زندگی زوج جوان در باتلاق کینههای قدیمی
در امتداد تاريکي
خراسان: دارم ديوانه مي شوم و اعصابم خرد شده است! گاهي اوقات با خودم مي گويم کاش هيچ وقت ازدواج نمي کردم و مجرد مي ماندم، اما وقتي به همسرم و عشق و علاقه اي که به او دارم فکر مي کنم مي بينم بدون زهرا، زندگي برايم معني و مفهومي ندارد و براي خواسته دلم تمام سختي هايي که پيش رو دارم را تحمل مي کنم.
من به عنوان يک جوان روي پاي خودم ايستاده ام و با هزار اميد و آرزو به خواستگاري دختر دايي ام که واقعا دوستش دارم رفتم و ازدواج کردم تا به خلاف و گناه آلوده نشوم و چشمم دنبال ناموس مردم نيفتد، اما خانواده همسرم که روزهاي اول با رويي گشاده برخورد کردند و فقط مي گفتند به اين جوان ها بايد کمک کنيم تا سروسامان بگيرند پس از مدت کوتاهي تغيير عقيده دادند و متاسفانه کينه هاي قديمي و اختلافات ريشه دار خانوادگي برايم دردسر بزرگي شده است.
مهدي در دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد افزود: متاسفانه مادر زهرا مي خواهد انتقام برخوردهاي خواهرشوهرش در سال ها قبل را از من بگيرد و هر وقت صحبتي به ميان آمده است با ناراحتي مي گويد تو نمي داني مادرت چه قدر مرا آزار و اذيت کرده است.او حالا شرط گذاشته است که بايد حتما در فلان باغ ويلاي بزرگ، مراسم جشن عروسي بگيري و طبق قرار جلسه خواستگاري ۶تکه از جهيزيه که بنا بود من در حد توانم بخرم را قبول ندارد و امر کرده که بهترين وسايل با مارک خارجي و گران قيمت بايد براي دخترش تهيه کنم.
متاسفانه مادرم نيز هر ۲پايش را توي يک کفش کرده است و مي گويد اگر مادر زهرا جهيزيه در خور شأن ما تهيه نکند وسايل عروسم را بيرون مي ريزم و خودم جهيزيه اش را فراهم خواهم کرد.
باور کنيد از تعارفات لحظه خواستگاري و اين خط و نشان کشيدن ها حالم به هم مي خورد و نمي دانم چرا بزرگ ترهاي ما در روز خواستگاري انتظارات و خواسته هاي خودشان را مطرح نکردند.
جوان ۲۷ ساله افزود: حدود ۲ماه قبل مادرم و زن دايي ام در جشن تولد بچه برادرم آبروريزي به پا کردند که باعث شد همسرم را بنا به اصرار خودش به شهرستان شيراز ببرم و او به خانه برادرش رفته است.من نيز در اين مدت ميهمان برادرم بوده ام و به خانه خودمان نرفته ام. افسوس که مادرم به جاي اين که به اشتباه خودش پي ببرد همسر برادرم را تهديد کرده که اگر مرا از خانه اش بيرون نکند دنيا را روي سرش خراب خواهد کرد. او حتي برايم به خواستگاري رفته است و بدون توجه به احساسات فرزند خود مي گويد بايد هر چه زودتر دختر دايي ات را طلاق بدهي و با دختر يکي از آشنايان قديمي که والدينش به موادمخدر اعتياد دارند ازدواج کنم.
من همسرم را دوست دارم و در او ايرادي نمي بينم که بخواهم طلاقش بدهم به همين دليل مي خواهم از اين شهر فرار کنم و براي هميشه به شيراز بروم. خوشبختانه برادر همسرم قول داده که پشتيباني ام کند و براي همين از شرکتي که در آن کار مي کردم استعفا دادم و امروز هم بليت دارم اما خيلي دلم گرفته است و اصلا دوست نداشتم اين طوري زندگي مشترک خود را آغاز کنيم.
البته قبل از اين که به اين جا بيايم به حرم امام رضا(ع) رفتم و براي همه به ويژه پدر و مادرم و دايي و زن دايي ام که امروز از چشم شان افتاده ام دعا کردم و اميدوارم هميشه سالم و سلامت باشند.
جالب است پدرم تهديدم کرده که از ارث محرومم خواهد کرد و پدر و مادر زهرا نيز با دخترشان اتمام حجت کرده اند که ديگر حق ندارد پا به خانه پدري خود بگذارد.


