نوروز در اسارت 2 ؛
ضربات پياپي شيلنگ، تمام كمرم را كبود كرده بود...
... ولي بعضي اوقات تراكم ميشد و سيّد و نميتوانست به همه دعوتها پاسخ دهد. در اين مواقع، آن كه از كسب فيض محروم ميشد، اتاقي بود كه همه افرادش متديّن و مذهبي بودند و ارجحيت هميشه با اتاقي بود كه افراد ضعيف و كم روحيه در آن جمع بودند/ دلم براي مادرم ميسوخت كه ناچار است به زور لبخند بزند تا زندگي بگذرد؛ تا بچههاي ديگرش را شاد نگه دارد. دعا ميكردم كه همهشان سالم باشند و...
کد خبر: ۱۵۵۲۹۳
| | 11810 بازدید
سرويس دفاع مقدس ـ آن گروه از فرزندان ايران اسلامي كه بنا به تقدير الهي، پس از حماسه هاي فراوان در جبهه هاي دفاع مقدس، به اسارت نيروهاي بعثي در آمده بودند، در سال هاي زندان و غربت و دوري از ميهن عزيزشان ايران همواره در هر مناسبتي، به ياد روزهاي خاطره انگيز، آيين هاي آن مناسبت را با شور و شوق، برگزار مي كردند كه از آن جمله آيين سال تحويل و نوروز بود.
به گزارش «تابناک»، برگزاري این مراسم در سال هاي اسارت، ديدني بود و آزادگان سرافراز از آن مراسم، خاطرات بسياري دارند كه قطعا برای ما شنيدني است. ضمن شاد باش فرارسيدن سال نو به آزادگان گرامي و خانواده هاي صبورشان، بخشی دیگر از خاطرات آن عزيزان را مرور مي كنيم:
نوروز در كنار سيد آزادگان
يكي از بهترين مناسبتها براي كارهاي فرهنگي و تجمع اسرا، ايام عيد نوروز بود. در عيد نوروز حساسيت عراقيها كمتر ميشد و عراقيها چون عيد نوروز نه عنوان مذهبي داشت و نه عنوان سياسي، اجازه ميدادند تا اسرا چند روز جشن بگيرند و به ديد و بازديد بپردازند.
سيدآزادگان مرحوم ابوترابي از اين فرصت به نحو احسن استفاده ميكرد و با راهنماييهاي خود، ايام را به كام بچهها شيرين ميكرد؛ به همه اتاقها سر ميزد و همه را ميديد. سخنراني ميكرد و بچهها و مسئولان اتاقها را تشويق ميكرد تا يكديگر را به اتاقهايشان دعوت كنند و هر اتاق در روز يا ميهمان بود يا ميزبان. دو اتاق مجاور هم، در يك جا سفرهي وحدت ميانداختند تا اگر كدورتي به وجود آمده بود از دلها زدوده شود. سيّد نيز در اين اجتماعات حضور پيدا ميكرد و شمع محافل بود.

ولي بعضي اوقات تراكم ميشد و سيّد وقت كم ميآورد و نميتوانست به همهي دعوتها پاسخ دهد. در اين مواقع، آن كه از كسب فيض محروم ميشد، اتاقي بود كه همهي افرادش متديّن و مذهبي بودند و ارجحيت هميشه با اتاقي بود كه افراد ضعيف و كم روحيه در آن جمع بودند.
يادم ميآيد در يكي از همين ايام كه يك آسايشگاه در اتاق ما ميهمان بود، خدمتش رسيدم، عرض كرد: آقا فلان اتاق فردا ميهمان اتاق ماست و هر دو اتاق از نظر روحي به حضور شما نيازمندند، شما هم تشريف بياوريد.
گفت: من به فلان اتاق قول دادم، نميتوانم خدمت برسم. خود شما يا آقاي فلاح چند دقيقهاي صحبت كنيد. و مثل هميشه دستم را فشرد و دعاي خير كرده، معذرت خواهي كرد.
به دنبال راه چارهاي بودم كه به نحوي سيّد را به جمع خودمان بكشانم، چارهاي به نظرم رسيد و سراغ يكي از كساني كه ميدانستم سيد به او جواب رد نميدهد، رفتم به او گفتم: ميتواني حاج آقا را براي فردا دعوت كني تا به اتاقمان بيايد و پس از سفره، سخنراني كند.
گفت: به خدا او را ميآوريم.
مشغول كاري بود، گفتم: تو برو من كار شما را انجام ميدهم، او رفت و پس از نيم ساعت برگشت، پرسيدم: چه شد؟
گفت من كه به شما گفتم حاج آقا خواهش مرا رد نميكند و ادامه داد: وقتي خواستهام را مطرح كردم، حاج آقا گفت: من فردا ظهر قول دادهام.
من هم گفتم: من نيز قول دادهام كه شما را به اتاق سه ببرم.

فردا ظهر سيّد آمد و يكي از سخنرانيهاي تاريخي خود را در همان جلسه ايراد كرد كه بسيار دلپذير و شيرين بود و خلاصه اين كه در هيچ جاي ايران از ايام عيد نوروز آن قدر خوب استفاده نميشود كه او در اسارت از آن استفاده ميكرد. در قالب مراسم عيد، مراسم مذهبي هم اجرا ميشد. مثل صلهرحم، گوش دادن به پند و موعظه و مداحي معصومين(ع) و چون عنوان عيد داشت، همهي افراد شركت ميكردند.
ارشدي داشتيم كه به هيچ عنوان حاضر نبود برنامهاي در اتاق باشد و با تمام توان كارشكني ميكرد؛ ولي ما از روش سيّد استفاده كرديم و شب، همهي افراد اتاق را براي تبريك عيد به اتاق او فرستاديم. آخر شب پس از پايان ديد و بازديد ِ بچههاي داخل اتاق به سراغ من آمد و گفت: فلاني من تا به حال اين قدر محبت نديده بودم، لطف اين بچهها مرا شرمنده و مديون خود كرد؛ اختيار با شماست و من هم در خدمت شما هستم. هر برنامهاي كه داريد اجرا كنيد و نگران عراقيها نباشيد، من جواب آنها را خواهم داد.
اولين نوروز در اسارت
سال پنجاه و نه، با اينكه هر روزش عمري طول كشيده بود، تمام شد. اولين نوروزي كه در اسارت دشمن ميگذشت؛ نوروز سال شصت بود. دور از خانواده؛ در يك اتاق در بسته؛ نه سفرهي هفت سيني چيده شده بود و نه پدر بود كه عيدي بدهد. نه ديد و بازديد و نه ... چقدر دلم براي همه تنگ شده بود! هر چه فكر ميكردم، از كسي كينه به دل نداشتم و بدي هيچ كس به يادم نميآمد. دوست داشتم كنار سفرهي هفت سين؛ زانو به زانوي پدر مينشستم و ميخواندم: يا مقلب القلوب و الابصار ... .
دوست داشتم دست پينهبستهي پدر و دست مهربان مادرم را ببوسم. گاهي در عالم رؤيا ميديدم كه سرم را گداشتهام روي زانوي مادر و او دارد موهايم را نوازش ميكند. از خودم مي پرسيدم: الان حسن چي كار ميكنه؟ خواهرا چي كار ميكنن؟ حتما اونا الان به ياد من هستن و ... .
دلم براي مادرم ميسوخت كه ناچار است به زور لبخند بزند تا زندگي بگذرد؛ تا بچههاي ديگرش را شاد نگه دارد. دعا ميكردم كه همهشان سالم باشند و شاد.
"تبريك سال نو"
اول فروردين سال 63 و آغاز سال نو و عيد نوروز رسيد. در اين روزها، چون عراقيها بر سختگيري و حساسيت خود افزوده بودند، هيچگونه مراسمي برگزار نميكرديم.
آن روز نيز دو سرباز عراقي مشغول تفتيش آسايشگاه ما شدند. ما در بيرون آسايشگاه در صف آمار نشسته بوديم. مدتي كه گذشت. دو سرباز عراقي از آسايشگاه بيرون آمدند و گفتند كسي كه جايش در زير ستون آخر، در وسط آسايشگاه است بيرون بيايد. با شنيدن اين جمله جا خوردم. چون آنجا، جاي من بود. اما من چون هيچ چيز ممنوعهاي نداشتم، هيچ پاسخي ندادم. بقيه بچهها هم جوابي ندادند.
