استفاده صدباره از اسطوره موسی و استر در فیلم/قصه دختر مقاوم یهودی؛ اینبار در نروژ

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، فیلم Birdchatcher» (۲۰۱۹)» (با ترجمه پرندهگیر یا شکارچی پرنده) محصول مشترک انگلستان و فرانسه یکی از فیلمهای سینمای اسرائیل است که تلاش دارند دروغهای تاریخی صهیونیستها را به خورد مردم جهان بدهند و هرسال نمونههای مشابه زیادی از آنها تولید و اکران میشوند. در اینفیلم هم میتوان مولفههای مشابه زیادی از فیلمهای اینچنینی را شاهد بود؛ ازجمله حضور یکدختر یهودی در مرکز داستان که باید از سد مشکلات و سختیهای مختلف عبور کند و به یکزندگی امن و آسایش برسد! همچنین آزار و اذیت یهودیان در جنگ جهانی دوم که همیشه با کیلومترها فاصله نسبت به واقعیات آندوره تاریخی بیان و تصویر میشود.
قصه از نوروژ ۱۹۴۲ و صدای راوی استر شروع میشود که «گفته بودند اوضاع بهتر میشود ولی دروغ بود.» بعد از دقایقی هم مخاطب با زندگی یکخانواده یهودی در نروژ روبرو میشود که پدرش مغازه سلمانی دارد و سرگرمی مادر و دختر خانواده هم رادیو گوشدادن در خانه است؛ یکخانواده کاملا بیآزار و محترم که سرگرمی دختر نوبالغاش شنیدن موسیقی آمریکایی و چسباندن عکس هنرپیشههای هالیوود به در و دیوار اتاقش است. دختر خانواده عاشق تئاتر و هنرهای نمایشی است و آرزویش رفتن به آمریکا و هنرپیشهشدن است. همچنین دوست دارد مثل آمریکاییها بتواند آزادانه از کنار خیابان سیگار بخرد.
زندگی روزمره و بهقاعده اینخانواده یهودی و شهروندان نروژی بناست با خبری که پلیس محله به پدر خانواده میدهد، دچار طوفان و تلاطم شود؛ اینکه «یهودیها را دستگیر میکنند و باید از اینجا بروید!» اما پدر خانواده میگوید درحالی که بلیط رفتن به آمریکا را دارد، زندگی در «اینجا» (نروژ) را دوست دارد. بعد هم حکومت نظامی اعلام و مدیر تئاتر محله همراه با دیگر یهودیان دستگیر و اعدام میشود. در نتیجه کار به جایی میرسد که «دیگر خیابانها (برای یهودیان) امن نیستند.»
نقش دختر یهودی قصه که در مرکز داستان قرار دارد و نامش هم از قضا «استر» (نجاتدهنده افسانهای و البته دروغین یهودیان در افسانهای با همیننام) است، توسط یکبازیگر واقعا یهودی دانمارکی یعنی سارا سوفیا بوسنینا ایفا میکند که زیبایی استاندارد بازیگران هالیوود را ندارد و از همینجهت استفاده از چهره یهودیاش به ظاهر واقعیتر داستان کمک کرده است. اینشخصیت بناست دختری رویاپرداز (مثل همه یهودیها) با نگاهی به افقهای روشن و آینده خوب باشد. برای اینپرداخت شخصیتی، در طول فیلم چند مرتبه به دنیای خواب و خیال میرود و رویا و کابوس میبیند؛ ازجمله در ابتدای فیلم، صحنه اعدام مدیر تئاتر محله را در خواب و خیال میبیند.
با گذشت دقایق ابتدایی فیلم، نوبت آن میشود که سربازان آلمانی و سربازان خائن نروژی که با آنها همکاری میکنند به خانه آرایشگر یهودی بریزند و از اول کار به او گیر بدهند؛ چرا اسم یهودیات روی پلاک خانه نیست و او هم بگوید «من یک نروژیام و اینجا به دنیا آمدهام.» سربازان بیرحم هم بگویند «نه! تو یهودی هستی!» بعد هم او را کشان کشان ببرند! از اینطرف هم پدر با مهربانیاش با دختر خود، دل مای مخاطب را به درد بیاورد؛ آنجا که میگوید «بابا باید برود موی نازیها را کوتاه کند!»
به اینترتیب فصل دلگیر و ناراحتکننده مهاجرت یهودیها برای بقا شروع میشود. البته میدانیم با داستانی دروغین روبرو هستیم اما بالاخره سینماست و احساسات مخاطب را قلقلک میدهد؛ اینگونه یهودیها ازجمله استر و مادرش باید پشت کامیونی سوار شوند و مرد خیر و کمککننده به دختر بگوید نمیتواند پرنده خود (مرغ عشق) را با خود ببرد و با مقاومت دختر، جعبه پرنده را زمین انداخته و زیر پا لهش کند! این هم یکصحنه دلخراش و ناراحتکننده دیگر از مهاجرت یهودیها، پس از دستگیری پدر است که استر باید تحملش کند! اما میدانیم که طبق دروغها و افسانههای یهودی، ارزشش را دارد مثل استر اسطورهای مقاومت کند و آخر قصهاش خوب باشد. پس اسرائیلیهای امروزی و البته مردم جهان باید ایندروغ را باور کنند که موجودیت جعلی و دروغینی که امروز بهاسم اسرائیل میشناسیم، بهخاطر بریدن یهودیهای فداکار از دلبستگیها و وابستگیهایشان به وجود آمده است. بعد هم نوبت لحظات اسلوموشن سوارشدن به کامیون و حرکت در مسیر و نشان دادن آوارگی و تحمل سرمای اسکاندیناوی در پشت کامیون است.
به حسب تجربهای که از تماشای فیلمهای اسرائیلی تاریخ سینما سراغ داریم، اینجای فیلمنامه جای آن است که مثل «کتاب سیاه» (۲۰۰۶) یا «پیانیست» (۲۰۰۲) دختر از خانوادهاش جدا شود. به اینترتیب با رسیدن به ایست بازرسی آلمانیها، همه سرنشینان کامیون پیاده میشوند و مادر، استر را در صندوقی که پشت کامیون است مخفی میکند و آلمانیهای منضبط که در دنیا به هوش و زیرکی معروفند، بهراحتی فریب میخورند و داخل صندوقی را که درش برای دیدهبانی و دید زدن استر باز است، نمیگردند! آخرینجمله مادر هم هنگامی که دختر را در صندوق جا داده و توسط سربازان کشیده میشود، این است «تو باید شجاع باشی استر!» بعد هم صدای شلیک گلوله میآید و مخاطب متوجه میشود یهودیهای فراری توسط آلمانیها به گلوله بسته شدهاند. کامیون هم حرکت میکند و استر حین حرکت از آن پایین میپرد و در دره برفی قل ميخورد تا درون رودخانه پرتاب شود و پازل بدبختی و سختیاش در ابتدای جوانی تکمیل شود؛ خیسشدن در آب سرد رودخانهای زمستانی آنهم در هوایی که همهچیز یخ میزند! جالب است که آلمانیهای باهوش که دشمن سرسخت متفقین یهودی بودند، به عقلشان نرسید کامیون و صندوق پشت آن را بگردند تا دختر را پیدا کنند و بعد از پایین پریدنش میفهمند یکدختر جوان از یهودیهای نیست و باید پیدایش کرد! بههرحال استر با بینی خونی و چهرهای رنجور، پالتوی قرمز قشنگ و خیس خود را به آب میدهد و موسیقی غمگین همنوازی پیانو و ویولن همراهیاش میکند.
در همینلحظات که استر کولهبارش را به دوش گرفته و خیس و خسته در جنگل حرکت میکند و موسیقی غمناکی هم روی متن فیلم جاری است، میتوان پایان فیلم را چشمبسته پیشبینی کرد؛ آینده روشنی در انتظار ایناستر ستمکش است. البته اولش کمی درد و سختی دارد؛ باید بفهمد دنبالش هستند و آواره شود. بعد هم در یکمزرعه و بین آدمهای دیگر یعنی غیریهودیان مخفی شود؛ درست طبق قانون زندگی مخفی یهودیها در جوامع مختلف که همرنگ جماعت میشوند و بهعنوان نفوذی در نهایت ضربه خود را میزنند؛ ایننکته را به یاد داشته باشید تا آخر فیلم به آن برسیم!
