عرفه، لحظۀ دیدار
عرفه، روز خداست؛ روز تنهایی انسان در خلوت بیانتها. در این تنهایی روحانی، تن بوی جان میگیرد و جان رو به سوی جانان میگذارد.
باز آوازی رسید از کوی عشق
باز رو در رو شدم با روی عشق
عرفه، خیمهگاه تماشاست؛ تماشای رقص دل در بزم دلدار. حاجیان، احرام انس بستهاند و رو به سوی مشعر و منا دارند. منزل اول، عرفه است و شرط اولقدم آن است که مجنون باشی. عرفه، بارانداز دلهای شیدایی است که مستی از جام کعبه دارند و بیداری از اشک نیمهشب. اکنون بار دل در منزلگه یار انداختهاند و دفتر نیایش را گشودهاند. هیچ روزی از روزهای خدا، چنین خدایی نیست. امروز، در صحرای عرفه، عرفانْ ریگی بیش نیست. فلسفه، از تیرک خیمهها تبرک میجوید و عاشقانههای شعر و غزل، زمین را آب میزنند. خلوتیان، هر گوشهای را به نالهای آراستهاند؛ هر سنگی را مُهر نماز کردهاند؛ هر شاخهای را رفرف معراج ساختهاند.
امروز، روز نیایش است؛ روز ستایش حق و سرزنش نفس. عرفه، بهانهای است برای دلهای اشکدوست. حاجیان از هر گوشه جهان آمدهاند تا در اینجا سبکسری را بگذارند و سبکباری را بردارند. روزی از روزها، میبایست بنشینند و با خدای خود از آرزوهای دل بگویند، و چه روزی بهتر از عرفه؟ سال را روزهای بسیاری است. در میان این روزها، کدام روز است که فرصت نشستن و در خود نگریستن است؟ کدام ساعت خوش است که مجال گل گفتن و گل شنیدن است؟ هر روز، لگدکوب حوادث، بر ما فرود میآید و خدا و آن سوی دیوارها را از یاد ما میبرد. امروز، عرفه مشت اسرافیلی خود را بر سر حادثهها میکوبد تا زمین و زمانه برای نشستن تو و خلوت کردن دل، هموار باشد.
بخوان؛ بخوان نیایش عرفه را که از حلقوم عرشی حسین بر جانها فرود آمده است. بخوان و بدان که امروز، همان لحظه دیداری است که همیشه نزدیک بود و همیشه دور. اکنون، نزدیکتر از فاصله جان تا تن است. بخوان، نیایش حسین را تا بدانی که عرفان، یعنی فریاد عاشقی در صحرای عرفات. در این صحن و سرای بیمرز، لحظهها، قرنهای آرمیده در گوشه چشم عاشقان است. جهان و هر چه در اوست، گرد و غبار راه است، و هنگامه دیدار، رستاخیز جانها است. پس شمع جاودانگی برافروزید و سرود نیاز و نیایش سر دهید که پای حاجت، گام شوق برداشته است، و دست آرزو، به دامان وصال آویخته است. میشنوید؟ صدای نبض شوق را در رگهای امید؟ آهنگ قرب را از حنجره توفیق؟ و این همه، از مهری است که آسمانِ عرفه بر سر و روی حاجیان میریزد.
عرفه، دروازه مشعر و خورشید منا است. سجاده دلهای آشنا است. محراب پرستش و دعا است. روز نیایش است؛ روزی که از معرفتپیشگان، دست نیاز به سوی معشوق دراز میکنند و میگویند:
ای کریمی که یادت دل را میرُباید و نامت سینه را میشکافد، اکنون و در میان پاکان سجادهنشین، زبان به ذکر جمیلت گشودهایم و سرخوش از باده مهریم. جز تو را نمیجوییم و جز تو را نمیخواهیم، که ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا. کریما، زیر خیمه مناجات نشستهایم تا نام تو را که اکسیر بقاست، زمزمه کنیم، و نشان عاشقی را بر سینه دردآلود خود بیاویزیم. ای آنکه زلالی آب از تو است و بلندی آسمان از تراوش یکنگاه تو است و نسیم از تو چالاک است و کشتزار کهکشانها، خوشهای از خرمن جود تو است، ما را بپذیر و بر ما عیب مگیر که گدایانیم و غربیانِ بیپناه. ای بزرگ متعالی، خرسندم از تو؛ از نانی که در سفرهام نیست؛ از طنینی که در صدایم نیست؛ از شکوهی که در شهرتم نیست. بیا تا در آغوش گیریم این تنهایی را که فقط میان من و تو اتفاق افتاده است. سبک میشوم آنگاه که تو را در خود میریزم؛ گرانبارم از اینهمه بی تو بودن. هرجا نشانی از تو میجویم، همانجا گم میکنمت. میشنوم خندههای شیرینت را هرگاه که اسب شعورم را زین میکنم. اکنون ماییم؛ بندگان گنهکارت که زیر درخت عرفه، به کردهها و ناکردههای خود اعتراف میکنیم. ای قادر بی چند و چون، آمدهایم و آمادهایم.
ای خدای بزرگ، محمد را در غار حراء، نزد خود خواندی و بر خوان تقرب نشاندی. علی را مدینه و کوفه دادی تا شبها بر سر چاه رود و خون دل فرو ریزد. فاطمه را در بیتالاحزان پذیرایی کردی تا غم دل با تو گوید و بار اندوه بر زمین گذارد. ما نیز به بارگاه عرفه آمدهایم تا از خوان قرب، لقمه برگیریم و کوه اندوه بر زمین عبادت گذاریم. ای کریم، ای طراوت هستی در بیکرانه زمان، ما آمدهایم و آمادهایم. آمدهایم به درگاهی که آشیانه فضل بیپایان تو است. آمادهایم تا بگویی و ما بشنویم. آمادهایم تا اقرار دهیم که به اقلیم وجود از بهر تو آمدهایم. ای مهربان، ای بزرگ، ای معنی وجود، ای اولین وآخرین. اینک ماییم و کعبه؛ ماییم و صفا و مروه؛ ماییم و مشعر و منا؛ ماییم و ضیافتی که عمری انتظار آن را میکشیدیم، ماییم و میزبانی تو در ضیافت عرفه.
خوشا گلبانگ عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَراکَ که رو به سوی آسمان اجابت دارد. لحظهها، مرا و چشم اشکبارم را انتظار میکشند، تا بخوانم: یا مَنِ احْتَجَبَ فى سُرادِقاتِ عَرْشِهِ عَنْ اَنْ تُدْرِآَهُ الاْبْصارُ یا مَنْ تَجَلّى بِکَمالِ بَهآئِهِ فَتَحَقَّقَتْ عَظَمَتُهُ [مِنَ] الاِْسْتِوآءَ آَیْفَ تَخْفى وَاَنْتَ الظّاهِرُ اَمْ آَیْفَ تَغیبُ وَاَنْتَ الرَّقیبُ. یعنی:
کی رفتهای زدل که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
منبع: پایگاه اطلاع رسانی جماران


