من به تو سرافرازم!
گفتوگوی اختصاصی تابناک با صدیقه زمانی، همسر سردار شهید سید عبدالرضا موسوی
کد خبر: ۲۴۶۲۸۲
| | 9058 بازدید
هرچند اشغال بیست و دو ماهه خرمشهر توسط رژیم بعث عراق برای همه ایرانیها سخت و جانکاه بود ـ آنسان که پس از پیروزی روی دروازه وردی خرشمهر نوشتند: خرمشهر، جمعیت سی و شش میلیون نفر! ـ این رنج بی شک برای خرمشهریهایی که جنگ مهمان ناخوانده خانههایشان شده بود، دردناکتر و جانکاهتر بود. این را وقتی دریافتیم که پای صحبتهای صدیقه زمانی نشستیم که خود و همسر شهیدش، هر دو خرمشهری بودند و همه آن روزهای سخت را دیده بودند تا سرود فتح را در کوچهها و خیابانهای خرمشهر بخوانند. صدیقه زمانی همسر شهید سید عبدالرضا موسوی است که به گفته همسرش، خیابانهای خوزستان سرکشیهایش را از یاد نخواهد برد؛ شهیدی که فرمانده سپاه خرمشهر را پس از شهادت محمد جهان آرا به عهده گرفت تا اینکه در روزهای منتهی به آزادسازی خرمشهر و بیست کیلومتر مانده به دروازه های شهر به شهادت رسید.
سالهای پیش از پیروزی انقلاب و آشنایی با شهید موسوی
در سالهای پیش از پیروزی انقلاب خرمشهر به دلیل نزدیکی به نجف و تأثیری که از حوزه این شهر میگرفت، یکی از شهرهایی بود که محل تجمع نیروهای انقلابی و روحانیونی بود که میخواستند خودشان را به حضرت امام نزدیک کنند و یا با ایشان در ارتباط باشند. برای همین جو سیاسی خاصی بر این شهر حاکم بود. از طرفی، خانواده ما هم خانواده سیاسی و روشنی بود و هرچند پدرم با تلویزیون آن زمان مخالف بود و ما در خانه تلویزیون و رادیو نداشتیم، خانهمان پر از کتاب بود. برادر من اسماعیل در پانزده سالگی در آبادان دستگیر شد و پس از آن به زندگی مخفی در خانههای امن منصورون در کاشان و قم روی آورد و پس از آن برای دومین بار در سال ۱۳۵۲ دستگیر و به حبس ابد و تحمل ۹۹ سال زندان محکوم شدند. البته ایشان با تحمل پنج سال زندان در سال ۵۷ و با پیروزی انقلاب آزاد شدند.
در آن سالها ما بچه مدرسهای بودیم و برای حفظ حجاب در مدارس با مشکلات بسیاری روبهرو بودیم. یک مدیر زن داشتیم و تعدادی معلم مرد که روسری را از سرمان میکشیدند و برایمان مشکل ایجاد میکردند. در آن سالها، شهید موسوی در دانشگاه تهران دانشجوی رشته پزشکی بودند که به دلیل فعالیتهای سیاسی در سال ۵۶ شناسایی میشوند و برای همین درخواست انتقالی به دانشگاه جندی شاپور اهواز را میدهند.
شهید موسوی از خانوادههای ریشهدار خرمشهری و از طایفههای عرب این شهر است. خرمشهر شهری است که مهاجران بسیاری را در خود جای داده، ولی ساکنان بومی این شهر، بیشتر از طایفههای عرب هستند. پس از انتقال به دانشگاه جندی شاپور اهواز به دلیل فعالیتهای سیاسی اخراج میشوند. در این مدت ایشان در سراسر خوزستان سفرهای را انجام میدادند و به گردآوری نیرو و تشکیل کلاسهای گوناگون میپرداختند. جلساتی هم برای جذب و سازماندهی نیروهای جوان خرمشهری در این شهر برگزار میکردند که من و برخی از دوستانم که آن زمان دانشآموز بودیم، در این کلاسها شرکت میکردیم.
هسته اولیه منصورن هم در خرمشهر شکل گرفت که برادر من اسماعیل از اعضای آن بود. شهید موسوی، جو سیاسی و پر شوری را در خرمشهر ایجاد کرده بودند. نخستین تظاهرات مردمی خرمشهر را که در آن شعار مرگ بر شاه و درود بر خمینی به صدا درآمد، ایشان به کمک دوستانش در همین نشستهایی که در خرمشهر برگزار میکرد، سازماندهی کردند.
شهید موسوی قدرت بالایی در سازماندهی نیروها و فعالیتها داشتند و شاید این قدرت سازماندهی، از مهمترین ویژگیهای بارز ایشان نسبت به دیگر اعضای منصورون در آن زمان بود؛ برای نمونه، ایشان نخستین نمایشگاه کتاب شهر را در مسجد امام صادق (ع) به راه انداخت که بسیار هم استقبال شد و در آن کتابهای ممنوعی چون نوشتههای دکتر شریعتی را به نمایش گذاشته بودند و مخفیانه اطلاعیههای حضرت امام را پخش میکردند. فعالیتهای ایشان باعث شد تا در آستانه انقلاب، دستگیر شوند که البته پس از سه ماه و با پیروزی انقلاب از زندان آزاد میشوند و پس از آن در آبان سال ۵۸ بود که من و شهید موسوی با هم ازدواج و مراسم بسیار سادهای برپا کردیم و مهریه هم همان مهریه حضرت زهرا بود.
پیروزی انقلاب و فعالیت در سپاه
شهید موسوی پس از پیروزی انقلاب به دانشگاه برگشتند و ما یک آپارتمان در اهواز اجاره کریدم. ایشان یک ترم درس خواندند، ولی با متشنج شدن جو خرمشهر و بالا گرفتن دعواهای نژادی عرب و عجم بنا به پیشنهاد برادارن سپاه، ایشان دانشگاه را ترک کردند و به خرمشهر برگشتند.
هرچند جنگ به صورت رسمی یکی دو سال پس از انقلاب آغاز شد، در شهرهای مرزی مانند خرمشهر از همان آغاز، درگیریهای مرزی فراوانی وجود داشت و نیروهای سپاه در همان سالها چند شهید هم تقدیم انقلاب اسلامی کردند. فعالیتهای جبهه خلق عرب، یکی از معضلات آن سالهای خرمشهر بود که شهید موسوی با آنها به مبارزه برخاسته بود و به شدت در برابر آنها ایستادگی میکرد.
در این سالها ایشان فرمانده عملیات و آموزش و همچنین سخنگوی سپاه میشود. در این زمان ما از اهواز به خرمشهر آمده بودیم، ولی به دلیل درگیری شدید و فعالیتهای گسترده شهید موسوی حتی گاه هفته به هفته ایشان را در خانه میدیدیم. فعالیتهای ایشان و بچههای سپاه خرمشهر، باعث شد تا با وقوع جنگ، بچههای سپاه خرمشهر دارای تجربه باشند و با همان امکانات اولیهای که از عراقیها به غنیمت گرفته بودند، به مبارزه بپردازند.
با وقوع جنگ تا مهر سال ۵۸ ما در خرمشهر بودیم تا اینکه در یکی از درگیریهای مرزی شهید موسوی از ناحیه کمر مجروح میشوند و تیری به ناحیه کمر و نزدیک نخاع ایشان برخورد میکند که مدتی در اهواز تحت درمان قرار میگیرند، ولی به دلیل بمباران عراق و اینکه من باردار بودم، بنا به توصیه دوستان به تهران نقل مکان میکنیم و در منزل یکی از دوستان در خیابان فلسطین ساکن شدیم. البته به دلیل ریسک بالایی که عمل جراحی داشت، برای همین، از انجام عمل خودداری کردند و تا زمان شهادت گلوله در کمر ایشان باقی مانده بود.
اواخر مهر سال ۵۹ بود که شهید موسوی پیامی از سوی پدر شهید جهان آرا دریافت کرد مبنی بر اینکه جهان آرا از او خواسته بود به خرمشهر بازگردد. پدر شهید جهان آرا به خانه ما امد و رضا گفت که از تهران برای ما تجهیزات و تفنگ دوربین دار بگیر و به خرمشهر بیا؛ در آن زمان که خرمشهر به دست عراقیها افتاد پرشین هتل مقر بچههای سپاه بود. ایشان مهماتی را از سپاه تهران فراهم کردند و تا ماهشهر با خودشان بردند. از ماهشهر و از طریق اروند رود مهمات را با دوبه حمل کردند. اما به جای سه ساعت، سه روز روی آب سرگردان بودند و حتی چند بار از سوی هواپیماهای عراقی بمباران شدند، ولی خوشبختانه هدف قرار نمیگیرند.
سقوط خرمشهر و فرماندهی سپاه این شهر
سقوط خرمشهر از نگاه شهید تقریبا محتمل بود، به ویژه اینکه در آن زمان بنی صدر رئیس جمهور بود و هنوز همه با ایشان مخالفت نکرده بودند، ولی شهید موسوی از همان آغاز جنگ بر این باور بود، بنی صدر خائن است و حتی در رادیو هم به انتقاد از او پرداخته بود.
شهید موسوی بر این باور بود که بنی صدر، قربانی شدن بچههای خرمشهر را امضا کرده است. در زمان حاکمیت بنی صدر و نوع رفتار وی با نیروهای سپاه، باعث شد تا شهید موسوی، اندکی دلسرد شود و به سازماندهی و اموزش باقی نیروهای باقی مانده سپاه خرمشهر در نزدیکی اهواز پرداخت. سه ماه در حوالی اهواز به این کار مشغول بود و در این مدت، من تنها با نامه از او خبر داشتم.
پس از آن به تهران آمد و چون به زبان انگلیسی و عربی مسلط بود قرار شد از سوی دستگاه دیپلماسی کشورمان به عنوان کاردار یکی از کشورهای منطقه فرستاده شود؛ اما این امر با عزل بنی صدر همراه بود و باعث شد تا شهید به ادامه کار کمی دلگرم شود و در عملیات ثامن الائمه که منجر به شکسته شدن حصر آبادان شد، شرکت کردند.
پس از این عملیات بود که شهید جهان آرا در سانحه هوایی شهید شدند و به درخواست بچههای سپاه خرمشهر، شهید موسوی به فرماندهی سپاه خرمشهر برگزیده شد که در مهر ماه سال ۶۰ به این سمت برگزیده شدند و در عملیات بت المقدس خضور داشتند.
شهادت
پس از عملیات بیت المقدس ما از تهران به آبادان نقل مکان کردیم و شهید موسوی هم هر چند روز یک بار به ما سر میزدند و تا پیش از آغاز بیت المقدس در آبادان بودیم که پس از آن و به پافشاری شهید موسوی دوباره به تهران بازگشتیم.
شهید موسوی و بچههای سپاه خرمشهر در عملیات بیتالمقدس تیپ ۲۲ بدر را تشکیل دادند اما خود شهید موسوی فرماندهی نیروها را نپذیرفت و این مسئولیت را به عبدالله نورانی محول کرد، چرا که ترجیح میداد، در خط باشد تا فرماندهی کند. بیشتر علاقه داشت در منطقه گشت زنی کند و در منطقه حضور داشته باشد و کار شناسایی را انجام دهد.
در یکی از این همین رفتوآمدها با موتور بود که در جاده اهواز ـ خرمشهر یکی از رزمندگان مجروح را میبیند و برای کمک به او به پستهای امدادی خبر میدهد. همین که رزمنده مجروح را سوار میکند و آمبولانس دور میشود، در حالی که شهید موسوی ایستاده بود، یک گلوله توپ با ایشان برخورد میکند و ایشان در روز جمعه سیزدهم رجب، ساعت سه بعد از ظهر به شهادت رسید. ما از طریق پدر شهید جهان آرا خبر شهادت را شنیدیم و ایشان در گلزار شهدای آبادان به خاک سپرده شدند.
این فیلم برش خورده، بخشی از مستند «شهری در آسمان» از ساختههای شهید آوینی است.
دانلود
مطالب بیشتر در این باره را می توانید در ویژه نامه آزادسازی خرمشهر بخوانید
گزارش خطا
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟


