حاجي "كمآوردنش" را پيش خدا ميبرد!
" حاج عبدالله یک نفر را گذاشته بود در کارگاه و کار به او یاد میداد. فکر میکنم آهنگری یاد میداد و میگفت اینجا پیش خود ما کار را یاد میگیرد و بعد من کمک میکنم مغازهای بزند و خودش پول دربیاورد، مثل فلانی و فلانی و... یا کسانی پیش او میآمدند و گرفتار بودند و با او دعوا میکردند که تو چرا فلان میکنی و او هم خیلی معمولی و بدون اینکه ناراحت شود با آنها صحبت میکرد."
روزنامه تهران امروز در گفتوگويي با "علی مهدیان" مسئول گروه جهادی "محبینالائمه" از ويژگيهاي شخصيتي مرحوم عبدالله والي، كه عمرش را صرف رسيدگي به مردم محروم بشاگرد كرد، گفته است:
" گروههای جهادی خود را مدیون حاج عبدالله والی میدانند. بیشتر این گروهها یک یا چند اردو به بشاگرد رفته و پیامبر بشاگرد را از نزدیک دیدهاند. گروه جهادی محبینالائمه هم از همین دست گروههاست. علی مهدیان مسئول این گروه جهادی حرفهای جالبی از پدر بشاگرد دارد که باید شنید.
از نحوه آشنایی تان با حاج عبدالله بگویید؟
میخواستیم اردويي در دانشگاهمان بزنیم. بچهها گفتند در بشاگرد حاج آقایی هست که کمک میکند که اردوهای جهادی راه بیفتند و بعد با ایشان تماس گرفتیم و یک روز در کمیته امداد قرار گذاشتیم و صحبت کردیم. این موضوع به سال 77 بر میگردد.
مهمترین ویژگی حاج عبدالله در اولین باری که او را دیدید چه بود؟
آن زمان که من حاجی را دیدم مثل باباهای خیلی مهربان یا مردي خیلی مهربان و یک چنین حسی به ما دست داد که یک آدم خیلی کارکشته ولی خیلی با عاطفه و با هیبت بود. بعضی از بچهها از قبل حدس میزدند که اين گونه باشد. با ایشان تلفنی صحبت کرده بودند. حدس میزدند چنین شخصیتی باشد. در دید اول آدمي کاری و خیلی با محبت بود. بابا که گفتم یا مرد که هیبت خاصی دارد از آن طرف محبت و عطوفت دارد و با جوانترها همراهی میکند و ضایعمان نميکرد. ما جمعي جوان پرادعا رفتیم و خیلی هم چیزندار بودیم ولی اصلا ما را ضایع نکرد.
چه سالی رفتید بشاگرد؟
سال بعدی که با ایشان آشنا شدیم قرار گذاشتیم فکر میکنم سال 78 بود.
از بشاگرد آن زمان بگوييد؟
بشاگرد هم که رفتیم حاجی برای بچهها وقت میگذاشت. با اینکه سرش شلوغ بود من خودم خیلی در ریزه کاریهای کار حاجی نبودم ولی همان مقدار هم که میدیدم اولا برای بچههای جهادی وقت میگذاشت و میگفت من ماشینی دارم که با پول خودم گرفتهام، کرایه میدهم تا اردوهای جهادی بیایند در منطقه و آنجا را ببینند. اصولا نگاه تربیتی داشت. برای اینکه بچههای جهادی را کمک کند برای ما هم کاری درست کرده بود و مسجدشان را هم در اختیار ما گذاشته بود که ما با بچههای کوچکتر کارهای فرهنگی و کلاسهای آموزشی داشته باشیم. من قبل از حاج عبدالله اردوهای جهادی دیگری هم رفته بودم ولی در آنجا کمکهایی میکرد برای اینکه برنامههایی را که از قبل داشتیم بتوانیم در بشاگرد پیاده کنیم. خودش هم آن قدر که من یادم است با تک تک بچهها صحبت میکرد و البته به صورت گروهی نيز برای بچهها وقت میگذاشت و نهار و شام را با ما به مسجد میآمد و هوای بچهها را داشت و برای مردم منطقه هم خیلی حالت پدرانهای داشت. یادم است که یک نفر را گذاشته بود در کارگاه و کار به او یاد می داد. فکر میکنم آهنگری یاد میداد و میگفت اینجا پیش خود ما کار را یاد میگیرد و بعد من کمک میکنم مغازهای بزند و خودش پول دربیاورد مثل فلانی و فلانی و... یا کسانی پیش او میآمدند و گرفتار بودند و با او دعوا میکردند که تو چرا فلان میکنی و او هم خیلی معمولی و بدون اینکه ناراحت شود با آنها صحبت میکرد. مثل بچهای که با پدرش دعوا کند که پدر دوستش دارد و دهن به دهن او نمیگذارد ولی ازآن طرف هم بیمحلی نمیکند و سعی میکند کمکش کند. كسي میآمد و كلي سر و صدا میکرد و میرفت و بعد حاجی به ما میگفت که بنده خدا نمیداند این کاری که من میگویم به نفعش است و بیشتر برایش خوب است و یک چنین ویژگی را با مردم منطقه داشت.
راز والی شدن حاج آقا چیست؟ اینکه میگویند "پیغمبر بشاگرد" راز این پیغمبر شدن چیست؟
چند نکته وجود دارد که دست به دست هم داده است. یکی اینکه خودش میگفت "امام گفت بایست". میگفت امام گفت اینجا بایست و چندتا از سربازان امام زمان از این منطقه هستند. میگفت به هوای حرف امام ایستادهام. چندین سال به هوای حرف امامش ایستاده بود. نکته کلیدی این بود که خیلی ولایتپذیر بود و با اینکه آدم بسیار کارکشتهای بود و دستش به خیلی جاها هم میرسید ولی خیلی حرف گوشکن بود. استاد اخلاق داشت و کارهایش را با بزرگان روحانیت چک میکرد و آنها را میآورد منطقه و کارها را نشان میداد. رها نبود از آن طرف هم واقعا زیر پرچم آقا و امام بود. جنگ را با اینکه عشقش بود رها کرده بود و در آنجا تک و تنها کار میکرد.
واقعا عزم و اراده و صبر و استقامتی داشت که خودش میگفت "شب اولی که رسیدم بشاگرد هیچ کس نبود، تکوتنها وسط کپرها زبان اینها را هم درست نمیفهمیدم و یک چیزی انداخته بودم کف بیابان. یک دفعه همه رفتند و من دیدم خودم هستم و یک بیابان تاریک. بالا سرم را نگاه کردم گفتم خدایا من اینجا به امید تو آمدم به من کمکی کن و قدرتی به من بده. این حس تنهایی را که آن زمان توضیح میداد به درستي کسی را میخواهد که واقعا عزم کرده باشد. میگفت صبح شروع کردم کار کردن انگار قوت زیادي پیدا کرده بودم."
همه چیزهایی که شما راجع به دین شنیدید را میتوان در دو صحنه پیاده کرد یک صحنه نشستن و خوش بودن؛ یکی صحنه مجاهده و زحمت و تلاش کردن همه چیزش را به حالت مجاهده پیاده میکرد و واقعا در حال زحمت و کار بود و این هم نکتهای بود که من در شخصیت ایشان میدیدم.
