مشكل تاريخي با تصميم سياسي حل نمی شود
رضا داوري اردكاني در گفتوگويی كه با ايشان انجام شد، به تفصيل درباره جايگاه و معنا و مفهوم فلسفه و ايدئولوژي سخن گفت و کوشید، وجوه تمايز اين دو را به خوبي مشخص كند. دكتر داوري در بخشي از سخنانش بر اين نكته تأكيد دارد كه «فلسفه آزاد است و پاسخگوي هيچ چيز و هيچ كس نيست، ولی اگر در جايي وجود داشته باشد، امكان پاسخگويي را فراهم ميآورد»؛ بنابراين وي تعلق خود را به فلسفه بيش از هر چيز ميداند و بر اين باور است كه فلسفه ميتواند راه برونرفتي براي انسداد فكري در جامعه باشد و لطمات و خطرات ناشي از ايدئولوژي را ـ كه به تصرف قدرت سياسي درآمده باشد ـ نشان دهد.
وی همچنین در حین گفتوگو به روشنگری عمل مصلحتآميز و عمل فلسفي ميپردازد و همچنين تلاش دارد فرآيند تفكرات نادرستی را كه در كشورهاي توسعه نيافته وجود دارد، ترسيم كند.
پاسخ به اين پرسش، راه را براي جستوجوي نوع انديشه او باز ميكند. در آرا و آثار داوري، میتوان بارها رد پاي فلسفه را ديد؛ وی از فلسفه بجد دفاع ميكند و هر چه در فلسفيدن تمرين ميكند، به «پرسش» كه مادر فلسفيدن است، نزديكتر ميشود. بدين ترتيب، فيلسوف متفكر به آغوش جايگاه ابدي خود، يعني «پرسش» بازميگردد و آرام ميگيرد.
در این باره باید گفت که آخرين آثار فكورانه و تأملبرانگيز مكتوب داوري، كتاب «فلسفه در دادگاه ايدئولوژي» است. داوري در اين كتاب، تلاش كرده تا معناي واقعي فلسفه و جايگاه آن را از ميان ديگر علوم انساني روشن كند. همچنين مولف کوشیده است تا مرز باريك و گاه خطرناك ايدئولوژي را بررسي كند.
آنچه در پي ميآيد، گفتوگويي است كه با ايشان به مناسبت انتشار اين كتاب انجام شده است.
* كتاب جديد و به عبارتي آخرين كتاب شما با نام جذاب و توجهبرانگيز «فلسفه در دادگاه ايدئولوژي» روانه بازار شد و علاقهمندان را به سوي خود جلب كرد. مقصودتان از اين عنوان چيست و چرا فلسفه را به محكمه ايدئولوژي بردهايد؟
ـ نام كتاب من «فلسفه در دادگاه ايدئولوژي» است، ولی من فلسفه را به دادگاه ايدئولوژي نبردهام و بر این باور نيستم كه اين دادگاه، صلاحيت محاكمه فلسفه را داشته باشد. اگر در مطالب كتاب دقت فرماييد، درمییابید كه در آن، صرفا گزارش مجملي از اين محاكمه بيوجه فراهم آمده و پيداست كه اين گزارش كوتاه، ناكافي است و در حدود تجربهها و اطلاعات اندك من است.
اين محاكمه امر تازه و عجيبي نيست، زيرا عقل مشترك ما ايدئولوژي را ميپسندد؛ اما حوصله فلسفه ندارد و شايد آن را بيهوده بداند. اين عقل بدون ايدئولوژي دست و پايش را گم ميكند و براي اينكه قراري یابد، دست به دامن ايدئولوژي ميشود. پس شگفت نيست كه فلسفه را سرزنش كند و حتي بخواهد قواعد و احكام ايدئولوژي را جاي آن بگذارد. من اين رویارویی و محاكمه را ظلم ميدانم و ظلمي كه در زبان و تفكر واقع ميشود، خطرناكترين ظلمهاست، زيرا اين ظلم، زمينه را براي صورتهاي گوناگون ظلم و فساد فراهم ميكند و ظلم به همه چيز و همه كس است.
بنابراین، براي اينكه قدري از سوءتفاهم جلوگيري شود، بايد درباره معناي ايدئولوژي توضيحي بدهم. متأسفانه در كتاب «فلسفه در دادگاه ايدئولوژي» و حتي در مقدمه آن نگفتهام كه درك و دريافت من از ايدئولوژي با درك و دريافت شايع و مشهور تفاوت دارد.
در دهههاي اخير، گاهي ايدئولوژي را با دين يكي دانستهاند، ولي نباید ايدئولوژي را با دين اشتباه كرد؛ هرچند كه ممكن است دين به ايدئولوژي مبدل شود. ايدئولوژي به عصر تجدد تعلق دارد و در پايان قرن هجدهم و آغاز قرن نوزدهم ميلادي پديد آمده است. البته ايدئولوژي شباهتهايي با شريعت دارد و جانشين آن در جهان سكولاريزه شده است. جامعه جديد از آغاز، آبستن ايدئولوژي بود، ولی اين نوزاد هنگامی به دنيا آمد كه مشكلاتي در نظام سياسي ـ اجتماعي دوران تجدد احساس شد؛ البته در مقام وصف ايدئولوژي، ميتوان آن را سيستمي از عقايد مبتني بر اصول خودبنيادي بشر و پيشرفت تاريخي جامعه با دستورالعملهاي سامانبخش نظام زندگي دانست، ولي گاهي قواعد و دستورالعملهاي سياسي و اجتماعي به طور كل را ـ هرچه و هرجا باشد ـ ايدئولوژي ميخوانند.
