شنهاي سرخ تكريت...
کد خبر: ۱۱۲۲۱۷
| | 7510 بازدید
سرویس دفاع مقدس ـ كتاب «شنهاي سرخ تكريت» خاطرات عبدالامير افشينپور، يكي از آزادگان دوران دفاع مقدس است كه در سال 1388 توسط انتشارات سوره مهر چاپ و منتشر شده است. نويسنده اين مجموعه، وقتي از اسارت ده ساله از اردوگاههاي عراق به خانه بزرگش ايران باز ميگردد، قلم برميدارد و مينويسد كه بر او و ديگر همبندانش چه گذشته است.
اين كتاب در سه فصل با عناوين «اردوگاه رماديه»، «اردوگاه موصل» و «اردوگاه تكريت» تهيه و تدوين شده است.
به گزارش خبرنگار «تابناك»، عبدالامير افشين پور درباره چگونگي تدوين خاطرات خود از دوران اسارت مينويسد: «من 19 مهرماه سال 1359 در خرمشهر به اسارت نيروهاي بعثي عراق درآمدم. 4 سال در اردوگاههاي رماديه و تكريت و 6 سال نيز در اردوگاه موصل بودم و روز ششم شهريور 1365 به ايران بازگشتم.»
افشينپور كه در طول 10 سال اسارت، حدود 600 نامه به زبان رمز براي مادر خود نوشته تنها پس از گذشت 15 روز از آزادي، نگارش خاطرات دوران اسارتش را با رمزگشايي اين نامهها آغاز كرده است.
وي با بيان اين كه اين نامهها در موزه آثار ملي جنگ در خرمشهر نگهداري ميشود ادامه ميدهد: «نگارش خاطراتم حدود 14 سال به طول انجاميد. در ابتدا اين خاطرات را به خاطر خودم مينوشتم اما بعدها با تشويق برخي از دوستانم، اقدام به انتشار آنها كردم.»
در پايان اين كتاب اسنادي مانند كارت شناسايي عبدالامير افشينپور، و تصاويري از دوران قبل از اسارت و پس از آزادي او ارائه شدهاند.
در قسمتي هايي از اين كتاب آمده است:
1
... تمام محوطه پر از گرد و غبار شد و سكوت عجيبي سراسر اردوگاه را فرا گرفت. تانكها و نفربرها اطراف اردوگاه را محاصره كردند و سربازهاي پياده، آماده شليك شدند. سروران عزالدين با پنجاه سرباز كابل به دست وارد اردوگاه شد و با عجله به طرف صف نمازگزاران آمد.
نماز دو ركعتي در همان زمان تمام شد. بچهها در حالت نشسته، دستهاي خود را به يكديگر قلاب كردند و همراه با بالا بردن دستها شعار وحدت خواندند: انجز... انجز... انجز وعده. نصر... نصر... نصر عبده. لاشريك... لاشريك... لاشريك له... اللهاكبر.. منظره عجيبي بود دشمن سراپا مسلح و آماده شليك و اسرا با تمام قدرت شعار وحدت را بلند ميخواندند در همين هنگام»...
2
يك روز من را در يك اتاق بسيار سرد قرار دادند، بعد از چند دقيقه احساس بيحسي تمام بدنم را فراگرفت. سپس مرا مجبور به دويدن در آن اتاق كردند هنگام راه رفتن، احساس ميكردم، كف اتاق را با شن و سنگريزه پوشاندهاند. پس از چند لحظه من را به فضايي بسيار گرم بردند. به تدريج در كف پاهايم احساس خيسي كردم و آنها را غرق در خون ديدم. كف آن اتاق سرد، با خرده شيشه پوشانده شده بود نه با سنگريزه»...
3
آنها هفته اي يكبار براي اسرا فيلم ميآوردند و نمايش اين فيلمها با دستگاه آپارات انجام ميشد. ساعت ده صبح ناگهان سوت آمار به صدا درآمد و سه آسايشگاه را در يك آسايشگاه جمع كردند، پس از خاموش كردن چراغها و گذاشتن كارتن پشت پنجرهها، فيلم را نمايش ميدادند. در زمان نمايش فيلم بچهها سر خود را پايين ميگرفتند. عراقيها از پشت سر با كابل به اسرا ميزدند و به آنها توهين ميكردند.
4
«سالهاي اول انقلاب و اسارت مرتب خبرهاي ناگوار و غمانگيزي به گوش ما ميرسيد مثل: شهادت 72 تن، شهادت رجايي و باهنر، ترور سران مملكتي، بمبگذاريهاي متعدد، درگيري مسلحانه منافقين با مردم در تهران، فرار بنيصدر، بمباران موشكي عراق شهرهاي بيدفاع ايران و هزاران حوادث ديگر، يكي از همين خبرها، ربودن هواپيماهاي مسافربري ايران توسط مخالفين دولت و بردن آنها به كشورهاي مختلف بود. در سال 1363 يك هواپيماي ايرباس 747 ربوده و به عراق آورده شد. عراقيها طبق معمول براي تبليغات، مسافران هواپيما را به زيارت عتبات مقدسه و سپس براي بازديد از وضع اجتماعي اسرا به اردوگاه رماديه بردند...»
5
يكي از مجروحان، محمداسماعيل بود كه از ناحيه چشم به شدت آسيب ديده بود. او شانزده ساله، لاغراندام، كوتاه قد و بسيار مؤدب و مهربان بود. او هنگام عبور از بين كابلها بر اثر فرود آمدن كابلي به انتهاي بيني و بين چشمانش، به شدت آسيب ديده بود. شدت ضربه به حدي بود كه در نيمي از صورت او خون جمع شده بود او به مدت دو ماه، قادر به ديدن نبود و سرانجام پس از مراقبت شديد از طرف بچهها و بدون دارو و درمان، الحمدالله بهبود يافت.»
6
... ايثارگران كم نبودند. در رأس همه اينها افراد در تاريخ اسارت، ايثارگر بزرگ و معلم خستگيناپذير جناب سيدعلي اكبر ابوترابي بود. اما در اردوگاه تكريت از افرادي كه هميشه در قلب اسرا به عنوان يك خادم جاي خواهند داشت ميتوان محمود مقدم پهلوان، اهل مشهد، 30 ساله، اسير عمليات خيبر، مسئول نظافت اردوگاه و يا به قول بچهها آقاي شهردار را نام برد. توالتها و حمامهاي اردوگاه توسط محمد پيشنهاد و ساخته شد او از بدو ورود به تكريت مسئول نظافت بود. محمود براي خدمت هميشه آماده بود. به دليل كوچك بودن اردوگاه ماشين تانكر براي دور زدن و خروج از اردوگاه مشكل داشت. پس از تخليه آب، راننده مصري تانكر، اشتباهاً پاي خود را روي پدال گاز گذاشت و ماشين با تمام سرعت به توالتها برخورد كرد اما خوشبختانه محمود در توالت وسط قرار داشت و ماشين به توالت اول اصابت كرد. آن شب اسرا براي سلامتي محمود دعا كردند.
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
تابناک عزیز:
1369=1359+4+6
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟



