میلی صفحه خبر لوگو بالا
شاتل صفحه خبر لوگو بالا
میلی صفحه خبر موبایل
گفتگو با حاج‌قاسم صادقی/۴

گروه فداییان اسلام چرا جمع شد؟/چمران گفت سید اول من شهید می‌شوم بعد تو!

قول و قرارش را گذاشتند. بعد چمران به سیدمجتبی گفت «ولی سید! در این‌جنگ، اول من شهید می‌شوم بعد تو!» یک‌نصفه‌روز با گروه ما بود و بعد به سید گفت «کارهایی که شما کردید شاهکاره!» خلاقیت‌هایی به وجود آورده بودیم. توی زمین کانال کنده بودیم تا زیر پای دشمن.
کد خبر: ۱۳۴۲۸۷۵
| |
560 بازدید

گروه فداییان اسلام چرا جمع شد؟/چمران گفت سید اول من شهید می‌شوم بعد تو!

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، حاج‌قاسم صادقی یکی از بچه‌های جنوب شهر و سپس نیروهای فدائیان اسلام بوده که ابتدای جنگ تحت نظر شهید سیدمجتبی هاشمی و شهید شاهرخ ضرغام به‌عنوان نیروهای مردمی به جنوب رفته و در نبردهای آبادان و کوی ذوالفقاری مقابل پیشروی دشمن ایستادند. حاج‌قاسم در سال‌های اخیر یادمان شهدای دشت ذوالفقاری را در آبادان ساخته و خودش هم آن‌جا زندگی می‌کند.

خاطرات این‌رزمنده تهرانی سال ۱۴۰۲ در قالب کتاب «لباس‌شخصی‌ها» منتشر و در بازار نشر عرضه شد. او از نظر ملاقات با شخصیت‌های انقلاب و جنگ و خاطرات آن‌ها، یکی از منابع مهم و قابل توجه است که روایت‌هایش از مقطع تاریخی پیروزی انقلاب و جنگ، برخی از قطعات پازل آن‌دوران را تکمیل می‌کند. به همین‌بهانه از او برای مصاحبه دعوت کردیم و غروب یک‌روز پاییزی با موتورسیکلتش از محله خودشان به محل قرار آمد؛ حسینیه امام رضا (ع) در محله نارمک. 

سه قسمت پیشین گفتگو با این‌رزمنده دفاع مقدس در پیوندهای زیر قابل دسترسی و مطالعه هستند:

* «شیخ‌حسین و آقای مکارم مشتری پدرم بودند/هادی غفاری به مردم اهواز قول اعزام ۲ هزار کماندو داد»

* «همه رزمنده‌ها اهل نماز و روزه نبودند/قطاری که هم نمازشب‌خوان در آن بود هم پاسورباز!»

* «آبادان سقوط می کرد جنگ تا امروز طول می کشید/جنگ روانی شاهرخ با گروه آدمخوارها»

در ادامه مشروح چهارمین و آخرین‌قسمت از این‌گفتگو را می‌خوانیم:

* نیروهای فداییان اسلام ۱۷ آذر تقاضای آتش پشتیبانی از ارتش کردند که ...

نه. ارتشی‌ها گفتند بعدا این‌کار (حمله) را انجام بدهید ولی شاهرخ و سیدمجتبی گفتند ما باید امشب به دشمن بزنیم. ۱۶ آذر بود و می‌خواستند به یاد شهدای دانشجو که قبل از انقلاب قیام کرده بودند، حمله کنند. هدف بچه‌ها این بود که البته شد شب هفدهم. ولی ارتشی ها می‌گفتند نه بعدا حمله کنید! به تاریخ که نگاه کنی روز ۱۸ و ۱۹ ارتشی‌ها زدند به خط. که تعداد قابل توجهی هم سربازان منقضی ۱۳۵۶ و درجه‌داران و سربازان ارتش آن‌جا به شهادت رسیدند و تعدادی‌شان هم مفقودالاثر شدند.

* خب می‌رسیم به جایی که سپاه آبادان و گروه فداییان اسلام به اختلاف می خورند و گروه از هم پاشید.

این‌طور نبود. از روز اول جمع ۱۰۰ نفری سیدمجتبی و بچه‌ها وارد آبادان شدند و بعد رفتند خرمشهر. این‌جایی که می‌گویم، روز دوم سوم مهرماه است و ما حکم داریم. آقای خلخالی روز دو مهر نامه‌ای برای استاندارد خوزستان آقای غرضی می‌نویسد که با تیمسار فلاحی صحبت کرده‌ام که تعداد ۷۹ نفر از برادران فداییان اسلام خدمت شما بیایند برای حضور در منطقه جنگی. خودشان هم تجهیزات دارند.

از این‌جا بود که عنوان گروه ما شد فداییان اسلام. ولی خیلی‌ها نمی‌دانند این‌ ۷۹ نفر ابتدای کار، چه‌کسانی بودند؛ بچه‌های دادستانی و مبارزه با مواد مخدر، بچه‌های بازار و کمیته منطقه ۹ تهران بوده‌اند. همه در این‌قالب با دو سه خودرو رفتند. ابتدای امر اتوبوس هم نداشتند. این‌ها می‌روند پیش آقای خلخالی می‌گویند «ما اتوبوس نداریم ولی دو اتوبوس را گرفته‌ایم که مواد مخدر حمل کرده‌اند. اتوبوس‌ها در پارکینگ‌اند و راننده‌هایشان در بازداشت.» ایشان می‌گوید «عیب ندارد. دو راننده را بیاورید با آن‌ها صحبت کنم.» به راننده‌ها هم می‌گوید شرط آزادی شما این است که این‌نیروها را برسانید به اهواز و آبادان و خرمشهر.

بچه‌های فداییان اسلام در ۳۴ روز مقاومت خرمشهر بودند. نوارش هست که سیدمجتبی می‌گوید «ما داریم این‌جا می‌جنگیم. که می‌گوید شهر سقوط کرده؟ چهل پنجاه تا تانک را منهدم کرده‌ایم» و حین گفتن این‌صحبت‌ها دوربین تلویزیون نشانشان می‌دهد. بچه‌ها با دست خالی بی‌مهابا به دل دشمن می‌زدند. عراقی می‌کشتند و سلاح جمع می‌کردند. این‌نترسی باعث شده بود بقیه کم بیاورند که این‌ها دیگر چه آدم‌هایی هستند!

در ضمن در جمع ما آدم‌های متفاوت هم بودند که بدون گزینش آمده بودند و خلاف‌هایی می‌کردند؛ مثلا افراد معتاد و دزد که از شهر بیرون نرفته بودند. یک‌شهر را با مجموعه‌ای از آدم‌های متفاوتش ببین! حساب کن دشمن هم آمده! کنارش بروبچه‌هایی هم که از سراسر کشور آمده‌اند، یک‌دست نیستند. ولی جنگ ادامه دارد. این شد که کار تک و توک افرادی که حرکت‌های بدی می‌کردند، به نام بچه‌های فداییان اسلام تمام شد.

* یعنی سپاه آبادان از این‌چیزها ناراحت بود که خواست گروه زیرمجموعه‌اش شود؟

سپاه آبادان دوست داشت هرکاری در بُعد نظامی در شهر می‌شود، زیر نظر آن‌ها باشد. ولی ما بچه‌های تهرون، سپاه آبادان و خرمشهر را در این‌حد نمی‌دیدیم که زیر کد آن‌ها باشیم. دوست داشتیم استقلال داشته باشیم.

* ولی زورشان در نهایت چربید!

نه. ما یک‌سال در مقاومت آبادان ایستادگی کردیم. امکاناتمان هم زیاد بود. چون کمک‌های مردم را داشتیم. از آن‌طرف پاتق آقای خلخالی گروه فداییان اسلام بود. هر وقت می‌آمد، شب پیش ما می‌خوابید و جای دیگر نمی‌رفت. همین باعث شده بود گروه قوت بگیرد و بگویند این‌ها بچه‌های خلخالی هستند و کسی حریفشان نیست. کار خاصی هم نمی‌کردیم. شبیخون می‌زدیم و دشمن را می‌کشتیم و دشمن هم ما را می‌کشت. ولی سپاه آبادان می‌گفت هرکاری باید زیر نظر ما باشد. سیدمجتبی هم زیر بار نمی‌رفت.

* ولی آخرش دادستانی آمد هتل را گرفت.

۲۴ و ۲۵ خرداد ۶۰، زمان اوج اختلافات سیاسی در تهران بود که به تیرماه و عزل بنی‌صدر رسید. بعد شهیدچمران آمد آبادان پیش ما و یک‌جلسه گذاشت. قرار شد گروه ما و چمران، یک‌گروه جنگ‌های نامنظم بزرگ را تشکیل دهند؛ زیر نظر شهید چمران و سیدمجتبی.

* فرماندهی مشترک؟

بله. قول و قرارش را گذاشتند. بعد چمران به سیدمجتبی گفت «ولی سید! در این‌جنگ، اول من شهید می‌شوم بعد تو!» یک‌نصفه‌روز با گروه ما بود و بعد به سید گفت «کارهایی که شما کردید شاهکاره!» خلاقیت‌هایی به وجود آورده بودیم. توی زمین کانال کنده بودیم تا زیر پای دشمن. شب‌ها با چوب روی بشکه‌ها می‌کوبیدیم و لودر را روشن می‌کردیم. حسین لودرچی که هنوز هم هست و بچه اطراف بوشهر است، از خاکریز خودمان عبور می‌کرد و نزدیک خاکریز عراقی‌ها خاکریز می‌زد. عراقی‌ها هم صبح بیدار می‌شدند می‌دیدند یک‌خاکریز نو زده شده است. از خودشان می‌پرسیدند این را اجنبه زده‌اند یا آدمیزاد؟ کارهایمان بالاتر از عقب آدمیزاد بود. همین‌کارها باعث شدند آیت‌الله (غلامحسین) جَمی بگوید «بچه‌های فداییان اسلام در این‌جنگ در آبادان کارهای شگفت‌انگیز انجام دادند.» همان موقع هم یک سری بچه‌های سپاه مخالف تفکر جمی بودند. همه که موافق نبودند. بین بچه‌های خرمشهر می‌رفتیم و دعای کمیل می‌گذاشتیم. بچه‌های خرمشهر با ما مهربان‌تر بودند. چون در ۳۴ روز مقاومت خرمشهر ما را درک کرده بودند. ولی این‌طرف کمی منم‌منم داشتند. همین باعث شد سرخوردگی برایمان به وجود بیاید. مجموعه ما را بچه‌های خلاف می‌دیدند.

* دلزده شدید؟

چمران رفت و ۳۱ خرداد در دهلاویه شهید شد. بعد از این‌حادثه، گروه چمران را مدتی برادرش اداره کرد ولی بعد نتوانستند. طبق شورای فرماندهی جنگ آن‌زمان، قرار شد بسیج منسجم‌تر و منظم‌تر در جنگ حضور پیدا کند. گفتند نیروهای مردمی  باید در سپاه ادغام شوند. به این ترتیب بسیج در سپاه ادغام شد. به ما هم گفتند و سیدمجتبی گفت «نه. ما زیر نظر کسی نیستیم.» خبر به دادستانی رسید و گفتند «برای حفظ وحدت لازم است گروه ادغام شود. با توجه به شکست حصر آبادان و کوچک‌تر شدن خاکریزها، نیازی به این میزان استعداد نیرو نیست. شما هم باید جمع شوید!»

یک‌حرف را با سه نوع بشین و بفرما و بتمرگ می‌شود انجام داد که جمع‌کردن گروه ما با نوع بتمرگ انجام شد. بعضی از بچه‌های آبادان بداخلاقی کردند و دلخوری به وجود آوردند. حالا بیا بگو «آقای عزیر! سیدمجتبی هاشمی برای یک‌سال به‌طور شبانه‌روزی بیش از ۱۰ هزار نفر از نیروهای مردمی و داوطلب کشور را جمع کرده. تو باید از او تقدیر و تشکر کنی نه این که بیرونش کنی!» به قول ما تهرونی‌ها، نامردبازی کردند. امروز هم بعضی‌هایشان با منی که بعد از سی و چندسال رفتم خاکریز همان‌بچه‌ها را درست کنم، لج‌بازی می‌کنند.

* کی؟

یک‌سری از قدیمی‌ها.

رفتم پیش آقا (رهبر انقلاب) و یک‌گزارش به ایشان دادم. گفتم «من و عروس و پسرم شش‌هفت سال است در بیابون‌های شمال بهمنشیر آبادان خاکریزها و سنگرهای لوتی‌ها و داش‌مشتی‌ها را درست می‌کنیم.» خود آقا گفت سنگری هم برای بچه های فداییان اسلام درست کن! گفتم اتفاقا همه آن‌زمین برای بچه‌های فداییان اسلام است. بعد از جلسه هم قدردانی کرد و این‌انگشتر [اشاره به انگشتر در دست] داد و گفت برو کارت را ادامه بده! ایشان ۱۹ خرداد ۱۳۵۹ چندروز قبل از آمدن چمران آمد بین ما و سخنرانی کرد که سیدمجتبی جلوی آقا بلند شد.

گروه فداییان اسلام چرا جمع شد؟/چمران گفت سید اول من شهید می‌شوم بعد تو!

* فیلم این‌سخنرانی هست. نه؟

بله. همان است. (سید) گفت «آن‌جناب سرگردی که پشت سر شماست، ما را دزد دریایی قلمداد می‌کند. بگو ما این قدر شهید و زخمی داده‌ایم. ولی هرکاری می‌کنیم و شبیخون می‌زنیم، دیگران به نام خودشان ثبت می‌کنند.» ما به این‌کار می‌گوییم مرده‌خوری. آقا نصیحت‌ کرد و گفت «ببین آقای هاشمی! مهم این است که دشمن کشته شود. حالا این‌گلوله از سلاح تو در بیاید یا از سلاح من فرقی ندارد! خدا که می‌داند چه‌کسی زده!» آن‌جا به ما درس اخلاقی داد. سیدمجتبی گفت «ما در سنگرهایمان عکس شما را داریم» که ایشان هم گفت «ما عکس شما را در قلب‌مان داریم که جایگاه خداست.»

این‌گفتگوی بین هاشمی و آقا برای فداییان اسلام یک‌امتیاز منفی و به نفع بچه‌های آبادان شد که این‌ها با آقای خامنه‌ای هم درگیر شده‌اند. چون ظرفیت‌شان کم بود. نمی‌دانستند ما بچه تهرونیم و آقا هم امام جمعه تهرون است. داریم با هم درد دل می‌کنیم. آقا گفت «ما چیزهایی پشت سر شما گفته‌ایم. حالا که شما را می‌بینیم، از آن‌چیزها پرتحرک‌تر هستید.»

* پس آبان ۱۳۶۰ که دلگیر شدید، آمدید بیرون.

هرکسی رفت دنبال محل و مکانی که کارش را دنبال کند. من هم به‌صورت بسیجی رفتم آبادان.

* شما سه‌بار اقدام کردید عضو سپاه شوید ولی نگذاشتند.

در حالی‌که جنگ بود، از آبادان رفتم تهران. گفتم آقا پرونده ما چه شد؟ گفتند در دست اقدام است. رفتم لانه جاسوسی برگه اعزام گرفتم و رفتم رسته پدافند هوایی. دوره دوسه روزه‌ای دیدم و بعد، دوباره آمدم آبادان. دوسه ماه آن‌جا بودم. این‌دفعه زیر نظر سپاه تهران رفتم جبهه نه سپاه آبادان. بعد دوباره آمدم تهران و بعد شد عملیات فتح‌المبین.

* که یک‌جراحت برداشتید.

بله. این‌جا یکی از نیروهای تیپ ۷ ولی عصر خوزستان بودم.

* همان که دوره تانک دیدید؟

بله. با شهید سیدمجتبی که مفقود شد.

* فامیلش چیست؟

حسینی. مسئول اطلاعات لشکر ۲۷ شد که بعدها در کربلای ۵ مفقوالاثر شد.

* در آن ایام سیدمجتبی هاشمی آمد تهران؟

بله ولی از پا ننشست. این‌مسجد و آن‌مسجد می‌رفت و ضمن سخنرانی، شروع کرد به جمع‌آوری خاطرات شهدا و سرکشی به خانواده‌های جانبازان و شهدا. حتی شهرستان می‌رفت. دعوتش می‌کردند پیش از خطبه‌های نماز جمعه صحبت می‌کرد.