تا به حال دیده بودید حاج والی خسته شود؟
شاید در کل اردوهای جهادی که تا به حال رفتم مهمترین نقطهای بود که من تحت تاثیر قرار گرفتم. نمیگویم خسته شد ولی یک بار حرفی زد که کم آوردم ولی آن نقطه برای من و بقیه بچهها واقعا موثر بود؛ یک سفر پیش ایشان رفته بوده و نشسته بودیم. نزدیک محرم بود که گفت برویم یکی از این روستاهای دورتر منطقه را ببینیم. بچهها هم با خانوادهها بودند و رفتیم چندین ساعت در راه بودیم و تازه این از روستاهایی بود که میشد با ماشین رفت، بعضیها بود که باید پیاده میرفتیم، رسیدیم آنجا و یک حصیر انداختند و بچهها دورش نشسته بودند. من هم پشت ایشان بودم، یکی از اهالی هم چمباتمه زده بود و کنار حاجی نشسته بود. حالا آب روستا هم 200 متر آن طرفتر مثل شلنگی که سوراخ باشد و آب بزند بیرون هدر رفته و آب گندیدهای آنجا جمع شده بود و میگفتند مردم از آنجا آب میبرند. یکی از اینها نشسته بود کنار حاجی و حاجی هم داشت وضعیت اینها را تعریف میکرد. میگفت اهالي اين روستا غذا، گوشت و اینها که شما میخورید، نمیخورند. از آن بنده خدا پرسید که شما چند سال است که گوشت نخوردید، گفت از فلان سال که قربانی آوردید من گوشت نخوردم. بعد به ما گفت که بروید کپرها را ببینید چه کسی نهار دارد، من بلند شدم رفتم دیدم هیچ آتشی روشن نیست که کسی نهار درست کند و بعدحاج عبدالله دستش را بالا آورده بود و گریه میکرد و میگفت من بیشتر از این نمیتوانم. هر کاری از دستم برمیآمد انجام دادم ولی بیشتر از این از من برنمیآید. خیلی آن موقع ما آشفته شدیم. بعد از آن سفر هم من دیگر حاجی را ندیدم. این نقطهای بود که میتوان گفت حاجی کم آورد، کم آوردنش را هم پیش خدا میبرد. اگر هم کم میآورد یعنی دستانش را میبرد بالا و با خدا حرف میزد، ولی در عمل بينظير بود با اینکه تهمت به او زدند نه از اهالی منطقه بلكه آنهایی که نمیخواستند حاجی کاری کند. اذیت میکردند و سنگ میانداختند و ما شاهد بودیم که کوچکترین چیز را دست میگرفتند برای اینکه حاجی را نزد مردم بیآبرو کنند و حاجی کنار بگذارد ولی مردانه ایستاده بود و مردم نيز دوستش داشتند. اینطور نبود كه کار را کنار بگذارد، محکم ایستاده بود، یکی دو سال هم نبود، خیلیها هم با او بودند. چند سال میآمدند و میرفتند و این هم نکتهای است که اطرافیانی داشت که میبریدند، ولی او کم نمی آورد و این صبوری و استقامتش کنار ولایتپذیری کولاک میکرد.
میتوان حاج عبدالله را یک منتظر واقعی دانست؟
همین طور بود. این را واقعا امام یاد همه داد و روش انتظار را حضرت امام یاد ما داد. هنوز هم که هنوز است خیلیها بلد نیستند. خیال میکنند انتظار همین گریه و زاری و آقا بیا و کمک کن و فلان و غیره است. اما امام یاد داد که انتظار در صحنه مجاهده معنا دارد. اینکه میگویم دست بلند میکرد و میگفت خدایا کم آوردم، یک مجاهد وقتی این طور میگوید، خیلی فرق میکند تا اینکه كسي نشسته و هر از چندگاهی هم دستش را بلند کند و بگوید کم آوردیم و کاری نکردیم.
حضرت امام(ره) جايي ميگويد: ولی و منتقم اصلی را برسان ما مظلومیم و در این عالم غیر از تو کسی را نداریم. این چقدر معنا دارد تا اینکه یک حاج آقایی یک گوشهای خیال کند که این طور دعا کند امامش میآید. این را امام یاد داد که مجاهدت اصلا در صحنه کار درست میشود، با ایمان و جهاد، با این دو هست که میتوان ادعای انتظار کرد.


