خبرنگاری که نمی خواست پدر شهید باشد!/ مخاطب این حرف ها رئیس قوه قضائیه و مسیح علی نژاد است
«کورش شرفشاهی»؛ مردی که سالهای خبرنگاری را با موتورسیکلت خود در تهران و خیلی جاهای دیگر درنوردیده و همواره یکی از خبرنگاران فعال در حوزههای مختلف به ویژه در حوزه مجلس، کارگری و اقتصادی بوده است. امروز او خودش سوژه خبر و مصاحبه است؛ به خاطر اتفاقی که در جنگ اخیر برای فرزندش رخ داد.
به گزارش سرویس اجتماعی تابناک، شاهین شرفشاهی، متولد ۱۳۶۶، از کادر پلیس راهور، در «جنگ رمضان» به واسطه اصابت پهپادی از سوی عوامل وطن فروش، به شهادت رسید. حالا کورش، پدر شهید شاهین، از روزگار خود، همسر، عروس و نوهاش، یعنی پارسای دوازدهساله را روایت میکند.
شرفشاهی، سالها پیش و در زمان خبرنگاری مسیح علینژاد در داخل ایران، از همکاران نزدیک او بوده است. حالا او با علی نژاد حرفهای مهمی دارد. خطاب به رئیس قوه قضائیه نیز، مطالبی را مطرح می کند.
او همچنین حرف های دیگری دارد؛ از فرزند شهیدش، از حال روزش و از خاطراتش.
حرفهای کورش شرفشاهی خبرنگار باسابقه کشورمان را با تابناک میخوانید؛
شاهین انسان عجیبی بود. اصلاً آرامش نداشت. دائماً به دنبال ترقی و پیشرفت بود. زمانی هم که کوچک بود، خیلی به درس اهمیت میداد. در سرمای زمستان میرفت بیرون و درس میخواند. میگفت: «اگر بیایم داخل خانه، گرم است، خوابم میگیرد. باید بیرون سرد باشد تا بتوانم درس بخوانم.» دیپلمش را گرفت. بعد از دیپلم رفت دانشگاه، قبول شد. آمد به من گفت: «من دانشگاه قبول شدم.» من مخالفت کردم. به او گفتم: «به نظر من برو پلیس.» رشتهاش حسابداری بود. گفتم: «برو پلیس. آنجا پنج سال پیمانی هستی. بعد از پنج سال اگر خوشت آمد ادامه میدهی، اگر خوشت نیامد که پنج ساله پیمانی تمام شده است. در این پنج سال میتوانی لیسانس بگیری، دو سال سربازیات را بگذرانی و در نهایت اگر آمدی بیرون، فردی هستی که پنج سال سابقه داری، لیسانس گرفتهای و سربازی را رفتهای. »
پیشنهاد مرا قبول کرد و رفت نیروی انتظامی. از روزی هم که رفت نیروی انتظامی، شروع کرد به درس خواندن. فوقدیپلمش را گرفت، لیسانس گرفت، فوقلیسانس حقوق گرفت و تا درجه سرگردی آمد. زمانی که صحبت میکرد، همیشه به من میگفت: «بابا، من اصلاً نیامدم که این پایین بمانم. من دنبال سرداری هستم، دنبال فرماندهی نیروی انتظامی هستم. من باید یک رتبهٔ بالایی در نیروی انتظامی داشته باشم. من باید برای تو مایهٔ افتخار باشم.» من فکر نمیکردم که اینطور قرار است برای ما مایهٔ افتخار بشود. من نمیدانستم که به بالا رسیده است. نمیدانستم قرار است من پدر شهید بشوم.
روزی که خبر شهادت را دادند
روزی که این را به من خبر دادند که شهید شده، من دیگر نمیدانستم چه جوری جلوی اشکم را بگیرم. گفتند: «شاهین شهید شده است.» شاهین در یک مقرّی بود، مقر فرعی پلیس راهور. او از طریق عوامل خودفروختهٔ داخلی شناسایی شده بود، لو رفته بود و با پهپادهای داخلی، با همین ریزپرندههای داخلی، به او زدند. خیلی برای ما عجیب بود. من وقتی به من گفتند، گفتم: «چه جوری شده؟» گفتند: «پهپاد دقیقا خورده به پشت پایش.» و از این پهپاد تمام ترکشها را شاهین گرفته بود. از پشت. پشتش قسمت سالمی نداشت. حتی ترکش به پشت سرش خورده بود، کمرش، پایش، قسمتهای مختلفی از بدنش را از بین برده بود. من دیگر نمیتوانستم جلوی اشک خودم را بگیرم. شاهین همیشه به من میگفت: «بابا، تو آدم سنگدلی هستی، اصلاً اشک من در نمیآید.» اما از روزی که شاهین اینطور شده، دیگر منتظر یک بهانه هستم که گریه کنم. مادرش، این همسر عزیزم ، آنقدر خودزنی کرده که تمام بدنش زخم و کبود شده است.
