كابوس ناتمام زلزله
ديروز و امروز «بم»
کد خبر: ۱۳۸۳۰۱
| | 2126 بازدید
ايلنا ـ تارا بنياد: تا آخرين دقايق چهارم دي ماه 1382 به چه فكر مي كردند مردم شهر بم. كودكي كه با اضطراب امتحان خوابيد ، نوعروسي كه تازه به خانه بخت رفته بود ، دختركي كه به نگاه پسر همسايه دل خوش كرده بود و پسري كه ثانيهها رابراي صبح شدن و ديدن لبخند دختر ميشمرد، زنيكه تاريخ زايمانش پنجم دي بود،پيرزني كه به آرزوي ديدن اولين نوهاش دل خوش بود پيرمردي كه خودش را مي خورد تا كسي از نگراني هايش سردرنياورد! چه شب بيپاياني بود اين شب،شبي كه هرگز صبح نشد و باگذشت هفت سال هنوز دل مردم را ميلرزاند.
شبي كه اضطراب را به بالين هر شب كودكان آورد و آرزوي ديدن لبخند را به دل همه مردم شهر گذاشت، شبي كه نگاههاي عاشقانه را كمرنگ كرد و دل نگرانيهاي پيرمرد را پررنگ، شبي كه پيرزن آرزوي ديدن اولين نوهاش را قبل از پايان شب به گور برد شبي كه صبح نشده زندگي مردم يك شهر را لرزاند و اينها را تا در كوچههاي بم قدم نزني، نميفهمي.
پنجم دي ماه 1382 است ساعت 5 و26 دقيقه و 26 ثانيه، تنها در 12 ثانيه اميدها و آرزوهاي مردم يك شهر آنچنان تاريك ميشود كه با گذشت هفت سال هنوز غبار آن، روي شهر نشسته است چند سال بايد بگذرد تازلزله دي ماه 82 به تاريخ اين شهر بپيوندد به تاريخ شهري كه قدمتش پيش از تاريخ است؟ چند سال بايد بگذرد كه خاطره اين شب از ياد اين مردم برود؟ چند سال بايد سپري شود كه اين شب كذايي حتي رو قصههاي مادربزرگها نباشد و تنها بشود بخش از تاريخ شهر تاريخي بم؟!
در كوچههاي شهر بم كه پرسه ميزني هزاران سوال اين چنيني برايت پيش ميآيد؟ و اگر غريبهاي باشي كه شهر را پيش از زلزله نديده هزاران سوال عجيبتر اين كه آيا اين خانه پيش از زلزله همين شكلي بوده است؟ آيا اعضاي اين خانه كه هنوز حتي آوار برداري نشده چه رسد به بازسازي همه با هم مردهاند؟ آيا زير اين آوار جنازهاي مانده است؟ايا مردم راست ميگويند كه اين همه سگ ولگرد را بوي خون به شهر كشانده است؟
چرا به جاي اين كه پس از هفت سال مردم است به كمر زده از جا بلند شوند و همچون نخلستانهايشان به ايستند كمر به نابود كردن نخلستانهايشان بستند؟ تنها چيزي كه در12 ثانيه بين چهارم دي ماه 1382 و پنجم دي ماه 1382 تغيير نكرده بود؟!
ششم دي ماه 82 دبيرستاني بودم امتحان بينش اسلامي داشتم، جلوي تلويزيون، كنار بخاري آنقدر گريه كردم از اخبار زلزله تا خوابم برد؛ نه قبل از زلزله هيچوقت گذرم به بم افتاده بود و نه تا سال پيش دل و دماغي براي اين سفر داشتم ؛ حال يك سال از سفرم به بم مي گذرد ،از زندگي ميان مردماني كه غم سياهشان كرده است و از كوچهها به جاي بوي غذا، بوي اعتياد ميآيد، يك سال از بودن در ميان مردماني ميگذرد كه آخر نفهميدم اين همه مهرباني از مهمان دوستي عزيزيشان بود يا از بيكسي؟!
يك سال از آشنايي با آن همه مردم عجيب و غمزده ميگذرد حالا سوالها برايم بيشتر شده است، باز منتظر يك فرصتم تا به بم بازگردم و ببينم پيرمرد نحيفي كه در بازار كانتينرهاي بم نعل و زنجير ميفروخت، دو دهنه مغازهاش را در بازار قديم بم پس گرفته است؟ يا آرزوي پس گرفتن دكان پدرياش را با آرزوي ديدن تنها نوهاش به گور برده است؟ ميخواهم بازگردم تا ببينم، كودك هفت سالهاي كه تنها بازمانده خانوادهاش بود در آستانه هشت سالگي هنوز شب را در آغوش مادربزرگ پيرش ميخوابد يا ...؟ زهرا آن زن جوان كه چهرهاي پير داشت و كودكي دو ساله توانست وام مسكن بگيرد تا از گرماي زندگي در كانتينر در حياط صاحب خانه نجات يابد؟ برگردم تا ببينم آيا كودك سه ساله زهرا توانست چرخيدن چرخ و فلك پارك بم را ببيند، يا اين پارك هنوز منتظر دستگيري پيمانكار فرارياش است براي روشن كردن چرخ و فلكش؟!
حتي دوست دارم، وقتي به بم بازگشتم به سياه خانه برم، جايي كه معتادان زندگي ميكردند، معتادان معامله ميكردند، معتادان تزريق ميكردند، جايي كه از چهره پيرزن خمودهاي كه با عصا از كنار خيابان رد ميشد ميفهميد 70 سال است كه معتاد است و از ديدن سيگاري در دست پسر بچه 14 ساله تعجب نميكردي، ميخواهم وقتي به سياه خانه بازگشتم، عليرضا 20 ساله را پيدا كنم و ببينم حالا كه 12 سال سيگاري كشيدنش شده 13 سال هنوز معتقد است كه معتاد نيست؟ و به پاتوق معصومه بروم و ببينم هنوز معامله ميكند حتي اگر ماشين پليس از بغل دستش رد شود؟
وقتي به بم بازگردم حتما سراغ مسئولان بهزيستي را خواهم گرفت، تا حال 300 بيمار رواني را كه پيش از زلزله 13 نفر بودند بپرسم و بدانم آيا 500 سالمند تحت پوشش بهزيستي كه پيش از زلزله يك آمار يك رقمي داشتند هنوز زنده و سالم هستند و آيا امسال كه ديگر كوچكترين كودك هم از 3 هزار و چهارصد كودكي كه در اثر زلزله بيسرپرست شدهاند به سن مدرسه رسيدهاند، به مدرسه ميروند؟! آيا درسشان خوب است و آيا كوچكترها كه آن 12 ثانيه را يادشان نيست هنوز ميخندند؟
اگر گذرم به بم افتاد حتما يك طلوع و يك غروب را در ارگ خواهم بود، خورشيد كه بالا ميآيد آرزو خواهم كرد زلزله با تمام خاطراتش به تاريخ ارگ بپيوند، خورشيد كه بالا ميآيد آرزو خواهم كرد عظمتي كه حتي پس از زلزله در اين ارگ پير پنهان است به شهر بم بازگردد، خورشيد كه بالا ميآيد آرزو خواهم كرد آسمان تا غروب ستارههاي مردم اين شهر را به آنها پس دهد، تا چين صورتشان باز شود، بوي غذا به كوچههاي شهر برگردد، از كنار كودكان كه رد ميشوي صداي خندهشان تو را به كودكيهايت ببرد و ديگر هيچ آواري در شهر نباشد و ديگر هيچ سرنگ و سوزني در شهر نباشد و ديگر هيچ معتادي در شهر نباشد و ديگر هيچ فقيري در شهر نباشد و ديگر هيچ...
شبي كه اضطراب را به بالين هر شب كودكان آورد و آرزوي ديدن لبخند را به دل همه مردم شهر گذاشت، شبي كه نگاههاي عاشقانه را كمرنگ كرد و دل نگرانيهاي پيرمرد را پررنگ، شبي كه پيرزن آرزوي ديدن اولين نوهاش را قبل از پايان شب به گور برد شبي كه صبح نشده زندگي مردم يك شهر را لرزاند و اينها را تا در كوچههاي بم قدم نزني، نميفهمي.
پنجم دي ماه 1382 است ساعت 5 و26 دقيقه و 26 ثانيه، تنها در 12 ثانيه اميدها و آرزوهاي مردم يك شهر آنچنان تاريك ميشود كه با گذشت هفت سال هنوز غبار آن، روي شهر نشسته است چند سال بايد بگذرد تازلزله دي ماه 82 به تاريخ اين شهر بپيوندد به تاريخ شهري كه قدمتش پيش از تاريخ است؟ چند سال بايد بگذرد كه خاطره اين شب از ياد اين مردم برود؟ چند سال بايد سپري شود كه اين شب كذايي حتي رو قصههاي مادربزرگها نباشد و تنها بشود بخش از تاريخ شهر تاريخي بم؟!
در كوچههاي شهر بم كه پرسه ميزني هزاران سوال اين چنيني برايت پيش ميآيد؟ و اگر غريبهاي باشي كه شهر را پيش از زلزله نديده هزاران سوال عجيبتر اين كه آيا اين خانه پيش از زلزله همين شكلي بوده است؟ آيا اعضاي اين خانه كه هنوز حتي آوار برداري نشده چه رسد به بازسازي همه با هم مردهاند؟ آيا زير اين آوار جنازهاي مانده است؟ايا مردم راست ميگويند كه اين همه سگ ولگرد را بوي خون به شهر كشانده است؟
چرا به جاي اين كه پس از هفت سال مردم است به كمر زده از جا بلند شوند و همچون نخلستانهايشان به ايستند كمر به نابود كردن نخلستانهايشان بستند؟ تنها چيزي كه در12 ثانيه بين چهارم دي ماه 1382 و پنجم دي ماه 1382 تغيير نكرده بود؟!