در نوشته من، ايدئولوژي به معناي اصول و قواعد عمل سياسي نجاتبخش و حلال مسائل و دشواريهاي جهان متجدد و متجددمآب آمده است؛ شايد اين تعريف با آنچه «دستوت دو تراسي» و «ماركس» در بيان معني ايدئولوژي ميگفتند، قدري متفاوت باشد، ولي آنها از ايدئولوژي قرون هجدهم و نوزدهم ميگفتند. اكنون وضع دگرگون شده و با اينكه از پايان ايدئولوژي سخن به ميان آمده است، گسترش پيشرفته يافته و صورتهاي تحكميتر آن را اينجا و آنجا و همه جا ميتوان يافت.
من در كتاب خود به تحولي كه پس از جنگ جهاني در نظام جهاني و در معني ايدئولوژي پديد آمده است، نظر داشتهام و شايد بتوان گفت كه: عنوان كتاب به قول شما از حادثهاي خبر ميدهد كه هماكنون وقوع يافته و ما هنوز از آن خبر نداريم و اگر هم بشنويم، چون علاقهاي به فلسفه نداريم و از نسبت خود با ايدئولوژي بيخبريم، به حادثه مزبور اعتنا نميكنيم.
من نميگويم بياييم و با اندیشیدن تدابير مجدانه، ايدئولوژي را از ميان برداريم و فلسفه را به جاي آن بگذاريم، زيرا اين امر محال و بيمعناست. هنگامی که حادثهاي در تاريخ پديد ميآيد و ما را در تنگنا میگذارد، با اظهار نارضايتي و تصميمهاي رسمي و عادي، نميتوان آن را از ميان برداشت و به وضع سابق بازگشت، بلكه بايد از آن گذشت و با اين گذشت است كه راهي به آينده گشوده ميشود. در شرايط كنوني، توجه و تذكر به غلبه ايدئولوژي حاصل شود غنيمت است. من تنها نشان دادهام كه بسياري از سخناني كه به نام حقيقت به زبان ميآيد، از سنخ ايدئولوژي است.
* گویا در سالهاي اخير در آثارتان نوعي اعتراض صورت گرفته است. جنس اعتراضات شما از فلسفه است، ولی آيا اعتراض فلسفي در محكمه ايدئولوژي ره به جايي ميبرد؟
ـ وقتي كسي به چيزي اعتراضي ميكند، اگر نينديشد كه اعتراض به كجا راه ميبرد، چه بسا بر اثر غلبه احساساتي اعتراض كرده است كه ريشه در ايدئولوژي دارد؛ از جمله تفاوتهاي فلسفه با ايدئولوژي، اين است كه ايدئولوژي بيشتر ناظر به مقصد و مقصود صاحبان ايدئولوژي است، ولی فلسفه كمتر به مقصد و مقصود ميانديشد و بيشتر نظر به جايي دارد كه زشتيها و زيباييها و ويران كردنها و ساختنها و حتي غمها و شاديها و اسارتها و آزاديها از آنجا ميآيد؛ پس توقع نداشته باشيم كه اهل فلسفه به جاي اينكه در طلب خرد نظمدهنده باشند، مدام در كوچه و بازار بگردند و آنچه را كه از بد و خوب ميگذرد و از جمله بينظميها و خلافكاريها و آشفتگيها را گزارش كنند. (كه اين البته كار لازم و مهمي است)
من هم از آنچه در جامعه ميگذرد، بيخبر نيستم و اتفاقا اصرار دارم كه به آنها اهميت بدهيم. درست است كه اينها امور جزيي و ظاهرا كم اهميتند، اما اگر مظاهر و نشانههاي وضع تاريخي باشند، عمق و ريشهاي دارند كه نميگذارد با تدبير عادي سياست حل و رفع شوند. وقتي ميخواهند مشكل بزرگ تاريخي را با تصميم سياسي و تدوين آييننامه و قانون حل كنند، نه تنها از عهده آن برنميآيند، بلكه شايد مشكل را حادتر كنند.
در این باره باید گفت، مسائل تاريخي را میتوان با خودآگاهي و به کمک عقل كارساز تاريخي (و نه درك و هوش طبيعي شخصي) دريافت و سعي در حل آنها كرد. در نظر عقل و فهم شايع و مشترك، همه امور اتفاقي هستند و به اين جهت ميپندارند كه نه تنها جلوگيري از وقوع آنها ممكن است، بلكه تدارك آثار و نتايج آنها پس از وقوع نيز اسان انگاشته ميشود. اين عقل بيپروا به تاريخ حتي گاه رخدادهای بزرگ را به کوتاهی و تقصير اشخاص و سازمانها بازميگرداند.
شخصي ميگفت فساد از آن جهت هست كه سازمانهاي نظارت، وظايف خود را انجام ندادهاند. او از يك جهت درست ميگفت، ولی نظارت علاج فساد نيست، بلكه يك ضرورت است. وقتي بر نظارت تأكيد ميشود، اين اصل پذيرفته شده است كه اگر كسي بالاي سر ما نباشد، ميتوانيم و حق داريم كه فاسد باشيم.
