عمل گرایی، نظریه پردازی؛ تقدم و تأخر
محمد صادق پورابراهیم اهوازی
کد خبر: ۱۲۰۱۲۷
| | 16198 بازدید
1ـ از دیرباز، نزاع دو مقوله کلان نظریه و عمل در زندگی آدمی قابل مشاهده بوده است. در آغاز بحث و پیش از هر چیز، بهتر است به تعریف نظریه، همت گماشته و پس از آن به شرح و توضیح بحث بپردازیم.
«اغلب نظریه را مترادف با اندیشه ها و ایده ها می دانند. از این نظر، نظریه در مقابل فاکت قرار می گیرد. برخی دیگر نظریه را به مثابه تأکید بر عالم نظر در مقابل عالم عمل مدنظر قرار می دهند. در این تعریف، نظریه بر امری ذهنی و عمل بر کنش و امری غیر ذهنی دلالت دارد.
در روایت های تجربه گرایانه، نظریه جنبه توصیفی و تبیینی پیدا می کند. در این حالت، نظریه در بالاترین سطح عمومی بودن قرار می گیرد و مشتمل بر حدس هایی درباره مناسبات علمی است.
در تعریفی دیگر، نظریه عبارت است از یک رشته منسجم از بیان های فردی یا کلی، که فراتر از توصیف محض هستند و امکان تبیین یا فهم یا حتی بازسازی موضوعی را که نظریه به آن مربوط می شود یا مناسبات موجود بین پدیده ها را فراهم می آورد» (معینی:1385، 4).
با توجه به نوع موضوع مقاله، مناسب است که مراد خویش از نظریه را منطبق بر تعریف اول، دوم و چهارم کرده و خود را محصور در یک معنای خاص از نظریه ننماییم.
2ـ برخی از انسان ها عمل گرا بوده و قایل به پراگماتیسم هستند. اینان نظریه بافی را همچون خیالبافی، پوچ انگاشته و غوطه وری در عالم اندیشه و نظر را مساوی با رکود و سکون می دانند. این عده بر این باورند که سیر و سیاحت در آسمان نظریه پردازی، دردی از مشکلات جامعه و عالم عمل دوا نمی کند. بر خلاف این قشر، گروهی دیگر، نظریه پردازی را اولویت اصلی زندگی تلقی کرده و اهمیت فراوانی به نظر و نظریه در برابر عمل و عمل گرایی می دهند و اساساً بحران ها و مشکلات موجود در عالم عمل را ناشی از منظم نبودن دستگاه اندیشه و نظریه پردازی یک جامعه می دانند.
3ـ آنچنان که آمده است، یک نزاع تقدم عمل بر نظریه بین پراگماتیست ها و عمده فیلسوفان غیر پراگماتیست (بیشتر نظریه پردازان) برقرار بوده است.
همچنین باید گفت که این نزاع (تقدم نظریه بر عمل یا عمل بر نظریه) خود را در سه نمود آشکار می کند. در واقع، ما با سه نمود از یک بحث که در فضاهای گوناگون وارد شده است، روبه رو هستیم.
از یک سو، با فضایی رو به رو هستیم که قایل به اولویت فلسفه بر جامعه شناسی است و در مقابل آن، گروهی است که معتقد به تقدم جامعه شناسی بر فلسفه هستند.
از سوی دیگر، فضایی را می بینیم که در آن عین گرایان و ذهن گرایان در مقابل هم صف آرایی کرده اند. ذهن گرایان معتقد به تقدم ذهن بر عین هستند و عین گرایان عین را بر ذهن مقدم می دارند. در فلسفه آلمانی نیز شاهد دو رویکرد متعارض هستیم: دیالکتیک چپ و ماتریالیستی به نمایندگی مارکس و در مقابل آن، دیالکتیکی ایده آلیستی به سردمداری هگل.
4ـ درباره رابطه نظریه و عمل، می توان از زاویه ای دیگر نیز به موضوع پرداخت. به نظر می رسد، یکی از پیش فرض های اساسی متدولوژی ها، تلاش برای شناخت واقعیت باشد.
از زمان های گذشته، دغدغه شناخت واقعیت و مهم بودن آن برای انسان ها بوده و در واقع، روش، ابزاری بوده است برای شناخت واقعیت. احتمالا می توان گفت تاکنون متدولوژی ها سه موج مهم داشته اند که در ادامه به شرح هر کدام خواهیم پرداخت:
موج نخست: دیدگاهی تجربه گرایانه. این نگاه بر فلسفه علم تجربه گرایانه جدید مبتنی است که چهار مشخصه اصلی دارد:
الف) تمایز قایل شدن بین کشف و اثبات و روایت استنتاجی ـ قانون شناسانه آن از تبیین.
