رنجنامه نوعروس 20 ساله
البرز: من به زودی با امیر ازدواج میکنم و با وجودی که خودم به زودی مادر میشوم ولی خیانتی که مادرم در حق من، برادرهایم و پدرم روا داشت را نمیتوانم به سادگی فراموش کنم، مطمئنا اگر اولین سلاحی که به دستم برسد تمام هزینهاش را خرج شلیک به مادری خواهم کرد که در زندگی جز راحتی و آسایش خودش به چیز دیگر فکر نکرد.
او برای به دست آوردن راحتی خود ما را به مسلخ کشاند تا التیامی باشد برای آنچه خودش آن را زخم زندگی مینامد.
شاید این جملات وقتی از زبان یک تازه عروس 20ساله جاری میشود باور کردنی نباشد اما متاسفانه اینها تنها گوشهای از نامه پر از درد ریحانه است.
وی در این نامه از آنچه 16سال تنهایی است، سخن به میان آورده و این تنهایی را هدیه شوم مادری میداند که به خاطر راحتی زندگیاش آنها را ترک کرده و زندگی دیگری را بدور از همسر و فرزندانش شروع کرده است.
وی که به تازگی نامزد کرده است، میگوید: امیر پسر خوبی است و تاکنون از او جز احترام چیزی ندیدهام اما آنچه از بی وفایی یک مادر به دل دارم باعث میشود که اگر روزی مجبور به انتخاب میان او و انتقام از مادرم شدم، گزینه دوم را انتخاب نمایم!
متن کامل این نامه به این شرح است:
من ریحانه 20ساله هستم در همسایگی شما جایی که شما آسمان آن را آبی میبینید ولی این آسمان زیبای خدا سالهاست برای من ابری و سیاه است.
این سیاهی هدیه مادری است که فقط از مادر بودن، نامش را به سینه چسبانده و بقول حضرت رسول (ص):چه بسیار مادرانی که فقط از عظمت نام مادری، زائیدن را یدک میکشند".
میدانم که شاید نوشتن این نامه برای شما بجای مادر یا یکی از بستگانم کمی عجیب به نظر برسد اما من 2 برادر دیگر هم دارم که یکی از آنها از من بزرگتر و دیگر از من کوچکترند که یکی از آنها تازگی به سربازی رفته است.
از حمید (برادرم) شنیدم که مادرم این سایت را تقریبا هر روز میخواند و من چون هرگز نمیخواهم با چنین مادری رو در رو شوم شما را واسطه قرار میدهم تا دردنامه مرا به گوش او و دیگر مادران ایران عزیزم برسانید شاید 16سال عمر سیاهی که برای من تلخ بود برای آنها به تجربهای شیرین مبدل گردد.
ماجرای این زندگی پر از درد و رنج از آنجایی آغاز شد که من فقط 4 سال داشتم و برادر کوچکترم کمی بیشتر از 2سال،درست در سنینی که به وجود مادر نیاز داشتیم او بصورت غیابی از پدرم طلاق گرفت.
ما چیزی نمیفهمیدیم ولی هرچه میگذشت زندگی بدون مادر را قفسی میدیدیم که مثل شب اول قبر، بدن نحیف ما را تحت فشار قرار میداد و عصاره وجودمان را میگرفت و این فشار را با بزرگ شدن، بیشتر و بیشتر احساس میکردیم آنگونه که نبودنش برایمان به عقده ای سنگین در سینههای کوچک تبدیل شده بود.
تا سالها با این فکر بزرگ میشدم که اگر پدرم آدم خوبی بود، قطعا مادرم با او زندگی میکرد او بالاخره یک مادر است و هیچ چیز برایش ارزشمند تر از وجود فرزندانش نیست.مادر وجود نازنینی دارد که اگر قرار باشد از خود بگذرد و وجود خود را نابود کند، این کار را انجام خواهد داد تا مبادا زندگی فرزندانش سیاه شود!
همین افکار باعث میشد بیشتر و بیشتر به رفتار پدرم توجه کنم شایدب توانم بدون آنکه از مادرم کلامی بشنوم، ترجیح دادن جدایی را از عصارههای وجودش حداقل برای خودم توجیه کنم. اطمینان داشتم دلیلش را خواهم یافت ولی هرچه گشتم کمتر یافتم.
الحق و النصاف از پدرم جز سادگی و گذشت چیزی ندیدم او سالها از حق طبیعی خودش گذشت، هیچ چیز نبود که ما بخواهیم و برای ما فراهم نکرده باشد اگر چه برای او چیزی باقی نمانده بود زیر فشار های اقتصادی کمر خم کرده بود. او بعد از چند سال همسر دیگری گرفت اما غول عجیبی که از نام نامادری برایمان ساخته بودند، با لبخندهای شیرینش مانند گردی که از روی آئینه شسته میشود، به کناری میرفت تا ما در وجود زلال او درون خود را ببینیم.
