تلاقی منافع آمریکا و ترکیه در منطقه با تأکید بر سوریه
تضمین امنیت و کنترل منابع انرژی، و حفظ موجودیت اسرائیل را میتوان دو هدف راهبردی آمریکا در منطقه خاورمیانه دانست که در صورت تحقق از عوامل اصلی برتری آمریکا در عرصه جهانی در قبال رقبای سنتی و در حال ظهور خواهد بود.
در دوره جنگ سرد و به دنبال ناکامیهای آمریکا در جنوب شرق آسیا، در کره و ویتنام، این کشور میکوشید این دو مهم را با ایجاد ائتلاف برای تقویت متحدان و همچنین واگذاری نقش به یک متحد قدرتمند منطقه ای محقق سازد. ایجاد پیمانهایی چون پیمان بغداد (سنتو) و همچنین تقویت ایران به عنوان ژاندارم منطقه در این راستا قابل توضیح است.
اما به دنبال انقلاب اسلامی در ایران و حمله شوروی به افغانستان، منافع راهبردی آمریکا در منطقه با چالش بزرگی روبهرو شد. تقویت جریان مقاومت این بار با محوریت ایران و خطر تسلط شوروی بر منابع نفتی خلیج فارس، آمریکا را وادار به تغییر تاکتیکهایش کرد. تحریک عراق به حمله به ایران و حمایت بی شایبه از رژیم بعثی در اثنای جنگ تحمیلی و همچنین تقویت مجاهدین افغان در برابر ارتش شوروی به کمک عربستان سعودی و پاکستان مهمترین این تاکتیکها بود.
با پایان یافتن جنگ سرد، خروج نیروهای شوروی از افغانستان و سرانجام فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، آمریکا به قدرت بلامنازعی تبدیل شد که احساس میکرد، به تنهایی میتواند از منافع خود در سطح جهان پاسداری کند و آنها را گسترش دهد. بدین ترتیب، سیاست جدید آمریکا در منطقه خاورمیانه کلید خورد و حمله عراق به کویت فرصتی طلایی برای ایفای نقشی بود که آمریکا درصددش بود و بنابراین، اعتماد به نفس حاصل از موفقیت اولیه منجر به صعود مداخلات مستقیم و غیر مستقیم آمریکا در سطح جهان شد و سرانجام رویکرد مداخله جویانه و یکجانبهگرایانه آمریکا پس از یازدهم سپتامبر 2001 با اشغال نظامی افغانستان و عراق به اوج رسید.
اما از آن تاریخ به بعد، واقعیتها نشان داد که قدرت آمریکا با محدودیتهای بسیاری در منطقه روبهروست و سیاست یکجانبهگرایی قابل دوام و استمرار نیست. در واقع، خاورمیانه را باید هم نقطه آغاز و هم خط پایان سیاست یکجانبهگرایی آمریکا به شمار آورد و دولتمردان کشور از همان جایی که طعم شیرین موفقیت را چشیدند، طعم تلخ ناکامی را نیز احساس کردند.
برای دولتمردان آمریکا، یکی از پیچیدگیهای چالش طراحی و اجرای یک راهبرد کارآمد برای خاورمیانه جدید عبارت است از کاهش چشمگیر توانایی واشنگتن برای تحت تأثیر قرار دادن مسیر رویدادهای این منطقه. در دوران تسلط نسبی ایالات متحده در منطقه، از سال 1991 تا سال 2006، واشنگتن بدون وابستگی به سیاست موازنه قوا در خلیج فارس میان ایران و عراق، از قدرت و توان کافی برای حفظ منافع منطقهایش برخوردار بود.
پیش از این نیز واشنگتن نخست با حمایت از ایران تحت حکومت شاه و سپس حمایت از عراق در دوران حکومت صدام ـ در مدت جنگ دهه 1980 با ایران ـ به دنبال ایجاد و حفظ یک موازنه مطلوب میان این دو بود؛ اما از اوایل دهه 1990، با اخراج قهرآمیز ارتش متجاوز عراق از کویت، تسلط آمریکا بر منطقه کامل شد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نیز دولت کلینتون را قادر ساخت تا به سود یک سیاست سد، نفوذ ایران و عراق، از انجام یک بازی موازنه قوا خودداری کند. این سیاست مهار دوجانبه میتوانست تحمل شدنی باشد؛ دولت کلینتون با سرمایهگذاری روی ایجاد یک صلح جامع میان اعراب و اسرائیل، با هدف انزوای ایران و عراق، پیشرفت چشمگیری را به دست آورد.
