آنان که نفسشان، ممدّ حيات است نه مفرح ذات!
پس از سفر اول گروهي از خبرنگاران رسانههاي جمعي توسط روابط عمومي نيروي زميني ارتش كه در روزهاي پاياني سال گذشته به مناطق عملياتي جنوب كشور انجام شد وگزارشهايي كه در رسانهها از اين سفردرج گرديد، مسئولين ارشد نيروي زميني ارتش را بر آن داشت تا همزمان با فرارسيدن سي امين سال سالگشت هفته دفاع مقدس اين گروه را به مناطق عملياتي غرب كشور يعني استان كرمانشاه و ايلام اعزام نمايند، لذا كليد هماهنگي و برنامه ريزي اين سفرتوسط سروان سعيد اميري زده شد و سرانجام گروه از طريق فرودگاه مهر آباد و با هواپيماي ساها به كرمانشاه عزيمت كردند. آنچه در پي ميآيد ديدهها و شنيدههاي خبرنگار اعزامي ما به اين سفرپنج روزه است كه با اتفاق شما ميخوانيم؛
بدون كمترين ترديدي 31 شهريور 1359 بزرگترين نقطه عطف تاريخ معاصر ايران است. اين روز حتي از روز سوم شهريور ماه سال 1320 كه قدرتهاي بيگانه از شمال و جنوب به ايران تاختند و كشورمان را به اشغال خود درآوردند مهمتر است ، از آن جهت كه در واقعه اشغال 1320 اين بيگانگان بودند كه فعال ما يشاء بودند ، با تصميم خود آمدند اشغال كردند و بعد هم با تصميم خود و براثر توافقي كه بر اساس منافع خود به عمل آوردند خاك ايران را ترك كردند. نه دولت ، نه ارتش و نه ملت ايران در اين واقعه نقشي نداشتند وتنها نقش آنها تحمل فقر وفلاكت و آسيبها و جراحات بيشمار ناشي ازجنگ و اشغال بود. اما تهاجم شهريور 1359 زماني آغاز شد كه ملت ايران مقدرات خود را خود در دست گرفته و دست رد برسينه همه بيگانگان اعم از غربي و شرقي زد و در سايه رهبري كه در اوج صلابت واقتدار، تمامي قدرتهاي مادي روزگار را به سخره گرفته بود ، چون كوه ايستاد ومقاومت كرد.
آنچه در بالا آمد شمهاي كوتاه از تاريخ معاصر ايران بود كه هنگام پرواز در آسمان آبي كشور عزيزمان ايران در ذهن خود مرور ميكردم، راستي ميدانيد طي هشت سال دفاع مقدس ، چهار ميليون ايراني در صحنههاي نبرد حضور پيدا كردند؟ از اينجا به واژه و مفهوم دفاع مقدس مردمي پي ميبريم و اين افتخاري است براي ما. ساعت چهار بعد از ظهر بود كه از پلكان هواپيما در فرودگاه شهيد اشرفي كرمانشاه پياده شديم . يك گروه خبري هجده نفره از رسانههاي گوناگون به سرپرستي سروان اميري طبق جدول زمان بندي شده ، شب اول و آخر در هتل گلايل نيروي زميني اقامت خواهيم داشت. پس از مشخص شدن اتاق افراد راهي تاق بستان ميشويم .
يكي از آثارباستاني و تاريخي كشورمان كه روزگاري در حال خرابي و فراموشي بود ولي اكنون با همت سازمان ميراث فرهنگي كشور مرمت و بازسازي شده و نگهداري ميشود. از آنجا كه روزهاي پاياني تعطيلات تابستان است مسافران زيادي جهت تفريح به استان كرمانشاه سفر كرده و از اين محل نيز بازديد ميكنند.يكي از كارشناسان تاريخ براي گروه در خصوص نقوش ترسيم شده وفلسفه حلقههاي دست به دست شده پادشاه و اشكال حك شده توضيحات لازم را ميدهد. براي من كه چند بار اين مكان را ديدهام جذابيتي ندارد لذا مقداري از گروه فاصله ميگيرم و زير سايه درختي ميايستم. فرد ميانسالي نزديك من شد وضمن سلام و احوالپرسي گفت: شما با اين گروه هستيد؟پاسخ دادم بله. گفت: از كجا آمدهايد ؟ گفتم ، از تهران و خبرنگار هستم ، براي بازديد از مناطق عملياتي اعزام شدها يم. گفت: به منطقه مرصاد هم حتما ميرويد؟ گفتم اگر خدا بخواهد . البته من قبلا رفته و مطالعاتي نيز در خصوص اين عمليات داشتهام. گفت: من جانباز اين عمليات هستم. فرصت را غنيمت شمردم و گفتم مايليد كمي از آن روزها برايم تعريف كنيد؟
جواب داد: مگر نميخواهيد شنونده بحث تاريخي تاق بستان باشيد؟ گفتم ، من قبلا اين مطالب را شنيدهام، دوست دارم شما از عمليات مرصاد بگوييد.
سفره دلش را باز كرد و مرا مهمان اسرار و ناگفتههاي خود كرد . منافقين با حمايت وامكانات صدام از مرزها عبوركردند و تجاوزديگري را تحميل كردند. هنوز دركش وقوس پذيرش قطعنامه 598 بوديم كه اين تجاوز رخ داد. منافقين از سراسر دنيا فراخوان داده وكليه نيروهاي خود را جمع كردند. از روي جاده پيشروي كرده و جلوميآمدند. مشخص بود كه اكثر آنها با مسائل نظامي آشنايي ندارند به همين لحاظ جاده آسفالت را انتخاب كرده و حركت نمودند. نيروهاي انقلاب و رزمندگان خونشان به جوش آمد وبا تمام توان در مقابل آنان ايستادند و به لطف خدا و نفس حق خميني كبير، اين فتنه نيز ناكام ماند.
سكوت ميكند و آهي ميكشد. پرسيدم از جانبازي خودتان نگفتيد. لبخندي زد و گفت: من مطلبي دارم كه اگر دوست داشتي آن را از زبان من چاپ كن . استقبال كردم. او كه حتي نامش را هم نگفت در يادداشت خود چنين آورده بود،« گرچه از جنگ سالها ميگذرد اما مردان جنگ هنوز متاثر از يادگارهاي آن دوران روزگار ميگذرانند. يكي از جنگ كولهباري از تركش در بدن دارد، ديگري شايد هر نفسي كه ميكشد برايش ممد حيات باشد ولي به يقين مفرح ذات نيست. يكي كه اتفاقا جانانه ميجنگيد اينك متهم است كه 25 درصد جانبازي كرده و ديگري كه گرچه چشم ندارد اما خوشحال است كه چندي است جز خدا كس ديگري را نميبيند . او تنها غماش اين است كه ديگر نميتواند بگريد. دغدغه اش اين است كه بعد از عمليات، نعمت اشك از اوگرفته شده و چشمانش گريستن نميتوانند. يكي بي دست، مثل عباس(ع) است و ديگري ياراي قدم برداشتن ندارد، حتي انگيزه قلم برداشتن نيز ندارد كه حرفهايش را با سكوت بهتر ميتواند بزند و در سكون بهتر ميتواند گام بردارد .
يكي هر روز و در يك قلم بايد بيست هزارتومان پول قرض بدهد و ديگري متهم است كه در جنگ برادر كشي كرده است. متهم است كه نه با تمام كفر كه با عراق جنگيده است ، متهم به خشنوت است . متهم به جنگ طلبي است.ميگويند گلوله بد است و او بوي باروت ميدهد.من بارها او را استشمام كردهام، هرچه بود عطر بود نه بوي باروت. هركه بود دلبسته شهادت بود وابسته جبهه بود ، جنگ به گل لاله بيشتر ميمانست تا گلوله، خمپاره چيست؟ او شيداي بدنهاي پاره پاره دوستانش در كانال ماهي بود و الان نيز هست. هرچند كه شايد فردا نباشد، فردا شايد بيايد و او نباشد، مگر يك سينه با اين همه گازخردل تا كي ميتواند دوام داشته
باشد ؟ اگربا اين خس خسها بتواند بسازد با زخم زبان چگونه بسازد؟ نميدانم شايد من وتو هم مقصر باشيم وقتي كه خاك را از آن طرف ميخوانيم « كاخ».
رفتيم دنبال غنيمت در حالي كه احد هنوز ادامه داشت. جنگ تمام شد اما شيميايي ها تازه سرفههايشان شروع شده ، مانيز كنار سفرهها رفتيم وصرف نكرد اين سرفهها را بشنويم. اي بسا نمك سفرههاي ما كه بر زخم شيمياييها مينشيند راستي كه نه محرم درددل هايشان هستيم نه مرهم جراحتهايشان . پرستوها كوچ كردند و اين بار نيز ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه . از آنها غريبتر نيز البته هستند ياراني كه ماندهاند ولي غريبانه ماندهاند. قريب اند اما غريب . بعد از جنگ انگار غريبه شده بودند. انگار ما آنها را نميشناسيم .انگار كسي آنها را نميشناسند گويا يادمان رفته كه اگر جنگي را گنجي هست همان هاست.
دل به اين خوش كردهايم كه دشمن را از مرزها فراري داديم. غافل بوديم كه زخم دشمن هنوز در خانه است ، دشمن رفت اما در سينه جانبازان رد پايش هنوز هست . اولين مجروحيتم برمي گردد به عمليات والفجر8 در اروند كنار و آخرين آن عمليات مرصاد. پس از زدن برخي از بمبها علائمي از آثار شيميايي از جمله احساس نوعي خفگي و تنگي نفس در رزمندگان آشكار شد اما بچهها به اين علائم محل نميگذاشتند و كارخود را مي كردند .»
خورشيد رفته رفته خود را در پس كوهها پنهان ميكرد شب از راه ميرسيد كه راهي هتل شديم. صبح قبل از عزيمت به مناطق عملياتي ديداري با امير سرتيپ كاظمي فرمانده منطقه غرب در قرار گاه صورت گرفت. سپس راهي تنگه مرصاد شديم، منطقهاي كه كمينگاهي عليه دشمنان شد و بسياري ازآنان را به هلاكت كشيد توقف كوتاهي در اين نقطه صورت گرفت واز نمايشگاه بازديد به عمل آمد و چند تن از خلبانان هوانيروز از روزهاي درگيري با منافقين گفتند و خبرنگاران نكاتي را يادداشت كردند. راهي اسلام آباد ، پاتاق ، كل داوود وسرپل ذهاب شديم. در مسير كه حركت ميكرديم نيروهاي ارتشي در يگانهاي خود مستقر بودند و از مرزها حراست ميكردند.
فراموش كردم بگويم كه امير منوچهر كاظمي از آلودگي 400 هزار هكتار زمين هاي اين منطقه به مين خبر داد و گفت: 375 هزار هكتار پاكسازي صورت گرفته و در اين پاكسازي 68 نفر به شهادت رسيدهاند. اذان ظهر به پادگان ابوذر رسيديم . اين پادگان در دوران دفاع مقدس از شرايط ويژهاي برخوردار بود به گونهاي كه چند بار رژيم صدام آن را بمباران كرد وتعداد زيادي از مردم و رزمندگان به شهادت رسيدند. ستوان دوم محمد خاني از جمله كساني است كه بيست نفر از اعضاي خانواده و فاميل خود را در بمباران اين پادگان از دست داده است. وي از آن روزها به تلخي ياد ميكند و ضمن فرو بردن بغض خود ميگويد: دو برادر دوقلو دارم كه در زمان بمباران شش ماهه بودند و به لحاظ شرايط سخت زندگي و از دست دادن پدر و مادر خود عقب مانده ذهني وحركتي شدهاند وامروز با توجه به اينكه دوران جواني خود را سپري ميكنند ولي همسر فداكارمن ازآنها نگهداري ميكند.
پس از كمي استراحت بخش دوم برنامه روز اول سفر آغاز ميشود و مقصد ما شهر قصرشيرين و بازديد از مرز خسروي است. شهر قصر شيرين نيز در دوران جنگ بارها مورد تهاجم ارتش عراق قرار گرفت ولي امروز تبديل به شهري بزرگ و زيبا شده است. از قصر شيرين تا مرز خسروي فاصله زيادي نيست از اتوبوس اسكانيا پياده ميشويم و در نقطه صفر مرزي با مرزداران ارتشي و نيروي انتظامي گپ ميزنيم . خدا قوت به آنان ميگوييم. براي دومين باراست كه در مرز خسروي حضور پيدا مي كنم . بار اول هنگامي بود كه براي سفر به كربلا آمده بودم. يكي از همسفران ضمن مداحي كوتاهي، سلامي و عرض ادبي ازاين نقطه كه گويا نزديكترين مكان ايران به كربلا و بارگاه امام حسين (ع) است به آستان مقدس ابلاغ ميكند و اشك از چشمانمان جاري ميشود.
بار ديگر بازميگرديم به پادگان ابوذر و شب را در اين مكان بيتوته ميكنيم. هنوز خورشيد كاملا بالا نيامده است كه از درب پادگان خارج ميشويم و تصوير برداران وعكاس گروه فعاليت خود را آغاز ميكنند. جدول برنامه رانگاه ميكنيم؛ دشت ديره، تنگ حاجيان، گور سفيد ، گيلان غرب و سومار.... ظهر در نفت شهر هواي داخل اتوبوس به مدد كولر گازي خنك ودلچسب است ولي امان از هنگامي كه پياده ميشويم. به راستي سربازان و نيروهايي كه در اين مناطق خدمت ميكنند جهاد گردر راه خدا هستند. نفت شهر از جمله شهرهايي است كه حتي پس از پذيرش قطعنامه باز هم مدتي دراشغال نيروهاي عراقي بود. سرهنگ پور بزرگ كه از راويان دفاع مقدس و بازنشسته نيروي زميني ارتش است به ذكر خاطرات آن دوران ميپردازد و به نكات خوبي اشاره ميكند. علاوه بر ايشان سه راوي ديگر گروه را همراهي ميكنند ودر يادمانهاي مختلف مطالبي را بيان ميكنند. سرهنگ ميرزايي كه روزهاي پاياني خدمت خود را سپري ميكند با لهجه زيباي كردي كرمانشاهي به روايتگري ميپردازد.
در قلب صحرا ساختماني ويران شده ناشي از انفجار توجه همگان را جلب ميكند . سرهنگ پور بزرگ پرده اتوبوس را كنار ميزند و ميگويد: دوستان اين ساختمان بيمارستان بود و كمتر از يك سال عمر نكرد زيرا رژيم صدام پس از تهاجم و اشغال اين مناطق از آن استفاده كرده و هنگام عقب نشيني به وسيله مواد منفجره آن را تخريب كردنداز آن تاريخ تاكنون به همين شكل باقي مانده است. مسير را ادامه ميدهيم و به ايلام ميرسيم .
اعضاي گروه خسته از يك روز پركار وسايل خود رادر لابي هتل زاگرس كه تازه ساز است ميگذارند تا اتاقها مشخص شوند. صبح چهارشنبه هتل زاگرس را به مقصد ميمك ، صالح آباد و مهران ترك ميكنيم. در مسير، راويان ضمن اينكه با خبرنگاران و تصوير برداران بسيار صميمي شده اند به ريزترين سئوالات و مسائل حاشيهاي پاسخ ميدهند و برخي ناگفتههاي جنگ را مطرح ميكنند از جمله محل شهادت شهيد شيرودي كه مقرر شده در محل شهادت او يادماني احداث گردد.
پور بزرگ ميگويد: مقام معظم رهبري فرموده بود من به تنها نظامياي كه براي نماز اقتدا كردم شهيد شيرودي بود. حضرت امام نيز فرموده بود او از قبل آمرزيده شده بود.
در طول مسير از چند پايگاه و يگانهاي مستقر در نوار مرزي بازديد كرده و آنان توان رزمي خود را به نمايش گذاشتند.از جمله اين يگانها گردان752 تيپ 35 تكاور در منطقه صالح آباد بود كه تحت فرماندهي سرتيپ دوم رامين پهلواني انجام وظيفه ميكنند.
امير پهلواني كه داراي اندامي ورزيده است و گويا قهرمان كشتي بوده، ضمن بازديد از يگانها در جمع نيروها حاضرميشود وآنان را تشويق ميكند . جهت بازگشت به كرمانشاه جاده جديد را انتخاب ميكنيم و آسفالت سياه جاده به سرعت زيرتايرهاي اتوبوس، پشت سرما جا ميماند. در اين مسير هم باز راويان از فرصتها استفاده كرده و وضعيت منطقه را براي ما تشريح ميكنند.
ساعت از 8 شب گذشته كه اتوبوس مقابل هتل گلايل توقف ميكند وما با در دست داشتن وسايل خود اتوبوس را ترك ميكنيم.
آخرين روز حضور ما در كرمانشاه است. قرار شد قبل از مراسم اختتاميه بازديدي از مركز تعميرات بالگردهاي هوانيروز كه توسط متخصصين داخلي تعمير و بازسازي ميشوند صورت پذيرد. بر همين اساس راهي پايگاه يكم رزمي هوا نيروز كرمانشاه ميشويم.اينجا در دوران جنگ شاهد حضور چهره هاي زيادي بوده از جمله شهيد صياد شيرازي كه نقش مهمي در عمليات مرصاد داشت. اينجا سكوي پرواز عاشقان خونين بال است . اين پايگاه در 30 عمليات پدافندي و آفندي مشاركت مستقيم داشته است. سرهنگ بازنشسته خلبان عباس ندايي با حضور در جمع خبرنگاران ازخاطرات خود با خلبانان شهيد ميگويد و بچهها يادداشت ميكنند.
به لحاظ ضيق وقت، سروان اميري از دوستان تقاضا ميكند سئوالات كمتري مطرح كنند تا به مراسم اختتاميه برسيم. آخرين دقايق ماموريت است. امير سوري جانشين قرار گاه غرب وجمعي ازهمكاران اوميزبان خبرنگاران در مراسم پاياني هستند. وي ضمن تقدير از خبرنگاران به لحاظ انعكاس مناسب فعاليتهاي ارتش در رسانهها گفت: آغوش ارتش براي ارائه اخبار و گزارشها و مصاحبه ها به روي شما باز است وما خوشحال خواهيم شد اگر ما را در راستاي معرفي توانمندي ارتش به ملت ياري كنيد. پرونده اين سفر نيز با گرفتن عكس يادگاري در مقابل ساختمان قرار گاه غرب بسته ميشود.
روزنامه رسالت


