رجوعي دوباره به مسئله «زن»
ايام، ايام شهادت زهراي مرضيه ـ سلام الله عليهاـ است و موعد، يكي از مناسبترين موعدها براي پرداختن ديگر باره به مسئله «زن».
1ـ مسئله شدن هر پديدهاي، مسبوق به يك سلسله زمينههاي عيني و ذهني است و مسئله شدن زن را نيز نميتوان استثنايي از اين حكم به شمار آورد. از اين روي، در آغاز پرداختن به اين موضوع، بايد به اين پرسش پرداخت كه چرا زن براي ما به يك«مسئله» تبديل شده است؟
ترديدي نيست كه از مواضع فكري گوناگوني، ميتوان به اين پرسش پاسخ داد. در نظر برخي، مواجههما با غرب به تكوين اين مسئله در ذهن ما انجاميده است.
شرايط تكوين مسئله بر راهكار آن نيز سايه خواهد افكند و براي همين، تقرير مسئله از اين موضع، ميتواند سرنوشت «بحث از زن» را تا به آخر در سمت و سويي خاص رقم زند.
اگر مسئله شدن زن را ناشي از تفاوت تفسيري بدانيم كه از زن، در غرب و شرق موجود است، خواه ناخواه مسئله را از جايي طرح كردهايم كه خود نيازمند پرسش است، اما ميتوان مسئله زن را از موضعي غير انفعالي و بنياديتر طرح كرد.
زن براي ما يك مسئله است، چون ديدهايم كه برخي شرايط و اوصاف، كرامت انساني او را مخدوش ميكند (و نه از اين منظر كه در غرب عالم، تصوير جديدي از زن مقبول و مطبوع قرار گرفته است). با طرح مسئله از اين منظر حوزه نقد را گسترش بخشيدهايم و درمستوايي فراتر از عالم قديم و جديد قرار گرفته ايم.
2ـ در اينكه پارهاي از مشكلات و معضلات، مربوط به همه زنان است، ترديدي نيست، اما اكتفا به طرح مسئله زن در اين سطح از كليت و انتزاع، ميتواند گمراه كننده باشد. بدين نحو كه از ياد ما ببرد كه زنان يك جمعيت همگن نيستند و هر دسته و جماعتي از ايشان با مسائل مبرم خاصي روبهرو هستند، براي همين، ميطلبد كه مشخص سازيم به سمت كدام دسته از اين زنان جهتگيري داريم و به عبارت روشنتر، مسائل و نيازهاي كدام دسته از زنان را در درجه نخست مورد توجه قرار ميدهيم.
با اينچنين توضيحاتي، مسئوليت آن دسته از زنان و دختران مسلمان كه از امكاني براي فعاليت اجتماعي برخوردارند، دوصد چندان خواهد بود. آنها بايد برگزينند كه در طرح مسئله زنان، به مسائل خاص خويش اولويت مينهند يا ميخواهند زبان آن دسته از زنان باشند كه زباني براي سخن گفتن ندارند؟
در سالهاي گذشته، گروههايي محدود از زنان، مشكلات و مطالبات جمع محدود خود را خودآگاهانه يا ناخودآگاه به عنوان مشكل يا مطالبه تمامي زنان طرح كردهاند كه تنها به عنوان يك نمونه كوچك، ميتوان به خواست دستيابي به مدارج بالاي حكومتي اشاره داشت. اين در حالي است كه مسائل بنياديتر فراواني براي انبوه زنان مستضعف در جامعه ما، حداقل از اولويت بيشتري برخوردار بوده است.
وقتي از مسئله اجتماعي زن سخن گفته ميشود، به جهت همين ناهمگني دروني، اين مفهوم و اختلاطها كه بدانها اشاره شد، بلافاصله بايد از خود بپرسيم: از مسئله كدام زن سخن گفته ميشود؟ زنان سيستان و بلوچستان يا كهكيلويه و بويراحمد يا ـ چرا دور برويم ـ زنان حاشيهنشين و جنوب شهري در همين تهران از همان مشكلات و مطالباتي برخوردار نيستند كه آن دسته از زنان نوخواسته كه غايه القصوايشان، ترقي اداري يا آزادي در تبرج يا ميل مريض گون به سروري بر مردان است برخوردارند.
3ـ ديگر نكته اي كه در فعاليت اجتماعي زنان ـ يا ناظر به زنان ـ ميبايد در نظر داشت، اين است كه به هوايِ درآمدن از چاله «دنياي قديمـ و ظلمي كه در آن دنيا متوجه زنان بوده است، به چاه «تجدد» نيفتيم.
جهان قديم هر عيبي كه داشته باشد و هر چه در راستاي لگدمال كردن كرامت انساني زنان انجام داده باشد (كه البته داده است)، در صلاحيت متجددان و تجدد زدگان نيست كه در تقابل با آن، از كرامت انساني زن سخن گويند. چه آنها نه تنها روابط استثماري دنياي قديم را برهم نزده و آن را در اشكالي جديد و فريبنده بازتوليد كردهاند، بلكه براي تباهي اخلافي زنان و نزول آنها از ساحت انسانيت به حضيض حيوانيت امكان بيشتري هم فراهم ساختهاند.
4ـ نهضت بهمن 57 به رهبري امام در كنار ويژگيهاي خاص و انحصاري خود، اين ويژگي را نيز دارا بود كه براي نخستين بار به رغم همه ادعاهاي دهان پركن روشنفكرانه، زمينه ساز حضور عام و گسترده زنان در حوزه عمومي شد. مشاركت چشمگير زنان مسلمان از بي سواد و با سواد و از هر قشر و صنف و قوميت در سالهاي جنگ در تداوم همين اثر انقلابي و تحول آفرين نهضت امام در سرزمين ما صورت بست. با اين حال آنچه پس از استقرار نظام با عنوان تشكلهاي اسلامي زنان در جامعه ما چهره نموده است ـ هرچند واجد خدمات ارزشمندي نيز بوده ـ اما از پوشش دادن به اين حركت عظيم مردمي كه بيشتر نيز از عشق تودههاي مستضعف زنان به ديانت مايه ميگرفته، ناتوان بوده است. ارتباط مردمي اين تشكلها به غايت ضعيف بوده و بعيد است كه بتوان تقويت اين ارتباط را در چهارچوب تشكلهاي موجود به انجام رساند. انجام اين مهم، نيازمند شكلدهي به تشكلهاي جديد، خودجوش و مردمي است.
به نظر ميرسد رسالت زنان و دختران مسلمان و آگاه در اوضاع كنوني، جهتگيري مردميتر همراه با سازماندهي عامه زنان (به ويژه با در نظر گرفتن اولويتهاي نامبرده در بند سابق، يعني نظر داشتن به زنان مستضعف) است.
5ـ تأثيرپذيري گاه ناخودآگاه و البته منفعلانه از تجدد، موجب شده است كه جماعتي از زنان مسلمان نيز در حل مسئله زنان تحت تأثير گفتارهاي مسلط و شايع باشند؛ نمونه اين فضا را در مركزيت يافتن بحث «فمينيزم» در چالشهاي مربوط به حوزه مطالعات زنان ميتوان ديد.
فمينيزم حتي اگر در هر يك از روايتهاي آن پذيرفتني باشد، صرفا راهكاري براي مسئله است (آن هم يكي از راهكارهاي ممكن آن) اما گاه آنچنان اين مفهوم در مجادلات مركزيت مييابد و آنچنان تمامي هم ما مصروف موافقت يا مخالفت با آن ميشود كه اصل مسئله از ياد ميرود. اقتضاي فعال بودن آدمي و از جمله زنان آن است كه تحت سيطره محيط خود نباشند و مسئله خود را در زير فشار سنگين راهكارهاي القايي از ياد نبرند.
مسئله كانوني ما مسئلهاي كه در هر دو جهان قديم و جديد موضوعيت دارد، «از خود بيگانگي زنان» است و تا اين خود را نشناسيم، نميتوانيم درباره حل اين «مسئله» تصميمي بگيريم.
فمينيزم غربي، پرسش از اين «خود» را در سطح «خود زنانه» متوقف ميكند، در صورتي كه بجاست از سطح پرسش از «خود زنانه» و «خود مردانه» فراتر رويم و به پرسش از «خود انساني» ارتقا يابيم.
با يك چنين رويكردي است كه زنان مسلمان در اين زمينه ميبايد خود را در موضع «مدعي» احساس كنند؛ مدعي از خود بيگانگي و استثماري كه متوجه زنان در جهان قديم و از آن ژرفتر و فريبندهتر در جهان جديد بوده است.
الگوي زن متجدد كه در برههاي در جامعه ما، در چهره «زن 17 دي» تجسم يافت و برخي امروز با نام «جنبش زنان» در كار احياي آنند، به هيچ روي حركت جديدي نيست و در دوران ستمشاهي، در ميهن ما، آزمون خود را پس داده است. آن حركتي در جامعه زنان، ميتواند عنوان «مترقي» را از آن خود كند كه فراتر از گذشته و امروز و مشكلات آن دو، براي فردا، طرح و الگويي داشته باشد؛ كاري كه البته از عهده متجددان ساخته نيست، چرا كه افق انديشه ايشان، از سطح «امروزي بودن» فراتر نميرود. از همين روي، بايد پردههاي ظاهر را كنار زد و به عوض سرگرم شدن به آمار و ارقامي كه از حضور فيزيكي زنان در حوزه عمومي خبر ميدهد، واقعيتهاي گسترده ديگري را ديد كه چگونه زن را از مقام انساني تنزل ميبخشند.
6ـ در انديشه سياسي مغرب زمين، پيروان مسلك ليبراليسم، صيانت از «خودي آدمي» را عمدتا در توجه به حقوق صورتبندي ميكند، حال آنكه اين توجه، نه بر مبناي درستي استوار است و نه بر فرض درستي آن، كافي است. اين توجه درست نيست، چرا كه بر نگرش فلسفي مدللي از سرشت انسان استوار نيست. علاوه بر اين كه بيش از آنكه تكامل آدمي را مقصود خود قرار داده باشد، پيرامون «بقا»ي او و لوازم اين بقا، صورتبندي شده است. گو اينكه به جهت مفروض قرار دادن نگرهاي محدود از انسان، قادر به صيانت از تمامي ابعاد وجودي او نيز نيست.
اما اين توجه (توجه حقوق محور به زن) بر فرض درستي مبنا، كافي نيز نيست، چرا كه با تمركز بر ابعاد حقوقي ظلم از چهره حقيقي ظلم غفلت ميكند و از آن دسته از روابط قدرت و تحولات آن كه فارغ از مناسبات حقوقي، وضعيت مناسب يا نامناسبي را براي زنان فراهم مينمايند، غافل است. «تحول گسترده در جامعه زنان و ورود فعالانه ايشان در حوزه عمومي در نهضت بهمن 57» را به رغم آنكه برخي ساختهاي حقوقي، انفعال ايشان را موجب ميشد، ميتوان مصداقي دانست از «نقش حاشيهاي حقوق در تحصيل كرامت انساني» و از سوي ديگر آنچه در جوامع سرمايه سالار و اباحي مسلك مغرب زمين ميگذرد نيز مصداقي است براي عدم كفايت تغيير در روابط حقوقي در صيانت از كرامت آدمي!»
در اين جوامع، هرچند قانونا و به اصطلاح «بر روي كاغذ» حقوقي را براي زنان به رسميت شناختهاند كه ظاهرا بايد موجبات فعال بودن ايشان نسبت به محيط پيرامون را فراهم آورد اما روابط قدرت اعم از اقتصادي و سياسي و مناسبات فرهنگي به گونهاي شكل گرفته كه زنان نيز چونان مردان و حتي به گونهاي ناپسندتر از ايشان تخته بند محيطند.
