ماپرا
صفحه خبر لوگوبالا تابناک
ماپرا
صفحه خبر لوگوبالا تابناک

شیرین ترین خبر سال ۱۴۰۴

متاسفانه این شیرین ترین و بهترین خبر سالی است که ظاهرا قرار است ما را به روزگاری دیگر تحویل دهد.
کد خبر: ۱۳۶۳۶۶۹
| |
14354 بازدید

شیرین ترین خبر سال ۱۴۰۴

بهت و سکوتی بر تقویم نشسته، لحظه تحویل بی‌اعتنا ایستاده است. گویی خود سال نیز نمی‌داند باید از کدامین دردسرِ زمین بگذرد و کدامین طاقتِ آسمان را تحمل کند. می‌گویند سال تحویل می‌شود؛ اما این سال که از پسِ ماه‌ها، خونِ دیده و دودِ اسفند بر جان دارد، چگونه می‌تواند تحویل شود وقتی دلِ ساکنانش هنوز در چنگالِ دیروزِ سختِ آن می‌تپد؟
 
این سال تحویل نمی‌شود
 
نه، این سال تحویل نمی‌شود؛ ایستاده است میانِ ما و فردا، میانِ آنچه بود و آنچه هراس انگیز در راه است. حالِ من احسن‌الحال نیست؛ حالِ من، حالِ کسی است که بهار را از پشت شیشه‌های نگرانی می‌بیند. حالِ من، حالِ کسی است که سبزه را در ترس از خشکییدگی نگاه می‌کند. حالِ من، حالِ ملتی است که هر سال برایش پوست‌اندازیِ تقویم، تنها یادآور زخم‌هایی تازه‌تر است. ای کاش کسی این سال را تحویل بگیرد، از دوشِ ما برداردش و خود به دوزخِ تاریخش ببرد. سال، سال رفتن ها بود؛ سال ناگزیر و ناگهان ها. سال داغدار ....
 
این چه سالی بود که شیرین‌ترین خبرش، پایانِ تلخش است؟ چه سالی بود که در آن، مهر و مهربانی پشتِ واژه‌هایی از جنسِ بدگمانی و بی‌رحمی و مرگ گم شدند؟ ۱۴۰۴ مرا در خون نشاند؛ نه آن خون که رگ‌ها را جاریست، بلکه آن خونِ غریبی که از بغضِ ناگفته‌ها و تنهایی‌های جمعی می‌چکد. و اکنون که اسفند، همه اسفندِ دلخوشی‌هایمان را دود کرد، باید این سالِ خسته را میانِ تنهاییِ مخوف، میانِ جنگی که هم در میدان و هم در ذهن و کابوسها جریان دارد، میانِ بی‌اعتمادی‌ای که از خانه‌ها تا خیابان رسوخ کرده، به دستِ سالِ دیگر بسپارم. اما مگر سالِ دیگر دستی دارد که این قندیلِ یخ‌بسته را بگیرد؟
 
من حیرانم؛ حیرانیِ هشتاد میلیون در سیصد و شصت و پنج روز. حیرانیِ کسی که دیگر نمی‌داند باید به کوچه نگاه کند یا به آسمان، به وعده‌ها دل خوش کند یا به سنگ‌فرشِ سردِ واقعیت. عزادارِ خویشتنم؛ نه از سرِ خودخواهی که از سرِ غمِ جمعیِ ازدست‌رفتنِ روزهایی که می‌توانست بهار باشد و نشد. هم تنم و هم وطنم و نیز هموطنم؛ یعنی تمامِ این بدنِ خسته، تمامِ این خاکِ زخمی، تمامِ این آدم‌های آشنا و غریبه، یک تکه از من‌اند و من تکه ای از همه آنها.
 
دلم می‌خواهد از امید بنویسم؛ از آن امیدِ مجاز که شاعران در بادِ بهاری رهایش می‌کنند. اما چیزی در من، از سرِ تجربه یا از سرِ حقیقتی تلخ، امید را پس می‌زند. امید در این روزگار، دیگر واژه‌ای ساده نیست؛ یا به طنابِ کسی بدل می‌شود که میانِ نبود و بودن آویخته است، یا به قفسی که آرزو را در خود حبس می‌کند. نه، من از امید نمی‌نویسم؛ اما از بودن می‌نویسم. از اینکه هنوز هستیم. هنوز میانِ همه ناامیدی‌ها و شب‌های سخت، سحرگاهانِ تنهاییِ یکدیگر را می‌بینیم.
 
چقدر روزهای عجیبی پیش رو داریم
 
ما چقدر روزهای عجیبی پیش رو داریم! روزهایی که شاید بهارشان در تقویم بیاید اما در کوچه‌ها نرسد. روزهایی که شاید درخت‌ها شکوفه بدهند اما دل‌های ما هنوز در پوستینِ زمستان می‌لرزند. لااقل اگر نمی‌توانیم امید را به رسم هدیه برای هم ببریم، بیایید خودمان به فکر هم باشیم. بیایید در این عجیب‌ترینِ سال‌ها، دست‌کم یک نفر به یاد یک نفر باشد.
 
سال نو ظاهراً فرا می‌رسد. بهار با همان رسمِ همیشگی‌اش از خط استوا عبور می‌کند و بر این جغرافیای آشنا سایه می‌اندازد. اما من بهار نمی‌رسم. نه از سرِ لجاجت که از سرِ خستگیِ عمیق. خسته‌ای که نه از شبِ بی‌خوابی، که از روزهای بی‌خوابیِ جان است. خستگی از انتظارِ بی‌فرجام، از رفتن‌هایی که بازگشتی نیست، از رسیدن‌هایی که نرسیدن‌اند.
 
با این همه، شاید هنرِ زندگی همین باشد که در خستگیِ عمیق، نفس بکشی؛ در حیرانیِ هشتاد میلیونی، نامِ کسی را بر لب بیاوری؛ در تنهاییِ مخوف، به این فکر کنی که دیگری هم شاید همین لحظه به تو فکر می‌کند. شاید تحویلِ سال، نه در گردشِ زمین که در گردشِ نگاهِ ما به هم باشد. شاید اگر از امید ننویسم، از همان بودن بنویسم که گاهی از هزار امید، ماندگارتر است.
 
اسفندی که دود شد
 
بهار می‌رسد؛ اما ما می‌مانیم، با تمامِ زخم‌های ۱۴۰۴، با تمامِ دودِ اسفندی که در چشمانمان نشسته. و این ماندن، با همه تلخی‌اش، شاید بزرگ‌ترین نشانه امید باشد؛ امیدی که از پسِ «نه» برمی‌آید، امیدی که خودِ زیستن در میانِ طوفان است. باشد که در سالِ پیش رو، دست‌کم به فکر هم باشیم؛ چون اگر این نماند، دیگر هیچ چیز، حتی بهار، معنا نخواهد داشت.
 
در این لحظه که زمین به نقطه صفرِ مدارِ خود می‌رسد و تقویم‌ها نفس‌شان را حبس می‌کنند، من از آینده حیرانم. حیرانی‌ام نه از ندانستن که از دانستنِ بیش از حدِ آنچه احتمالاً نخواهد آمد و انچه خواهد آمد. آینده در چشمان من شکلِ یک پرانتزِ باز دارد؛ آغازش را می‌بینم اما پایانش در مهِ وعده‌هایی گم شده که سال‌هاست به ما قولِ فرداییِ روشن‌تر داده‌اند و ما هنوز در غروبِ دیروزیم. ما را دنیا در  غروب می خواست؛ از غرب تا شرقش همین را می خواست.
 
از حالم پریشانم؛ حالِ کسی که میانِ بودن و نبودن، میانِ ایستادن و رها کردن، میانِ باورِ بهار و اعتیاد به زمستان، سرگردان است. پریشانی‌ام پریشانیِ یک نسل است؛ نسلی که از دستش رفته تا بهار را در تقویم جشن بگیرد.
 
با همین جنگ!؟
و تو ای دنیا، ای که هر سال در این لحظه به رسمِ همیشگی، تبریک می‌گویی و می‌گذری، مرا با چه کسانی تحویل سال نو می‌دهی؟ با همین دردهای کهنه ام؟ با همان زخم‌هایی که نه التیام یافتند، نه حتی فرصتِ سر باز کردن یافتند؟ با همان غم‌هایی که لباسِ عادت به تن کرده‌اند و دیگر حتی به چشم نمی‌آیند اما استخوان‌هایم را خُرد می‌کنند؟ با همین جنگ و با همین کشته شدن ها؟ اصلا زندگی را کدام شاعر باید بسراید؟
شیرین ترین خبر سال ۱۴۰۴
چه چیزی را در چمدانِ این سالگردِ زمین برای من فرستاده‌ای؟ آینده را با پیش‌بینی‌ناپذیرترین هول‌هایش؟ حالم را با پریشانیِ چندلایه‌ای که گره‌اش از دستِ هر تدبیری گریزان است؟ گذشته را با پشیمانیِ سنگینی که نه دوا دارد و نه فراموشی؟ این‌ها همه همراهانِ همیشگیِ من در سفره تحویلِ سال‌اند. این‌ها کسانی‌اند که پیش از آنکه مهمانِ سفره من باشند، در خانه دلم اقامت دائم گرفته‌اند.
 
چه فرقی می‌کند که سال، ۱۴۰۵ باشد یا ۱۴۰۴ یا هزار سال دیگر؟ وقتی همراهانِ من، این‌ها باشند، تحویل سال یعنی چه؟ یعنی باز هم زمین گرد خود بچرخد و من هنوز در همان نقطه باشم؟ یعنی باز هم بهار از راه برسد و من همچنان در پسِ شیشه‌های ناامیدی نظاره‌گرش باشم؟
 
من با لباس های کهنه ام
 
ای دنیا، اگر راست می‌گویی که سال نو، نو شدن است، پس چرا من با همان لباس‌های کهنه بر سرِ سفره‌ات می‌نشینم؟ اگر راست می‌گویی که بهار، فصلِ رویش است، پس چرا من هنوز در پاییزِ جانم گرفتارم؟ ای دنیا، تحویل گرفتنِ مرا با همین دردهای کهنه، تحویل نگرفتن است. تو داری مرا با همان بارِ همیشگی‌ام، از یک سال به سال دیگر می‌بری و می‌گذاری من، در میانه راه، با همان خستگیِ عمیق، با همان حیرانیِ بی‌پایان، با همان پشیمانیِ کهنه، با همان پریشانیِ بی‌درمان، بمانم.
 
اما شاید... شاید حکمتِ این تحویلِ مکرر همین باشد که ما بفهمیم تغییرِ سال، بدون تغییرِ ما، هیچ است. شاید دنیا منتظر است تا ما خود را تحویل بگیریم پیش از آنکه سال را تحویل بگیریم. شاید این همراهانِ کهنه، این دردها و پشیمانی‌ها، آن‌قدر با ما می‌آیند تا یک روز، خسته از تکرار، خود را از آنها جدا کنیم.
 
اگر بخواهم ادامه دهم، این نوشته تمام نخواهد شد. خدایا ما را تحویل بگیر.
مهدی محمدی کلاسر- دبیر سرویس اجتماعی تابناک
 
ماپرا
صفحه خبر لوگوبالا تابناک
اشتراک گذاری
برچسب ها
سلام پرواز
سفرمارکت
گزارش خطا
مطالب مرتبط
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
برای ایرانی‌های خارج نشین حامی حمله به وطن چه مجازاتی پیشنهاد می‌کنید؟