صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

این زن سال‌هاست دنبال والدینش می‌گردد

وقتی از مادر شنیدم که فرزند واقعی او و پدر نیستم و آنها مرا به فرزندی گرفته‌اند، شوکه شده بودم. مادر متوجه شده بود؛ بنابراین آرام‌تر همان جملات را برای من تکرار کرد. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که شروع به گریه کردم. تلخی سخنانی که شنیده بودم آنقدر آزارم می‌داد که اشک‌هایم متوقف نمی‌شد.
کد خبر: ۵۵۳۸۵۴
| |
9500 بازدید
|

شش ساله بود و در شوق رفتن به مدرسه که ناگهان با خبری که مادر به او داد، طوفان بزرگی در ذهن کوچکش برپا شد و از آن روز تا حالا هنوز هم در پی یافتن پاسخی برای یک سؤال است تا بلکه با معلوم شدن هویت واقعی‌اش آرام‌تر شود.

به نوشته روزنامه ایران، وقتی مدارک و عکس‌های کودکی را روی میز می‌گذارد، به مرور آن لحظه‌ها می‌پردازد؛ لحظه‌هایی که هنوز هم آن را به‌خوبی در یاد و خاطر دارد.

می‌گوید: شش سال بیشتر نداشتم. مثل همه بچه‌هایی که در شوق رفتن به مدرسه سر از پا نمی‌شناسند، روزها را می‌شمردم تا به مدرسه بروم. آن روز مادر مرا با خود به حمام برد مثل همیشه نبود، انگار یک نگرانی داشت. در حمام مرا کنارش نشاند و همانجا بود که با بیان جملاتی تمام وجودم شروع به لرزیدن کرد.

برای لحظاتی سکوت می‌کند و ادامه می‌دهد: وقتی از مادر شنیدم که فرزند واقعی او و پدر نیستم و آنها مرا به فرزندی گرفته‌اند، شوکه شده بودم. مادر متوجه شده بود؛ بنابراین آرام‌تر همان جملات را برای من تکرار کرد. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که شروع به گریه کردم. تلخی سخنانی که شنیده بودم آنقدر آزارم می‌داد که اشک‌هایم متوقف نمی‌شد.

او می‌افزاید: تا چند روز حال خوبی نداشتم. از همه فاصله می‌گرفتم. یک احساس‌ ترس و اندوه بر وجودم سایه انداخته بود. نمی‌توانستم به هیچ چیز دیگری جز جملاتی که شنیده بودم، فکر کنم. دوست نداشتم با کسی در مورد آنچه که مادرم گفته بود، صحبت کنم. برای همین از اطرافیان فاصله می‌گرفتم و بیشتر ترجیح می‌دادم گوشه‌ای کز کنم.

آهی می‌کشد و اضافه می‌کند: با رفتن به مدرسه، کم‌کم آرام شدم. دل‌مشغولی‌ها و دوستی‌های ساده همکلاسی‌هایم این حس را که من زندگی متفاوتی دارم، در وجودم کمرنگ می‌کرد. از طرف دیگر رفتار پدر و مادرم هم تغییری نکرده بود و آنها مثل همیشه با من مهربان بودند.

همه‌چیز تا چهار سال بعد به آرامی گذشته بود، ولی انگار طوفان دیگری در راه بود. به آن روزها که برمی‌گردد. اندوه بزرگی از کلامش جاری می‌شود. می‌گوید: انگار قرار نبود، با وجود تمام تلاشی که والدینم و خودم می‌کردم، زندگی من خالی از هجوم واژه‌ها و تصاویر غم‌انگیز باشد. یادم هست 10ساله بودم که زمزمه‌های اطرافیان شروع شد. با دیدن من در مورد اینکه دختری سرراهی بودم، با هم پچ پچ می‌کردند. تنها کمکی که می‌توانستم به خودم بکنم این بود که آنچه را می‌شنوم باور نکنم و آنها را نادیده بگیرم. به خودم می‌گفتم پدر و مادر بخوبی از تو مراقبت می‌کنند و با تو مهربان هستند و تو مثل همه همکلاسی‌هایت بخوبی بزرگ می‌شوی. همین دیدگاه بود که باعث شد از کنار توفان‌ها به آرامی بگذرم و دوره بحران نوجوانی را به سلامتی سپری کنم.

17 سالگی رویداد دیگر بزرگی را در زندگی‌اش رقم زده است؛ درست زمانی که قرار بود لباس سفید عروس بر تن کند و پای سفره عقد بنشیند، پدر و مادر با هم در مورد واقعیت بزرگ زندگی‌اش زبان گشوده بودند.

می‌گوید: هیچ وقت پدر در مورد اینکه فرزندشان نیستم به من حرفی نزده بود و این برای من نقطه قوتی بود. ولی زمانی که 17 ساله شده بودم و قرار بود ازدواج کنم پدر و مادرم با نشان دادن برگه‌ای در مورد واقعیت زندگی‌ام به صورت جدی با من صحبت کردند، برگه حکم دادگاه و مدارک سازمان بهزیستی بود که نشان می‌داد سال 1362 برای فرزندخواندگی به پدر و مادرم سپرده شده‌ام. در حالی‌که با ناباوری سعی می‌کردم جلوی اشک‌هایم را بگیرم با بغض بزرگی که راه گلویم را بسته بود، با پدر صحبت می‌کردم. پدر در برابر این سؤال که من واقعاً دختر شما نیستم؟ تنها سرش را به نشانه تأیید تکان داد. غم پدر و مادرم نیز کمتر از درد من نبود. همانجا بود که سعی کردم این درد را به تنهایی به دوش بکشم و با سؤالات متعدد آنها را آزار ندهم.

او می‌گوید: برای یافتن واقعیت زندگی‌ام کنجکاو شده بودم. برای همین بود که دیگران راحت‌تر در مورد آن با من صحبت می‌کردند. متوجه شدم والدینم قبل از اینکه سرپرستی مرا به عهده بگیرند دختر دیگری را به فرزندی گرفته بودند. همان دختری که تصویر مبهمی از او در ذهن داشتم، دو ساله بودم که خواهرم بر اثر سرطان برای همیشه چشمانش را بسته بود.

34 سال از آن روزها می‌گذرد. حالا تنها یک برگه است که او را به گذشته‌اش مربوط می‌کند. برگه‌ای که روز 24 اسفند سال 61 یکی از مأموران شهربانی در گزارشی آن را اعلام کرده است: ساعت 21:15 روز 61.12.24 تلفنی مطلع شدیم طفل شیرخواره‌ای در صحن امامزاده حسن گذاشته شده است. دخترک که حدود 5 روز داشت به شیرخوارگاه اعزام شده است.

این روزنامه در پایان گزارش خود نوشته است: کسانی که هرگونه اطلاعاتی در این زمینه دارند با گروه زندگی روزنامه ایران تماس بگیرند و به این بانوی جوان در یافتن والدینش کمک کنند.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱۶
انتشار یافته: ۱۰
مهران
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۵۳ - ۱۳۹۴/۰۹/۲۳
بسیار ناراحت کننده بود

با آرزوی موفقیت برای ایشان
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۰۶ - ۱۳۹۴/۰۹/۲۳
پدر و مادر واقعی همان هایی هستند که تو را بزرگ کرده اند قدرشان را بدان !
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۲۳ - ۱۳۹۴/۰۹/۲۳
جوينده گرامي , پدر و مادر واقعي تو كساني هستند كه تو را بزرگ كرده اند و زحمت تو را كشيده اند .
كساني كه تو را به دنيا آورده و به هر دليلي تو را سر راه گذاشته ارزش ديدن دارند ولي ارزش يك پدر و مادر واقعي را ندارند.
پس ذهن خود را خالي از اين احساسات كن و به كساني كه تو را تا به اين سن رسانيده و غم روزهاي سخت وبيماري و خورد و خوراك و تحصيل تو را تا آخرين لحظه به جان خريده اند, احترام بگذار و بدان و آگاه باش كه اجر اين پدر و مادر از پدر و مادر واقعي تو در نزد خدا عظيم تر است
"من لم يشكر المخلوق لم يشكرالخالق "
در اسلام , خانواده ي زني كه چند روز طفلي را شير بدهد بعنوان خانواده واقعي طفل تلقي شده و اكثر نامحرم ها به آن طفل محرم مي شوند و حتي از هم ارث مي برند شما كه سالهاي سال گوشت و پوست و استخوان و جواني خود را از اين خانواده داري چگونه خود و آن ها را بيگانه مي پنداري ؟
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۳۳ - ۱۳۹۴/۰۹/۲۳
من نيزچندسالي است(50سال) كه دنبال خواهران برادرانم ميگردم ولي ثبت احوال همكاري نميكند
فرزاد
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۱۵ - ۱۳۹۴/۰۹/۲۳
قدر اين پدر و مادري كه تو را بزرگ كرده اند را بدان!
پدر و مادر آدم كساني هستند كه به آدم لطف و مهرباني كنند و آدم را دوست داشته و يه خوبي بزرگ كرده اند نه آنان كه تو را به هر دليلي سر راه گذاشته اند!
از آنان چه توقعي داري و چه ميخواهي؟
پاسخ ها
ناشناس
| Iran, Islamic Republic of |
۱۴:۲۶ - ۱۳۹۴/۰۹/۲۳
انسان هرچی داشته باشه دلش یه چیز دیگه می‌خواد حالا هرقدر هم داشته‌هایش بهتر از نداشته‌هایش باشند. اصلا به من چه
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۰۵ - ۱۳۹۴/۰۹/۲۳
جوينده (گان) گرامي،

شما با اين كار خود، واقعاً لطف و محبتي را كه در جامعه براي سرپرستي اطفال بي سرپرست وجود دارد نابود ميكنيد. واقعاً فكر ميكنيد، اگر پدر و مادر خوني خود را پيدا كنيد، حقيقت بزرگي فاش ميشود؟ نه عزيزان من! واقعيت اين است كه پدر و مادر شما از هر قشر و گروهي كه بودند، شما را نميخواستند و ترجيح دادند بار مسئوليت نگهداري و تربيت شما را به هر شخص ديگري واگذار كنند. اگر پدر و مادر شما دو معتاد خانه بدوش بودند و شما را با گدايي و در شرايط بد بزرگ ميكردند راضي ميشديد؟ اگر مادر و پدر شما از داشتن فرزند دختر بيزار بودند و شما را تحت بدترين فشارهاي رواني و فيزيكي بزرگ ميكردند راضي تر بوديد؟ اگر پدر و مادر شما ميخواستند زندگي جديد خود را با شخصي شروع كنند كه شما را نميخواست و زير باد كتك و ناسزا و تعرض نامادري و ناپدري بزرگ ميشديد راضي تر بوديد؟ خوب اينهم جواب چراهاي شما! ديگر دنبال چه هستيد؟
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۵۳ - ۱۳۹۴/۰۹/۲۳
خواهرم قوی باش دانستن گذشته خوب است ولی در اون دوره نمان پدر و مادری که تو را بمانند فروزنده خود بزرگ کردند را پاس بدار.
علي
|
Australia
|
۱۳:۲۰ - ۱۳۹۴/۰۹/۲۳
هيچ كس غير شما احساس شما رو درك نميكنه و هر كس به يك نوع فقط
قضاوت ميكنه بهر حال اميدوارم حقيقت رو پيدا كنيد و با پيدا كردن حقيقت حالتون از اين بدتر نشه
خانوم ناشناس ديگه اي براي پيدا كردن خواهر و برادرش از ثبت احوال كمك خواسته كه مورد كم لطفي ثبت احوال شده اين سيستم اداري و كار نكردن و جواب ندادن به سوْال ارباب رجوع تو خون ايرانيها رفته پيشنهاد ميكنم مبلغي خرج شيرينيي كنيد انشاالله پيدا ميشوند
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۱۹ - ۱۳۹۴/۰۹/۲۳
باید بری برنامه ماه عسل آخه کسی که تو رو تو امامزاده حسن گذاشته معتقد بوده ولی شاید یپبضاعت مالی نداشته یا میره اونجا دنبال گمشدش یا تو این برنامه های مناسبتی پیگیر میشه ایشالا که پیداشون میکنی ولی قدر این انسانهای مهربانو بدون که عمرشونو به پات ریختن
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