روزهای سیاه نوعروس در خانه بخت
نوعروس روستایی که در پی فرار از اسارتگاه شوهر و سقط جنین، به خانه مادر پیرش پناه برده بود، وقتی فهمید شوهرش همسر اول خود را به قتل رسانده به دادگاه رفت و شکایت کرد.
به گزارش ایران، زن جوانی به شعبه 42 دادگاه تجدیدنظر استان تهران مراجعه کرد و با اعتراض به حکم صادره در پروندهاش به هیأت قضایی دادگاه گفت: از آنجا که خانوادهام بشدت فقیر و محروم بودند کمتر کسی به خواستگاریام میآمد. به همین خاطر تا 28 سالگی هنوز خواستگار مناسبی نداشتم. پدرم را سالها قبل از دست داده بودم و هزینه زندگی من و مادر پیرم با پرداختی کمیته امداد تأمین میشد. ما در خانه محقرمان زندگی کم دردسر و آرامی داشتیم و یک لقمه نان خالی را با دل خوش میخوردیم.
تنها سرمایه زندگیمان هم سلامت روحی و جسمی بود. تا این که مرد جوانی به نام «جلال» از تهران سر زده به روستایمان آمد بعد هم از اهالی شنیدیم که او در جستوجوی گنج است. اما او پس از مدتی با پیشنهاد ازدواجش غافلگیرم کرد و برای آن که زحمت مادر 70 سالهام را کم کنم، با خوشحالی و در کمال سادگی و خوشباوری به عقد مردی درآمدم که هیچ چیز از او و زندگیاش نمیدانستم.
مراسم ازدواجمان بدون حضور خانواده داماد در روستا برگزار شد، تا این که برای شروع زندگیام به خانه داماد که در اطراف تهران بود نقلمکان کردم. اما خیلی زود و در کمال تعجب متوجه شدم شوهرم ازدواج دیگری داشته و 3 دختربچه کوچک هم دارد که به دلیل مرگ همسرش، نگهداری آنها نیز با اوست.
در حالی که بشدت گیج و متحیر بودم و نمیدانستم باید چه تصمیمی بگیرم متوجه شدم دخترها قصد سازش با مرا نداشتند و با افکار کودکانهشان دائم برایم نقشه میکشند تا آزارم دهند. هنوز برای ادامه زندگی با «جلال» تردید داشتم که با تغییر حالتهایم دریافتم باردارم و بزودی مادر می شوم.
در حالی که بداخلاقی و بهانهجوییهای «جلال» و آزارهای دخترانش مرا به ستوه آورده بود، پس از سونوگرافی دریافتم «دختر»ی در راه دارم اما همین موضوع باعث شدت گرفتن اختلافهای من و شوهرم شد. تا این که یک بار پس از ضرب و شتم شدید از سوی شوهرم بیهوش شده و زمانی که چشم باز کردم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم. «جلال» هم با اصرار از پزشکان میخواست، سقط جنین کنند اما آنها نپذیرفتند و بار دیگر به خانه برگشتم.
2 ماه از بدترین و رنجآورترین روزهای زندگیام گذشت و هر لحظه مرگ را پیش رویم میدیدم. تا این که شوهرم با همدستی یک ماما مرا با قرص خواب بیهوش کرد و در یک خانه مخروبه جنین 5 ماههام را سقط کردند. وقتی به هوش آمدم، احساس ترس و وحشت از تنهایی سراسر وجودم را گرفته بود. بنابراین تصمیم گرفتم به خانه محقر مادر پیرم برگردم و خودم را از اسارت شوهرم نجات دهم.
حالا هم با تحقیق در مورد گذشته سیاه زندگی «جلال» دریافتهام او چند سال پیش همسر سابقش را با کارد کشته و زندانی شده است. اما اولیای دم به خاطر آینده نوههایشان با اعلام رضایت، به مرد جنایتکار فرصت زندگی دوباره دادهاند و او از زندان آزاد شده است. ولی متأسفانه باز هم اقدامات خلاف گذشتهاش را از سر گرفته است.
بنابراین از «ماما» و همسرم به اتهام سقط جنین در دادگاه استان گلستان شکایت کردم اما قاضی دلایلم را برای اثبات جرم کافی ندانست و حکم به برائت آنها صادر کرد. حالا هم با اعتراض به حکم خواستار رسیدگی به شکایت هستم.
هیأت قضایی دادگاه تجدیدنظر پس از شنیدن اظهارات شاکی و ملاحظه مدارک و سوابق درمانی وی در بیمارستان که حکایت از آن داشت دارای جنین 18 هفتهای سالم بوده است، دستور دادند تا ماما و شوهر زن جوان برای بازجویی و تحقیق به دادسرا فراخوانده شوند.