7ـ آشفتگي فكري فرهنگي چند ساله اخير و فقدان متفكران اصيلي همچون استاد شهيد مطهري و عدم جسارت رسانههاي رسمي در الگودهي درست به جوانان، موجب آن شده كه حضور اجتماعي و سياسي زنان مسلمان، آنچنان كه بايد و شايد بر ترازهاي مكتبي و آييني سامان نيابد؛ گو اين كه گاه وضعيت به گونه اي شكل پيدا كرده كه دختران مسلمان چه در دانشگاهها و چه در غير آن، از اصرار بر معيارهاي شرعي و مكتبي در انديشه، عمل، پوشش و روابط خود احساس خود كم بيني داشته باشند.
ساماندهي به هويتي مستقل، علاوه بر آنكه نيازمند پاكسازي اختلاطهاي گفتاري و ناخالصيهاي مربوط به خط مشي است، به پافشاري بر نمادها و علايم هويتي نيز مربوط ميشود. بدين معنا كه امروز تأكيد بر ضوابط شرعي در رفتارها و در پوشش، سنگر مقاومتي است در برابر آن دسته از امواج مسموم فرهنگي كه شأن زن را از مستواي انساني تنزل ميدهند. بگذريم از آنكه نمي بايد به ضوابط شرعي در وهله نخست به مثابه صرف شكل و علامت نگريست، چه در مورد احكام شرعي اسلام ميان شكل و محتوا نميتوان تمايز قاطعي قايل شد و از اين روست كه صيانت از برخي اشكال، دقيقا در راستاي «تقوي القلوب» و «طهارت قلب» عمل ميكند.
شرط نخست، قدم در فعاليت اجتماعي با عنوان دين، كوشش در راستاي «طهارت قلبي» است و اين جز با اصرار در صيانت از ضوابط شرعي به دست نميآيد. نه تنها حساسيت بر «سنخ پوشش»، «سنخ نگاه كردن»، «سنخ سخن گفتن» و ... آنچنان كه صريح آيات شريف قرآن در سوره حجرات است، نافي حضور فعالانه زن در حوزه عمومي نيست، بلكه آن اصرار اين حضور را هر چه بيشتر انساني ميسازد.
8ـ اگر بخواهيم خارج از دگمها و القائات بيروني بينديشيم، حضور اجتماعي زنان في حد ذاته، نه واجد ارزش است و نه في حد ذاته به بازيابي كرامت ذاتي ايشان كمك ميرساند. همان گونه كه ميبينيم در جهان امروز و از جمله در جامعه ما اين چنين است.
ظاهرا آن امر مسلمي كه در چهارچوب باورهاي اسلامي از زنان خواسته شده و قدر متقن در مورد حضور اجتماعي ايشان است، وظيفه سترگ امر به معروف و نهي از منكري است كه به موجب آن، مردان و زنان مومن بر يكديگر ولايت مييابند: «المومنون والمومنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر».
حضور اجتماعي زنان از آن روي از ايشان خواسته شده است كه لازمه ايفاي اين رسالت الهي است و از اين روي بيش از سخن گفتن از آن «فرع» بر اين «اصل» ميبايد تأكيد كرد.
در متن اين نوشته آورديم كه مسئله كانوني در بحث از زنان، از خودبيگانگي است و با توضيحاتي كه گذشت، اكنون ميتوان به اين جمعبندي رسيد كه اگر براي زنان مسلمان، هيچ عطيهاي از جانب خداوند رحمان نبود، همين مقام والايي كه به موجب آن، آنها ميتوانند از حيث امر به معروف و نهي از منكر بر يكديگر و بر مردان در تمام عرصههاي زندگي ولايت داشته باشند، براي «خود» بودن و «خود» ماندن ايشان بسنده ميكرد.
منبع: احيا


