رمضان در اسارت (2)
نوای هراسانگیز «اشهد ان علی ولیالله»...
کد خبر: ۱۱۴۷۳۵
| | 19915 بازدید
سرویس دفاع مقدس ـ در ادامه مرور خاطرات آزادگان سرافراز از زمان روزه داری در اسارت، بخشهای دیگری از این خاطرات را با هم می خوانیم:
افطاری در اسارت
آزاده :حسن کوفه ای
در ماه مبارک رمضان به علت بیماری کلیه چند روز نتوانستم روز بگیرم اما مصمم بودم که روز ضربت خوردن و شهادت مولا امیرالمومنین علی(ع) را به هر ترتیب که میشود روزه بگیریم.
روزه گرفتن در اردوگاه ممنوع بود و نگهبان عراقی هر روز آسایشگاه را تجسس میکرد تا کسی غذای خود را نگه ندارد. به همین علت مجبور بودیم غذایمان را داخل لیوان مخفی کنیم. اما یکی از نگهبانان غذای مرا پیدا کرد و دور ریخت. البته آن شب یک نصفه نان افطار کردم و بعد از آن چراغ را خاموش کردیم و به عزاداری پرداختیم.
صبح که شد نگهبان پرسید: دیشب چه کسی چراغ را خاموش کرد و عزاداری کنندگان چه کسانی بودند؟
با سکوت برادران، مرا به جرم آنکه غذایم را دیروز پیدا کرده بودند ،با خودشان بردند . چشمها و دست و پایم را بستند و کابل برق را به بدنم متصل کردند سپس با سیگار بازوهایم را سوزاندند تا اعتراف کنم چه کسانی دیشب عزاداری میکردند و پس از این شکنجههای فجیع مرا به زندان انفرادی بردند.
فقط یک لیوان آب
آزاده: عبدالساده جوهریان
ماه مبارک رمضان که رسید مانده بودیم که باید روزه می گرفتیم یا نه ؟ روحانی ای هم دم دستمان نبود که مسئله را بپرسیم. از طرفی عراقیها فقط دو وعده غذا می دادند که نه به کار سحری مان می آمد و نه افطارمان. تردیدهایی از این دست باعث شد که متاسفانه به تفسیر به رای بعضی ها اعتنا کرده و سال اول را روزه نگیریم.
بچه هایی که خود را مقید به روزه گرفتن کردند سحری چیزی نبود بخورند فقط یک لیوان آب میل می کردند. به عراقی ها اعتراض کردند که لااقل نان و خرمایی بدهید. بچه ها خود ترتیبی دادند که صبحانه و نهار را برای سحر و افطاری نگه دارند و موقع سحر و افطار آن را میل کنند. این کار مشکلاتی هم در برداشت.
صبح زود یکی از بچه ها اذان میگفت تا به اشهد ان علی ولی الله رسید قشقرقی به پا شد که شما می خواستید توطئه کنید و دیگر حق اذان گفتن ندارید. پاسخ دادند که بابا ما شیعه هستیم و این جزو اذان ماست ولی گوششان بدهکار نبود.
کتاب حدیث پایداری ص 166
برای سحری مکافات داشتیم
آزاده: امین ارجمند
هرساله ماه مبارک رمضان شور و حال دیگری داشت. در سالهای اول اسارت واقعا برای سحری مکافات داشتیم. نهار را تا وقت اذان مغرب نگهداری کرده و به جای افطاری میل می کردیم و صبحانه را برای سحری نگه می داشتیم. این در شرایطی بود که نه وسیله گرم کننده داشتیم و نه یخچال برای حفظ مواد غذایی.
اما با گذشت زمان و فشار اسرا عراقی ها سحری و افطاری را در برنامه غذایی ما جا دادند نه این که سهیمه را اضافه کنند بلکه وقت وعده ها ی غذایی را تغییر دادند و این کمک بسیار شایانی برای ما بود.
سحرها وقتی برای سحری بیدار می شدیم خبلی از بچه ها نماز شب شان ترک نمی شد. بسیاری نیز تا طلوع خورشید به دعا و استغاثه ونمار مشغول می شدند شاید تنها دعایی که هر صبح با خضوع خاصی خوانده می شد دعای عهد بود . دعایی که همواره ما را به یاد مولایمان صاحب الزمان می انداخت و آرزوی همرکاب شدن با او را هربار در ما زنده می کرد.
عیدهای فطر هر سال با شور و حال فراوانی در بین بچه ها برگزار می شد و دیدوبازدیدها چه به صورت گروهی و فردی چند برابر می شد.
حضور معنوی حاج اقا ابوترابی نیز به این معنویت و صمیمت می افزود. ایشان از طریق مسئولین فرهنگی اصرارزیادی داشت که کلیه مراسم مذهبی اعم از اعیاد وعزاداری ها برگزار می شد .
