
به گزارش تابناک به نقل از همشهری، این اتفاق در آخر هفته ای که گذشت رقم خورد. ۴ دختر و پسر نوجوان که یک بازی ساده را جدی گرفته بودند تحت تاثیر مصرف ماده مخدر گل، نقشه سرقت کشیدند. اما این اتفاق عجیب، از کجا آغاز شد؟
شروع ماجرا؛ کافه ای در شمال تهران
کافهای نسبتا کوچک در یکی از کوچههای شمال تهران؛ جایی که آخرهفتهها پر میشود از نوجوانها و جوانهایی که برای بازی مافیا دور هم جمع می شوند. هانیه و ترانه دو دختر شانزده ساله، تقریباً هر پنجشنبه، جمعه آنجا بودند. بازی برای آنها شکل تفریح و خوشگذرانی داشت اما پنجشنبهای که گذشت، همه چیز فرق داشت. هانیه و ترانه آن شب با تشویق چند پسر نوجوان که هیجان بازی با مصرف گل بیشتر می شود، تصمیم به مصرف این ماده مخدر گرفتند و همین باعث شد که شرط عجیب بازی را هم قبول کنند؛ «بازندهها باید طی ۲۴ ساعت ۱۰ موبایل سرقت کنند.»
آغاز حماقت ۲۴ ساعته
آن شب هانیه و ترانه باختند و به همراه دو نوجوان دیگر به نامهای آرین و مهبد راهی خیابان شدند برای سرقت. هر ۴ بازنده با دو موتورسیکلت راهی سرقت شدند اما در نخستین سرقت، اتفاق غیرمنتظرهای رقم خورد. آنها با دیدن زنی که با گوشی آیفون صحبت میکرد به سمتش رفتند که گوشیاش را سرقت کنند. هانیه که ترک یکی از موتورها نشسته بود دستش را دراز کرد تا گوشی را بقاپد اما زن جوان محکم مچ هانیه را گرفت. موتور واژگون شد و با جمع شدن رهگذران، هر چهار سارق نوجوان دستگیر شدند. پرونده آنها روز گذشته روی میز دادیار دادسرای ویژه سرقت قرار گرفت اما چون متهمان هنوز به سن قانونی نرسیدهاند، برای ادامه روند رسیدگی به دادسرای اطفال ارجاع شد.
واقعیترین کابوس زندگی
هانیه ۱۶ساله است. کنار بقیه همدستانش ایستاده و همگی گریه میکنند. هانیه با گریه می گوید که هنوز باورش نمی شود، بزرگترین حماقتش را مرتکب شده است.
چه شد که چنین تصمیم احمقانهای گرفتی؟
ما اصلا جدی نبودیم. همه چیز شوخی بود. گفتیم یک کار کوچیکه... اصلا فکر نمی کردیم کار به اینجا بکشد.
اما شما پلاک موتور را هم پوشانده بودید که شناسایی نشود. یعنی برنامه ریزی کرده بودید.
ما خیلی بچه ایم. گل هم کشیده بودیم. همه می خندیدند و جو می دادند، ما هم جوگیر شدیم. اگر می دانستم عاقبتش اینجاست که هرگز با آنها همراه نمی شدم.
چرا قبول کردی تو فردی باشی که گوشی را میقاپد؟
می خواستم ثابت کنم ترسو نیستم. پسرها هی می گفتند، جرات نداری. دلم می خواست هیجان تجربه کنم. اصلا حال خودم را نمیدانستم. من اینکاره نیستم. من دزد نیستم.
خانواده ات خبر دارند که گل مصرف می کنی؟
اولین بارم بود. من و ترانه آخر هفته ها می رفتیم کافه تا مافیا بازی کنیم. پاتوقمون آنجا بود. حماقت کردم. ما خیلی ساده ایم، خیلی بچه ایم ... هنوز بلد نیستیم نه بگوییم. کاش بلد بودم. کاش اصلاً آن شب کافه نمیرفتیم...کاش هیچکدوم از آن پسرها را نمیدیدیم... کاش گل نمی کشیدیم.
اگر دستگیر نمیشدید، میخواستید به سرقت ادامه دهید؟
نمیدانم. اصلا باورم نمیکنم اینجام. حالا پدر و مادرم درباره من چه فکری می کنند؟