بر اساس رای دادگاه، مادرم هر هفته میتوانست ما را ببیند اما باتوافقی که بین مادر و پدرم صورت گرفته بود بخاطر مسافت بین دو شهر دیدار ما هر سال یک بار صورت میگرفت آن هم اینگونه بود که پدرم ما را هرتابستان سوار خودرو میکرد و به تهران میآورد تا چند روز کنار مادرم باشیم زحمتی که هیچ وقت قدرش را ندانستیم.
یادم نمیآید در این 16سال حتی برای یک بار مادرم بدنبال ما آمده باشد.
مادرم فقط چند ماه پس از جدایی از پدرم با فرد دیگری ازدواج کرده بود و از همسر دیگرش دو فرزند داشت در یک هفته - ده روزی که کنار آنها بودیم مادرم خیلی با ما مهربانی میکرد. از پارک و تفریح و مسافرت و شهربازی تا خرید های سنگین... هرکاری میکرد که آن چند روز به ما خوش بگذرد. آنقدر این روزها برایم خوب و زیبا بود که دوست داشتم دیگر به خانه پدری ام برنگردم وکنار مادرم بمانم و هربار که به جمع دوستانم میروم او را نشان بدهم و بگویم این مادر من است او آنقدر مهربان و ازخود گذشته است که هیچ مادری را به مهربانی او نمیتوانم پیداکنم!
روزهای مدرسه را در حالی سپری میکردم که همکلاسیهایم از کانون گرم خانه و خانواده شان آنچنان سخن میگفتند که درد تمام وجود نحیفم را در بر می گرفت وبدون آنکه به روی خودم بیاورم با لبخندی رشته کلام را از آنها می گرفتم تا بیشتر از این رنج بی مادری درچهره ام نمایان نشود.
دختری 14-15ساله که میبایست سراسر شور و هیجان باشد به تابلویی از بیابان ترک خورده ناشی از هرم سوزان آتش وجودش مبدل شده بود،بدون آنکه کسی بفهمد درد وجودش چیست.
هروقت از مادرم سوال میکردم چرا این کار را کرد؟ بعد از کلی بدگویی از پدرم فقط میگفت: ما تفاهم نداشتیم با اخلاق پدرت نمی توانستم بسازم!
خیلی برایم عجیب بود چون هروقت از پدرم همین سوال را می کردم او فقط آهی میکشید و سکوت می کرد. حتی برای یکبار از او نشنیدم که از مادرم بد بگوید.
تضادهای رفتاری والدینم درقبال یکدیگر، مهربانی نامادری ام در برابر بیتفاوتیهای مادرم، اهمیت ندادنهای او به ما که روز به روز برایم بیشتر وضوح پیدا می کرد سوالات جدیدی را در ذهن پرسشگرم بوجود می آورد.
با آنکه زیر فقر و بی پولی پدرم روزگار را سپری می کردیم، مهربانی های گذشته مادرم دیگر برایم معنا نداشت. انگار تازه می فهمیدم چه برسرمان آمده واقعیت ها برایم یکی پس از دیگری روشن می شد این واقعیت تلخ آن بود که مادرم بخاطر خوش گذرانی های خودش ما را به فلاکت کشیده بود.
اینکه مادرم به خواست خاله اش و تحریکات او دست به این کار زد و از پدرم فقط به بهانه اینکه با اخلاقش سازگار نیست جدا شد.
اما وقتی از پدرم سوال کردم چرا هیچ وقت به سراغ مادرم نرفتی تا اورا برگردانی گفت: مادرت عجله کرد اگر کمی صبر می کرد به سراغش می رفتم. وقتی از مادرم حرف می زد اشک درچشمانش حلقه می زد انگار تمام وجودش می لرزید و غرور مردانه اش اجازه نمی داد سرش را بالا بگیرد تا اشک هایش را دخترکش که اکنون کم کم جلوی چشمانش قد می کشد و قدم به قدم به سمت مادر شدن نزدیک می شود ببیند.
پدرم عاشقانه از مادرم سخن می گفت در حالی که سالها بی وفایی او خانه و کاشانه اش را سوزانده بود و درقبالش مادرم به بدگویی روی می آورد.
مادرم فقط چند ماه دوران پس از طلاق را دوام آورد و بعد از مدتی با کسی که به سفارش خاله اش بود ازدواج کرد.
او 16سال حتی یکبار بدنبال ما نیامد تا اکنون بتوانم به چهره نمایان شده حقیقت سیلی محکمی بزنم و به او بگویم : نه ...نه این چهره ای نیست که از یک مادر برایم به تصویر می کشی .
او یک هفته را برای ما آنچنان هزینه می کرد که ما یک سال بی تفاوتی هایش را فراموش کنیم و روی سیرت زشت کردارش صورتک زیبایی از نام مادر بکشیم و به همان دل خوش کنیم .
حمید2ساله، چند وقت پیش به سربازی رفت ومن جای مادرم پشت سرش آب ریختم تا زود برگردد ولی باوجودی که چند ماه است بخدمت رفته حاضر نمی شود به خانه برگردد. اوایل فکر می کردم شاید به او مرخصی نمی دهند ولی یک روز پشت تلفن در حالی که بغض کرده بود گفت : ... کجا بیایم ؟پیش کی؟مادری نیست که چشم انتظارم باشد پدرم هم آنقدر زجر کشیده که شرم دارم وجودم را به او تحمیل کنم و با آمدنم هزینه برایش بتراشم.
حرف هایش که تمام شد بغضش ترکید و صدای گریه اش را من شنیدم ولی تلفن قطع شد ... نمی دانم شاید خودش عمدا قطع کرد تا رازهای دلش برایم بیشتر نمایان نشود .
این رازهای تلخ یکی پس از دیگری برایم روشن می شود درحالی که همه برای رسیدن روز مادر به انتظار می نشینند من ازاین روز متنفر شده ام متنفر شده ام از خودم و وجودم که بزودی شاید مادری بشوم از جنس همان مادر وشاید ارثیه شوم او برایم سایه سیاهی باشد برای فرزندانم ....
بگذارید مادرم بداند که آنچه او با ما کرده امروز ترس را بجان من و برادرانم انداخته آنگونه که دیگر به خود و زندگی آینده خودمان اطمینان نداریم و نمیدانیم چه برسرخودمان و خانواده مان خواهیم آورد .
چند وقت پیش با جوان مومن و خوبی به اسم امیر نامزد کردم و بزودی قرار است به خانه اش بروم درحالیکه حتی یکبار مادرم سراغی ازمانگرفته و حتی نمیداند شوهرم کیست و چه کاره است و اسمش چیست ؟درست مثل کودکی هایم ،همانطور که او هرگز نفهمید چگونه بزرگ شدیم و دست نوازش چه کسی بالای سرمان بود،شب هایی که او به راحتی سرش را روی بالش راحت طلبی و غرور شیطانی اش میگذاشت من و برادرانم چگونه شب را سحر میکردیم و روزهای سرد و گرم سال را چطور میگذراندیم .
روزهای مدرسه را با کفشهای پاره میگذرانیدیم وکوچه پس کوچه های خانه تا مدرسه را طوری راه میرفتیم که کسی پارگی آنها را نبیند درحالیکه دار و ندارمان هزینه روزهای خوشی کسی شده بود که نام مادر را یدک میکشید .
هیچ وقت فراموش نمیکنم روزهایی را که فقط 10-11سال داشتم و بخاطر اینکه زیپ کاپشنم پاره شده بود وپدرم هزینه خرید کاپشن تازه را نداشت چه بلایی سرم آمد و چه روزها را خون سرفه میکردم شاید آنروز به حال پدرم افسوس میخوردم که کار بهتری ندارد تا برای تنها دخترش لباس نو بخرد ولی اکنون که این روزها را یاد میآورم به حال خودم افسوس میخورم که چوب زیاده خواهی های مادرم را خوردم .
امیر پسر خوبی است و تاکنون از او جز احترام چیزی ندیده ام اما آنچه از بی وفایی یک مادر به دل دارم باعث می شود که اگر روزی مجبور به انتخاب میان او و انتقام از مادرم شدم ،گزینه دوم را انتخاب نمایم !.
باوجودی که خودم بزودی مادر میشوم ولی خیانتی که مادرم درحق من و برادرهایم روا داشت را هرگز نمیتوانم فراموش کنم .
او برای بدست آوردن راحتی خود ما را به مسلخ کشاند تا التیامی باشد برای آنچه خودش آنرا زخم زندگی مینامد.
مطمئنااگر اولین سلاحی که بدستم برسد تمام هزینه اش را خرج شلیک به مادرم خواهم کرد"
اینها را بگوش مادری برسانید که جز از عظمت و کرامت مادری چیزی جز زائیدن را فرا نگرفت و جز تخم کینه در دل فرزندانش چیزی نکاشت....