سربازان عراقي كه عصباني شده بودند، تقاضاي خود را دوباره تكرار كردند و گفتند كه پس از اتمام تفتيش، هر كس بايد سر جاي خود برود و آن وقت ما آن شخص را پيدا كرده و عقوبت سختي در انتظار او خواهد بود. باز هم پاسخي ندادم. اما در اين لحظه يادم آمد، هنگام بيرون آمدن از آسايشگاه، يكي از دوستان كه جايش كمي آن طرفتر از من بود، مقداري كاغذ سفيد، زير سيمخارداري كه به دور ستون براي آويزان كردن لباسهايمان بسته بوديم، گذاشته بود. گويا وقتي كه سربازان قصد گشتن لباسها را داشتهاند اين كاغذها را از زير سيمهاي خاردار رها شده و روي جاي من افتاده بودند و عراقيها گمان كرده بودند كه اينها مال من است.
به هر حال اميدوار بودم كه سربازان عراقي تا پايان تفتيش، وعده خود را فراموش كنند. اما وقتي كه به داخل آسايشگاه رفتم، ديدم كه يكي از سربازان بر بالاي جاي من ايستاده است و منتظر آمدن من ميباشد. ابتدا وانمود كردم كه اينجا جاي من نيست و مدتي در آسايشگاه پرسه زدم. اما هنگامي كه همه در جاي خود قرار گرفتند، ناچار شدم كه خود را معرفي كنم بنابراين سر جاي خود رفته و پتوهايم را مرتب كردم. سرباز عراقي بلافاصله گفت: پس اين جاي توست؟ گفتم: آري، ولي كاغذها مال من نيست.
هر دو سرباز عر اقي مرا به بيرون از آسايشگاه بردند. گويا آن روز اجازهي كتك زدن بچهها را به صورت علني نداشتند. چون مرا به داخل محوطه حمام ها بردند. بعد شيلنگ آبراه هاي زير ظرفشويي را بيرون آورده و شروع به زدن كردند. براي اينكه صداي من به بيرون نرود، درب حمام را بستند و براي اينكه عقدههاي خود را بيشتر خالي كنند و من درد بيشتري را تحمل كنم، دستور دادند تا پوليور خود را دربياورم. فقط زيرپوش نازكي به تن داشتم و ضربات پياپي شيلنگ، تمام پشت و كمرم را سرخ و كبود كرده بود. من فرياد ميزدم و از درد به خود ميپيچيدم. زيرا هنوز جاي زخم هايي كه سه روز پيش بر اثر كابل هاي آنها بر بدنم ايجاد شده بود، خوب نشده بود.
البته ناگفته نماند كه ضربات آنها چون با شيلنگ هاي تو خالي زده ميشد، نسبت به كابل درد چنداني نداشت. اما فقط براي اينكه رهايم كنند، داد و فرياد به راه انداخته بودم. بدينترتيب، عراقي ها عيد نوروز را به من تبريك گفتند. ضمناً آن روز، روز تولد من هم بود.
به گزارش «تابناک»، برگزاري این مراسم در سال هاي اسارت، ديدني بود و آزادگان سرافراز از آن مراسم، خاطرات بسياري دارند كه قطعا برای ما شنيدني است. ضمن شاد باش فرارسيدن سال نو به آزادگان گرامي و خانواده هاي صبورشان، بخشی دیگر از خاطرات آن عزيزان را مرور مي كنيم:
نوروز در كنار سيد آزادگان
يكي از بهترين مناسبتها براي كارهاي فرهنگي و تجمع اسرا، ايام عيد نوروز بود. در عيد نوروز حساسيت عراقيها كمتر ميشد و عراقيها چون عيد نوروز نه عنوان مذهبي داشت و نه عنوان سياسي، اجازه ميدادند تا اسرا چند روز جشن بگيرند و به ديد و بازديد بپردازند.
سيدآزادگان مرحوم ابوترابي از اين فرصت به نحو احسن استفاده ميكرد و با راهنماييهاي خود، ايام را به كام بچهها شيرين ميكرد؛ به همه اتاقها سر ميزد و همه را ميديد. سخنراني ميكرد و بچهها و مسئولان اتاقها را تشويق ميكرد تا يكديگر را به اتاقهايشان دعوت كنند و هر اتاق در روز يا ميهمان بود يا ميزبان. دو اتاق مجاور هم، در يك جا سفرهي وحدت ميانداختند تا اگر كدورتي به وجود آمده بود از دلها زدوده شود. سيّد نيز در اين اجتماعات حضور پيدا ميكرد و شمع محافل بود.

ولي بعضي اوقات تراكم ميشد و سيّد وقت كم ميآورد و نميتوانست به همهي دعوتها پاسخ دهد. در اين مواقع، آن كه از كسب فيض محروم ميشد، اتاقي بود كه همهي افرادش متديّن و مذهبي بودند و ارجحيت هميشه با اتاقي بود كه افراد ضعيف و كم روحيه در آن جمع بودند.
يادم ميآيد در يكي از همين ايام كه يك آسايشگاه در اتاق ما ميهمان بود، خدمتش رسيدم، عرض كرد: آقا فلان اتاق فردا ميهمان اتاق ماست و هر دو اتاق از نظر روحي به حضور شما نيازمندند، شما هم تشريف بياوريد.
گفت: من به فلان اتاق قول دادم، نميتوانم خدمت برسم. خود شما يا آقاي فلاح چند دقيقهاي صحبت كنيد. و مثل هميشه دستم را فشرد و دعاي خير كرده، معذرت خواهي كرد.
به دنبال راه چارهاي بودم كه به نحوي سيّد را به جمع خودمان بكشانم، چارهاي به نظرم رسيد و سراغ يكي از كساني كه ميدانستم سيد به او جواب رد نميدهد، رفتم به او گفتم: ميتواني حاج آقا را براي فردا دعوت كني تا به اتاقمان بيايد و پس از سفره، سخنراني كند.
گفت: به خدا او را ميآوريم.
مشغول كاري بود، گفتم: تو برو من كار شما را انجام ميدهم، او رفت و پس از نيم ساعت برگشت، پرسيدم: چه شد؟
گفت من كه به شما گفتم حاج آقا خواهش مرا رد نميكند و ادامه داد: وقتي خواستهام را مطرح كردم، حاج آقا گفت: من فردا ظهر قول دادهام.
من هم گفتم: من نيز قول دادهام كه شما را به اتاق سه ببرم.

فردا ظهر سيّد آمد و يكي از سخنرانيهاي تاريخي خود را در همان جلسه ايراد كرد كه بسيار دلپذير و شيرين بود و خلاصه اين كه در هيچ جاي ايران از ايام عيد نوروز آن قدر خوب استفاده نميشود كه او در اسارت از آن استفاده ميكرد. در قالب مراسم عيد، مراسم مذهبي هم اجرا ميشد. مثل صلهرحم، گوش دادن به پند و موعظه و مداحي معصومين(ع) و چون عنوان عيد داشت، همهي افراد شركت ميكردند.
ارشدي داشتيم كه به هيچ عنوان حاضر نبود برنامهاي در اتاق باشد و با تمام توان كارشكني ميكرد؛ ولي ما از روش سيّد استفاده كرديم و شب، همهي افراد اتاق را براي تبريك عيد به اتاق او فرستاديم. آخر شب پس از پايان ديد و بازديد ِ بچههاي داخل اتاق به سراغ من آمد و گفت: فلاني من تا به حال اين قدر محبت نديده بودم، لطف اين بچهها مرا شرمنده و مديون خود كرد؛ اختيار با شماست و من هم در خدمت شما هستم. هر برنامهاي كه داريد اجرا كنيد و نگران عراقيها نباشيد، من جواب آنها را خواهم داد.
برگرفته از كتاب «ابر فيّاض»
--------------------------------------------------------------------------اولين نوروز در اسارت
سال پنجاه و نه، با اينكه هر روزش عمري طول كشيده بود، تمام شد. اولين نوروزي كه در اسارت دشمن ميگذشت؛ نوروز سال شصت بود. دور از خانواده؛ در يك اتاق در بسته؛ نه سفرهي هفت سيني چيده شده بود و نه پدر بود كه عيدي بدهد. نه ديد و بازديد و نه ... چقدر دلم براي همه تنگ شده بود! هر چه فكر ميكردم، از كسي كينه به دل نداشتم و بدي هيچ كس به يادم نميآمد. دوست داشتم كنار سفرهي هفت سين؛ زانو به زانوي پدر مينشستم و ميخواندم: يا مقلب القلوب و الابصار ... .
دوست داشتم دست پينهبستهي پدر و دست مهربان مادرم را ببوسم. گاهي در عالم رؤيا ميديدم كه سرم را گداشتهام روي زانوي مادر و او دارد موهايم را نوازش ميكند. از خودم مي پرسيدم: الان حسن چي كار ميكنه؟ خواهرا چي كار ميكنن؟ حتما اونا الان به ياد من هستن و ... .
دلم براي مادرم ميسوخت كه ناچار است به زور لبخند بزند تا زندگي بگذرد؛ تا بچههاي ديگرش را شاد نگه دارد. دعا ميكردم كه همهشان سالم باشند و شاد.
برگرفته از كتاب «براي گل نرگس»
-------------------------------------------------------------------"تبريك سال نو"
اول فروردين سال 63 و آغاز سال نو و عيد نوروز رسيد. در اين روزها، چون عراقيها بر سختگيري و حساسيت خود افزوده بودند، هيچگونه مراسمي برگزار نميكرديم.
آن روز نيز دو سرباز عراقي مشغول تفتيش آسايشگاه ما شدند. ما در بيرون آسايشگاه در صف آمار نشسته بوديم. مدتي كه گذشت. دو سرباز عراقي از آسايشگاه بيرون آمدند و گفتند كسي كه جايش در زير ستون آخر، در وسط آسايشگاه است بيرون بيايد. با شنيدن اين جمله جا خوردم. چون آنجا، جاي من بود. اما من چون هيچ چيز ممنوعهاي نداشتم، هيچ پاسخي ندادم. بقيه بچهها هم جوابي ندادند.
سربازان عراقي كه عصباني شده بودند، تقاضاي خود را دوباره تكرار كردند و گفتند كه پس از اتمام تفتيش، هر كس بايد سر جاي خود برود و آن وقت ما آن شخص را پيدا كرده و عقوبت سختي در انتظار او خواهد بود. باز هم پاسخي ندادم. اما در اين لحظه يادم آمد، هنگام بيرون آمدن از آسايشگاه، يكي از دوستان كه جايش كمي آن طرفتر از من بود، مقداري كاغذ سفيد، زير سيمخارداري كه به دور ستون براي آويزان كردن لباسهايمان بسته بوديم، گذاشته بود. گويا وقتي كه سربازان قصد گشتن لباسها را داشتهاند اين كاغذها را از زير سيمهاي خاردار رها شده و روي جاي من افتاده بودند و عراقيها گمان كرده بودند كه اينها مال من است.
به هر حال اميدوار بودم كه سربازان عراقي تا پايان تفتيش، وعده خود را فراموش كنند. اما وقتي كه به داخل آسايشگاه رفتم، ديدم كه يكي از سربازان بر بالاي جاي من ايستاده است و منتظر آمدن من ميباشد. ابتدا وانمود كردم كه اينجا جاي من نيست و مدتي در آسايشگاه پرسه زدم. اما هنگامي كه همه در جاي خود قرار گرفتند، ناچار شدم كه خود را معرفي كنم بنابراين سر جاي خود رفته و پتوهايم را مرتب كردم. سرباز عراقي بلافاصله گفت: پس اين جاي توست؟ گفتم: آري، ولي كاغذها مال من نيست.
هر دو سرباز عر اقي مرا به بيرون از آسايشگاه بردند. گويا آن روز اجازهي كتك زدن بچهها را به صورت علني نداشتند. چون مرا به داخل محوطه حمام ها بردند. بعد شيلنگ آبراه هاي زير ظرفشويي را بيرون آورده و شروع به زدن كردند. براي اينكه صداي من به بيرون نرود، درب حمام را بستند و براي اينكه عقدههاي خود را بيشتر خالي كنند و من درد بيشتري را تحمل كنم، دستور دادند تا پوليور خود را دربياورم. فقط زيرپوش نازكي به تن داشتم و ضربات پياپي شيلنگ، تمام پشت و كمرم را سرخ و كبود كرده بود. من فرياد ميزدم و از درد به خود ميپيچيدم. زيرا هنوز جاي زخم هايي كه سه روز پيش بر اثر كابل هاي آنها بر بدنم ايجاد شده بود، خوب نشده بود.
البته ناگفته نماند كه ضربات آنها چون با شيلنگ هاي تو خالي زده ميشد، نسبت به كابل درد چنداني نداشت. اما فقط براي اينكه رهايم كنند، داد و فرياد به راه انداخته بودم. بدينترتيب، عراقي ها عيد نوروز را به من تبريك گفتند. ضمناً آن روز، روز تولد من هم بود.
آزاده : عبدالحميد اكبرنيا
گزارش خطا
نظرسنجی
امضای یادداشت تفاهم ایران با آمریکا را در این مقطع...



