چندکلام با برخی که خود را ایرانی میخوانند/که ز دل تا دل یقین روزن بُود؟



به گزارش سرویس فرهنگی تابناک، این تصاویر را خوب نگاه کنید!
۱. حتما تصویر را بزرگ کنید، موهای آشفته و خاک آلود دخترمان را ببینید! دارد میدود … همانطور وحشت زده و خاک آلود با پس زمینه ای از آتش و خون … بین زمین و آسمان دست عزیزش را که بر دوش هموطن دیگری است گرفته، دستش را فشرده تا مبادا لحظه ای از او دور افتد …
۲. اشکالی ندارد، حال تصویر دوم را ببینید! مردی زنش را، همسرش را، شاید هم دخترش را، اصلا شاید هموطن وحشت زده خاک آلود و خونین اش را در آغوش گرفته، می دود … صورت زن ترکیبی است از سوختگی و خاک آلودکی و اشک! بیشتر دقت کنید! زوم بفرمایید! بله! کنارشان در آن سیاهی شب پیرزنی هم هست … او هم خاک آلود است و هراسان، خمیده است و به غایت آشفته … او مادر ماست، شاید هم مادربزرگ مان که دقایقی قبل، مرگ را به چشمان کم سویش دیده و حالا او هم دارد می دود …
۳. بروید سراغ عکس سوم! خوب نگاه کنید! یک نفر افتاده روی زمین! شاید هم پرتاب شده … مشخص است که موج انفجار سهمگین بوده … بیشتر زوم کنید! دستش را ببینید! بله! یک تلفن همراه بدست دارد … احتمالا می خواسته به همسرش یا شاید مادرش یا پدرش بگوید زنده ام! نگران نباشید، چیزی نیست … شاید هم کمک می خواسته … اما نشده که بگوید … گوشی شکسته، در دستش خشکیده و او هم با صورتش به زمین خورده و تمام! اینها چیزهایی است که ما ساکنان این سرزمین این روزها می بینیم و می چشیم و حس می کنیم …
قربانیانی که بخشی شان به حرف و اوهام جماعتی، بی کس و مظلوم به خیابان زدند و در دیماه به خاک افتادند را هم غصه اش را ما خوردیم، غمش را ما چشیدیم، خون مردمانش را ما بر زمین خیابان های این شهر دیدیم، مجلس ختمشان را ما رفتیم و گریستیم، بیم و هراسش را ما به جان خریدیم و شما در آن سو فقط پُست کردید و توییت زدید و نهایتا ویکندتان را به جای ساحل و کافه و بار، این بار البته با کنسرت زنده ابی و بادکنک و رقصسر کردید و منتش را بر همین جماعت مظلومی که حالا خاک آلود دارند در کوچه های ایران می دوند گذاشتید!
و حال این خونها، این بچه ها، اینمردم، آن پیرزن خاک آلودی که کنار عزیزش در تیرگی شب و آتش و خون با لباس خانه هراسان می دوید و آن مرد موبایل بدستی که با صورت به زمین خورده بود، همه و همه مبارک باشد بر بی وطنان این سو آن سوی آبی که انتظار حمله به وطن شان را می کشیدند تا بچشند طعم آزادی و رهایی را …
بعضیها که همینجا کنار ما بودند و چنین میپنداشتند که میزنند و آزاد میشویم … حالا بیایند تا با هم ببینیم انعکاس آزادی را در آن مدرسه و اجساد بچه هایش، در میدان نیلوفر، در بیمارستان گاندی، در سیدخندان، در نارمک …بیایید ببینید آزادی تان را !همان جماعتی که در سوئد و نروژ و مونیخ و لس آنجلس جمع شدند و رقصیدند تا به مایی که اینجاییم حمله شود …
همان ها که پس از حمله به ما شادی کردند، همانها که پرچم اسراییل جنایتکار را بلند کردند و خندیدند و تکانش دادند و از خونخوارترین خوانخواران کمک خواستند، حالا بیایند ببینند ما ساکنان این سرزمین مظلوم، اهالی تهران، آن دخترک، آن پیرزن و همان مرد با صورت به زمین خورده را … و حالا این تصاویر برای ما که اینجاییم در حال تکرار است …
پس از بمباران میدان۷۲ نارمک، فرزند من مدتی دل نگران گربه ای بود که هر روز در کوچه غذایش می داد … او نفهمیده بود که همان روز در مدرسه ای که دوستان و هم بازی هایش در آنجا درس می خواندند، چند کودک سر کلاس درس به خاک و خون کشیده شده اند تا موشک های اسراییلی به ما مردم ایران آزادی هدیه کنند... ما اینجا شبانه روز در حال چشیدن طعم آزادی ای هستیم که نسخه اش در واشنگتن و لندن و تل آویو پیچیده شده و عده ای از هیجان این سراب همچنان می رقصند و شادند …
مگر مولانا نگفته «که ز دل تا دل یقین روزن بود» ؟ پس چرا از دل این جماعت به خونین دلان مردم این سرزمین هیچ روزنی نیست؟ برخی از ایشان شاه دوستند و البته هرکس حق دارد هر چیزی را دوست بدارد اما اینان نخواندهاند شاهنامه را که فرمود «مبادا چنین هرگز آیین من، سزا نیست این کار در دین من / که ایرانیان را به کشتن دهم، خود اندر جهان تاج بر سر نهم …»
و امروز ایرانیان می میرند و خاک آلود در کوچه های شهرشان می دوند و می هراسند تا با موشک های غربیان و روی خون این مردمان کسانی تاج بر سر نهند!؟ وقتی گفته شد نه به جنگ علیه ایران! دقیقا منظور همین چیزها و همین روزها بود …
به امید روزهای خوب و روشن برای ایران و ایرانیان!
حامد وفایی؛ پژوهشگر و استاد دانشگاه تهران




