وضع سیاست و فلسفه در ایران امروز
داود ضامنی
کد خبر: ۲۴۷۷۲۲
| | 12355 بازدید
رقابتهای سیاسی در شرایط امروز ایران، آنچنان دچار نوعی سیاستزدگی بیاندازه، هنجارشکنی و بیاخلاقی شده که بازیگران میدان سیاست و هواداران آنها نه خواهان قاعدهمند کردن رفتار و کردار خود، نه راغب تعریف جغرافیای مشترک بازی سیاسی و نه مایل به تعیین خطوط قرمز و خطوط نارنجی در عرصه چالشها و رقابتهای سیاسی هستند. انتخابات سال ۸۸ ریاست جمهوری، هرچند به لحاظ موضوعی ذات سیاسی داشت، پیامدهای مثبت و منفی آن به هیچ وجه، محدود و محصور در نظام سیاسی نشد. نظام اجتماعی و فرهنگی در کشور پس از انتخابات سال ۸۸ به شدت برگرفته از تکانهها و ریزشها و رویشهای انتخابات شد. آثار مثبت و منفی این انتخابات ریشههای خود را عمدتاً در لایههای فرهنگی و اجتماعی دواند و چون نشانههای این تأثیرات و تغییرات به راحتی تن به تفسیر نمیدهند، عوارض آن کمتر به چشم نخبگان سیاسی آمده است.
یکی از پیامدهای منفی به جای مانده از انتخابات سال 88 ریاست جمهوری، این بود که نخبگان سیاسی، اصحاب رسانهها و حتی برخی عوام، دارای استعداد عجیبی در سیاسی تفسیر کردن همه رخدادها شدهاند. این روزها هر حرف باربط و بیربطی که گفته میشود، پیش از ورود به فضای فاهمه مخاطب، از دالان تنگ و باریک سیاست گذر داده میشود.
خبرگزاریها، نشریات، سایتها، وبلاگها و... میتوانند به چشم بر هم زدنی با یک جمله که از زبان شخصیتی سیاسی، نظامی، مسئولِ دولتی یا... نقل گفته میشود (تأکید میکنم نقل قول میشود) «خودی» را به جای «غیر خودی» و «غیر خودی» را به جای «خودی» بنشانند. به تعبیر یکی از فضلای روزگار، مسئولین کشور، این روزها برای رفتن به یک مجلس ترحیمِ ساده هم محاسبه میکنند.
متأسفانه شکاف در سطح نخبگان سیاسیِ جامعه مشهود است و دیدن نشانههای آن برای عامه مردم سخت نیست. سخن و رفتار برخی نخبگان سیاسی باعث شده تا شکافهای زیادی در جامعه ظاهر شود. شکاف بین سنت و سنت، شکاف بین خودی و خودی، شکاف میان دین و دین، شکاف میان فقیر و غنی، شکاف میان دین و سپهر عمومی جامعه، شکاف میان کنش کرداری و کنش زبانی (به ویژه در سطح الیت جامعه)، شکاف میان گفتمان انقلابی و گفتمان انقلاب، شکاف میان بازیگران رسمی حکومت و بازیگران غیررسمی، شکاف میان درآمد و هزینه فعالیتهای سیاسی، شکاف میان عمل و نظر نخبگان سیاسی، شکاف میان نظام اجتماعی و نظام سیاسی و از همه ناپیداتر شکاف میان نظام معرفتی و نظام سیاسی.
بیگمان، شکافهای نامبرده در صورت بازسازی نشدن، از نظام و جامعه چهرهای پارادوکسیکال تصویر کرده و حتی زیباییها، شایستگیها، ارزشها و کارآمدیهای دولت و جامعه را نیز واژگون جلوه میدهد. در این وضعیت ضربههای وارد بر پیکر نظام ناشی از خود نظام تحلیل میشود. نظم و نظام مستقری که میباید نماد تمرکز وحدت باشد، به نمود کثرتزایی تبدیل میشود. قدرت مسلطی که در نظام اجرایی کشور میباید تدبیرگر بحران باشد، خود موجد بحران میشود.
دولتی که باید تجلی قانون و قانونگرایی باشد، به نمونه بارز قانونشکنی و قانونگریزی تبدیل میشود. نخبگان مسلط که میباید نقش «پوزیسیون» را ایفا نمایند، مقبولیت و مشروعیت خود را از رهگذر مشرب «اپوزیسیونی» خود کسب میکنند. از قضاوت و قضاوتپیشگی قاضی میباید به نزد قاضی شکایت برد. «خودی»های درون نظام، حرف «ناخودی»های برون نظام را میزنند. به تعبیر کن بوث، تدبیرگران نظام رفتهرفته نه به مانند راهکارهای مشکلات جامعه، بلکه در قالب جزیی از مشکل به نقشآفرینی مشغول میشوند.
تقلیل و تحویل نمودن مسائل کشور به مسائل امنیتی، سیاسی و بینالملل و متراکم کردن بیش از اندازه اتمسفر سیاست، پارهای از نخبگان را به تجویزهای آنی و دمدستی برای رفع مشکلات فرهنگی و اجتماعی سوق داده است. گاهی اظهارات برخی نخبگان سیاسی کشور را که مخاطب عامی چون نویسنده این نوشتار میبیند و میخواند به عقل برخیها شک میکند.
اما انتخابات سال ۸۸ آثار و پیامدهای مثبت و فرخنده بسیاری هم با خود به همراه آورد؛ آثار بسیاری که امروز نشانههای آن کاملاً مشهود است. وجهی از پیامدهای انتخابات سال ۸۸ که کمتر کسی آن را دید و به آن توجه کرد، تأثیری بود که انتخابات بر شکوفا شدن جریان تفکر فلسفی در عامه مردم ایران گذاشت.
به باور بسیاری از صاحبنظران علوم انسانی، تفکر فلسفی در ایران، دستکم صد سال میشد که به محاق رفته بود. در سالهای طولانی، فلسفه و جریان تفکر فلسفی در کشورمان دچار بیرمقی و بیرونقی شدیدی شده بود و به رغم انتشار بیشمار کتب فلسفی و ترجمه درست و نادرست آثار فلسفی در کشور و گرایش بسیاری از جوانان تحصیلکرده در رشتههای غیر علوم انسانی به فلسفه و گسترش کلاسهای فلسفه در سطح دانشگاههای دولتی و غیردولتی، جریان تفکر فلسفی در ایران، قوام لازم را نیافت و اصالت تفکر بومی نداشت.
فلسفه در ایران به تعبیر دکتر داوری، همواره با دو مشکل بزرگ روبهرو بوده است: ایدئولوژی و سیاست. دستکم در صد سال گذشته، فلسفه همواره تابعی از این دو مؤلفه بوده است.
نگاهی به تاریخ فلسفه در غرب و شرق به ما این نکته را میآموزد که اساساً فلسفه با بحران آغاز میشود. وقتی شک از ساحت تفکر تنزل یافت و به ابزاری برای بیاعتبار کردن حقیقت در یونان مبدل شد، چارهای برای سقراط نماند، جز اینکه با روش جدلی به مدعیان حقیقت (سوفسطائیان) بقبولاند که عیار حقیقت نزد آنها بیاعتبار است.
به باور نویسنده، نظام معرفتی انسان ایرانی در صد سال گذشته به اندازه خرداد سال ۸۸ دچار تکانه و بحران نشده بود. بحران هر چقدر برای نظام سیاسی و اقتصادی مُهلک باشد، اما برای ساحت فلسفه امری مبارک و میمون است. از پس از پیروزی انقلاب در بهمن ۵۷ عقلانیت انسان انقلاب اسلامی اینچنین سخت به چالش کشیده نشد و تمنای کشف حقیقت که علتالعلل حیات فلسفه است تا به این اندازه اظهار نشده بود.
امروز در هر جایی از محیط عمومی جامعه، سخن از تردید در باورهایی است که سالها انسان ایرانی آن را امری بیچون و چرا و مسلّم فرض کرده بود. امروز جنس سخنان مردم، جنس پرسشهای مردم «فلسفی» است؛ گو اینکه خود بدانند یا ندانند. ادات استفهام در محاورات انسان ایرانی تغییر کرده است. «چیست» و «چرا» در بین ادات استفهام وزن بیشتری یافته است. مردم علاقهمند شدند به ریشهها بیندیشند نه به روشها.
فلسفه امروز در خیابان، مترو، پیادهروها، کافهها، پاساژها، رسانهها و... حضور داشته و قابل دیدن است. شریانهای فلسفه در این دو سال زنده شد و میوههای آن البته به این زودیها قابل برداشت نیست؛ نخبگان سیاسی کشور را زنهار که طمع در میوه نارس کنند.