* چرا جبهه نمی‌رفت؟

دوسه مرتبه رفت ولی یک‌ابلاغیه زده بودند که سیدمجتبی نباید در منطقه بماند.

* ابلاغیه که؟

یا سپاه بود یا کمیته. چون ایشان کمیته ای بود و عضو افتخاری هم بود. یعنی حقوق بگیر نبود. ولی به‌عنوان سیدمجتبیِ کمیته می‌شناختندش. در کمیته منطقه ۹ مسئولیت داشت. دیگران طاقت، قدرت، تجزیه‌تحلیل و فرماندهی او را نداشتند. لذا بعضی‌ها حسادت کردند. یک‌بار رفت منطقه برای عملیات فکه، یک‌بار رفت عملیات دیگر. بعضی‌ها گفتند یکی آمده که بچه‌ها می‌ریزند دور و برش. چون جذاب بود؛ هم سخنران بود هم سخنور.

* و تیپ ظاهری‌اش!

بله.

* بازاری بود و در بازار حجره داشت.

نه. در خیابان شاپور حجره داشت.

* نظامی بود؟ آموزش نظامی دیده بود؟

ایشان سال ۱۳۴۰ سرباز ارتش شد. متولد ۱۳۱۹ است. آن‌جا افتاد در گروه رنجرها یعنی تکاورها.

گروه فداییان اسلام چرا جمع شد؟/چمران گفت سید اول من شهید می‌شوم بعد تو!

شهید سیدمجتبی هاشمی

* پس پیش‌زمینه نظامی‌گری داشته.

این لباس را دوست داشت. انقلاب که شد با این‌لباس ظهور کرد و همه‌جا با این‌لباس دیده می‌شد.

* داشتیم فتح‌المبین را می‌گفتیم که مجروح شدید.

بله. قصه مفصلی دارد. مجروح شدم و دیپورتم کردند تهران.

* برای بستری.

بله. شریانم قطع شده بود و دستم به گردنم آویزان بود.

* با گلوله یا ترکش؟

ترکش بود. کنارم دوسه نفر شهید شدند و من زخمی شدم. آمدم راه بروم، افتادم و بیهوش شدم. توی این‌فکر بودم الان حوری‌ها می‌آیند و مرا می‌برند. [خنده] در سیر معنوی خودم بودم که دیدم دو نفر قلچماق آمدند مرا انداختند روی دوششان و بردند عقب.

* اردیبهشت ۱۳۶۱ برای چهارمین بار بود که اقدام کردید برای سپاه؟

نه. سومین‌بار بود. بعد از این‌که مجروح شدم، خواستم به عملیات آزادی خرمشهر برسم که دیپورت شدم. گفتم حالا که مجروحم، بگذار ببینم پرونده سپاهی‌گری‌ام چه می‌شود. رفتم (خیابان) خردمند. مرکز گزینش آن‌جا بود. یکی پشت میز بود. وقتی نوبتم شد، اسم و مشخصات پرسید. گفتم اسمم قاسم و فایلمم صادقی است. گفت یک‌پرونده داری برای دوسال پیش است. چرا نیامدی تکمیلش کنی؟ گفتم امام گفت سربازها پادگان‌ها را خالی کنند و من هم از پادگان رفتم. بعد برگشتم و جنگ شد. گفت (در جنگ) کجا بودی؟‌ گفتم آبادان و گروه فداییان اسلام. تا این را گفتم، صندلی را برداشت و همان‌طور عقب‌عقب رفت! گفتم چرا ترسیدی؟ گفت چیزهایی از فداییان اسلام شنیده‌ام. گفتم بابا آدمیم دیگر! ترس ندارد که! بعد رفیق شدیم. گفت برج سه، برو پادگان امام حسین (ع) برای آموزش. این‌کار را کردم و سه‌ماه آموزش دیدم و بعد از آموزش تقسیم شدیم و افتادیم بیت امام. این شد که یک‌مدت جماران بودم.

* از آن‌جا که گفتند برو پادگان امام حسین، به‌طور رسمی پاسدار شدید.

می‌گفتند پاسدار آزمایشی! دیدند بچه‌های درست و حسابی هستیم، گذاشتنمان پایین پای امام.

* آن پاسدارها مسلح بودند؟

اوایل بودند. بعدش دیگر نه. کم‌کم جمع کردند و بدون سلاح بودیم. چندماهی آن‌جا ایستادم و بعد با مسئولین آن‌جا دعوایم شد.

* دعوایتان شد یا حوصله‌تان سر رفت؟

دعوایم شد.

* نه به نظرم آن‌کار برایتان هیجانی نداشته است.

سر همین بود که دعوایم شد. شب‌های زمستان، سر پست آتش روشن می‌کردم. این‌ها می‌گفتند بابا داری پست می‌دهی، دشمن آتش را ببیند می‌فهمد شما این‌جایید.

* کجا بود؟ روی پشت بام یا ...

نه. توی خیابان اصلی که به کوچه فرعی جماران می‌خورد. راستش اذیت‌شان کردم.

گروه فداییان اسلام چرا جمع شد؟/چمران گفت سید اول من شهید می‌شوم بعد تو!

حاج‌قاسم صادقی در سال‌های جوانی

* چون حوصله‌تان سر رفته بود کاری کردید بیرونتان کنند.

آفرین! گفتم «آقا! خود امام می‌گوید جنگ در راس امور است. شما ما را این‌جا نگه داشته اید!» گفتند جان امام مهم است. گفتم «خب آدم‌هایی را بیاورید که دوست دارند این‌جا بمانند. من می‌خواهم بروم خط. دو سال جبهه بوده‌ام باز هم می‌خواهم بروم.» با دعوا آزادم کردند. آمدم لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص). اردیبهشت سال ۱۳۶۲ آمدم (پادگان) دوکوهه خودم را معرفی کردم.

* آ‌ن‌موقع شهید همت هنوز بود.

بله.

* پس او را دیدید!

بله! همکلام هم شدیم. شدم نیروی گردان حبیب. در عملیات‌های والفجر ۴ و خیبر نیروی حبیب بودم.

* چه نیرویی بودید؟ پیاده؟

کار تدارکات می‌کردم.

* پس اسلحه نداشتید.

نه بازی‌هایم را کرده بودم. دیدم در تدارکات بهتر می‌توانم کار کنم. پشتیبانی از نیروهای مسلح خیلی سخت‌تر از جنگیدن است. در تدارکات گردان حبیب بودم که آقای (گلعلی) بابایی هم در کارگزینی گردان بود. در خیبر چون فرمانده گردانمان شهید شد، با یک‌گردان دیگر ادغام شدیم و مرا گذاشتند سرپرست گردان. بعد از عملیات یک‌روز شهید عباس کریمی که جای حاج‌همت فرمانده لشکر شد، مرا دید و گفت «بیا پیش ما!» سابقه مرا از جایی گرفته بود. می‌دانست بچه رزمی قدیم هستم. به همین‌دلیل مرا برد پیش خودش. تا زمان شهادتش پیش او بودم.

* در چه واحدی؟ فرماندهی؟

آچار فرانسه بودم. همه کاری واگذار می‌کردند، انجام می‌دادم. بعد از شهادت عباس کریمی، حاج محمد کوثری آمد. این‌جا هم مشاور و آچار فرانسه بودم.

* با همه فرمانده‌ها راحت کار می‌کردید؟

بله. تا می‌خواست عملیات شود، جزو اولین نیروهایی بودم که با بچه‌های اطلاعات‌عملیات می‌رفتند منطقه. شروع می‌کردم به ساخت قرارگاه‌های تاکتیکی در محورهای عملیاتی. کار سخت و طاقت‌فرسایی بود و هرکسی پای آن نمی‌ماند. یکی از فعالیت‌های عمده من در منطقه، ساختن دستشویی بود. ادبیات رساله‌ای‌اش ساختن مستراح است.

* این‌که از نظر مهندسی، کجا باشد و کف‌اش چه‌طور باشد؟

بله. محاسبات داشت. برای ساخت سنگر یک‌چاله گیر می‌آوری می‌روی تویش. ولی وقتی طرف دستشویی دارد، کجا برود؟

* خیلی مهم است!

می‌گفتم باشد! مسخره کنید! ولی برای یک‌رزمنده قبل از سنگر، دستشویی لازم تر است.

* یعنی رزمنده‌ها را راحت می‌کردید ها! [خنده]

گاهی وقت‌ها بچه‌ها شوخی می کنند که می‌ترسیم تو آخرش در مستراح شهید شوی! اتفاقا چندنفر را دیده ام که در دستشویی شهید شده‌اند. خمپاره خورده و شهید شده‌اند.

* این چه‌وضع شهید شدن است آخر!؟

چه عیبی دارد!؟ شهید پلارک که بوی عطر از سنگ قبرش می‌آید، کنار دستشویی شهید شد.

* کنار دستشویی یا داخلش؟

هر دو را نقل می‌کنند. برای خدا که بروی، خدا آن‌بوی گند را تبدیل به عطر می‌کند. نیتی که داری مهم است. زمان پیامبر (ص) یکی در جبهه شهید شد که همه سروصدا راه انداختند ولی ایشان گفت «دست نگه دارید! این، شهید راه حِمار! چون نیت‌اش به دست‌آوردن آن خر بوده است.» حالا رزمنده برای خدا آمده جبهه و در دستشویی شهید شده. همه که با تیر شهید نشده‌اند.

گروه فداییان اسلام چرا جمع شد؟/چمران گفت سید اول من شهید می‌شوم بعد تو!

* ایده‌آل همه این است که در میدان نبرد و با تیر و ترکش شهید شوند.

شهادت باب گسترده‌ای است. انواع و اقسام شهیدها را داریم.

* داشتید از کارهای تدارکاتی‌تان می‌گفتید.

با شهیدان سعید مهتدی، سعید سلیمانی، رضا دستواره و ممقانی مسئول بهداری کار کردم. عنوان مسئولیت نداشتم ولی با همه این‌ها در یک رده کار کردم و تا آخر جنگ ایستادم. وقتی بچه ها آمدند تهران، خط خاکریز داشتیم و گردان ما ماند. تا سال ۱۳۷۰ به‌عنوان مسئول محور ایستادم. آن‌جا همچنین رفتیم قسمتی از کار بچه‌های تفحص را انجام دادیم. بعد آمدم در ایثارگران و رسیدگی به کار خانواده‌های شهدا را انجام دادم.

* تا بازنشستگی که سال ۱۳۸۸ بود؟

بله. تا قبل از بازنشستگی هم، کاروان می‌بردم کربلا و می‌آوردم. در یکی از این‌سفرها تصادف کردم و نزدیک بود بروم آن‌دنیا ولی برگشتم. این‌جا بود که به فکر افتادم یادمان (شهدای دشت ذوالفقاری) را درست کنم.

* یعنی آن‌سانحه باعث شد؟

بله. دیده‌ای می‌گویند چیزی توی سر آدم می‌خورد و تازه به هوش می‌آید؟

* بله

کسی کنار ضریح امام رضا راز و نیاز می‌کرد که گلدان از بالا خورد توی سرش و بیهوش شد. مردم هم دورش جمع شدند و خادم‌ها را سرزنش می‌کردند که شما عرضه نداشتید! این بنده خدا بعد از چند دقیقه به هوش آمد و گفت «کِی سر مرا خوب کرد؟ خدا پدرش را بیامرزد!» گاهی اوقات کتک خوردن خوب است. برای ما هم این‌طور شد. تصادف در راه کربلا...

* چه‌سالی رخ داد؟

۹ اردیبهشت ۱۳۸۸.

* همان‌سالی که بازنشست شدید؟

هنوز بازنشست نشده بودم. مدیر کاروان بودم. آن‌سال ۳۰ سال خدمتم تمام شد. بعد از تصادف بستری شده بودم که گفتند شما سی‌سالت تمام شده! مجروح هم که هستی و افتاده‌ای توی خانه. بازنشست شو!» تا یکی دوسال بعدش دوباره کاروان بردم و آوردم. در دوران بستری‌ام هم کتاب می‌خواندم.

یک‌روز با خودم فکر کردم الان مرده‌ام! روز قیامت، شهدا و رفیقان می‌پرسند «صادقی! چی کار کردی؟» این شد که رفتم قطعه ۲۴ بهشت زهرا و اسم و شماره‌تلفنم را روی سنگ قبر بچه‌ها نوشتم که خانواده شهدا ببینند. گفتم خانواده عزیز اگر می‌خواهی بدانی عزیزت کجا شهید شده به من زنگ بزن!

* مفقودالاثرها؟

کلا! برای همه. شصت‌هفتاد قبر را شناسایی کردم و این را نوشتم. دوسه ماه گذشت که تلفن‌ها شروع شد. «آقای صادقی منظورت از این‌کارها چیه؟» ببخشید شما؟ «من مادر شهید، خواهر شهید، برادر و پدر شهید هستم.»

این‌ها را جمع کردم و یک‌کاروان درست کردم و بردم کوی ذوالفقاری آبادان؛ همان‌جا که بچه‌ها شهید شدند. پرسیدم دوست دارید سنگر شهدایتان را درست کنیم؟ گفتند خدا پدرت را بیامرزد! سال بعد کاروان بیشتری بردم. سال بعدش پایم را کردم توی یک‌کفش که خاکریز و سنگر درست کنم. الان آن‌جا، یکی از یادمان های دفاع مقدس است. گزارشش را به آقا دادم و پخش شد. بعد سرلشکر باقری، رشید، همدانی و محقق آمدند سرکشی کردند.

* همه شهید شده‌اند که!

هرکه آمده شهید شده. شما هم اگر می‌خواهی بیا!

* چشم!

بیابان بود. الان تبدیل شده به یک‌نمایشگاه حقیقی روزهای اول جنگ. یعنی صحنه عبور تانک از روی ماشین را می‌بینی؛ ماشین نیروهای مردمی که داشتند از شهر فرار می‌کردند و تانک دشمن آمد روی ماشین‌شان و زن و بچه مردم را ‌کشت. این‌صحنه‌ها را آن‌جا احیا کردم؛ در وسعت یک‌کیلومتر در یک‌کیلومتر. مینی‌بوس خانم معصومه آباد نویسنده کتاب «من زنده‌ام» را که در آبادان اسیر شد، پیدا کردم و صحنه اسارتش را ساختم.

سال گذشته حدود ۱۰۰ هزار نفر آمدند بازدید. کار فرهنگی و خودجوش که آقا می‌گوید، این است؛ بدون وابستگی به جایی. بعدا که سپاه و ستاد کل متوجه شدند، آمدند ثبتش کردند و شد یادمان شهدای دشت ذوالفقاری. الان ۱۱ سال است پسرم و عروسم با خودم، آن‌جا در کانکس زندگی می‌کنیم.

* الان تهرانید یا آن‌جا؟

آن‌جا هستم و سه‌چهارماه یک‌بار می‌آیم تهران و برمی‌گردم.

* پس به موقع گیرتان انداختیم!

الان برای عمل چشمم آمده‌ام. تهران کار زیادی ندارم. در کنار ایجاد یادمان یک‌گروه جهادی هم راه انداخته‌ایم که به خانواده‌های بی‌سرپرست و بچه‌های یتیم کمک می‌کند. ثبتش کرده‌ایم و چیزی حدود چندهزار دانش آموز را در طول این‌سال‌ها، لوازم تحریر، کیف، کتاب و کفش داده‌ایم. این‌گروه بیمارها را هم درمان می‌کند و چند خیّر دارد. جهیزیه و دیگر چیزها را هم فراهم می‌کنیم. گروه‌های جهادی می‌آیند پیش ما و خلاصه که، سرمان گرم است.

* برویم سراغ حرف آخر!

مرا دردی است اندر دل/ اگر گویم زبان سوزد

اگر پنهان کنم ترسم/ که مغز استخوان سوزد

صادق وفایی

میلی صفحه خبر موبایل
اشتراک گذاری
برچسب ها
سلام پرواز
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# جنگ ایران و اسرائیل # آژانس بین المللی انرژی اتمی # حمله آمریکا به ایران # تابناک ورزشی # جنگل الیت # نرخ سوم بنزین
نظرسنجی
آیا از سهمیه بندی جدید بنزین رضایت دارید؟
الی گشت