البته یادمان نرود که استر پیش از آنکه آوارگیاش در جنگل تمام شود، باید به جنازه مادرش و دیگر یهودیان تیربارانشده و پیکرهای بیجان رقتانگیزشان که توسط آلمانیها غارت شدهاند، بربخورد تا کپسول غضب و انتقامگیری یهودی باز هم پر و پرتر شود. نمونه چنینصحنهای را در فیلم «کتاب سیاه» (۲۰۰۶) هم داریم که البته نسخه هلندی اینقصه است.
پس از دقایقی تماشای بدبختی و بیچارگی در قابهایی از طبیعت سرد و برفی نروژ و شنیدن موسیقی غمناک، وقت آن است مخاطب کمی نفس بکشد. استر به مزرعهای میرسد و با پسر جوان مزرعهدار آشنا میشود؛ پسری که ضعف جسمی دارد و از دید پدرش بیعرضه است. اینوسط لگد دیگری هم به آلمانیها زده میشود؛ اینگونه که استر با مخفیشدن در اصطبل و بین علوفه، رقصیدن و رفتارهای انحرافی آلمانیها را ببیند. بعد هم دوباره راهی جنگل شود و کمی دیگر آوارگی بکشد و حین پیادهروی و آوارگی در جنگل، هواپیماهای جنگی را در آسمان ببیند و رویای بازیگری در صحنه نمایش و دیالوگگفتن را در سر بپروراند. او در برف و سرما دراز کشیده و این آینده شیرین را که البته میدانیم حق هر یهودی استعمارگر و اسرائیلی است، تخیل میکند. مادرش هم در جایگاه تماشاگران نشسته و تشویق میکند. به اینترتیب استر قصه «پرندهگیر» عزم را جزم کرده و کمر همت را محکم میبندد؛ عکس و مدارک یهودیاش را در آتش انداخته و با تیغ سلمانی که از پدرش یادگار مانده، موهای بلند خود را کوتاه میکند تا در قامت یکپسر نوبلوغ و نوسبیل به مزرعه وارد شود. او کلاه روی سر کشیده و خود را یکپسر جا میزند و جالب است که ماموران هوشمند و همهفنحریف آلمانی که هوش و نبوغ ذاتی و خطرناکشان در فیلمهایی چون «حرامزادههای لعنتیِ» (۲۰۰۹) به تصویر کشیده شده، اینجا باز هم فریب میخورند و استر پسرشده را در جاده برفی سوار کرده و به مزرعه میبرند. او خود را کسی جا میزند که پدر و مادرش در بمباران هواپیماهای انگلیسی کشته شدهاند و اینگونه اعتماد مزرعهدار را که مردی طرفدار نازیهاست جلب میکند.

این هم گوشه دیگری از استفاده یهودیها از اسطوره موسی در سینماست که بارها و بارها در فیلمها و انیمیشنهای مختلف استفاده شده است. استر قصه، بهنوعی موسایی است که در خانه دشمن بزرگ میشود و میبالد و رسالتی بهخاطر یهودیان به عهده دارد. او در مزرعه میماند و بهخاطر اینکه نجاتش دادهاند کار میکند. یکی از سکانسهای مهم در اینزمینه، درک خوک مزرعه توسط استر است. او به خوک چاق و چلهای که مریض شده میگوید «تو چشمهای سیاه قشنگی داری! مثل همفری بوگارت! مادرم عاشقش بود!» بعد هم به خوک میگوید «خیلی باهوشی! چون فهمیدی میخوان برای شام عید انتخابت کنن خودتو به مریضی زدی!» این هم استراتژی همیشگی و تاریخی یهودیان است که مسیحیان اروپا همیشه به آن اشاره کردهاند. یهودیان طبق ایناستراتژی خود را شبیه مردمان دیگر اقوام کرده و به عمق جوامع آنها نفوذ میکنند تا پس از سالها و مدتها استفاده از امکانات آنها، در لحظه موعود ضربه خود را بزنند. به اینترتیب، فیلم «پرندهگیر» با همینرویکرد و اینگونه نشاندادن قصه، اینرفتار همیشگی یهودیان را عادیسازی میکند.
تحریک دوباره عواطف تماشاگر در فیلم «پرندهگیر» مربوط به سکانسی است که صاحب مزرعه بین استر و پسر خودش فرق گذاشته و میخواهد استر تبدیل به یک نوجوان پیشاهنگ نازی شود. برایش یونیفرم میآورد و وقتی هم به شهر میرود، استر و پسر خانواده و مادر برای گردش به سینما میروند و استر مجبور است فیلمی آلمانی را تحمل کند و دم نزند؛ آنهم در سینما و هنگام دیدم فیلم که هنر مورد علاقهاش و دوست دارد روزی در آمریکا بازیگری کند. او که نقشه فرار از مزرعه به سمت سوئد را دارد، دوباره زرنگی میکند و نقشه منطقه را از خودروی نظامیان آلمانی کش میرود و آلمانیها هم طبق معمول چیزی نمیفهمند.
لحظهای هم در فیلم میرسد که زن مزرعهدار حقیقت جنسیت استر را میفهمد و متوجه میشود او پسر نیست! استر با التماس از زن میخواهد بهخاطر اینکه پسرش ماجرای دختربودن استر را از او مخفی کرده، از پسرش متنفر نشود! بعد هم استر مجبور است به خاطر رفتار ناشایست مرد مزرعهدار با پسرش و تفاوتی که بین استر و او میگذارد، به پسر دلداری دهد. این هم گره انسانی و اجتماعی فیلمنامه است که استر به مرور در دل مرد مزرعهدار که دشمن یهودیها و متفقین است، جا باز میکند اما مرد خبر ندارد و بیش از آنکه به پسر خودش محبت کند، استر را مورد لطف و مرحمت قرار میدهد. همینمرد خوکی را که استر از او مواظب کرده و پروار شده، به ناگاه با اسلحه میکشد و گوشتش را تبدیل به شام شب میکند. از استر هم میخواهد خوراک گوشت خوک را بخورد و دختر یهودی ناچار است دوباره تظاهر به اطاعت از دشمنش کند. اما به محض دور شدن مرد، عق میزند و به زن مزرعهدار میگوید «دیگه نمیخوام تظاهر کنم!» پاسخ زن هم که یهودی نیست اما فیلمنامهنویس او را در جبهه مظلومین فیلم (یهودیان) قرار میدهد، جالب توجه است: «مجبوریم!»
صحنه تاثیرگذار بعدی فیلم «پرندهگیر» جایی است که خبر دستگیری یکجاسوس دوجانبه میرسد و آلمانیها، جاسوس را با روی پوشیده به مزرعه میآورند. مرد مزرعهدار هم از خود، همهنوع همکاری و همراهی برای بازجویی از جاسوس نشان میدهد. مرد جاسوس همانپلیسی است که با آلمانیها همراهی میکرد و ابتدای فیلم به پدر استر میگوید بهتر است نروژ را ترک کند! مرد مزرعهدار استر را تشویق میکند جاسوس دوجانبه را کتک بزند و سهمی از بازجویی او داشته باشد؛ با اینتوجیه که فکر کند یکی از آنانگلیسیهایی است که پدر و مادرش را کشتهاند! استر هم که ناچار به تظاهر است، با باتوم ضربات محکمی به صورت پلیس دستگیرشده میزند.
گسترش اسطوره موسی در داستان فیلم را میتوان آنجا مشاهده کرد که مرد مزرعهدار پیش از پیش به استر اعتماد میکند و میخواهد اداره مزرعه خود را در آینده به او بسپارد؛ درست مانند قصه موسی و فرعون پدر که بین انتخاب موسای عبرانی و فرزند واقعیاش بهعنوان فرعون آینده دودل بود. نه موسی بنا داشت فرعون شود و نه استر فیلم «پرندهگیر» میخواهد صاحب مزرعه مردی شود که طرفدار آلمانهای نازی است! وقتی هم سران حزب نازی برای یکجشن و مهمانی بزرگ به مزرعه میآیند، مرد، استر یونیفرمپوشیده را اینگونه به آنها معرفی میکند: «این از خون من نیست ولی عضو مهم خانه من است.» بعد هم برای اینکه صبر و رنج عمیق استر را دوباره به مخاطب یادآور شوند، ایندیالوگ را در دهان فرمانده نازی گذاشتهاند که از استر بپرسد: «به اهدافت باور داری؟» و دختر یهودی با تظاهر به علاقه به مرام حزب نازی میگوید «بله!» و فرمانده هم به او خبر میدهد بناست پایتخت جدید نروژ نزدیک شهر بروندهیم ساخته شود! اتفاقی که البته نازیها نتوانستند انجامش دهند اما اسرائیلیها در فلسطین اشغالی انجامش دادند.
از ابتدای روایت اتفاقات مزرعه در فیلم، رابطه مخفیانه زن مزرعهدار با یکی از افسران آلمانی نشان داده میشود. استر هم از آن باخبر است و دم برنمیآورد. اما هنگام حضور مهمانان نازی در مزرعه، مرد خانه خوش و بش همسرش با افسر (زیادهخواه!) آلمانی را میبیند و در خلوت به زن سیلی میزند! زن هم گریه سر میدهد و میخواهد تنها باشد. حالا نوبت دختر چشم ابرومشکی یهودی قصه است که وارد اتاق زن بلوند شود و اشکهایش را پاک کند. بعد هم صورت کبود زن را گریم کند تا بتواند از مهمانان آلمانی پذیرایی کند. در اینسکانس صمیمیت بین دختر یهودی و زن غیریهودی بیشتر میشود و صورتهایشان را کنار هم گرفته در آینه نگاه میکنند! اینصحنه را هم به خاطر بسپارید تا به آخر فیلم برسیم. در اینلحظات صمیمیت، زن اسم واقعی استر را میپرسد و نویسنده فیلمنامه در مهندسی خود، همه نمادها و نشانهها را کنار هم میگذارد؛ کجا؟ آنجایی که استر متوجه گردنبند زن مزرعهدار میشود و زن میگوید اینگردنبند را هرمان (همانافسر آلمانی – فاسقاش) به او داده است. گردنبند مورد اشاره متعلق به مادر استر است و هرمان از گردن جنازه مادر آن را باز و غارتش کرده است!
به اینترتیب استر بیچاره و ستمکش در پی تلاش برای بقا و زندهماندن بین غیریهودیان، باید یکداغ دیگر را هم به یاد آورده و تحملش کند! در حالیکه موسیقی غمگین و نوای پیانو صحنه را تکمیل میکند؛ تازه باید بین مهمانان مست آلمانی هم رفته و به آنها خوردنی تعارف کند. سر میز شام هم دوربین کارگردان، قابهای بسته صورت و دهان آلمانیها را نشان مخاطب میدهد که با اسلوموشن، گوشت خوراکی را با دندان میکنند و در کل، موجودات آدمخواری هستند! وقتی هم شام را خورده و گوشت را به نیش میکشند، یکیشان با ددمنشی میگوید «اون یه خوک بود! یه یهودی؟» و بقیه قهقهه مستانه و شیطانی سر میدهند!
لحظه حقیقت! همه فیلمهایی که چنینفیلمنامههایی دارند و قهرمان فیلم یکراز را مانند یکدرد در صندوق سینه حمل میکند، سکانس و لحظاتی دارند که در آن پردهها برمیافتند و حقیقت آشکار میشود. در فیلم «پرندهگیر» هم یکی از همینلحظههای حقیقت داریم! آلمانیهای درندهخو و نروژیهای سازشکار که آنها را راه دادهاند، در کلبهای در حاشیه مزرعه جمع شدهاند تا مرد شدن دختر یهودی را که فکر میکنند پسر است جشن بگیرند! به اینترتیب وقتی لباس و یونیفرمش را درمیآورند متوجه میشوند دختر است و غوغایی به پا میشود! او هم سریع در کلبه را بسته و آن را به آتش میکشد. بعد هم معلوم نمیشود چهطور آلمانیها در کلبه میسوزند اما صاحب مزرعه از پشت در قفل شده بیرون میآید تا لحظات مثلا نفسگیر فیلم را رقم بزند! لحظاتی که در آن مرد مزرعهدار، زن خائنش، افسر فاسق آلمانی و دختر یهودی به سمت هم اسلحه میگیرند. مزرعهدار افسر آلمانی را میزند و بعد هم خود را میکشد! عجیب است که مرد با مواجهه با چنین حقیقت دردناکی چنین کنار میآید و به جای کشتن استر، افسر آلمانی را میکشد! به هرحال زن مزرعهدار پس از شکلگرفتن عاقبت تراژیک چندشخصیت قصه، از استر میخواهد فرار کند و پسر علیلش را هم همراه خود ببرد.
به اینترتیب استر و پسر معیوب مزرعهدار با سورتمه فرار میکنند. حین فرار هم باید از روی دریاچهای یخزده عبور کنند و سایه هواپیماهای جنگی دشمن هم روی سرشان باشد. عبور از دریاچه هم کنایه و اشاره دیگری به اسطوره نجات یهودیان توسط موسایی است که مسلمانان او را پیامبر میدانند اما اسرائیلیها فقط بهعنوان اسطوره و چهرهای افسانهای قبولش دارند.
در کارهای هنری و فیلمنامهنویسی، عبارت و ضربالمثلی وجود دارد که میگوید فلانماجرا، اتفاق یا شخصیت با تُف به متن اضافه شد! علاوه بر نمونههایی که تا اینجا درباره فیلم «پرندهگیر» برشمردیم، ماجرای حذف شخصیت پسر معلول مزرعهدار هم با تف به قصه چسبانده شده است؛ به اینترتیب که استر حین عبور از روی دریاچه یخزده وارد فضای تخیل میشود و میبیند با پسر در سینمایی در سوئد نشسته و فیلم تماشا میکنند اما ناگهان از دهان و دماغ پسر آب بیرون میآید و حالت غرقشدگی به او دست میدهد. با برگشت به دنیای واقعی، استر متوجه میشود یخ دریاچه شکسته و پسر در حال فرو رفتن در آب است! بعد هم کمی ناله و فریاد چاشنی صحنه میشود و استر باید به تنهایی خود را به ساحل نجات برساند! به همین سادگی شخصیت و حضورش در فیلمنامه رفع و رجوع شد!

با محو تصویر به سیاهی و دوباره آمدنش، قصه کات خورده و به شهر تورندهیم در سال ۱۹۴۵ رفتهایم. جنگ تمام شده و آوارهها ازجمله یهودیها به خانه خود برگشتهاند. استر هم با موهای بلند به مغازه سلمانی پدر خود برگشته و دیگران را اصلاح میکند. بعد نوبت ورود دوباره زن مزرعهدار به قصه است که بهعنوان سازشکار با آلمانیها، منفور مردم کوچه و خیابان باشد و مورد تف و لعنت قرار بگیرد. طبق نقشه نویسنده فیلمنامه، زن به استر پناه آورده؛ مثل روزگاری که استر به او پناه آورده بود. وقتی هم یکی از مشتریان مغازه به زن بیاحترامی، و او را «هرزه نازی» خطاب میکند، استر مشتری را بیرون میکند و میگوید دیگر برنگردد! حالا نوبت آن است که گفتمان انسانی و مهربان اینفیلم اسرائیلی خود را نشان دهد؛ مثل خیلیها که دینشان انسانیت است و نمیدانند یهود بینالملل چه کلاهی سرشان گذاشته است!
استر کلاه زن را برمیدارد و متوجه موهای قیچیشده او میشود؛ مانند روزگاری که خودش، با تیغ سلمانی پدر موهایش را کوتاه کرده بود. بعد هم کلاهگیسی سیاه روی سر زن بلوند میگذارد و صورتش را کنار صورت او میگیرد تا در آینه به هم نگاه کنند. به اینترتیب صحنه دلداریدادن استر به زن در لحظاتی که از شوهرش کتک خورده بود تداعی میشود و دختر یهودی، یکبار دیگر به اینزن غیر یهودی کمک میکند.

فیلم در حالی با نوای پیانو و ویولنسل تمام میشود که صدای روایتگر استر روی متن شنیده میشود: «من یه روز یه سازشگر کامل شدم ولی وقت رفتن که رسید، دست از تظاهر کشیدم!» و این همان ترفند همیشگی و کارآمد یهودیان از گذشته تا امروز است که در فیلم «پرندهگیر» هم به عنوان غریزه بقا و تلاش برای زندگی توجیه و سفیدشویی میشود.
صادق وفایی