پس از کلینتون، دولت جمهوریخواه بوش راه دیگری را برگزید و آن یکجانبه گرایی بود، ولی سرانجام شکست تلاشهای دولت بوش برای متحول ساختن منطقه از طریق سیاستهای تغییر رژیم و به اصطلاح دمکراتیزه کردن آنها، از سه جهت موقعیت آمریکا در منطقه را به شدت تحت تأثیر قرار داده است:
نخست؛ فروپاشی دولت عراق به واسطه نبرد با نیروهای آمریکایی و شکست از آنها، آشکارا موازنه را به سود ایران تغییر داده است؛ آن هم با وجود ادعاهای واشنگتن درباره شکستناپذیری سیاستها و فراگیری ارزشهایش.
دوم، تأکید دولت آمریکا بر دمکراسی در شرایطی که انتخابات در منطقه، گروهها و دولتهای ضد آمریکایی را بر سر کار میآورد، سیاستهای آمریکا را با یک پارادوکس نظری روبهرو ساخته است. برتری احزاب اسلامگرا مثل حامیان مقتدا صدر در عراق، حزبالله در لبنان، و حماس در فلسطین بر خلاف شعارهای آمریکاییها، عملاً جریان مقاومت در صحنه سیاسی این کشورها را تقویت کرده و نه گروههای حامی ارزشهای لیبرالیستی از نوع غربی.
این احزاب و گروهها با سازماندهی برتر (نسبت به دیگر احزاب و گروههای مشابه)، داشتن پیامهای ضد آمریکایی و ضد رژیمهای طرفدار آمریکا و وجود تنها یک حکومت مرکزی ضعیف و ناتوان در برابر آنها، توانستند از انتخابات به بهترین شکل بهرهبرداری کرده و کادرهای مقاومت خود را سالم و دست نخورده نگه دارند. بدین ترتیب، آنها موفق شد به همراه فرسایش و تضعیف بیشتر نهادهای دولتی دست نشانده یا طرفدار در عراق، لبنان و حکومت خودگردان فلسطین، برنامههای خود را جلو برده و به دولتها تحمیل کنند.
سوم، بیتوجهی دولت آمریکا به فرایند صلح اعراب و اسرائیل و در واقع خروج از آن، در به قدرت رسیدن حماس نقش بسزایی داشت. خروج اسرائیل از بخشی از سرزمینهای اشغالی نیز این مدعای حماس و حزب الله ـکه مقاومت تنها راه به دست آوردن امتیاز در مقابل اسرائیل است ـ تقویت نمود و این گونه بود که این تحولات به تضعیف هر چه بیشتر ساف منجر شد، چرا که مذاکره بر سر یک راهکار دو دولتی با اسرائیل را تعقیب میکرد.
مشکلات بی پایان ایالات متحده در افغانستان و عراق، تقویت جریانهای مقاومت در سطح منطقه با محوریت جمهوری اسلامی ایران به ویژه در لبنان و فلسطین، ضربه اقتصادی ناشی از هزینههای جنگ و اشغال به اقتصاد آمریکا و گسترش نارضایتیهای داخلی در این کشور و سرانجام خیزش جنبشهای عربی و احتمال از دست رفتن یا تضعیف متحدان سنتی چون مصر و عربستان، آمریکا را در وضعیت دشواری قرار داده است که بیگمان، منابع سخت و نرم این کشور پاسخگوی استمرار سیاست یکجانبهگرایی نخواهد بود. اگر هنوز تسلط به منابع نفت و گاز منطقه از طریق حضور نظامیامکان پذیر باشد، حفظ اسرائیل و مدیریت تحولات منطقه، نیازمند اتکا و تقویت متحدی منطقه ای است که برای ایفای نقش، علاوه بر اراده از قدرت، نفوذ و محبوبیت لازم برخوردار باشد. چنین متحدی باید جریان رو به افول تعاملگرا را در برابر جریان رو به صعود مقاومت احیا و نقش واسط را در بومیسازی اهداف آمریکا در سطح منطقه ایفا کند.
در مقابل آمریکا متعهد میشود تا از بلندپروازیهای چنین متحدی حتی تا حد رسیدن به سطح قدرت منطقه ای پشتیبانی کند. البته چنین پشتیبانی بسته به آن است تا تلاقی منافع در سطح راهبردی بوده و در چنین سطحی حفظ شود.
هماکنون با توجه به تحولات رخ داده در منطقه و از دست رفتن و تضعیف متحدان سنتی، ترکیه تحت حاکمیت حزب عدالت و توسعه، توانسته بستر مناسب را برای به رسمیت شناختن ایفای چنین نقشی در سطح منطقه و بین الملل فراهم کند و کاندیدای درجه یک آمریکا برای تجدید سیاست موازنه قوا با تکیه بر نیرویی منطقه ای باشد.
شرایط پیش آمده پس از 11 سپتامبر 2001 به تدریج زمینه را برای پذیرش نقش آفرینی ترکیه در منطقه توسط آمریکا آماده ساخت. مجموع این شرایط به شرح زیر است:
الف) موفقیت در اداره دمکراتیک کشور و پرهیز از افراط گرایی،
ب) رفع مشکلات با کشورهای همسایه و جلب اعتماد کشورهای منطقه، پذیرش موفقیتآمیز نقشهای میانجیگرانه مانند پرونده هسته ای ایران، شرکت در نیروهای حافظ صلح در لبنان و غیره،
ج) حفظ روابط راهبردی با آمریکا در قالب ناتو،
د) مهمترین آزمون: موضعگیری به سود فلسطینیان و همزمان حفظ روابط راهبردی با اسرائیل به رغم تنشهای اولیه.
البته درباره فلسطین نقش ترکیه دست دوم خواهد بود و بیشتر جنبه تبلیغاتی و میانجیگرانه خواهد داشت. در این زمینه ترکیه ابتکار عمل را در دست نخواهد داشت.
اگر در دهه 90 تحمل تسلط یک جریان اسلامگرا بر دولت در ترکیه از دید آمریکا مطلوب نبود؛ اما اینک پس از تحولات 11 سپتامبر و پس از ناکامیهای آمریکا و هم پیمانانش در افغانستان و عراق، گفتمان و مشی سیاسی حزب عدالت توسعه در برابر دیگر گفتمانهای نظیر گفتمان مقاومت جمهوری اسلامی ایران و حزب الله لبنان و حماس در غزه، گفتمان سلفی عربستان سعودی و گفتمان مبارزه جویانه القاعده و جهاد اسلامی، مطلوب به نظر میرسد، آن هم در شرایطی که آمریکا نیاز به همپیمانی مطمئن برای جهت دادن به روند تحولات آتی و موازنه جمهوری اسلامی ایران در منطقه میشود.
بدین ترتیب، پس از شکست سیاستهای یکجانبه آمریکا در منطقه، سیاست جدید موازنه آمریکا در منطقه با محوریت ترکیه در حال شکل گیری است.
بسترسازی حزب عدالت و توسعه در داخل، در سطح منطقه و در سطح بینالملل، زمینه را برای مداخلات آتی و نقش آفرینی ترکیه در قبال تحولات منطقه و پیگیری سیاست خارجی بلند پروازانه فراهم ساخته است.
در یک جمعبندی، عوامل تسهیل کننده سیاست جدید ترکیه در منطقه عبارتند از:
الف) انزوای نسبی ایران و روابط مناسب ترکیه با این کشور با حفظ فاصله و تفاوت،
ب) درگیری عربستان سعودی در قبال تحولات جدید منطقه به ویژه در بحرین و یمن،
ج) بهار عربی و فراهم آمدن فرصتهای جدید مداخله در شرایطی که ترکها در شرایط مناسبی هستند،
د) همزمانی تلاشهای ترکیه با رویکرد جدید آمریکا به منظور تقویت یک دولت همکار منطقه ای برای تأثیرگذاری بر روند تحولات جاری و آینده و موازنه قدرت با جمهوری اسلامی ایران،
ه) موفقیت دولت اسلامگرا در تسلط به اوضاع داخلی و تضعیف نقش مداخلهگر ارتش در امر سیاست،
و) در ضمن اعراب به رقم ترس تاریخی از ترکیه، نقش این کشور را به عنوان قدرت موازنه کننده ایران به رسمیت خواهند شناخت و از چنین نقشی استقبال خواهند کرد.
به این ترتیب، ترکیه به عنوان قدرت موازنه کننده و همکار آمریکا و غرب و در عین حال به عنوان الگوی حکومتی مناسب برای دولتهای آینده منطقه مطرح خواهد شد.
پشتیبانی داخلی، ارتقای منزلت منطقهای و سازگاری بینالمللی عوامل توفیق دولتمردان اسلامگرای ترکیه در تحقق بلند پروازیهای خارجی آنها خواهد بود.
آمریکا نیز تحولات منطقه در لبنان، فلسطین، عراق، افغانستان، بحرین، یمن و حتی مصر را به سود خود نمیبیند. در تمامی این موارد، فرصتهای جدیدی برای تعامل و اثرگذاری برای جمهوری اسلامی ایران به عنوان محور مقاومت در کوتاه و میانمدت پدید آمده است.
در چنین شرایطی، تقویت نقش ترکیه به عنوان محور تعامل در برابر محور مقاومت میتواند برای کنترل و مدیریت تحولات بسیار راهگشا باشد، به ویژه که آینده سیاسی مصر در هالهای از ابهام قرار دارد. زمینههای بازی کرن چنین نقشی توسط ترکیه در سالهای اخیر با روی کار آمدن دولت اردوغان فراهم آمده است.
گویا، موضعگیری ترکیه در قبال تحولات سوریه، نقطه عطفی در فرایند نقش آفرینی جدید ترکیه در منطقه باشد؛ جایی که ترکیه از نقش میانجیگرانه و پشتیبان خارج شده و سعی در مداخله جویی دارد. هماهنگی مواضع ترکیه با آمریکا و سعی در جلب نظر مساعد اعراب برای تحت فشار گذاشتن دولت سوریه، نخستین نشانه آشکار از نقش جدیدی است که ترکیه برای خود در منطقه متصور است. در صورتی که ترکیه در تمکین و یا به زانو درآوردن دولت اسد به عنوان متحد راهبردی ایران توفیق حاصل کند، میتواند نقش تعیین کننده ای در فرایند صلح اعراب و اسرائیل و در کل مسائل جهان اسلام برای خود دست و پا کند.
سوریه آزمون موفقیت یا شکست ترکیه در رویکرد مداخله جویانه است. در واقع، ترکیه دست به ریسک بزرگی زده است؛ تداوم حمایت گسترده مردم در درون، همراهی افکار عمومی منطقه، استمرار حمایت آمریکا و اروپا، شکست دولت سوریه در کنترل نا آرامیها و انفعال دولتهای منطقه در برابر مداخلهجویی ترکیه شرطهای لازم موفقیت این کشور در سوریه است.
اگر هر کدام از این شرطها در میان مدت محقق نشود، آینده موفقیت سیاست جدید خارجی ترکیه در هاله ای از ابهام قرار خواهد گرفت. ممکن است، حزب عدالت و توسعه در درون از سوی اپوزیسیون و یا ارتش تحت فشار قرار گیرد و موفقیتهای این حزب در داخل زودگذر و ناپایدار باشد. همچنین شاید ترکیه مجبور شود، بین جلب افکار عمومی در منطقه و جهان اسلام و حمایت آمریکا و غرب دست به انتخاب بزند و یکی را فدای دیگری کند. این مسأله به ویژه در زمانی که مداخله گرایی از طریق اقدامات نظامی دنبال شود، خود را نشان خواهد داد.
هر گونه اقدام نظامی ترکیه با همراهی غرب و احتمالاً در چارچوب ناتو، ترکیه را در مظان اتهام قرار خواهد داد که مجری سیاستهای آمریکا در منطقه است و مشروعیت اقدامات آنها را مخدوش خواهد کرد. اگر سوریه در کنترل ناآرامیها موفق شود، موفقیتهای ترکها در ایجاد روابط رو به گسترش و سازنده با سوریه در سالهای اخیر از دست خواهد رفت.
همچنین سیاستهای مداخله جویانه ترکیه، زنگهای خطر را برای کشورهای منطقه به صدا خواهد آورد. احیای نقش ترکها در منطقه به تقلید از امپراتوری عثمانی (نوعثمانگرایی) با واکنش تند همه کشورهای منطقه به ویژه ایران، عربستان، عراق و کشورهای شمال آفریقا روبهرو خواهد شد.
مواضع مشترک آمریکا و ترکیه درباره رخدادهای سوریه آزمون مهمی است و تغییر موضع سریع ترکیه در قبال تحولات سوریه، نشان از آمادگی و تعجیل ترکها در بهرهبرداری از شرایط برای اثبات خویش است.