ششم دي ماه 82 دبيرستاني بودم امتحان بينش اسلامي داشتم، جلوي تلويزيون، كنار بخاري آنقدر گريه كردم از اخبار زلزله تا خوابم برد؛ نه قبل از زلزله هيچوقت گذرم به بم افتاده بود و نه تا سال پيش دل و دماغي براي اين سفر داشتم ؛ حال يك سال از سفرم به بم مي گذرد ،از زندگي ميان مردماني كه غم سياهشان كرده است و از كوچهها به جاي بوي غذا، بوي اعتياد ميآيد، يك سال از بودن در ميان مردماني ميگذرد كه آخر نفهميدم اين همه مهرباني از مهمان دوستي عزيزيشان بود يا از بيكسي؟!
يك سال از آشنايي با آن همه مردم عجيب و غمزده ميگذرد حالا سوالها برايم بيشتر شده است، باز منتظر يك فرصتم تا به بم بازگردم و ببينم پيرمرد نحيفي كه در بازار كانتينرهاي بم نعل و زنجير ميفروخت، دو دهنه مغازهاش را در بازار قديم بم پس گرفته است؟ يا آرزوي پس گرفتن دكان پدرياش را با آرزوي ديدن تنها نوهاش به گور برده است؟ ميخواهم بازگردم تا ببينم، كودك هفت سالهاي كه تنها بازمانده خانوادهاش بود در آستانه هشت سالگي هنوز شب را در آغوش مادربزرگ پيرش ميخوابد يا ...؟ زهرا آن زن جوان كه چهرهاي پير داشت و كودكي دو ساله توانست وام مسكن بگيرد تا از گرماي زندگي در كانتينر در حياط صاحب خانه نجات يابد؟ برگردم تا ببينم آيا كودك سه ساله زهرا توانست چرخيدن چرخ و فلك پارك بم را ببيند، يا اين پارك هنوز منتظر دستگيري پيمانكار فرارياش است براي روشن كردن چرخ و فلكش؟!
حتي دوست دارم، وقتي به بم بازگشتم به سياه خانه برم، جايي كه معتادان زندگي ميكردند، معتادان معامله ميكردند، معتادان تزريق ميكردند، جايي كه از چهره پيرزن خمودهاي كه با عصا از كنار خيابان رد ميشد ميفهميد 70 سال است كه معتاد است و از ديدن سيگاري در دست پسر بچه 14 ساله تعجب نميكردي، ميخواهم وقتي به سياه خانه بازگشتم، عليرضا 20 ساله را پيدا كنم و ببينم حالا كه 12 سال سيگاري كشيدنش شده 13 سال هنوز معتقد است كه معتاد نيست؟ و به پاتوق معصومه بروم و ببينم هنوز معامله ميكند حتي اگر ماشين پليس از بغل دستش رد شود؟
وقتي به بم بازگردم حتما سراغ مسئولان بهزيستي را خواهم گرفت، تا حال 300 بيمار رواني را كه پيش از زلزله 13 نفر بودند بپرسم و بدانم آيا 500 سالمند تحت پوشش بهزيستي كه پيش از زلزله يك آمار يك رقمي داشتند هنوز زنده و سالم هستند و آيا امسال كه ديگر كوچكترين كودك هم از 3 هزار و چهارصد كودكي كه در اثر زلزله بيسرپرست شدهاند به سن مدرسه رسيدهاند، به مدرسه ميروند؟! آيا درسشان خوب است و آيا كوچكترها كه آن 12 ثانيه را يادشان نيست هنوز ميخندند؟
اگر گذرم به بم افتاد حتما يك طلوع و يك غروب را در ارگ خواهم بود، خورشيد كه بالا ميآيد آرزو خواهم كرد زلزله با تمام خاطراتش به تاريخ ارگ بپيوند، خورشيد كه بالا ميآيد آرزو خواهم كرد عظمتي كه حتي پس از زلزله در اين ارگ پير پنهان است به شهر بم بازگردد، خورشيد كه بالا ميآيد آرزو خواهم كرد آسمان تا غروب ستارههاي مردم اين شهر را به آنها پس دهد، تا چين صورتشان باز شود، بوي غذا به كوچههاي شهر برگردد، از كنار كودكان كه رد ميشوي صداي خندهشان تو را به كودكيهايت ببرد و ديگر هيچ آواري در شهر نباشد و ديگر هيچ سرنگ و سوزني در شهر نباشد و ديگر هيچ معتادي در شهر نباشد و ديگر هيچ فقيري در شهر نباشد و ديگر هيچ...
گزارش خطا
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟


