وقتی در دسترس نبودی...
وطن امروز؛ انگار همین دیروز بود ... همین دیروز... وقتی کنار تو نشستم تا راه و چاه را نشانم دهی. از همان مردادماه داغ که پایم به تحریریه شما باز شد آنقدر خندیدی و دیگران را خنداندی که اگر رفاقت صمیمی نداشتیم هرگز نمیفهمیدم از چه دردی رنج میبری. درد، مگر میشود درد داشت و از صلات ظهر تا غروب بعدازظهر فقط خندید؟ مگر میشود؟
حالا که شد و تو آنقدر شاد بودی که سرطان را به اصطلاح خودمان «دریبل زدی». حسین! انگار همین دیروز بود که میگفتی دورههای شیمیدرمانیات تمام شده و ما با خیالی راحت «الحمدلله» میگفتیم. حسین! شاید آخرین باری که یادداشتی از تو دیدم به همین جام بیرونق جهانی بازمیگشت و درست همان روزها هرچه سعی کردم از «دفترچه تلفن همراه» نام تو را بگیرم در دسترس نبودی. راستی کجا بودی حسین؟ باز هم روی تخت بیمارستان و طی کردن مراحل شیمیدرمانی؟ یا اینکه این بار کار از شوخی و خنده گذشته بود.
وقتی فهمیدم بیجان روی تخت بیمارستان شهدای تجریش افتادهای دنيا دور سرم چرخيد. راستی، تو ما را دیدی وقتی همین جمعه گذشته آرام دستهای بیجان تو را لمس کردیم؛ همان دستانی که سالها قلم زدي برای ورزش این مملکت بیآنکه چشمداشتی از مسؤولی داشته باشي. راستی تو دست ما را احساس کردی وقتی به جای تو میلرزیدیم؟
میگویند جمعهها دعا جور دیگری مستجاب میشود و ما دعا کردیم برای تو اما از روی ترس، از روی ترس از دست دادن تو که دیگر برای همیشه در دسترس نباشی. یکی میگفت: تنها یک معجزه، فقط همین، یکی میگفت به جای رفت و آمد به بیمارستان در خانه نماز برایش بخوانید و یکی میگفت: «بچهها... من خستهام از این همه درد، برایم دعا کنید تا راحت بشم از ...».
شنیدن این آخری کمی برای گوشهایمان باورش سخت بود. مثل حالا که باید برای تو نامهای بنویسم، مثل صبح دوشنبه 14 تیرماه که شنیدیم تو راحت شدی از این همه درد و رفتی برای همیشه تا اگر خواستیم تو را در دسترس داشته باشیم به بهشتزهرا بیاییم.
به همین سادگی، چیزی که باورمان نمیشود همین رفتن است، آن هم از جنس رفقا. حسین رفت، روحش شاد و یادش گرامی باد.



