دریغ که این بهانه را اینجا یافته بود!/دیار ایرانی
کد خبر: ۱۰۰۲۹۲
| | 2265 بازدید
ایمان ایرانی در تازه ترین مطلب خود در وبلاگ دیار ایرانی در نوشت:
گفت: «قبضها را طبقه بالا واریز کنید».
رفتیم بالا. از فیش نوبت خبری نبود. باید در صف میایستادیم. ده ـ دوازده نفری یا در صف ایستاده یا در صندلیهای اطراف نشسته بودند.
از متصدی گیشه هم خبری نبود. پس از چند دقیقه آمد و صف نیز کمکم جلو رفت. کسانی که در اطراف نشسته بودند، با نزدیک شدن نوبتشان بلند شده و سر جایشان قرار میگرفتند. ناگهان صدای مردانهای همه نگاهها را به سمت خود کشید. مرد که با آرنج روی سکوی کنار گیشه تکیه داده و عرق از لابلای موها و ته ریش جوگندمیاش روان بود و صورت تیرهاش را براق کرده بود، در حالی که پس از جملههای مقطعش، میشد صدای آه را شنید، گفت: «شماها اینجا نبودید. نیم ساعت است که با این حال و روز سر پا اینجا ایستادهام، حالا یکباره این همه آدم چطور صف شدهاند؟»
زنی نگاه تیزش را به او دوخت و در حالی که سرش را تند تند تکان میداد، با عصبانیت گفت: ندیدی آنجا نشسته بودم؟ من پیش از شما اینجا بودم. کمرم درد میکند، نمیتوانم دو ساعت سر پا بایستم که.»
مرد خسته و بیرمق نگاهش را به دیوار دوخت و گفت: «نمیدانم این جا سپردن و رفتن را چه کسی باب کرده؟! خب منم پام درد میکند؛ اما با همین یک پا نیز در صف ایستادهام.» و دوباره نفس نفس زد.
زن فریاد کشید: «طلبکاری؟ خب مینشستی. میخواهی تعارفت کنیم...» مرد منتظر باقی فریادهای زن نشد و در حالی که بیشتر روی آرنجش خم میشد و از رمق میافتاد، سری تکان داد و زیر لب به گونهای که گویی با خود صحبت میکند، گفت: «جوانی و سلامتیمان را دادیم که ...» ناگهان صدای خشدار و بلند زن دیگری، نگاهها را از مرد گرفت و به سوی خود کشید: «جوانی دادی که دادی، سلامتی که دادی که دادی، رفتی از ناموست دفاع کردی، چرا منت سر ما میذاری...؟»
هم مرد و هم دیگران با دهانی باز او را نگاه کردند؛ هرچه تلاش کردند که پاسخی به او بدهند نشد، زبانم بند آمد. میخواستم با همه قدرت، جلو بروم و دهانش را ببندم. میخواستم به پای آن جانباز بیفتم و به جای همه آنان از او عذرخواهی کنم و بر پای مصنوعیاش بوسه زنم؛ اما خشک شده بودم. هر لحظه انتظار داشتم کسی از میان جمع، پاسخ آن زن را بدهد تا دست کم ساکتش کند، اما همه یا هاج و واج نگاهش میکردند یا خود را به دیدن در و دیوار مشغول نشان میدادند.
زن هنوز فریاد میزد: «خب مویوم خون دادُم. بچه دو سالُم تو خرمشهر پیش چشُم تیکه تیکه شد». دلم براش سوخت. حرفهایش در دلش مانده بود و پی بهانه میگشت؛ اما دریغ که این بهانه را اینجا یافته بود و زبانش بر سر این مرد بزرگ باز شده بود.
از این که نتوانسته بودم به او چیزی بگویم، خوشحال بودم. ناگهان پیرمرد نحیفی که در گوشهای نشسته بود و بر عصای کهنهاش تکیه داده بود، با صدایی لرزان و فریاد مانند گفت: حاج خانم، خدا صبرت بده؛ اما با این برادرمون این گونه حرف نزن، خدا رو خوش نمیآید، مگه ما خون ندادهایم...من دو تا جوون دست گلم را دادم. فریاد زدن نداره. جوانهای ما رفتند تا خاک وطن را به این دشمنان از خدا بیخبر ندهند تا...».
زن به سمت پیرمرد برگشت و با صدای بلندتری که باعث شد، همه دندانهای درشت و پوسیدهاش از میان چهره خشک و آفتابسوختهاش نمایان شود، فریاد برآورد: همه کَس و کارتان دادید، خونه و زندگیتانم دادید؟ آواره ای شهر و او شهرُم شدید، کلفت در ای خونههام شدید؟» و اشک از میان چشمان درشت و سیاهش پایین ریخت.
به طرفش رفتم و دستم را روی شانهاش گذاشتم و گفتم: عزیزم آروم باش.
دستم را به سختی کنار زد و گفت: برو کنار، تو چی میگی بچه؟ تو چی میفهمی؟ آروم باشُم؟ وقتی شماها آروم بودید، ما زیر آتیش توپ و تانک جون میدادیم...».
ضربه دستش مرا چند قدم به عقب پرتم کرد. همانجا ایستادم و فراموش کردم برای واریز قبض آمدم. به کودکیام برگشتم؛ روزهایی که کمتر خاطرهای از پدر را به یاد میآوردم. کودکیام که در مرکز جهاد محلهمان گذشت. تیکه پارچهها را به یاد آوردم؛ صدای چرخ خیاطی را، بوی ترشی و شربت و مربا را ... . خدایا مادرم چه میکرد و به خاطر میآوردم توی مدرسه که از کمک به رزمندگان میگفتند و من در آن زمان هیچ نمیدانستم... و به یاد میآورم نبود پدرم را؛ شاید جبهه و جنگ و سنگرها حضورش را خوب به خاطر داشته باشند! همین تصاویر را هم گنگ و کمرنگ به یاد آوردم، همه تصاویر کودکیام همین گونه بود.
پدر و مادرم آنقدر سرشان گرم بود که تازه سال دوم دبستان بود که معلممان فهمید، چشمان من ضعیف است و تازه آنگاه بود که دریافتم که چرا سال اول دبستان شاگرد ضعیفی بود. حالا هم...
اشکهایم را پاک کردم و از پلهها پایین آمدم.
به یاد داشته باشیم که ما از این خاک نه به چنگ و دندان که با خون پاکان پاسداری کردیم؛ پس پاسش بداریم و سپاسشان گوییم.
سوم خرداد خجسته
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