کتاب حدیث پایداری ص 233
ادامه دارد...
افطاری در اسارت
آزاده :حسن کوفه ای
در ماه مبارک رمضان به علت بیماری کلیه چند روز نتوانستم روز بگیرم اما مصمم بودم که روز ضربت خوردن و شهادت مولا امیرالمومنین علی(ع) را به هر ترتیب که میشود روزه بگیریم.
روزه گرفتن در اردوگاه ممنوع بود و نگهبان عراقی هر روز آسایشگاه را تجسس میکرد تا کسی غذای خود را نگه ندارد. به همین علت مجبور بودیم غذایمان را داخل لیوان مخفی کنیم. اما یکی از نگهبانان غذای مرا پیدا کرد و دور ریخت. البته آن شب یک نصفه نان افطار کردم و بعد از آن چراغ را خاموش کردیم و به عزاداری پرداختیم.
صبح که شد نگهبان پرسید: دیشب چه کسی چراغ را خاموش کرد و عزاداری کنندگان چه کسانی بودند؟
با سکوت برادران، مرا به جرم آنکه غذایم را دیروز پیدا کرده بودند ،با خودشان بردند . چشمها و دست و پایم را بستند و کابل برق را به بدنم متصل کردند سپس با سیگار بازوهایم را سوزاندند تا اعتراف کنم چه کسانی دیشب عزاداری میکردند و پس از این شکنجههای فجیع مرا به زندان انفرادی بردند.
فقط یک لیوان آب
آزاده: عبدالساده جوهریان
ماه مبارک رمضان که رسید مانده بودیم که باید روزه می گرفتیم یا نه ؟ روحانی ای هم دم دستمان نبود که مسئله را بپرسیم. از طرفی عراقیها فقط دو وعده غذا می دادند که نه به کار سحری مان می آمد و نه افطارمان. تردیدهایی از این دست باعث شد که متاسفانه به تفسیر به رای بعضی ها اعتنا کرده و سال اول را روزه نگیریم.
بچه هایی که خود را مقید به روزه گرفتن کردند سحری چیزی نبود بخورند فقط یک لیوان آب میل می کردند. به عراقی ها اعتراض کردند که لااقل نان و خرمایی بدهید. بچه ها خود ترتیبی دادند که صبحانه و نهار را برای سحر و افطاری نگه دارند و موقع سحر و افطار آن را میل کنند. این کار مشکلاتی هم در برداشت.
صبح زود یکی از بچه ها اذان میگفت تا به اشهد ان علی ولی الله رسید قشقرقی به پا شد که شما می خواستید توطئه کنید و دیگر حق اذان گفتن ندارید. پاسخ دادند که بابا ما شیعه هستیم و این جزو اذان ماست ولی گوششان بدهکار نبود.
کتاب حدیث پایداری ص 166
برای سحری مکافات داشتیم
آزاده: امین ارجمند
هرساله ماه مبارک رمضان شور و حال دیگری داشت. در سالهای اول اسارت واقعا برای سحری مکافات داشتیم. نهار را تا وقت اذان مغرب نگهداری کرده و به جای افطاری میل می کردیم و صبحانه را برای سحری نگه می داشتیم. این در شرایطی بود که نه وسیله گرم کننده داشتیم و نه یخچال برای حفظ مواد غذایی.
اما با گذشت زمان و فشار اسرا عراقی ها سحری و افطاری را در برنامه غذایی ما جا دادند نه این که سهیمه را اضافه کنند بلکه وقت وعده ها ی غذایی را تغییر دادند و این کمک بسیار شایانی برای ما بود.
سحرها وقتی برای سحری بیدار می شدیم خبلی از بچه ها نماز شب شان ترک نمی شد. بسیاری نیز تا طلوع خورشید به دعا و استغاثه ونمار مشغول می شدند شاید تنها دعایی که هر صبح با خضوع خاصی خوانده می شد دعای عهد بود . دعایی که همواره ما را به یاد مولایمان صاحب الزمان می انداخت و آرزوی همرکاب شدن با او را هربار در ما زنده می کرد.
عیدهای فطر هر سال با شور و حال فراوانی در بین بچه ها برگزار می شد و دیدوبازدیدها چه به صورت گروهی و فردی چند برابر می شد.
حضور معنوی حاج اقا ابوترابی نیز به این معنویت و صمیمت می افزود. ایشان از طریق مسئولین فرهنگی اصرارزیادی داشت که کلیه مراسم مذهبی اعم از اعیاد وعزاداری ها برگزار می شد .
کتاب حدیث پایداری ص 233
ادامه دارد...
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟






