"سهراب"هايمان بعد از مرگ، نوشدارو نميخواهند
علي به جاي اينكه سرخوش از پايان يك سال تحصيلي و شروع اوقات فراغت باشد، بعد از يك سال از زندان بيرون ميآيد تا تلخترين و شايد آخرين خاطره زندگياش را بازگو كند.
هر گامي كه برميدارد، صداي ناله زنجيرها به گوش ميرسد پلهها يكي يكي طي ميشود و صداي زنجيرها كه نزديكتر ميشود قامت جواني با هيبت قاتل پديدار ميآيد. نگاه منتظران به سمتوسوي او كشيده ميشود و اينگونه گويي داغديده و منتظر داغ، هر دو يك جا را نظاره ميكنند.
زنجير آهني همچنان روي زمين كشيده ميشود و صداي ناله آن، نگاه كساني را كه در راهروهاي تو در توي دادگاه به انتظار نشسته اند به سوي خود معطوف ميكند.
نگاههايي دوسويه اما لبريز از تنفر و انتظار؛ تنفر پدر و مادري كه هنوز در بهت مرگ فرزندشان هستند و انتظار والديني كه شايد فرزندشان در ابتداي جواني از زير چوبهدار برهد.
سخن از جاني و قاتلي بالفطره نيست كه تنها مرگ و كشتن را هجي ميكند بلكه قصه زندگي كسي است كه 19 سال سن دارد و به زندگي صميميترين دوستش به خاطر يك لجبازي بچهگانه پايان داده است.
آري، او فقط 19 سال سن دارد و شايد خود هم به خوبي معني عشق، انتظار و تنفر را لمس نكرده باشد اما معني اين لغات را به خوبي در چشمان يكايك كساني كه در مقابلش قرار گرفتهاند ميبيند.
راه ميرود، صداي زنجيرها شنيده ميشود و انتظار در چشمان اشكبار مادرش و در ديدگان مادري كه دردانهاش را از او گرفته است پر رنگ تر ميشود.
پدران هم حال خوشي نسبت به هم ندارند، كمر هر دو از زخم روزگار خميده است؛ يكي از مرگ عزيز خود و ديگري به خاطر ثانيهشماري براي قصاص فرزند.
علي با قدم هايي لرزان به سمت جايگاه ميرود تا تلخترين خاطره زندگي خود را براي همه به تصوير كشد. اتفاقي كه باعث شد او صميميترين دوستش را كه از او به برادري ياد ميكرد، به قتل برساند.
لب به سخن مي گشايد. از روزي ميگويد كه به حرف يكي از دوستانش براي اولين بار چاقو به دست گرفت تا درس خوبي به كسي بدهد كه براي خواهرش مزاحمت ايجاد كرده بود.
علي به دروغ بودن موضوع پي برد اما در نگاهي كودكانه چاقويي كه به اصطلاح خوش دست بود را با خود به پارك برد تا با آن سياهترين صفحه سرنوشت خود و دوستش را رقم بزند.
او بهترين دوستش را به خاطر يك بازي بچهگانه با چاقو مجروح كرد و زماني به خود آمد كه اميد را غرق در خون ديد، تلاش كرد او را به بيمارستان برساند اما...
مادر اميد كه هنوز اشكي بر يك چشم و خوني بر چشم ديگر دارد از اينكه قاتل فرزندش، بهترين دوست او بوده است، ميگويد كه تا ساعتها باور نميكرده علي يعني بهترين دوست اميد او را به قتل رسانده باشد.
علي صادقانه ميگويد و مي گريد. زمزمههاي التماس والدين او به نجوا تبديل ميشود و حتي دفاعيات وكيل او هم نميتواند دل زخم خورده پدر و مادر اميد را به دست آورد.
فرصت يك هفتهاي دادگاه براي صدور حكم به پايان ميرسد اما خانواده علي در جلب رضايت والدين اميد ناكام ميمانند. تا سرانجام حكم قصاص علي صادر ميشود.
قاضي دادگاه زماني كه راي پرونده را انشا ميكرد ، زيرلب گفت: شايد اگر آن روز علي، به حرف دوستش گوش نميكرد يا بعد از اينكه متوجه شد موضوع مزاحمت براي خواهرش دروغ بود، چاقو را به خانه ميبرد، اين اتفاق تلخ رقم نميخورد و علي و اميد همچنان دو دوست صميمي براي هم بودند.
گويي عقربههاي ساعت هم براي رسيدن به لحظه قصاص علي با هم به رقابت پرداخته اند. نفسهاي علي پشت ميلههاي زندان و ضربان قلب والدينش در خانه به شمارش افتاده ولي هيچ خبري از اعلام رضايت نيست.
ميتوان با آگاهسازي نسل جوان، نسل هيجانزده و احساسي روزگار، از وقوع اينگونه قتلهاي اتفاقي كه ناشي از عدم كنترل صحيح احساسات است، جلوگيري كرد. به عبارتي به فكر نوشدارو نباشيم، بعد از مرگ سهراب هايمان.


