشت و بدتركيب آن يعني «اعتياد» را به من گوشزد نكرد.
شب روزي كه برگه ترامادولم تمام شد، هولناكترين شب عمرم بود. زمين و زمان را چنگ ميزدم. فرياد ميكشيدم بيآنكه كسي صدايم را بشنود. فرداي آن شب، به نزديكترين داروخانه مراجعه كردم و با پرداخت تنها پانصد تومان، يك برگه ترامادول صد خريدم. تمام سلولهايم دارند زار ميزنند. صداي گريه آنها را از كيلومترها آنطرفتر ميتوان شنيد. خوابم ميآيد. ساعت چهار صبح است. همچنان دارم براي بيرون آمدن از باتلاق غليظي كه دچارش شدهام و تا گردن در آن فرو رفتهام، دست و پا ميزنم. اعتراف مي كنم اين پنجمين بار است كه قصد كردهام اعتياد را ترك كنم و هر بار بيش از دو روز نتوانستهام دوام بياورم.
حالا به تجربه دريافتهام كه بايد تا ده روز درد و تا سالها زجر بيامان را تحمل كنم. ميدانيد كه چه ميگويم. گودالي كه اين داروي در دسترس در جسم پديد ميآورد، تقريبا پس از ده روز پر ميشود، ولي امان از حفرههاي عميقي كه در روانت ايجاد ميكند. حفرههاي سرد و نمور كه معلوم نيست به كجا ختم ميشوند. ترامادول، اين داروي دورگه ـ رگهاي نجاتبخش و رگهاي ويرانگر ـ انسان را به يك فراموشي ابدي ميكشاند. تو را ميبرد تا لبه پرتگاهي كه گور توست و آن وقت اگر دير به خودت بيايي، سقوط ميكني.
آسمان كمكم دارد رنگ به چهره ميگيرد. صداي پاي خورشيد را از پشت شيشه پنجره ميشنوم.
صبح شده است. انگار اعصابم را كوبيدهاند به ديوار و هزار تكهاش كردهاند. بايد مواظب باشم پاي كسي نرود روي خردههاي برندهاش. حوصله هيچكس را ندارم. الان 27 ساعت است كه دارم درد ميكشم. اميدوارم اين بار به آسمان آبي پيوند بخورم.
به امید خدا تمام هموطنامون که دچار این گرفتارین از این قفس رها بشن درست مثل یک پرنده که توی آسمون آبی خدا پرواز میکنه
خوابگاههای دانشجو یی شده ویترین مصرف همه نوع مواد از مخدر های قدیمی تا قرص های روانگردان که هر روز با اسم های جدید به دست دانشجو ها میرسد متاسفانه با زیرکی که دانشجوها دارند زیاد تابلو هم نمی شوند نهاد های فرهنگی دانشگاها هم که یا منفعلند یا سیاست زده
انگار نه انگار که محور وجودی همه انها دانشجو است
بیایید با فرهنگ سازی کاری کنیم که دانشجوی سال اولی فکر نکند که تا سیگار نکشد از حالت خامی خارج نمی شود
با امید جامعه ای سالم و سرفراز بر اساس معیار واصول ناب اسلامی
من هم 2 سال مصرف ترامادول داشتم
ولي خدا را شكر الان 9 ماهه كه ترك كردم - با كمك يك موسسه خيريه





