کولهبار هقهق فوتباليستي که با موتور مسافرکشي ميکند
مارا ببخش آقاي فوتباليست؛ تو بغل گوش ما با روزها کشتي ميگرفتي و اينجا ما واژهها را به خاطر يک مشت شبهفوتباليست به رقص درميآورديم.
ما را ببخش آقاي بخشي! عروج لاعلاج کلمات پاي فواره نام آنهايي که مثلا "ستارهاند" گناه اين قلم بود. نابخشودنيترين گناه. حالا گلوي همين قلم چرک کرده و حروف را بالا ميآورد. ذهن ما غولي شده اسير بطري، سحرخيز ميشويم تا مبادا ساعت خواب "ستاره" را با "صحت خواب" همراه نکنيم. خاتون واژههايم، غيرمجاز راه ميروند، بياجازه مينشينند و تنگ دل هم، دلتنگ ميشوند. کاش ميشد تمام احساس خود را روي کاغذ ريخت بيآنکه نارسيسهاي خودشيفته را دلنگران کند. يادآوريهايمان نم کشيدهاند. بيبهانه چرت و پرت ميگوييم و چرند و پرند مينويسيم.
سطرهايم روده درازي ميکنند. دريا را ميبينيم و در سوگ رودخانه، چشماهايمان خيس نميشود. سخت بود. حوالي يکي از همين شبها عزيزي را ديدم و دستمان براي اولين بار به هم رسيد. من بودم و "پرويزي" دوست داشتني که تا وقتي خودش بود من هم بودم، دوست مشترکمان هم بود و حرف بود و لبخند و خاطره. چه شد که به آنجا رسيديم؟ او پرده خوان شد ولي نه از سهراب گفت، نه رستم و نه تهمينه. روايتگر قصه تلخ فوتباليستي شده بود که تا همين ديروزها زل ميزديم به صفحه سياه و سفيد تلويزيونمان و پا به توپ شدنهايش را ميديديم. زمزمه شبانه او عرق بر پيشاني من نشاند.
ميگفت نجمالدين بخشي مدافع دهه 70 پرسپوليس حالا در دفع مشکلات زندگي گرفتار است. از خودم متنفر شدم وقتي شنيدم يک فوتباليست با اخلاق و بيحاشيه گوشه اين شهر درندشت، زير چرخش خونريز روزگار کنار خيابان ميايستد و فرياد ميزند "موتور، موتور..." نجمي سرخها همبازي رضا شاهرودي، جواد منافي، فرشاد پيوس، مجتبي محرمي، محمود خوراکچي، محمد پنجعلي، ناصر محمدخاني، حميد درخشان، افشين پيرواني، نادر باقري، امير موسوينيا و... شاگرد علي پروين روزگارش را با مسافرکشي با موتور سپري مي کند. بيا آقاي "ستاره"! بيا در اين خجلت شريک من باش. تو، همان تويي که مارک گوشي تلفن همراهت برايت اوليترين است، همان تويي که سوار بر BMW خيابانهاي بالا شهر را متر ميکني، سراغ داري همين پيراهني که امروز تن توست ديروز بر تن نجمالدين بخشي بوده؟ قلمم لال شده است. پايش ميلنگد.
"بخشي" بخشي از خاطرات ماست. او حالا از خروس خوان تا شغال خوان سوار بر موتور سيکلت براي امرار معاش خانوادهاش، با پايي که معيوب است شهر را زيرورو ميکند تا مبادا شب شرمنده نگاه دخترش باشد. او آلبوم عکسهايش را در گوشه انباري منزل محقر اجارهاياش زير خروارها خرت و پرت قايم کرده تا دخترش از او نپرسد بابا مگر تو فوتباليست بودي؟
عطر بيعطر غم، سراغم آمد. آن رفيق نازنين گفت و ما شرمنده شديم.
چقدر پاييزي حرف زديم در آن شب بهاري. او گفت و حالا من مينويسم. براي خودم، براي حاج حبيب کاشاني، براي علي پروين، براي حاج حسين هدايتي، براي سردار آجورلو، براي علي فتحا...زاده و براي دردگاه فوتبالي که فرزندانش را ميبلعد.
آقاي کاشاني عزيز! ماهي نگاه يک پيشکسوت پرسپوليس در درياي فوتبال ما تشنه مانده، خنده دار نيست؟ حاج حسين هدايتي! وقتي گل لبخند را بر لب خانواده زندانيهايي که آزادشان ميکني مينشاني، ميدانم چه احساسي داري. حالا بيا و سراغ يک فوتباليست را بگير که در درونش زندان است. او آن قدر مناعت طبع دارد که سراغ هيچکس نرفت. نشست ترک موتورش تا غرورش "ترک" برندارد. گامهاي شتاب زده زندگياش سکوت نميکنند. او امروز پر از فرياد است. عمق نگاهش را ترديد فرا گرفته. خودش هم کم کم دارد فراموش ميکند روزي روي همين چمن ورزشگاه آزادي پا به توپ ميشد. يکي خزان بهارياش را سبز کند لطفا.