نمی خواهم پدر شهید باشم!
اول لازم میدانم از راهور خیلی تشکر کنم که ما را تنها نگذاشتند. روزی که ما را دعوت کردند برای مراسم وداع، خیلی خوب بود. ما رفتیم آنجا، صورت شاهین بیرون بود. ما ساعتها با این آدم درد دل کردیم. صورتش را بوسیدم، بغلش کردم. صورتش یخ داشت. من صورتم را چسبانده بودم به صورتش. میگفتم: «کاش گرمی صورت من به صورت تو بگیرد. جان بگیری... خیلی دوستش داشتم.» داد میزدم، میگفتم: «من نمیخواهم پدر شهید باشم. من میخواهم پدر شاهین باشم. من میخواهم شاهین زنده باشد. میخواهم برگردد پیش من. اصلاً برای من چیزی به اسم شهادت معنا ندارد. برای من فقط پسر من معنا دارد». دائماً این را میگفتم.
سردار موسویپور آمدند خانهٔ ما. من به ایشان گفتم: «سردار، تو فرمانده هستی، دستور بده پسرم برگردد.» آقای شیرازی، نمایندهٔ ولی فقیه و رئیس سیاسی هم بودند، دوباره همین حرف را به ایشان زدم. ایشان به من گفت: «دیگر این حرف را نزن. پسرت انتخاب شده است. میخواهم بفهمی که انتخاب شده است. دوست داشتی بگویند تصادف کرده و مرده؟ دوست داشتی بگویند یکی با چاقو از پشت زدهاند؟ دوست داشتی بگویند شب خوابیده و سکته کرده؟ این مرگش پیام دارد. تو میگویی پسرت همیشه میخواست تو را سربلند کند. از این بیشتر چه جوری میتوانی سربلند باشی؟ خرابش نکن، عزتش را از بین نبر. دیگر نگو نمیخواهم پدر شهید باشم. سرت را بالا بگیر که پدر شهید هستی.»

از ایشان خیلی ممنونم. ایشان آنقدر خوب با من صحبت کرد، که نگاه ما به شهید، به جنگ، به همه چیز تغییر کرد. ما الان میدانیم که درگیر یک امر ناخواسته شدیم. اصلاً ما دنبال جنگ نبودیم. ما داشتیم زندگیمان را میکردیم تا اینکه اسرائیلی پیدا شد، آمریکایی را تحریک کرد و اینها آمدند تا ما را اینطور عزادار کنند، خون به جگر ما بکنند، زندگی ما را از این رو به آن رو کنند. بلایی به روز ما آوردند که من و خانمم هر وقت با هم مینشینیم میگوییم: «از ما دیگر آدم درنمیآید.» نمیدانم چه بگویم.
اگر مسیح علینژاد را دوباره ببینم
اگر بخواهم اسم بیاورم، خبرنگارهایی که از ایران رفتند خیلی هستند، خیلی زیادند. خیلی از آنهایی که الان در اینترنشنال کار میکنند، با من در مجلس یا در رسانههای دیگر همکار بودند. من از مسیح علینژاد اسم میآورم. مسیح علی نژاد با من همکار بود. جسارتش در ماجرای حقوق نمایندگان مجلس، برای ما یک الگو شده بود. ما میگفتیم: «عجب کار بزرگی میکند.» یادم میآید مسیح علینژاد یک یادداشتی در روزنامهٔ اعتماد ملی نوشت. زمانی که احمدینژاد رفته بود در بوشهر و داشت تراول پنجاههزار تومانی بین مردم پخش میکرد، مسیح علینژاد رفته بود کیش و از دلفینها یک گزارش گرفته بود. آمد یادداشت نوشت که این دلفینها میپریدند بالا، میآمدند پایین و یک ماهی به آنها پرت میکرد. نوشت: «یاد احمدینژاد افتادم که مردم دنبال خودش میکشد و یک تراول چک پنجاه تومنی پرت میکند».
