قذافی از نیویورک تا طرابلس
دو روز پس از مرگ قذافی همراه با گروه خبری صدا و سیما در سردخانهای در مصراته لیبی، بر سر جنازه او حاضر شدم. ناگهان یکه خوردم. پیکر بیجان سرهنگ، در حالی که زخمهای ناشی از ضرب و شتم انقلابیون، قیافهاش را تغییر داده بود، توجهام را جلب کرد؛ بینیاش در اثر ضربه شکسته بود. شوف شیفر [موفرفری] دیگر مویی بر سر نداشت و جای شلیک چند گلوله بر پیشانیاش دیده میشد.
مسئول سردخانه به درخواست فیلمبردار آقای سلیمانزاده، پتو و پارچه سفید را از روی سرهنگ کنار زد. صحنه چندشآوری بود؛ دندههایش در اثر ضرب و شتم انقلابیون شکسته بود.
از مسئول سردخانه خواستم بدن او را بپوشاند. ناخودآگاه سخنرانی دو سال پیش او در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در ذهنم مرور شد؛ لباس بلند سنتی که رگههای زربافت او را از دیگر رؤسای نمایندگیها متمایز کرده بود.
او در سال هشتاد و هشت در سخنرانیاش پشت تریبون سازمان ملل، با غرور تمام، همه را مورد انتقاد قرار داد و منشی رئیس مجمع ـ که یک لیبیایی بود ـ جرأت نداشت به او بگوید وقت شما پایان یافته است.
خلاصه سرهنگ مجنون پس از چهل و پنج دقیقه سخنرانی بیمحتوا به نشانه اعتراض به تذکرهای رئیس مجمع، برگههای سخنرانی خود را به سوی او پرتاب کرد و از تریبون مجمع عمومی پایین آمد. این رفتار غیر دیپلماتیک او که ناشی از غرور و تکبرش بود، مورد تمسخر هیأتهای نمایندگی دیگر کشورها قرار گرفت.
قذافی پس از سخنرانی در صحن مجمع عمومی، در حالی که در حلقه محافظان آمریکایی قرار گرفته بود و سالن مجمع عمومی را با تکبر و تفاخر ترک میکرد، مورد پرسش خبرنگاران قرار گرفت؛ پرسشهایی که پاسخ به آنها، برایش آسان نبود؛ از این روی، تنها با لبخندهای ویژه خود از کنار خبرنگاران بدون پاسخ گذشت.
پس از عبور قذافی از سالن، خبرنگاران سازمان ملل با خنده زیر لب میگفتند، او یک احمق واقعی است. او خودش نبود، بلکه عقده حقارت، او را وادار کرده بود، همواره نقش بازی کند و خودش را شاه شاهان آفریقا بنامد.
یکی از همرزمانش به نام ژنرال «حریری» که چند سال پس از به قدرت رسیدن قذافی از او جدا شده و به مخالفان حکومت قذافی پیوسته بود، در یک گپ دوستانه برایم نقل میکرد که او همواره تلاش داشت، از دیگران بر تر باشد و گاهی برای رسیدن به این، کارهایی انجام میداد که در شأن یک مقام عالیرتبه سیاسی نبود و این رفتار قذافی، موجب تحقیر ملت لیبی شده بود.
اکنون دو سال از سخنرانی او در سازمان ملل میگذرد و من او را این بار در سردخانه مصراته میدیدم؛ شاه شاهان اکنون به جنازهای متعفن مبدل شده بود که بوی تعفن او و پسرش، المعتصم، فضای منطقه را آلوده کرده بود. دیدن این وضعیت، موجب شادی و شعف ملتش شده بود.

پیش خودم فکر کردم، میشد سرنوشت قذافی و ملت لیبی به گونهای دیگر باشد؛ اما غرور جاهلانه قذافی او و ملتش آنها را به اینجا کشیده بود. در این اندیشه فرو رفتم که
چرا این همه ظلم، این همه تکبر و نافرمانی از دستورهای الهی؟!
ناگهان آیه شریفه «و سیعلمو الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون» بر زبانم جاری شد و از خدای متعال خواستم در این دنیا عاقبت به خیری را نصیب ما کند.




