بیغیرتی پدر معتاد در قبال دخترش
تهران امروز: در كنار خيابان مشغول گدايي بودم كه جلو آمد و سلام كرد. او به من خيره شده بود و لبخند ميزد.
با تعجب پرسيدم: كاري داري، چرا اينطوري نگاه ميكني؟ پسر غريبه سرش را تكان داد و گفت: چند روز است تو را زير نظر گرفته ام و حس ميكنم خيلي دوستت دارم، زن من ميشوي؟!
عروس 15 ساله در دايره اجتماعي كلانتري شهيد نواب صفوي مشهد افزود: يونس دست بردار نبود و حتي گاري دستياش كه وسيله كارش بود و با آن نان خشك و ضايعات جمع ميكرد را به دوستش ميسپرد و تا نزديك غروب در كنارم ميماند و با هم در مورد آينده حرف ميزديم. روز بعد او و مادرش مرا در حالي كه همراه پدرم مشغول گدايي بوديم در كنار خيابان خواستگاري كردند و پدرم با خوشحالي جواب بله را گفت و همان شب نيز من و يونس با هم نامزد شديم.
البته قبل از مراسم عقد به مادر شوهرم گفتم كه يكي از دوستان پدرم دو سال قبل مرا مورد سوءاستفاده قرار داده است. او با شنيدن اين حرف دلگير شد اما نامزدم كه هم سن و سال خودم است اصرار كرد كه اين موضوع را نشنيده بگيرند و به اين ترتيب بود كه من از كارتن خوابي نجات يافتم و به خانه مادر شوهرم كه تنها يك اتاق دارد رفتم و با سه برادر و دو خواهر همسرم زندگي جديد خود را آغاز كردم اما افسوس كه پدرم اجازه نميدهد آب خوش از گلويم پايين برود و هر روز براي مان ايجاد مزاحمت ميكند.
فهيمه اشك هايش را پاك كرد و افزود: هر چه بدبختي به سرمان آمده است نتيجه ندانم كاريهاي پدرم است. او چند سال قبل به دام موادمخدر افتاد و مادرم را نيز به اين مواد لعنتي گرفتار كرد. متاسفانه مادرم پس از مدتي به دليل تزريق موادمخدر جان خودش را از دست داد و پدرم كه با اين مصيبت خودش را شكست خورده ميديد كارش را رها كرد و در كمتر از 10 سال تمام دار و ندارمان را فروخت و دود كرد و به هوا داد. متاسفانه او مرا براي خريد موادمخدر به منزل يكي از دوستانش ميفرستاد و دو سال قبل يك روز كه به آن خانه لعنتي پا گذاشتم آن مرد حيوان صفت با توسل به زور و تهديد از من سوءاستفاده كرد و برايم مشكل به وجود آورد. از آن موقع به گدايي مشغول شدم و حالا كه از كارتنخوابي نجات پيدا كرده ام و سر پناهي دارم او نميگذارد زندگي كنم. متاسفانه هر روز به جلوي خانه پدر شوهرم ميآيد و با ايجاد مزاحمت، مقداري پول ميگيرد و دنبال كارش ميرود. شرم دارم كه بگويم او چند روزپيش اصرار داشت با هم جايي برويم. من همراهش رفتم تا ببينم چه كار دارد ؛ اومرا به خانه يكي از دوستانش برد و وقتي متوجه شدم در قبال تحويل مقداري موادمخدر و براي مقاصد غير اخلاقي من بيچاره را به آنجا كشانده است اشكم در آمد و فرار كردم. نميدانم چه خاكي بر سرم بريزم و چگونه از شر او رها شوم.
شايد باور نكنيد تنها يادگار مادرم كه با ارزشترين چيزي بود كه داشتم را به پدرم دادم تا دست از اين كارهايش بردارد اما فايدهاي ندارد. فهيمه در پايان با صدايي بغض گرفته گفت: از تمام پدران و مادران خواهش ميكنم دنبال موادمخدر و اعتياد نروند چون هستي آدم را ميسوزاند و خاكستر ميكند.
درخور يادآوري است با تلاش كارشناس اجتماعي كلانتري شهيد نواب صفوي مشهد اقدامات قانوني لازم در اين باره به عمل آمده است.