تاریخ فلسفه به چه مسائلی پرداخته است؟ حقیقت چیست؟ زیبایی چیست؟ سرآغاز قدرت چیست؟ آیا قدرت با هر ابزاری قابل دستیابی است؟ نسبت سیاست با اخلاق چیست؟ آیا آنچه توسط رسانهها بر ما پدیدار میشود، واقعیت است؟ آزادی چیست؟ عدالت چه معنایی دارد؟ عدالت در نظر با عدالت در عمل چه نسبتی دارند؟ چه رابطهای بین مصلحت و منفعت وجود دارد؟ چه کسی مصلحت را تشخیص میدهد؟ اگر «امر اخلاقی» با «امر عقلانی» در تعارض قرار گرفت، کدام را بر دیگری ترجیح دهیم؟
به راستی سرآغاز حق و حقوق انسانی چیست؟ آیا منشأ حق الهی است یا حد و حدود حق را قرارداد (قانون) تعیین میکند؟ اگر قانونی ناکارآمد شد، آیا به صرف قانون بودن، باید از آن تمکین کرد؟ آیا مدل کنونی، بهترین مدل حکومتداری و کشورداری است؟ آیا مدل بهتری برای کشورداری (مثلاً نظام پارلمانی) برای ما مرجح نیست؟ جمع بین دینداری و سیاست در عمل چگونه ممکن است؟ انسان تا کجا میتواند هم دروغ بگوید (کبیرهای مرتکب شود) و در عین حال مسلمان باشد؟ جایگاه زنان در نظام اجتماعی کجاست؟ آیا خانواده واقعاً کانونی مقدس است؟ اگر این گونه است، پس درصد بالای طلاق در جامعه، نشاندهنده چیست؟ رابطه انسان با طبیعت چیست؟ آیا انسان حق دارد هر طور که میخواهد با طبیعت برخورد کند؟ و... .
میبینید تا چه اندازه در طول روز از طریق رسانهها و اخبار، گوش سپردن به محاورات مردم، توجه به کنشهای موجود در سپهر عمومی جامعه با این پرسشها روبهرو هستیم؟ اینها ترجمه همان محاوراتی است که درون مغازهها، تاکسی و اتوبوس، در میهمانیها و... میشنویم. اینها صورتبندی همان تشکیکها و تردیدهایی است که بخش چشمگیری از افراد جامعه را دچار کرده است؛ چه بدانند چه ندانند جنس محاوراتشان فلسفی است.
آیا اینها پرسشهایی نیستند که سرتاسر تاریخ فلسفه، کوششی برای پاسخگویی به آنها بوده است؟ هر پاسخی در پیشگاه یک پرسش اظهار شده است؛ بنابراین، پاسخ امری ماتأخر است. اگر در یک جامعه آستانه میزان پرسشها از آستانه شمار پاسخها بیشتر شد، نشان میدهد افراد آن جامعه در حال فلسفی شدن هستند و اینکه جامعه امروز ایران پرسشهایش بیش از پاسخهایش شده، امر مبارک و میمونی است.
انتخابات خرداد سال ۸۸ با همه پیامدهای دلخراشی که داشت، یک نتیجه بزرگ برای توده مردم (و نه نخبگان سیاسی) به همراه آورد و آن شوک بزرگی بود که عقلانیت جامعه ایرانی را به تکاپو واداشت تا بیندیشد و در آن چیزهایی تشکیک کند که برای خود مسلم و تغییرناپذیر فرض کرده بود.
برخی میپنداشتند، کبابی که بر اجاق انتخابات به کمک رسانهها سرخ شد تا مدتها سفره نخبگان سیاسی را رنگین ساخته و دود آن هم چند صباحی به چشم مردم خواهد رفت و این سفره تا مدتها همچنان رنگین خواهد ماند؛ اما این برآورد چندان هم درست از آب درنیامد.
فضای سیاسی و اجتماعی جامعه، بستر دگرگونی نظام معرفتی متن جامعه را رقم زد تا انسان ایرانی جرأت کند در حقیقت تقدیر خود تشکیک کند و این موهبت که تقدیرِ تاریخ نصیب ملت ایران کرد، بسیار ستودنی است. به باور نویسنده، این جنبه از پیامد انتخابات در این سه سال کمتر دیده شد.
پژمردگی سیاست و شکوفایی فلسفه در میان عامه مردم، شاید خطر جدیتری برای نخبگان سیاسی به همراه داشته باشد. اگر بدنه نظام و نخبگان سیاسی هوشمندی لازم برای ارائه پاسخهای عقلانی به پرسشهای عامه مردم را از خود نشان ندهد، بناچار به سمت «انفعال» و «توجیهگری» پیش خواهند رفت. توجیه، شهامت را نابود میکند و خوی دلیری را بیرنگ و لعاب. به تعبیر ابن سینا، اگر انسان برای یک اشتباه، هزار دلیل بیاورد، میشود هزار و یک اشتباه.
فلسفه به انسان جرأتمندی میدهد و سیاست، انسان را به محافظهکاری فرا میخواند. بعید میدانم دهه چهارم انقلاب، فلسفه همچون صد سال گذشته در حاشیه بماند و به سیاست ـ این عروس هزار چهره ـ بیش از این فرصت عشوهگری دهد؛ اگر تقدیر الهی مقدر کرد، میمانیم و میبینیم!
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


