من از این فوتبال نفرت دارم!
فقط اگر حوصله ندارید، زحمت خواندن این سطور را به خودتان ندهید و وقتتان را تلف نکنید.
به گزارش مشرق، اگر حوصله ندارید، زحمت خواندن این سطور را به خودتان ندهید. قرار نیست چیزی بخوانید که تاثیری بر این روزها بگذارد. احتمالا، در انتها نیز سری تکان خواهید داد و آرام زمزمه خواهید کرد که عجب روزگار نامرادی است! آری، مدت هاست تمام این تصاویر برایمان عادی شده و افسوس ...
×
پدر بود. پدر دختر را دوست دارد؛ مخصوصا اگر کوچک باشد. پدر دختر را دوست دارد؛ اما امان از دست خالی و تخت بیماری. چه باید بکند وقتی که تا نابینا شدن فرزندش فقط چند هفته فاصله دارد؟ نامه بنویسد برای مسئولی که وامی دهند؟ به هر که می شناسد رو بیندازد تا پولی جور کند و عزیزش را نجات دهد؟ چه باید بکند در آن روستای دور افتاده در سیستان دور افتاده تر؟ انگار وقتی در پایتخت نباشی، در آمار به حساب نمی آیی؛ حتی برای چند صد هزار تومان! پیرمرد، نگاه ماتم زده اش را دوخته بود به نامه ای که از آن امید وام داشت و شفای چشم های دخترش. پدر بود. پدر دختر را دوست دارد؛ مخصوصا اگر کوچک باشد ...
×
"ستاره، سر چهار راه مفتح کلاس اول است. آرزو روبه روی سینما آزادی افغانی است و اسم برادرش عاشق و ... تمام دخترکان گل فروش سر چهارراه های تهران ... ببخشید که اینقدر پول ندارم که در آفتاب کشنده این روزهای تهران اینقدر عذاب نکشید. ببخشید ..." این، جملاتی از شرح وضعیت خیابان های این پایتخت است. شهری که برج های بلند دارد، ماشین های گران قیمت و فروشگاه های زیبا. البته، شهرهای کوچک و بزرگ دیگری نیز وجود دارد که از این نیز بدتر است. هر روز مقابل آنها قرار می گیرد و چه بسا از داخل اتومبیل کولردارتان به آنها نگاه کنید و افسوسی هم بخورید ...
×
فقط چندین سال است که از صندلی بلند نشده است. نه که نخواهد؛ نمی تواند. جنگ همیشه ترکش دارد. وقتی می روی از این سرزمین و دینت دفاع کنی، می شود تا روزی که موعدش نامعلوم است، روی صندلی بنشینی و فقط سقف آسایشگاه را ببینی. البته، عکس های دوران جوانی نیز هست؛ با خاکی بر چهره و ... روزگار غریبی است که در موطن خودت، احساس غربت کنی. تنهایی، آسایشگاه، سقف و ...، چه فکرها که با خود نمی کنی برادر ...
×
یک طرف، مدیری قرار دارد که با افتخار از قانون شکنی می گوید. سر بالا می کند که به فلان بازیکن یا بهمان بازیکن، میلیون میلیون تومان داده و او را به تیم خود آورده است. طرف دیگر به فلان بازیکن فلان ماشین را می دهد و شما اسمش را بگذار زیر لفظی! یا فلان مدیر را که با فلان شرکت تبانی می کند تا پول مازادی به بازیکن تیمش دهد و اینگونه بازرسی را دور بزند که زده است ...
از کجای این بازار مکاره می شود گفت؟ از میلیاردهایی که صرف بازیکنانی می شود که این روزها، از بذل و بخشش مدیران این دیار که همه مدعی جنگ، دین و مردانگی اند، ماشین زیر پایشان نیز رایگان شده است! آری، آنها مدیران فوتبال این دیارند که سر بالا می کنند و از میلیاردهایی می گویند که در این روزها به یغما می رود. مدیرانی که عربده می زنند و تهدید می کنند و رقابتی بی بدیل در به یغما بردن بیت المال دارند و چه خوش رقابتی!
×
نمی دانم چشم های آن دختر بلوچ چه شد. می بیند یا نمی بیند! البته چه فرقی دارد که دیدن این روزها نه بهره ای است و نه سعادتی. مگر آن دختر بچه های چهار راه های تهرانی که می بینند، چه می بینند؟ یا آن عزیزی که سال هاست سقف آسایشگاه را می بیند و عکس های دیروز را! اما این را می دانم که در زیر پوست این شهر کثیف، آقازاده ای را در جزیره ای می گیرند و آزاد می شود. بازیکنی پشت چراغ قرمز ...، بگذریم. آقای مدیر! فردای موعود نزدیک است ...