بنابراین، چنانكه گفته شد، نظارت و به ويژه نظارت مردم لازم است، اما اگر زمينه فساد وجود داشته باشد، با وضع قانون و ايجاد سازمانهاي نظارت، از ميان نميرود؛ بنابراین، همه بايد خود را مسئول بدانند و بتوانند نظارت كنند. من اگر اعتراضي داشته باشم، اعتراضم اين است كه چرا بي اندیشه سخن میگوییم و مسائل مشكل را آسان ميانگاريم و نينديشيده رفتار ميكنيم و چرا نميتوانيم كارها را در وقت و جاي مناسب انجام دهيم و كاري را كه بايد در يك هفته انجام شود، گاه تا يك سال هم تمام نميكنيم و تازه وقتي تمام كنيم، كارمان هزار عيب دارد.
میبینید كه اين اعتراض سياسي نيست؛ اما سياسيترين اعتراض من اين است كه چرا به نارواييهاي اجتماعي و اخلاقي و فرهنگي اعتراض نميكنيم و اعتراض را محدود به سياست كردهايم؟ چرا كسي چيزي از وضع درس و مدرسه نميگويد و نميپرسد كه سازمانهاي اداري چه ميكنند و تا چه اندازه كارآمدند؟ آيا همين كه يك روزنامه، گزارشي درباره بيماري و بيمارستان و اعتياد و تغذيه بنويسد، روشنفكران ديگر وظيفهاي ندارند و همه باید خود را صرفا مصروف مخالفتها و موافقتهاي سياسي كنند؟
همچنین آنان وقتي به كار و بيكاري، سلامت و بيماري، مناسب بودن يا مناسب نبودن برنامه مدارس، اعتياد و فساد و كارآمدي و ناكارآمدي سازمانها و سستي و استحكام قوانين و مقررات بياعتنا باشند، چگونه ميخواهند سياست را نقد كنند؟ نقد بياعتنا به وظايف حكومت و كاري كه كرده يا نكرده است، نقد نيست، بلكه مخالفت شخصي و گروهي است.
من به سياست كاري نداشتهام؛ اما به مسائلي چون مدرسه و بيمارستان و كار و شغل و تحصيل و مديريت و علم و پژوهش و اخلاق و... پرداختهام. در اين مقام، شايد اعتراض وجهي نداشته باشد، بلكه بايد پرسيد كه چرا چنين است؛ پس من اعتراض نكردهام؟!
آيا به راستي شما در نوشتههاي من اعتراض ميبينيد؟ من كي و كجا و به چه چيز اعتراض كردهام؟ اگر گاهي پرسيدهام كه چرا چنين است و چنان نيست، اين پرسش فلسفه است. من كمتر ميپرسم، چرا چنين ميكنند، زيرا به انجام دهنده فعل و گوینده قول كاري ندارم و بيشتر به كرده و گفته میاندیشم و پرسشم اين است كه چرا اينچنين شده و آنچنان نيست؟!
اين اعتراض تاريخي، گاهي به اعتراض سياسي و به ویژه به وجه اخلاقي مضمر در آن نزديك ميشود و بايد بشود، زيرا اگر اعتراض نبايد در حوزه و قلمرو سياست محدود بماند، اعتراض سياسي و اخلاقي هم بايد شأن خود را حفظ كند؛ آن هم در زماني كه حادثه هر چه باشد، صفت سياسي پيدا ميكند.
برگرفتن دامن از سياست، كاری بسيار دشوار است. اكنون همه كار و همه چيز سياسي شده است و حتي تحول كه در جهان روي ميدهد، در همه جا و حتي در آمريكا رنگ و بوي سياسي پيدا كرده است. آيا اين سياست ميداند به كجا ميرود؟ آيا آنهايي كه در بهار عربي احساس شادماني و نشاط ميكنند، ميدانند كه فردايشان چيست؟ مردم در صورتي ميتوانند براي فرداي خود كاري بكنند كه دستکم به امكانها و تواناييها و ناتوانيهاي خود آگاه باشند. همه ما از پيشامدهاي جهان عرب خوشحاليم و آرزو ميكنيم كه اين بهار زود پاييز نشود. آنچه تاكنون حاصل شده، اين است كه عدهاي از مستبدان رفتهاند، اما نميدانيم به جاي آنها چه كساني آمدهاند و خواهند آمد. مهم نيست كه چه كسي ميآيد بلكه بايد انديشيد كه چه نظمي ميتواند برقرار شود.
اهل فلسفه بايد بپرسند كه راستي تونس و ليبي و مصر به كجا ميروند؟ عبدالناصر كه در مصر روي كار آمد و گفت كه در پي دكتر مصدق آمده است، بسياري از ما در پوست خود نميگنجيديم، ولی ناصر رفت و به جاي او سادات آمد. سادات هم كه كشته شد، حسني مبارك به جايش نشست. آيا كسي يا كساني براي جلوگيري از تكرار اين راه اندیشیدهاند و حرفي و طرحي دارند يا بازي ايام همه را غافل كرده است؟!
من اعتراض نميكنم، بلكه ميپرسم و دريغا كه پرسش حتي دوست را هم ميآزارد. او اعتراض ميخواهد و حتي وقتي احساس ميكند كه جانش به لب رسيده است، بيش از پرسش، از فرياد و جيغ بنفش براي تسلاي دل خود استقبال ميكند؛ اما من ميگويم اگر پرسش نباشد، هيچ اعتراضي به هيچ جا نميرسد. اعتراض انقلاب فرانسه، پشتگرم به نيروي دستکم دويست سال تفكر بود. همه ميدانيم كه پرسش و تفكر نتيجه فوري ندارد، اما به هر حال، اگر نتيجهاي ميخواهيم، بايد بموقع از نتيجه چشم بپوشيم و رفتار و سخن و كار و بار خود را بر اين پایه مستحكم بگذاريم.
* به تعبير خودتان، «تلاش کنيد در اين كتاب به نزاعهاي بيبنياد فلسفي پاسخ گوييد»؛ نزاع را چگونه ديديد كه درصدد پاسخگويي برآمديد؟ مگر شما خود را مسئول پاسخگويي ميدانيد؟ برخي دوستان و همكارانتان، خود را مسئول فلسفه ميدانند، اما حاضر نيستند به مسائل پيرامون زندگي خود پاسخ بگويند، ولی شما در كتابها و به ویژه در كتاب اخير، خود را مسئول دانستهايد؟
ـ در كتابي كه نام برديد، به اختلافها و نزاعهايي كه ميان اهل فلسفه وجود دارد، نپرداختهام. همه مطالب اين رساله به دو مطلب بازميگردد؛ يكي سوءتفاهمهايي كه درباره گفتههاي من پيش آمده و اعتراضهايي كه به آن گفتهها شده است.
مطلب ديگر، تلقي فلسفه و شعر به عنوان امور بيهوده و قرار دادن آنها در برابر علم و پيشرفت است. اين تقابل وهمي و بيوجه كه گاهي با حسن نيت و به نام دفاع از علم و رسوم پيشرفت عنوان ميشود، صرف مخالفت با فلسفه و تفكر نيست، بلكه احيانا توجيه ناتواني از پيشرفت در راه تجدد و بهرهبرداري از علم و سامان دادن به زندگي است.
پس بحث من با همكاران دانشگاهيام نيست، زيرا همه آنها نميخواهند و درست نميدانند كه به نام فلسفه در اموري كه ظاهرا به سياست و جامعه مربوط است، دخالت كنند. آنها ترجيح ميدهند كه وقت خود را صرف مطالعه در مسائل و مطالب فلسفه دانشگاهي كنند. البته من هم مثل آنها از وجود ـ اما از وجود به نحوي كه در تاريخ و بي تاريخي كنوني محقق ميشود ـ پرسش ميكنم؛ يعني ميپرسم چه دارد پيش ميآيد؟
اين اختلاف، اختلاف در مبادي و وجهه نظرهاي فلسفي است. كسي كه هر چه را در هر جا ميگذرد، جلوه زمان ميداند، نميتواند به آنچه در خيابان و اداره و مدرسه و بيمارستان و بازار و روزنامه ميگذرد، بي اعتنا باشد. اينها همه نشانههاي تاريخ و عقل و فهم و توانايي و ناتواني تاريخي ما هستند. عالم كنوني با ميل و طبع اين و آن به وجود نيامده و با اظهار نارضايتي و شكوه و شكايت آنها از ميان نميرود، بلكه بايد تحقيق كرد كه چرا و چگونه چنين شده و به اين دليل آموزش فلسفه ضرورت دارد؛ هرچند كه اين آموزش كافي نباشد.
همكاران من ترجيح ميدهند به بحثهاي دانشگاهي در مباحث فلسفه بپردازند. اين بحثها ميتواند زمينه تفكر باشد. گاه گمان ميكنم، بهتر بود من هم با آنان همراهي ميكردم. اكنون هم از آنها دور نيستم، زيرا كتاب فلسفه ميخوانم. من خيال ميكنم كار فلسفه اين است كه در حرفهاي خوب و بد و عميق و سطحي و راست و دروغ بیندیشد و به داعيهها و لاف زدنها گوش دهد و به تواناييها و ناتوانيها و فضيلت فروشيها و روي و رياي گسترش يابنده، آن هم در زمان گسترش علايق اعتقادي و ديني و به اين گفته كه زمان جلوه وجود است، بينديشد. در اين صورت، نزاعها هم معناي ديگري پيدا ميكنند و نفي و انكار آنها در صورتي وجه و معنا دارد كه بدانيم چه چيز را نفي ميكنيم و با نفي آن به كجا و به چه چيز ميرسيم. مگر در سخن آن بزرگ شعر و زبان فارسي نخواندهايد كه:
«با دل خونين لب خندان بياور همچو جام
ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش»
شايد نزاعها بيهوده باشد، ولي اينها جزيي از عالم ماست و فهم و خرد ما در آنها و از خلال آنها ظاهر ميشود، پس آنها دستکم به اين اعتبار بيهوده نيستند.
* گویا در كتاب اخير، وجه فلسفي سياسي پررنگي داشته باشد. شما چگونه شاقول ترازوي فلسفه و سياست را متعادل كردهايد؟ يا اصلا به دنبال تعادل نبودهايد و از هر كفه ترازو در خواست ديگري داريد؟
ـ استنباط شما درست است. من با اينكه دستکم از پنجاه سال پيش يعني وقتي كه مقدمهاي براي ترجمه «چند نامه به دوست آلماني» آلبركامو نوشتم، بارها گفتهام كه علاقهاي به سياست ندارم و گاهي از آن بدم ميآيد، اما گرفتار سياستم.
توجه بفرماييد كه سياست، آشكارترين و پرجاذبهترين جلوه تاريخ در زمان است؛ حال چگونه ميتوان به زمان و تاريخ انديشيد و دامن را از سياست باز كشيد؟
وقتي كسي ميخواهد شاهد تاريخ يا وضع بي تاريخي در جايي باشد، چگونه ميتواند چشم از سياست بردارد، به ویژه اگر سخن غيرسياسياش را هم سياسي تلقي كنند و آن را با ميزان ايدئولوژي بسنجند. بسياري كساني كه گفتههاي مرا رد يا تأييد كردهاند، رد و تأييدشان دانسته و ندانسته از موضع ايدئولوژي بوده است. باید گفت،كسي كه اين وضع را نميپسندد، ناگزير بايد درباره جايگاه سياست بينديشد؛ البته متعادل كردن فلسفه و سياست كه به آن اشاره كرديد، مطلب دشواري است.
در اين باب در آثار فيلسوفان تحقيقهاي دقيق و عميقي مييابيم اما وقتي تعادل ميان فلسفه و سياست حتي اگر در جايي بوده، اكنون بر هم خورده و در بسياري جاها، هرگز به وجود نيامده است.
درباره آن چه میگوييم، اگر از گفته من دريافته باشيد كه من پيوستگي ميان سياست و فلسفه را در جهان كنوني ضعيف ميدانيم، به يك اعتبار دست يافتهايد. فلسفه ديگر بنياد و پشتوانه سياست نيست و به تدريج كه اين پشتوانه ضعيف و ضعيفتر شده است، سياست بيشتر به استقلال و خودبنيادياش شاد و مغرور شده است.
ولي آيا سياست و تكنولوژي گسسته از بنياد ميتوانند به منزل سلامت برسند؟ اين ارتباط پیروی ميل ما نيست؛ يعني ما نميتوانيم سياست را بر بنيادي كه دوست داريم، بگذاريم. حتي وقتي دينداران و معتقدان به شريعت ميكوشند حكومت ديني برقرار كنند، سياستشان تحت فشار قواعد و ارزشهاي مدرنيته ـ كه همه جهان توسعه يافته و توسعه نيافته را مسخر كرده است ـ آشفته ميشود و چون ناگزير ميشوند كه با ضرورتها مقابله كنند و به واکنشهاي موقتي و اضطراري بپردازند، دچار خللها و پريشانيها و تلخي اوقات ميشوند و از اينكه ممكن است از درون دستخوش آفتهاي بنيانسوز شوند، غافل ميمانند.
* در اين فضاي پرتلاطم، برخي از شما انتظار دارند كه پاسخگو باشيد. خود شما هم در كتاب گفتهايد كه بايد نخست اندیشه باشد و بعد بتوانيم اعتراض كنيم، ولی ميتوان فرض داشت كه اين تفكر كامل نشود؛ بنابراين، آيا اين نوع پاسخگويي فرار به سوي عقب نيست؟ آيا فيلسوف نبايد پيشگوي زمان خود باشد تا اتفاقاتي را كه نبايد بيفتد، پاسخ بگويد و چارهانديشي كند؟
ـ فلسفه آزاد است و پاسخگوي هيچ چيز و هيچ كس نيست، ولی اگر در جايي وجود داشته باشد، امكان پاسخگويي فراهم ميآورد؛ معنای اين سخن اين نيست كه بايد نشست و صبر كرد تا تفكر كامل شود و آنگاه به عمل پرداخت. تفكر هيچ گاه كامل نميشود، پس من چگونه بگويم، بگذاريد تفكر كامل شود و بعد دست به كار شويم. آنچه مهم است، بودن تفكر است.
اگر تفكر باشد به استحكام عمل کمک ميرساند. اينكه چه نسبتي ميان نظر و عمل وجود دارد، يكي از معضلات فلسفه است؛ بنابراین، آنچه جاي بحث ندارد، اين است كه همه كس را نميتوان و نبايد دعوت كرد كه بيايند فيلسوف شوند تا از عهده عمل برآيند. در اين باب هم من با سعدي همداستانم كه فرموده است:
«جز به خردمند مفرما عمل
گرچه عمل كار خردمند نيست»
وقتي كسي از ما بپرسد كه آيا ميدانيد به كجا ميرويد و چگونه ميرويد، شايد ما را به تأمل وادارد، اما نميگويد تا عمر داريد، همين جا در تأمل بمانيد. دعوت به تفكر را با واگذار كردن جايگاه و حق همه چيز به تفكر اشتباه نبايد كرد. اين دعوت نفي عمل و سياست و علم هم نيست، بلكه صرف تذكر به اين نكته است كه بدون درنگ و تفكر، نميتوان گام در راه عمل گذاشت. ما آدميان ناگزير نيستيم كه ميان عمل بدون تفكر و تفكر محض، يكي را برگزينيم، بلكه وجه سومي هم هست و آن، برخوردار بودن يا برخوردار شدن از عقلي است كه متقدمان آن را فضيلت عقلي ميخواندند؛ فضيلت عقلي، تشخيص شرايط اداي فعل و عمل است. با اين فضيلت است كه درمييابيم، كار را كجا و كي و چگونه بايد انجام داد. اگر اين فضيلت باشد، پريشاني حاصل از بي فكري به سامان ميآيد. در آخر پرسش شما تكليف بزرگي را بر عهده فيلسوف گذاشته است.
من به اندازه شما نسبت به فلسفه خوشبين نيستم و از فيلسوف توقع حل دشواريهاي بزرگ زمان را ندارم، زيرا نخست این که نميدانم فلسفه و فيلسوف را كجا بايد بيابيم و به فرض اينكه او را يافتيم، او چگونه ميتواند پيشگوي حوادث باشد و از وقوع رخدادهای ناملايم جلوگيري كند. فلسفه تنها كاري كه ميتواند بكند، اين است كه به افق آينده رو كند و به نواي زمان گوش فرا دهد و طرحي اجمالي از آنچه ممكن است پيش آيد، تصوير كند؛ يعني فيلسوف ممكن است طرحي را در افق زمان بيابد كه به تدريج متحقق ميشود. افلاطون و ابنسينا و دكارت و بيكن و كانت، هيچ كدام پيشگويي و چارهانديشي نكردهاند، بلکه آنان، فقط رو به آينده داشتهاند و اين البته توفيق بزرگي است. گاهي هم فلسفه تا آنجا كه چشمش كار ميكند، افق را بسته ميبيند. اين فلسفه حداكثر ميتواند بسته بودن افق را تذكر دهد و ما را به صبر بخواند و تسلي بدهد.
* باید گفت که متفكران جامعه ما مصلحتانديش شدند، ولی شما فصلي از كتاب خود را به بحث و مصلحت اختصاص دادهايد؛ اين مصلحتانديشي ره به كجا ميبرد و عمل مصلحتآميز با عمل فلسفي در چنين فضايي چگونه تجلي مييابد؟
ـ مرادتان كدام متفكرانند؟ من گمان نميكنم مصلحتبيني و مصلحتانديشي، نامطلوب و نکوهیده باشد، بلکه آنچه بد است، مقدم داشتن مصلحت شخصي و گروهي بر مصلحت كلي است. مصلحتانديشي شخصي اصلا مصلحتانديشي نيست و البته تفكر با چنين مصلحتانديشي سروكار ندارد. گمان ميكنم، منظور شما اين باشد كه مصلحتانديشي كار متفكران نيست.
درست است که متفكر در تفكر پرواي مصلحتبيني ندارد، ولی همه مصلحتها بر مبناي تفكر استوار ميشود؛ يعني در جايي و ميان مردمي كه تفكر نباشد، مصلحتبيني هم ميسر نميشود، چرا که عقلها همه به هم بستهاند. عقل معاش خود بنياد نيست، بلكه مبتني بر خردمندي است و خردمندي هم با تفكر همخانه است. وقتي مردم از اين خانه دور ميشوند، مصلحت را از دست ميدهند و هرچه دورتر شوند، خودبيني و خودرأيي ظاهرتر ميشود. پس راه بيرون شدن و نجات يافتن از اين ورطه، با نور دل آگاهي كه عين وقتيابي و آشتي با زمان است و پيش پاي ما را روشن ميسازد، گشوده ميشود؛ بنابراین، وقتي اين نور نيست، دست و پا زدن سودي ندارد.
* پرسش پایانی را با آخرين عبارت كتابتان به پايان ميبریم كه گفتيد: «اكنون در همه جا و به ويژه در جهان در حال توسعه، همه چيز با ميزان و ملاك ايدئولوژي و سياست سنجيده ميشود، يا درست بگويم فلسفه و هنر و حتي دين را در دادگاه ايدئولوژي محاكمه ميكنند». از اين سخن، بوي خطري به مشام ميرسد كه اين خطر را يا بايد هنگامي كه روی داد و يا پیش از وقوع حادثه درك كرد؛ آيا هنوز فرصتي براي دريافت خطر است يا خطر واقع شده و ما هنوز بيخبريم و گمان ميكنيم كه اصلا اتفاقي صورت نگرفته است؟
ـ جهان توسعهنيافته چندان انسي با تفكر ندارد و به آن رغبت نشان نميدهد. راه آيندهاش هم روشن نيست، اما از اين امتياز برخوردار است كه دشواريهاي راه را نميشناسد و در اين غفلت، دچار ناامیدی و بدبيني و ترس از آينده نميشود. اين جهان چون تجربه جهان مدرن را نه «پيش رو» بلكه پشت سر خود دارد و به شكست نمياندیشد. رویدادها هم به کمک او ميآيند تا بهتر بتواند خوشبيني خود را حفظ كند.
جهان در حال توسعه، بيش از 150 سال است كه در راه توسعه سير ميكند و با اينكه همواره فاصلهاش با مقصد بيشتر ميشود، كمتر ميپرسد كه چرا هرچه ميرود به منزلي نميرسد و حداكثر بايد به توقفي در ايستگاههاي كنار راه دلخوش باشد.
از اواسط قرن بيستم، اين پرسش كه بر سر اقوام غيرغربي و توسعهنيافته چه آمده است و آينده آنها چه ميشود، كم و بيش مطرح شده است. كشورهايي كه مستعمره بودند و ضعف و درماندگي خود را نتيجه قهر استعماري ميدانستند، در آنها و شايد درست باشد كه بگوييم در همه جهان توسعهنيافته پس از جنگ جهاني دوم، نهضتهاي ضداستعماري و آزاديبخش پديد آمد؛ از اندونزي تا الجزاير و تونس و مراكش و موريتاني و از آنجا تا منطقه آمريكاي مركزي و جنوبي نهضت ضداستعماري گسترش يافت و پس از جنگ جهاني، مستعمرات به استقلال صوري رسيدند و نمايندگان نهضتهاي ضداستعماري، دولت و حكومت را در دست گرفتند.
آنها در انديشه آزادي و پيشرفت بودند، ولی از مشكلات راه آزادي خبر نداشتند و ديديم وضعي را كه حاصل استعمار خوانده بودند، همچنان باقي ماند و ديري نگذشت كه حكومتهاي استقلالطلب و آزاديخواه به ديكتاتوريهاي خشن و فاسد مبدل شدند. هنوز مبارزات ضداستعماري در همه جا پايان نيافته بود كه مردي چون فانون، فرياد ناامیدی سر داد و مردم جهان توسعهنيافته را «نفرين شدگان روي زمين» خواند و ژان پل سارتر، فيلسوف فرانسوي ـ كه در زمره آخرين روشنفكران بود ـ از كتاب او استقبال كرد.
در اين كتاب اعلام شده بود كه نهضتهاي ضداستعماري هنوز به دنيا نيامده، ناكام از جهان ميروند، زيرا نميدانند كه چه بايد بكنند. استعمارزدگان ميپنداشتند و همچنان ميپندارند كه اگر قدرتهاي خارجي از كشورشان بیرون شوند، كارها خود به خود به صلاح ميآيد. آنها با اين پندار خو كرده بودند كه هر چه از خواري و مذلت و فقر و جهل بر سرشان آمده است، آورده استعمار است (و تا اندازهای نيز حق داشتند)؛ پس اگر استعمار برود، همه اين بدبختيها هم از ميان ميرود، اين سودا هنوز هم كم و بيش شايع است.
پس از شكست نهضتهاي ضداستعماري، انديشه «بازگشت به خويش» و «جستوجوي اصالت» از خاكستر آن سر برآورد و خوش درخشيد؛ البته در برخی جاها مثل هند كه سابقه تاريخي درخشاني داشتند، نهضت ضداستعماري و بازگشت به خويش متحد يا يكي بودند وقتي هند به استقلال رسيد، نهضت بازگشت به خويش راه خود را جدا كرد و طرح استقلال مسلمانان هند را پيش آورد.
به این ترتیب، با تحقق اين طرح، دو كشور اسلامي پاكستان و بنگلادش به وجود آمد و وقتي كار نهضتهاي ضداستعماري به پايان رسيد، با وجود تجربه نه چندان موفق پاكستان و بنگلادش، نهضت بازگشت به خويش، تقريبا در سراسر جهان توسعهنيافته و به ویژه در ميان مسلمانان نفوذ و قدرت بيشتر پيدا كرد. اين تجربه كه بزرگترين حادثه دوران اخير است، هنوز ادامه دارد و بايد منتظر بود و انديشيد كه چگونه اين آزمايش به گشودن راهي از درون جهان متجدد به آينده مودي ميشود. مدرنيته با تفكر و بر مبناي تفكر پديد آمده است و استيلاي آن هم با تفكر (و نه با تحكم) پايان مييابد.
شايد بگويند آنچه من در كتاب خود در باب تسلط ايدئولوژي بر علم و نظر و فلسفه گفتهام، ربط مستقيم با اين قضايا ندارد. من غلبه ايدئولوژي را به آن جهت خطرناك دانستهام كه در آن همه چيز وسيله و در دسترس تصرف قدرت سياسي تلقي ميشود و اين تلقي چندان در اذهان راه یافته است كه اگر صد بار هم شكست آن را ببينند، خللي در باورشان پديد نميآيد و همچنان همه چيز را بيرون از زمان و تاريخ و در عرض يكديگر در حوزه تصرف قدرت وهمي ميبينند؛ بنابراین، اين تلقي هر جا باشد، احيانا با دستكاري بيجا و آشفتهساز و ويرانگر امور و البته با ناتواني در سامانبخشي قرين است، ولي مردم زمان ما به زحمت از عهده اين آزمايش كه آزمايش تاريخ است، برميآيند.
در اوضاع كنوني من گمان ميكنم، اين فلسفه است كه هنوز ميتواند ما را در اين آزمايش كمك كند كه بتوانيم به زبان اشيا و امور گوش فرا دهيم و شكايت آنان را وقتي از نشناختن جايگاه و قدر و شأنشان مينالند، بشنويم. اشيا و امور وقتي در جايگاه تاريخيشان ديده شوند، زبان باز ميكنند، در غير اين صورت خاموش و ناشناخته ميمانند.
البته مراد اين نيست كه وقتي اين زبان گشوده شد، تنها فيلسوف آن را ميشنود، بلکه ديگران هم كم و بيش گوش دارند، منتهي دردي كه مردم زمان ما به آن دچار كردهاند، درد فراموشي است. ما بيآنكه از اكنون چيزي بدانيم، همه چيز را از اكنون آغاز ميكنيم و اين آغاز كردن به شرايط و مقدمات هم نياز ندارد. در اين وضع فراموشي كه در همه جا ساز جدايي شنيده ميشود و آهنگ و هماهنگي، كيميا شده است و از محكمكاري هم كه لازمه تكنولوژي است، نشاني نيست و مثلا صنايع و توليدات صنعتي و حتي سازمانهاي اداري هرچه پيش ميروند به جاي اينكه بهتر شوند، شكسته، بستهتر و ناكارآمدتر ميشوند، بايد انديشيد كه سرچشمه اين نارساييها و پريشانيها كجاست.
وقتي در يك ارگانيسم پيوستگي نباشد، اعضا ميپوسند و فاسد ميشوند. در ارگانيسم جامعه و سياست نيز تفكر كار جان را كه ضامن همبستگي است، به عهده دارد. آشفتگي ناشي از ضعف تفكر را با تدابير رسمي نميتوان تدارك دید. سياست هم كه معمولا ميخواهد بيماري را همانجا كه ظاهر ميشود، درمان كند، به ريشه كاري ندارد و پيداست كه از عهده درمان برنميآيد.
به عبارت ديگر، خطر بزرگ غلبه ايدئولوژي اين است كه نظرها را از صلاح و فساد و اصلاح امور و سامانبخشي و كارسازي و خدمت منصرف ميكند و بر حفظ حرمت قواعد و اصول و مسلمات سياسي متمركز ميسازد. در ايدئولوژي، دانسته و ندانسته، رعايت دستورالعملها و حفظ حرمت آنها اصل است و تدبير امور آموزش و بهداشت و بازار و به اصطلاح زندگي مردمان و بهبود زندگی آنان فرعي شمرده ميشود و اين يكي از تعارضهاي بزرگ جهان متجدد است؛ از يك سو بهبود معاش را بر همه چيز مقدم ميدارد و از سوي ديگر، در يكي از آثار و جلوههايش مصلحت را فرعي يا هيچ ميداند.
در اينجا به اين نكته مهم توجه كنيم كه ايدئولوژي با اينكه به عالم متجدد تعلق دارد، بوي گذشته ميدهد و اين چندان عجيب نيست، زيرا جهان متجدد هنگام رویارویی با بحرانها، ايدئولوژي را از عالم قديم فرا گرفته است تا شايد داروي علاج بحران باشد.
ماركس درست دريافته بود كه گفت: ايدئولوژي خودآگاهي دروغين است. اما بازي تاريخ را ببينيد كه او خود در زمره بزرگترين ايدئولوژيسازان تاريخ درآمد. ايدئولوژي با اينكه جلوه و ظاهر زيبا و زبان شيوایی دارد و در عين برانگيزندگي آرامش و تسكين ميآورد، از عهده وظايفي كه براي اداي آنها به وجود آمده است، برنميآيد؛ يعني مشكلات جامعه جديد را نميتواند حل كند، زيرا چندان در بند نقش ايوان است كه به بناي سست خانه نميانديشد.
ايدئولوژي چون عينك وهم به چشم دارد، صورت حقيقي جامعه و زندگي را نميبيند و به اين جهت گسيختگي و احيانا بينظمي و فساد از نظرش پوشيده ميماند و وقتي خبر آنها را ميشنود، در بهترين صورت ميخواهد آنها را در همانجا كه ظاهر شدهاند، درمان كند، زيرا آنها را عارضي و اتفاقي و گذرا ميداند. وقتي هم از عهده درمان برنميآيد، اهميت نميدهد زيرا آنچه اهميت دارد، اصول و قواعد و دستورالعملهاي ايدئولوژي است.
امروز در جهان جايي نيست كه مردمش پايبند ايدئولوژي نباشند اما ايدئولوژيها از حيث اهتمام به حفظ اصول و رعايت حرمت آنها درجات دارد. چنانكه ليبرالها حتي نميپذيرند كه ليبراليسم ايدئولوژي باشد و تا اين اواخر كه بحرانهاي سياسي و اقتصادي شدت نيافته بود در مورد اصول و قواعد ليبراليسم، تعصبي نشان داده نميشد.
در كمونيسم و فاشيسم هم چون بهبود زندگي مردم از جمله اصول بود، در اوايل از آن سر باز نزدند، ولی اين اصل در جنب اصول و قواعد جزمي كمكم رنگ باخت و اكنون در زماني كه پايان ايدئولوژي اعلام شده است، اين ماييم و ايدئولوژيهايي كه جاي عقل و مصلحتانديشي را گرفتهاند و نكته آخر اينكه اعتقاد به ايدئولوژي، خطر نيست، بلکه خطر در غلبه ايدئولوژي بر تفكر است. خاصيت تفكر اين است كه ميگذارد، اشيا و امور چنانكه هستند باشند، ولی ايدئولوژي سوداي تصرف و بيكاري دارد و با سوداي دستكاري در تجدد و شبيهسازي آن پديد آمده و گسترش يافته است؛ ايدئولوژي هرچند كه فرزند تفكر است، به ظاهر قدري به بيماري اوديپي (به تعبير فرويد) دچار شده است.
منبع: اعتماد ( گفتگو از: منوچهر دین پرست)