خلاصه با ماحرای حقوق، از مجلس اخراجش کردند، مسائل دیگر پیش آمد. در نهایت کتابی نوشت به اسم «تاج خار» و به همهٔ همکاران امضا میکرد. یک نسخه از «تاج خار» را هم برای من امضا کرد.
روزی که قرار بود از ایران برود، آمد برای خداحافظی. من به او گفتم: «میروی آن طرف، دستت بازتر است. بیشتر حمایت کن، قشنگتر از مردم ما حرف بزن، مطالب را راحتتر بگو. دیگر محدودیت نداری.» خیلی دنبال کردم صحبتهایش را.
گاهی نگاه میکردم در رسانهها میدیدم، حتی صحبت میکرد میدیدم. تا اینکه یک دفعه دیدم یک میلیون دلار گرفته است. اصلاً تمام حیثیتم رفت. گفتم برای این مبلغ، چندتا دلفین باید بالا میپریدند؟! گفتم: «خدایا، این کاسب بوده. اصلاً دنبال مردم نبوده، دنبال منفعت مردم نبوده. این میخواسته برود آن طرف، میخواسته برود ترامپ را بغل کند، دلار از او بگیرد. این اصلاً مردم ایران برایش اهمیت نداشته است. اگر میرفت آن طرف و پول نمیگرفت، حرفش توی دلم مینشست. اما وقتی رفته آنجا بهترین زندگی را دارد، پول را گرفته است، میفهمم که برای منفعت خودش این کارها را کرده است. زمانی که رفته آن طرف بهترین زندگی را میکند، با جان این مردم دارد کاسبی میکند، دارد به ما به اشکال مختلف توهین میکند، ما را تحقیر میکند. کی به تو اجازه داده است راجع به ما صحبت کنی؟ کی به تو اجازه داده است آبروی ایران مرا ببری؟
من یادم میآید آن روز که با او صحبت میکردیم راجع به اینکه اسمش معصومه بوده و بعد تبدیل کرده به مسیح، توضیح میداد. من امروز دارم به علینژاد میگویم: تو نه معصومهای، نه مسیحی. تو «هیچی» نیستی. نه توانستی معصومه را حفظ بکنی، نه مسیح را حفظ بکنی. تو پلید شدی، تو شیطان شدی. سابقهٔ رسانهایِ خودت را در ایران خراب کردی. تو باعث شدی تمام آن افرادی که فکر میکردند تو شخصیت خوبی داری، از خودشان بدشان بیاید. من کتاب «تاج خار» را که تو امضا کرده بودی، پاره کردم و ریختم بیرون. چون دیگر برای من ارزش ندارد. نه تو ارزش داری، نه «تاج خار» ارزش دارد، نه دیدگاههایت ارزش دارد. دیگر به حرفهایت گوش نمیدهند. برای اینکه تو داری ایران مرا تخریب میکنی. الان پسر من اینطور شده است. تو بیا بگو چه کار کنم. تو باعث شدی آمریکا به ایران حمله کند. پسر من الان به این روز افتاده است. من تا آخرین روز دنیا، تا آخرین روزی که نفس میکشم، اگر دستم به تو برسد، رهایت نخواهم کرد. چون تو یکی از آن عواملی بودی که در این جنگ، در فشار آوردن به ایران، در مشکل ایجاد کردن برای ایران نقش داشتی.

علاوه بر این، خبرنگاران دیگری هم هستند که الان رفتهاند و دارند در رسانههای دیگر علیه ایران مطلب منتشر میکنند. من با خیلی از آنها دوست هستم، دوست صمیمی. از آنها خواهش میکنم، خواهش میکنم به ایران برگردند. ایرانِ ما را نفروشند. من نمیدانم چقدر میگیرند، نمیدانم چی میگیرند. اصلاً نمیدانم. ولی من به عنوان یک همکارتان دارم میگویم که اگر امروز پسرم را از دست دادم، به خاطر رفتارهای شماست، به خاطر گفتار شماست، به خاطر اینکه شما دارید تعظیم میکنید. نکنید این کار را.
مصادره اموال کنید، چون دارند ایران را می فروشند
از قوهٔ قضاییه تشکر میکنم. مخصوصا آقای اژهای. عاشقتان هستم که تمام اموال اینها را داری مصادره میکنی. خیلی جدیتر، خیلی محکمتر با اینها برخورد کن. قرار نیست که اینها ایران را بفروشند و بهترین امکانات، بهترین داراییها را داشته باشند. با اینها قویتر برخورد کنید. این عواملی که بچههای ما را میفروشند، ایران ما را میفروشند، خاک ما را میفروشند. خواهش من این است که دادگاههایشان را علنی کنید. خواهش من این است که به مردم نشان بدهید که چه موجودات پلیدی هستند. آن کسی که میآید فیلم نیروی انتظامی را میگیرد و میگوید «این را بزنید»، آن آدم باید رسوا بشود. قرار نیست که ما فقط بگوییم اعدامش کردیم. بیایید رسوایش کنیم، بیایید بگوییم این آدم با چه رویکردی این کارها را کرد.
داستان بیکار شدن بعد از خبر شهادت
من در یک سایت اقتصادی کار میکردم و از سال ۱۴۰۱ آنجا مشغول به کار بودم. از سال ۱۴۰۱، آنها یک حقوقی به من میدادند و خیلی از مزایای قانونی مرا نمیدادند. من هم همیشه به آنها میگفتم: «این مطالبات من است.» علاوه بر این حتی روزی که مادرم فوت کرد، این خانم مجبورم کرد که همان روز کارهای عادی خبری را انجام بدهم. برادرم فوت کرد، باز هم همین اتفاق. تا ۹ اسفند. ۹ اسفند که آن فاجعه پیش آمد و دفتر رهبری را زدند و رهبر هم شهید شد – در کنار فرماندهٔ سپاه، وزیر دفاع، شخصیتهای بزرگی در آن ماجرا بودند – ایشان گفت: «خبرهای عادی را با روال معمولی کار کنید.» من گفتم: «رهبر این مملکت شهید شده است. من کاری ندارم که دیدگاه و تفکر تو چیست. اما او رهبر ماست. ما به واسطهٔ این آدم، سرمان را در دنیا بالا میگیریم. وقتی که یک صحبتی میکند، دنیا راجع به او تحلیل میکند، اقتصاد تکان میخورد، سیاست جابهجا میشود. ایشان به رحمت خدا رفته، شهید شده. ما باید تکریم کنیم، باید برای او یادداشت بنویسیم.» که ایشان باز اصرار بر نظر خود داشتند. تا اینکه آمدیم، پسرم اینطور شد. پسرم که اینطور شد، باز هم همین پیغام. گفتم پسر من شهید شده است. خانم باز گفت: کارت را انجام بده. او که وصل به مقامات است و دایی ایشان از مقامات همین نظام بوده و هستند. یا خودشان جاهایی که تدریس میکند، وابسته به نظام هستند. آنجا دارد تدریس میکند. ما انتظار داشتیم لااقل در مقابل مقام شهید، چنین نکنند.
من انتظار داشتم. من به آنها گفتم: «من یک بازنشستهٔ حقوقبگیر هستم. الان پسرم اینطور شده و تمام هزینهها را خودم دارم میدهم.» انتظار داشتم که لااقل معرفتی داشته باشد و به من بگوید: «این حقوقهای عقبافتادهٔ تو را میدهم، لااقل برو خرج کن.» هنوز من حقوقم را از ایشان نگرفتهام. یعنی حتی اینقدر معرفت نداشت که حقوق مرا بدهد تا من خرج مراسم پسرم بکنم؟ بعد از آن هم به من گفته: «دیگر نیا.»
کار خوبی کردید...
من یک تشکر از تابناک کنم. خیلی ممنونم از تابناک. ببینید، ما با از دست دادن عزیزانمان و شهادت انها، گاهی فکر میکنیم که دیگر از یادها رفتیم. خیلی کار خوبی میکنید که ما را صدا میکنید، با ما درد دل میکنید، اشکی از چشم ما درمیآید، یک مقدار آرام میشویم و خیالمان راحت است که دیده میشویم. فرهنگ شهادت در هیچ کجای دنیا به غیر از ایران معنا ندارد، به این صورت. فقط در ایران است. من دست تمام کارکنان تابناک را میبوسم که اینقدر برای مقام شهید، برای فجایعی که برای ایران پیش آمده و اطلاعرسانی در این مورد، زحمت میکشند.
لطفا خواهشا بفرمایید اون خانم که با ولایت فقیه دشمنی دارد و اقوامش صاحب منصب است و نفوذ دارد و حق و حقوق کارمند رو لگدمال می کنه کیه صاحب کدام روزنامه است و کیست؟




