صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

عراق؛ مقصد بيكارهای شهر من!

زهرا كشوری
کد خبر: ۲۴۹۰۸۴
| |
3345 بازدید
روستاي «اورامان تخت» را به قاعده ساخته‌اند. آنقدر به قاعده كه سنگ روي سنگ بماند. آنقدر زيبا كه اورامان را همين معماري سنگي‌اش يا آنچنان كه كارشناسان مي‌گويند معماري «خشكه‌چين»‌اش پرآوازه كرده. اما از سوي ديگر فقر و نداري، نان بسياري از اهالي آن را آجر كرده. حالا سال هاست كه بسياري از جوانان اين روستا براي كارگري يا راه تهران مي‌گيرند يا سمت عراق مي‌روند. اورامان سرزميني است بين ايران و عراق. روستايي كه فقط به اندازه يك كوه با عراق فاصله دارد. جوانان و مردان زيادي اين روزها اين كوه فاصله را شكاف مي‌ دهند و راه عراق مي‌گيرند تا با كارگري زندگي خود وخانواده شان را بگذرانند. آنها كارگري درعراق را دوست ندارند اما چاره‌اي جز اين برايشان باقي نمانده است. آنجا حقوق خوبي مي‌گيرند روزي 60 تا 150 هزارتومان. بسته به نوع كار است. تهران اما مقصد دوم بسياري از مردان وجوانان اين روستاست. تهراني كه ممكن است آنها را به دام خانمان‌سوز اعتياد بكشاند، آنقدر كه ديگر راه برگشتي نداشته باشند. خبرنگار تهران امروز يك روز مهمان اهالي اين روستا شد و حرف‌هايشان را شنيد.

بروم تهران معتاد شوم؟

ديپلم دارد. سربازي‌اش هم تمام شده و اين ماجرا به قول خودش آغاز بيچارگي است. مي‌گويد هرشب در خانه شان واويلايي ‌است كه نگو و نپرس! پدر هرشب به جانش مي‌افتد كه برو دنبال كار! برو تهران كارگري كن! اسمش «مسلم قاسمي» است. مي‌پرسم چرا تهران نمي‌روي؟ مي‌گويد: «برم، معتاد بشم؟»

-مگر هركس به تهران مي‌رود، معتاد مي‌شود؟

سكوت مي‌كند.

چند نفر از اهالي روستا معتاد هستند؟

سرش را به علامت نفي همراه با اعتراض تكان مي‌دهد و مي‌گويد: «فقط يك نفر. آن هم براي كارگري رفت تهران و معتاد شد.» سوالم او را رنجانده. در سايه كوه‌هاي سربه‌فلك كشيده اورمانات رشد كني و كوه كني پيشه‌ات باشد، اين سوال مي‌رنجاندت! اما فقر و نداري بي‌رحم است. مهاجرت هم ممكن است سرنوشت نامعلومي را براي او و ديگران رقم بزند كه غرور امروزشان، چونان افسانه‌اي آزاردهنده دركنج ذهنشان بنشيند. «رحمان طاهري» هم كه كنار او نشسته، مي‌گويد: «آن جوان وقتي به روستا برگشت، مادرش به نيروي انتظامي تحويلش داد تا ترك كند!» رحمان دانشجو است. مديريت بازرگاني در دانشگاه پيام نور مي‌خواند. بين كارگري در تهران و عراق،عراق را انتخاب كرده. البته فقط تابستان‌ها. هرچندعراق را اصلا دوست ندارد، اما مي‌گويد:« به كارگر در تهران كه چيزي نمي‌دهند، روزي 16 هزار تومان؛ اما يك كارگر ساده در عراق روزي 45 تا 80 هزار تومان مي‌گيرد. البته اين پول فقط براي كارهاي ساده است، استادكاران روزي 140 هزارتومان هم درآمد دارند!» رفتن به عراق هم خيلي ساده است. اميد بهرامي اين مسئله را مي‌گويد. او البته به خاطر كارگري به عراق نمي‌رود، مي‌رود تا با مادربزرگش ديدار كند:«هر كس بخواهد درعراق كارگري كند، يك اقامت كار 6 ماهه مي‌گيرد و مي‌رود.» در عراق اما از بيمه خبري نيست. فرقي هم ندارد كارگر ايراني باشي يا عراقي. بنابراين هر اتفاقي كه در حين كار برايت بيفتد هيچ‌كس مسئوليتي قبول نمي‌كند. ريزگردها هم كه بلاي جان همه شده‌اند. هرچند به گفته اميد، عراقي‌ها به ريزگردها عادت كرده اند! اما معمولا كارگران ايراني در دو روز اول اقامت در عراق مريض مي‌شوند تا به شرايط آب و هوايي آنجا عادت كنند. همان ريزدگردي كه حالا به اورامانات هم رسيده تا اندك درآمدي كه از راه گردشگري به روستا مي‌رسد را هم از بين ببرد. ريزگردهايي كه غروب را در ساعت 4 عصر به روستا آورد و خورشيد به يك‌باره محو شد!

سر درد دل‌ها باز مي‌شود. رحمان مي‌گويد:«عراق آب وهواي خوبي ندارد اما بيكار هم ندارد. اما اينجا در اورامان هيچ جواني آينده ندارد. زمين كشاورزي كه نداريم. هيچ كارخانه يا شركتي هم براي مشغول شدن وجود ندارد.» اميد مي‌پرسد:« مگر در تمام استان چند كارخانه داريم؟ در روستا يك مخابرات داريم كه دو نفر در آن شاغل هستند. درحالي كه اورامانات 5 هزار نفر جمعيت دارد.» او مي‌گويد:«در تمام مريوان، سروآباد، كامياران و ديوان دره يك كارخانه وجود ندارد.» و ادامه مي‌دهد: «در مخابرات روستايي كه مادربزرگم زندگي مي‌كند بين 30 تا 40 نفر كار مي‌كنند. آنجا نمي‌گذارند جوان بيكار بماند. بنابراين كار را تقسيم مي‌كنند. يك شغل را به سه نفر مي‌دهند. در هفته دو روز بيشتر كار نمي‌كنند اما حقوق كامل يك ماه را با مزايا مي‌دهند.» در ميان چشم‌هاي رنگي‌اش سوالي مي‌نشيند. برمي گردد و مي‌گويد:«آنها كشور ثروتمندي هستند ما هم كشور ثروتمندي هستيم. چرا ما بايد بيكار باشيم؟» دنباله حرف‌هاي او، درددل‌هاي رحمان مي‌شود: «آنجا كار يك نفر را به چند نفر مي‌دهند تا هيچ كس بيكاري نكشد اما اينجا هيچ‌كس به فكر ما نيست.» لبخند تلخي روي لب‌هاي آنها مي‌نشيند. خاطرات مشتركي دارند. خاطرات مشتركي كه نمي‌گذارد، امروز را باوركنند! در خاطرات يك دهه گذشته آنها جوانان عراقي وجود دارند كه پياده يا سواره به صورت قاچاق وارد ايران مي‌شدند تا خود را به تهران برسانند و كارگري كنند. اما حالا مسئولان آنها سعي مي‌كنند يك شغل را به سه نفر بدهند تا كسي بيكار نباشد. حالا معادله آن سال‌ها عوض شده و نوبت ايراني‌ها رسيده تا براي كارگري عازم عراق شوند. سر دردل‌هايشان باز شده، «يادگار رستم‌زاده» هم دلمشغولي‌هايش را وسط مي‌كشد. او پيش دانشگاهي است و به‌زودي بايد به سربازي برود. اما هيچ تصويري از روزهاي بعد از سربازي ندارد.

20سال وعده براي ساخت يك تونل!

اميد مي‌گويد:«نزديك انتخابات كه مي‌شود، نامزدها به اورامان علاقه مند مي‌شوند اما وقتي پاي آنها به مجلس رسيد همه وعده‌هاي خود براي از بين بردن بيكاري وحل مشكلات روستا را فراموش مي‌كنند.» نمايندگان بسياري آمده‌اند و رفته‌اند و قول داده‌اند كه تونل دركه به مريوان را براي آنها احداث كنند تا در سال‌هاي سرد پربرف آنها بتوانند به مريوان رفت و آمد كنند. 20 سال از اين وعده‌ها گذشته و هيچ خبري از تونل نيست. رحمان مي‌گويد: «همين امسال بارش برف 20 روز جاده روستا را مسدود كرد. هيچ كس هم سراغي از ما نگرفت. نه آذوقه‌اي، نه كمكي.» شانس آوردند كه چند مغازه اينجا بود. هر آنچه در مغازه‌ها بود به مصرف اهالي رسيد. آنها از برف و بهمن، زيادي طلبكارند. يكي هم پسر عموي همين يادگار كه از راه مدرسه كه برمي گشت، بهمن زيرش كرد و او را با همه اميدو آرزوهايش با خود برد. دو سال پيش هم بهمن دفتر زندگي يك پيرمرد را بست. در ميان خاطرات جمعي اين مورد هم ثبت شده، داستان داماد جواني كه براي خريد حلقه نامزدي به مريوان مي‌رود و هرگز برنمي‌گردد. بهمن او را هم مدفون كرد. هيچ كس هم نيست تا بپرسند چرا و به چه جرمي؟! يك سال هم بهمن سه جوان روستا را به يكباره برد.

تا دوسال پيش نان نمي‌فروختيم!

اورامان اين روزها قصد دارد تا از راه گردشگري، تكاني به وضعيت اقتصادي روستا بدهد. حالا در اين روستا 50 خانه روستايي وجود دارد كه پذيراي گردشگراني است كه مي‌خواهند قصه اين روستا را در چين كوه‌ها به نظاره بنشينند. خانه‌هايي كه همسايه را روي فرق سرمي‌گذارند و در سايه همسايه زندگي مي‌كنند. براي همين است كه پشت بام يك خانه، حيات همسايه ديگر مي‌شود و اين قصه آنقدر ادامه پيدامي كند تا به آسمان برسد. رحمان مي‌گويد:«تا دوسال پيش هيچ كس به مسافران اين روستا نان نمي‌فروخت. فرقي نداشت مهمان آشنا باشد يا غريبه. مردم او را روي چشم‌شان مي‌گذاشتند.» اميد مي‌گويد: «اگر كسي نان مي‌فروخت، همسايه‌ها او را شماتت مي‌كردند. اما الان مجبورند تا به ازاي خانه‌اي كه در اختيار گردشگر مي‌گذارند يا ناني كه سرسفره او مي‌گذارند، پول بگيرند.» رحمان مي‌گويد:«من نمي‌ توانم در ازاي خانه‌اي كه در اختيار گردشگر مي‌گذارم پول نگيرم، چون همسايه‌ام به اين پول احتياج دارد. بنابراين پول را مي‌گيرم تا همسايه‌ام هم خجالت نكشد. زندگي سخت شده است.» اين شرم را مي‌توان در چين پيشاني بزرگ و كوچك روستا ديد. اما چاره چيست؟ حالا در ورودي اورامان دختركاني پوشيده در لباس زيباي كردي را مي‌بيني كه دسته گلي از گل‌هاي وحشي روستا را به تو تعارف مي‌كنند. يادت باشد در ازاي مهرباني به آنها پول بدهي. اورامان را فقط گردشگري‌اش مي‌تواند نجات بدهد. البته اگر ريزگردها بگذارند. يكي از پيرمردهاي روستا مي‌گفت ريزگردها باعث شده‌اند كه كسي ديگر اينجا نيايد. هركس اورامانات مي‌آمد به خاطر هوايش مي‌آمد اما الان حتي مردم اينجا هم از دست ريزگردها درامان نيستند. او مي‌گويد:«چند هفته پيش گروه‌هاي زيادي آمدند اما وضعيت آب وهوايي و هجوم ريزگردها آنها را فراري داد.» تا بازهم ريزگردها نان آنها را آجر كند و جوان اوراماني به اجبار راه عراق بگيرد يا تهران. راستي آن جوانك معتاد كه از تهران برگشت چه شد؟ دوباره رفت تهران؟ مي‌گويند ترك كرده‌است. راز نگهدار همسايه‌اش است وگرنه چشمانش چيز ديگري مي‌گويند!

منبع: تهران امروز
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