ب) اعتقاد به یک زبان مشاهده بی طرف به منزله مبنای درست دانش.
پ) آرمان دانش علمی فارغ از ارزش.
ت) اعتقاد به وحدت روش شناسانه علوم» (فی:1383، 14).
این نگاه متدهای علوم طبیعی را به علوم انسانی نیز منتقل می نماید و بر این باور است که دسترسی به واقعیت امکان پذیر است و می توانیم آن را بشناسیم و پایه شناخت بر تجربه استوار بوده و منبع اصلی آن نیز حس است.
موج دوم: دیدگاهی تفسیرگرایانه. این دیدگاه بر این باور است که روش علوم طبیعی برای علوم انسانی، قابل تعمیم نبوده و منبع شناخت دیگر حس نیست. فرض این دیدگاه این است که واقعیت قابل دسترسی نبوده و هر کسی گزارش های متفاوتی از واقعیت می دهد. از نظر این دیدگاه، اصالت با تفسیر است، نه واقعیت و تفسیر نیز محصول ذهن است.
در واقع واقعیت متفاوت نشده بلکه درک ها عوض می شود.
موج سوم: این دیدگاه می گوید، نه می توان تجربه را نادیده گرفت و نه تفسیر را، بلکه باید تفسیر را مبتنی بر واقعیت لحاظ کرد. به زبانی ساده، در اینجا فهم انسان از واقعیتی که قابل دسترسی هست برجسته می شود؛ ذهن و عین تعامل دارند و بر همدیگر اثر می گذارند.
در ادامه این دیدگاه، علم اجتماعی انتقادی آشکار می شود. علم انتقادی، «اذعان دارد که بیشتر اعمال مردم، معلول شرایطی اجتماعی است که مردم هیچ تسلط و کنترلی بر آن ندارند. همچنین این علم، بر مبنای این اذعان صریح بنا شده که نظریه اجتماعی مرتبط با عمل اجتماعی است؛ یعنی بخش عمده صدق یک نظریه علمی از راه ارتباط آن با عمل واقعی مشخص می شود».
دیدگاه سوم در اصل تلفیقی از دیدگاه نخست و دوم است که در آن، نظریه و عمل نسبت به هم تقدم و یا تأخری ندارند و هر دو مهم هستند. «مدل انتقادی، در علوم اجتماعی بین نظریه و عمل وحدت می بیند و آن دو را جدا نمی کند.
بنا بر این دیدگاه، نظریه ها باید برای تغییر شرایط مطرح شوند، وگرنه سودی ندارند» (معینی:1385، 88).
5) تمسک به یک نظریه برای فعالیت و عمل کردن در عرصه اجتماع و آن را پیش فرضی مسلم انگاشتنن، ممکن است سبب جمود فکری شود. استوار ماندن بر یک نظریه و آن را خدشه ناپذیر و لایتغیر پنداشتن از توجه ناکافی به عرصه عمل (کارکرد و نتایج عملی آن نظریه در جامعه) برمی خیزد.
از سوی دیگر، این رویه خواه ناخواه به عمل گرایی مفرط منجر خواهد شد، چرا که داشتن نگاهی جذمی بر درستی همیشگی یک نظریه، بدون عنایت کافی به عرصه عمل، بناچار باعث می شود که مدافعان آن نظریه، سعی در روزآمد نشان دادن آن، در عرصه عمل کرده و درصدد برآیند تا معایب آن را ـ که در واقعیت بیرونی بروز یافته ـ به دلیل اطمینان راسخ به درستی نظریه، تنها با تلاش بیشتری (عمل گرایی افزون تر) بپوشانند.
در نتیجه، به رغم این که اشکالات عملی نظریه را می بینند، از آنجا که آن نظریه را در بعد تئوریک، بدون اشکال می دانند، با عمل گرایی بیشتر، می کوشند تا آن نظریه را کارآمد نشان دهند؛ غافل از آن که شاید ارکان نظریه مزبور مشکل داشته باشد و بتوان با بازگشتی دوباره به نظریه و بازخورد گرفتن از آن در واقعیت عملی، مشکل و بحران نظریه مذکور را مرتفع کرد و به وسیله آن، جامعه را بهتر سامان داد؛ فرایندی که با عنایت به دیدگاه سوم (نظریه انتقادی) بهتر و شایسته تر برآورده خواهد شد.
منابع:
1ـ فی، برایان، نظریه اجتماعی و عمل سیاسی، ترجمه محمد زارع، تهران: انتشارات روزنامه ایران، 1383.
2ـ معینی علمداری، جهانگیر، روش شناسی نظریه های جدید در سیاست، تهران: انتشارات دانشگاه تهران،1385.
«اغلب نظریه را مترادف با اندیشه ها و ایده ها می دانند. از این نظر، نظریه در مقابل فاکت قرار می گیرد. برخی دیگر نظریه را به مثابه تأکید بر عالم نظر در مقابل عالم عمل مدنظر قرار می دهند. در این تعریف، نظریه بر امری ذهنی و عمل بر کنش و امری غیر ذهنی دلالت دارد.
در روایت های تجربه گرایانه، نظریه جنبه توصیفی و تبیینی پیدا می کند. در این حالت، نظریه در بالاترین سطح عمومی بودن قرار می گیرد و مشتمل بر حدس هایی درباره مناسبات علمی است.
در تعریفی دیگر، نظریه عبارت است از یک رشته منسجم از بیان های فردی یا کلی، که فراتر از توصیف محض هستند و امکان تبیین یا فهم یا حتی بازسازی موضوعی را که نظریه به آن مربوط می شود یا مناسبات موجود بین پدیده ها را فراهم می آورد» (معینی:1385، 4).
با توجه به نوع موضوع مقاله، مناسب است که مراد خویش از نظریه را منطبق بر تعریف اول، دوم و چهارم کرده و خود را محصور در یک معنای خاص از نظریه ننماییم.
2ـ برخی از انسان ها عمل گرا بوده و قایل به پراگماتیسم هستند. اینان نظریه بافی را همچون خیالبافی، پوچ انگاشته و غوطه وری در عالم اندیشه و نظر را مساوی با رکود و سکون می دانند. این عده بر این باورند که سیر و سیاحت در آسمان نظریه پردازی، دردی از مشکلات جامعه و عالم عمل دوا نمی کند. بر خلاف این قشر، گروهی دیگر، نظریه پردازی را اولویت اصلی زندگی تلقی کرده و اهمیت فراوانی به نظر و نظریه در برابر عمل و عمل گرایی می دهند و اساساً بحران ها و مشکلات موجود در عالم عمل را ناشی از منظم نبودن دستگاه اندیشه و نظریه پردازی یک جامعه می دانند.
3ـ آنچنان که آمده است، یک نزاع تقدم عمل بر نظریه بین پراگماتیست ها و عمده فیلسوفان غیر پراگماتیست (بیشتر نظریه پردازان) برقرار بوده است.
همچنین باید گفت که این نزاع (تقدم نظریه بر عمل یا عمل بر نظریه) خود را در سه نمود آشکار می کند. در واقع، ما با سه نمود از یک بحث که در فضاهای گوناگون وارد شده است، روبه رو هستیم.
از یک سو، با فضایی رو به رو هستیم که قایل به اولویت فلسفه بر جامعه شناسی است و در مقابل آن، گروهی است که معتقد به تقدم جامعه شناسی بر فلسفه هستند.
از سوی دیگر، فضایی را می بینیم که در آن عین گرایان و ذهن گرایان در مقابل هم صف آرایی کرده اند. ذهن گرایان معتقد به تقدم ذهن بر عین هستند و عین گرایان عین را بر ذهن مقدم می دارند. در فلسفه آلمانی نیز شاهد دو رویکرد متعارض هستیم: دیالکتیک چپ و ماتریالیستی به نمایندگی مارکس و در مقابل آن، دیالکتیکی ایده آلیستی به سردمداری هگل.
4ـ درباره رابطه نظریه و عمل، می توان از زاویه ای دیگر نیز به موضوع پرداخت. به نظر می رسد، یکی از پیش فرض های اساسی متدولوژی ها، تلاش برای شناخت واقعیت باشد.
از زمان های گذشته، دغدغه شناخت واقعیت و مهم بودن آن برای انسان ها بوده و در واقع، روش، ابزاری بوده است برای شناخت واقعیت. احتمالا می توان گفت تاکنون متدولوژی ها سه موج مهم داشته اند که در ادامه به شرح هر کدام خواهیم پرداخت:
موج نخست: دیدگاهی تجربه گرایانه. این نگاه بر فلسفه علم تجربه گرایانه جدید مبتنی است که چهار مشخصه اصلی دارد:
الف) تمایز قایل شدن بین کشف و اثبات و روایت استنتاجی ـ قانون شناسانه آن از تبیین.
ب) اعتقاد به یک زبان مشاهده بی طرف به منزله مبنای درست دانش.
پ) آرمان دانش علمی فارغ از ارزش.
ت) اعتقاد به وحدت روش شناسانه علوم» (فی:1383، 14).
این نگاه متدهای علوم طبیعی را به علوم انسانی نیز منتقل می نماید و بر این باور است که دسترسی به واقعیت امکان پذیر است و می توانیم آن را بشناسیم و پایه شناخت بر تجربه استوار بوده و منبع اصلی آن نیز حس است.
موج دوم: دیدگاهی تفسیرگرایانه. این دیدگاه بر این باور است که روش علوم طبیعی برای علوم انسانی، قابل تعمیم نبوده و منبع شناخت دیگر حس نیست. فرض این دیدگاه این است که واقعیت قابل دسترسی نبوده و هر کسی گزارش های متفاوتی از واقعیت می دهد. از نظر این دیدگاه، اصالت با تفسیر است، نه واقعیت و تفسیر نیز محصول ذهن است.
در واقع واقعیت متفاوت نشده بلکه درک ها عوض می شود.
موج سوم: این دیدگاه می گوید، نه می توان تجربه را نادیده گرفت و نه تفسیر را، بلکه باید تفسیر را مبتنی بر واقعیت لحاظ کرد. به زبانی ساده، در اینجا فهم انسان از واقعیتی که قابل دسترسی هست برجسته می شود؛ ذهن و عین تعامل دارند و بر همدیگر اثر می گذارند.
در ادامه این دیدگاه، علم اجتماعی انتقادی آشکار می شود. علم انتقادی، «اذعان دارد که بیشتر اعمال مردم، معلول شرایطی اجتماعی است که مردم هیچ تسلط و کنترلی بر آن ندارند. همچنین این علم، بر مبنای این اذعان صریح بنا شده که نظریه اجتماعی مرتبط با عمل اجتماعی است؛ یعنی بخش عمده صدق یک نظریه علمی از راه ارتباط آن با عمل واقعی مشخص می شود».
دیدگاه سوم در اصل تلفیقی از دیدگاه نخست و دوم است که در آن، نظریه و عمل نسبت به هم تقدم و یا تأخری ندارند و هر دو مهم هستند. «مدل انتقادی، در علوم اجتماعی بین نظریه و عمل وحدت می بیند و آن دو را جدا نمی کند.
بنا بر این دیدگاه، نظریه ها باید برای تغییر شرایط مطرح شوند، وگرنه سودی ندارند» (معینی:1385، 88).
5) تمسک به یک نظریه برای فعالیت و عمل کردن در عرصه اجتماع و آن را پیش فرضی مسلم انگاشتنن، ممکن است سبب جمود فکری شود. استوار ماندن بر یک نظریه و آن را خدشه ناپذیر و لایتغیر پنداشتن از توجه ناکافی به عرصه عمل (کارکرد و نتایج عملی آن نظریه در جامعه) برمی خیزد.
از سوی دیگر، این رویه خواه ناخواه به عمل گرایی مفرط منجر خواهد شد، چرا که داشتن نگاهی جذمی بر درستی همیشگی یک نظریه، بدون عنایت کافی به عرصه عمل، بناچار باعث می شود که مدافعان آن نظریه، سعی در روزآمد نشان دادن آن، در عرصه عمل کرده و درصدد برآیند تا معایب آن را ـ که در واقعیت بیرونی بروز یافته ـ به دلیل اطمینان راسخ به درستی نظریه، تنها با تلاش بیشتری (عمل گرایی افزون تر) بپوشانند.
در نتیجه، به رغم این که اشکالات عملی نظریه را می بینند، از آنجا که آن نظریه را در بعد تئوریک، بدون اشکال می دانند، با عمل گرایی بیشتر، می کوشند تا آن نظریه را کارآمد نشان دهند؛ غافل از آن که شاید ارکان نظریه مزبور مشکل داشته باشد و بتوان با بازگشتی دوباره به نظریه و بازخورد گرفتن از آن در واقعیت عملی، مشکل و بحران نظریه مذکور را مرتفع کرد و به وسیله آن، جامعه را بهتر سامان داد؛ فرایندی که با عنایت به دیدگاه سوم (نظریه انتقادی) بهتر و شایسته تر برآورده خواهد شد.
منابع:
1ـ فی، برایان، نظریه اجتماعی و عمل سیاسی، ترجمه محمد زارع، تهران: انتشارات روزنامه ایران، 1383.
2ـ معینی علمداری، جهانگیر، روش شناسی نظریه های جدید در سیاست، تهران: انتشارات دانشگاه تهران،1385.
گزارش خطا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟


