اگر انگشت نداشتم ميتوانستم بمانم

خدا را شكر كه مترو همان روبه رو بود. در كشور غريب بايد بيشتر احتياط كرد، آن هم وقتي غير از كتابها، «آن يار مهربان» و لپ تاپ، «اين داناي كل» كسي در خانه منتظر آدم نيست.
ماجرا از آن جا شروع شد كه «سارا»، يكي از دوستانم و از دانشجويان ايراني مقيم پاريس دست به كار جمعآوري لباسهاي دست دوم براي پناهندههاي افغاني شد كه در بيمارستاني در پاريس نگهداري ميشوند. ابتدا موضوع خيلي برايم جالب نبود. باز هم مشتي آدم بيچاره. ديدنشان چند روزي ريتم زندگيام را دگرگون ميكرد. شنيدنش برايم كافي بود. ولي نكاتي در حرفهاي سارا بود كه شاخكهاي خبرنگاريم را حساس كرد. از جمله اينكه اصلاً بيمارستاني در كار نيست، يك انباري مخروبه است كه به سختي ميتوان آن را پيدا كرد و حتي داروخانه واقع در آن خيابان هم چيزي به اسم بيمارستان در آن محدوده نميشناخته است. وقتي بالاخره ساختمان مخروبه را پيدا ميكند، از سرماي درون آن و كثيفياش حيران ميشود. تصور چنين چيزي براي ما و حتما خوانندگان اين مطلب شايد كمي سخت باشد؛ اينجا در فرانسه، مهد دموكراسي و يكي از كشورهاي جدي مدافع حقوق بشر، چطور چنين چيزي ممكن است؟
بدون اينكه جزييات آدرسي را كه به سختي پيدا ميشد، بپرسم، در اولين فرصت خواستم سري به بيمارستان ـ انبار مخروبه ـ و پناهندههاي افغان بزنم. خياباني كه بايد بيمارستان مذكور را در آن پيدا ميكردم، شمارهاي نداشت. اين را در صحبتهاي سارا هم شنيده بودم. كمي به دور و برم نگاه كردم. اولين گذرنده و اولين مغازه جوابي نداشتند. درگير مردد گشتن و پيدا كردن يا برگشتن و راهنمايي گرفتن بودم كه 3 مرد با قيافههايي بشدت آسيايي خصوصا شبيه همسايههاي افغانستاني و پاكستانيمان ديدم. يكي از آنها چفيهاي دور گردنش بود. نميدانم چه حسي بود كه ميگفت اينها ميتوانند از پناهندههاي افغان خبر داشته باشند؛ يعني اميدوار بودم. عجله داشتند.
به دو دنبالشان رفتم: «ببخشيد آقا اينجا بيمارستاني هست كه پناهندههاي افغاني را نگه ميدارند. شما ميدانيد كجاست؟» از نگاهش فهميدم كه متوجه نشده چه گفتم. چند بار پشت سر هم به فرانسه گفتم: «افغان، افغاني، پناهنده». نگاهم كردند. باز كلمهاي به زبان خودشان رد و بدل كردند. كلامشان به نظرم آشنا بود. فارسي نبود ولي من ذوق زده به فارسي پرسيدم: شما... افغاني...؟ كه هر سه نفر خندان تاييد كردند. به آنها گفتم كه هستم و دنبال چه ميگردم. قرار شد همان نفر اول راه را به من نشان دهد. ابتدا فكر كردم كه بيمارستان را ميشناسد ولي بعد متوجه شدم كه محلي را سراغ دارد كه پناهجويان افغان آنجا جمعند.
بيشتر از آنچه ميخواستم بر حسب «تصادف»، مثل فيلمفارسيهاي خودمان جور درآمد: افغانيهاي پناهندهاي كه دنبالشان ميگشتم، آن هم با زبان فارسي. بهتر از اين نميشد. خدا را شكر كردم و دنبالش راه افتادم. سوالهايي كه در راه از او پرسيدم شد حكايت زير:
ـ پدر و مادرم افغاني هستند ولي در ايران به دنيا آمدهام. نميدانم آنها چطور و كي به ايران آمده بودند. تا دوم راهنمايي مدرسه ميرفتم. وقتي فهميدند افغاني هستم و شناسنامه هم ندارم، ديگر اجازه مدرسه رفتن نداشتم. وقتي كرزاي آمد سر كار، تصميم گرفتيم به افغانستان برگرديم. من، برادر بزرگترم و پدر و مادرم. وقتي از ايران رفتيم، 15سالم بودم. فكر كرديم ميشود در افغانستان زندگي كرد. ولي نه، نشد. نميشد. چند ماه بعد دوباره به ايران برگشتم. اين بار تنها9روز از كابل تا شيراز در راه بودم. با كاميون. بعد با اتوبوس مسافربري خودم را به تهران رساندم و پي آدم بري ميگشتم تا مرا به تركيه ببرد. بالاخره پيدا شد. با اتوبوس مسافربري به اروميه رفتم و از آنجا به سلماس. آنجا كسي پاسپورت جعلي برايم درست كرد و به استانبول رفتم. با همان علي آقا راننده.
ـ آدم برها كي هستند؟
ـ رانندههاي اتوبوس و كاميون.
ـ ايراني يا ترك؟
ـ هم ترك، هم ايراني.
ـ چقدر پول ميگيرند؟
ـ 1200 تا 1500 دلار.
ـ كي و كجا؟
ـ بعد از اينكه به استانبول رسيديم. البته جاي پول را هم آدم بر ميداند و هم ما. ولي براي اطمينان، بعد از رسيدن به تركيه ميگيرد.
ـ چقدر طول ميكشد؟
ـ من جمعاً حدود 4، 5 ماه ايران بودم. از سلماس تا استانبول هم يك روز.
ـ خوب بعد؟
ـ تركيه كه رسيدم شروع كردم به كار. خياطي ميكردم.
ـ مگر اجازه كار داشتي؟
ـ نه، كار سياه. چند نفر بوديم. دو سالي در تركيه مانديم و بعد تصميم گرفتيم برويم اروپا. يك قايق گرفتيم و 5 نفري از استانبول رفتيم آتن. 4 سال آتن ماندم. آنجا هم كار ميكردم، همان خياطي، باز هم سياه. تا اينكه يك روز كه ماشين دوستم را قرض گرفته بودم، پليس جلويم را گرفت. شماره ماشين دزدي بود!!! خواستند ازم انگشت بگيرند؟
ـ انگشت بگيرند؟
ـ آره، ميخواهند بدانند سابقه دار نباشيم.
ـ آها، يعني انگشت نگاري.
ـ سابقه نداشتم ولي چون ماشين دزدي بود، زنداني ام كردند. 9،8 ماهي زنداني بودم. آزاد كه شدم خواستند ديپورتم كنند كه فرار كردم و رفتم مجارستان. 27 روز پياده از آتن تا بوداپست (مجارستان) طول كشيد. آنجا بچههاي افغاني گفتند برو خودت رو معرفي كن.
ـ چرا؟
ـ براي درخواست پناهندگي بايد خودمان را به پليس معرفي كنيم. خودم را معرفي كردم. ازم انگشت گرفتند، ديدند يونان زنداني بودم، خواستند ديپورتم كنند كه باز فرار كردم.
ـ چطور فرار ميكردي؟
ـ در مدتي كه بايد منتظر باشيم تا ديپورت كنند آزاديم در مناطقي از شهر رفت و آمد كنيم و من از اين آزادي استفاده ميكردم و از مرز خارج ميشدم. از مجارستان رفتم اتريش. اتريش هم داستان انگشت گرفتن تكرار شد. حالا ديگر 2جا انگشت داشتم. باز فرار كردم و الان 15 روز است كه در پاريس هستم.
ـ خوب حالا ميخواهي چهكار كني؟
ـ هيچ. دنبال جايي ميگردم كه بتوانم بمانم.
ـ خوب مگر اينجا نميتواني بماني؟
ـ نه. الان ديگر تو 3 تا كشور انگشت دارم. ولي اگر انگشت نداشتم ميتوانستم بمانم. يكي از دوستانم خودش را معرفي كرده و حالا منتظر است تا جواب انگشتش بيايد. يكي ديگر هم از ايتاليا موافقت پناهندگي گرفته است. يكي ديگر هم از فرانسه كه ميرود استراسبورگ.
ـ همه اينها چقدر طول ميكشد؟
ـ بستگي دارد. يكي 10 روزه جواب ميگيرد و يكي هم 3ماهه. تو اين مدت هم يك كارت سبز ميدهند كه حضور در فرانسه قانوني باشد.
ـ خوب بعد؟
ـ بعد كه جواب آمد، يك كارت زرد ميدهند و جايي براي خواب و كمي هم كمك ماهيانه.
ـ يعني خانه و حقوق؟
ـ نه، تو كمپ ميبرند. براي اينكه شبها بيرون نخوابيم. پول هم حدود 350 يورو ميدهند، ولي تا 5، 6 ماه. بعد همه رو قطع ميكنند تا جواب پناهندگي بياد.
ـ تو الان كجايي؟
ـ زير همين پلي كه ميبيني.
زير پل، كنار رود سن، در پاريس، شهر روياها، شهر موزهها و مد و عطر، گله به گله جواناني بين 20 تا 30 سال دور آتش جمع شده، خود را گرم ميكردند. ميخواهم ازشان عكس بگيرم. اول مخالفت ميكنند. بعد چند نفري از آن بين، وقتي ميفهمند ايراني ام، ميگويند: «بگير ولي ما رو نبري روي پرده سينما». بعد دست بر شانه هم مياندازند و آماده عكس يادگاري ميشوند. همگي فارسي حرف ميزنند، برخي با لهجه افغاني و برخي مثل همين همراه من بدون لهجه. كمي جلوتر كه فضاي زير پل وسيعتر است، چادرهاي سفري به پاست. ميخواهد از زير پل برويم كه احتياط ميكنم: «از روي پل، بهتر ميشود عكس گرفت.»
مي پرسم: «با اين همه مشكلات چرا به كشور خودت برنمي گردي؟ اين وضعيت آوارگي را تا كي ميتوان تحمل كرد؟»
ـ نميشود. افغانستان نه كار هست، نه غذا. وضعيت خيلي بد است. بيشتر كساني كه بعد از آمدن كرزاي به افغانستان برگشتند دوباره رفتند.
پيشنهاد ميكند كه آن سوي پل براي عكاسي بهتر است. غافل از اينكه آن سو، حكايت زير پل خوابيدن قانونمند است. جوان حدوداً 30 سالهاي تا دوربينم را ميبيند جلو ميآيد، خود را نماينده آنهايي كه زير پل هستند معرفي ميكند و تاكيد ميكند: اينجا عكس انداختن ممنوع است.
ـ ولي اينجا كه علامت عكس برداري ممنوع نيست.
ـ ولي ممنوع است. چرا ميخواهي از ما عكس بگيري؟
ـ خبرنگارم.
كارت خبرنگاري ميخواهد. نشانش ميدهم. براي هماهنگي با پليس موبايلش را دست ميگيرد.
ميگويم: «مشكلي نيست پليس بيايد ولي من براي كمك به شماها اينجا هستم» كه صداش بلند شد: «چه كسي گفته ما به كمك شما احتياج داريم؟ ميتواني كمك كني برو به هموطنهاي خودت كمك كن، كمي آن طرف تر زير پل هستند. شب ها ميروند كمپ 302.»
كمي آن حوالي ميچرخم و به جايي برمي گردم كه ميتوانم روي چادر خوابهاي زير پل و آتشي كه ميانشان روشن كردهاند زوم كنم. هنوز شاتر دوربين صدا نكرده كه همان آدم سر رسيد و با داد و فرياد متهمام كرد كه زبان آدم نميفهمم. خواستم بگويم: «چرا ميفهمم» كه شروع كرد به فحش دادن و من خودم را در ميان جمعيت و ايستگاه مترو گم كردم. از ميان نردههاي مترو به خيابان نگاه كردم، بدون حركت ايستاده بود. يك نگاه به من ميكرد و يك نگاه به هموطن طالبانياش. دلم ميخواست ميآمد، هنوز سوالهاي زيادي داشتم كه بايد جوابشان را پيدا كنم. ولي نه انگار نميآمد. دست تكان دادم. به راه خود رفتم و اطلاعاتي را كه از مهاجران افغان و وضعيتشان در دنيا وجود داشت با خود مرور كردم: در حال حاضر افغانستان با بيش از 6 ميليون پناهجو بيشترين آمار پناهجويان را در دنيا دارد.
از اين تعداد نزديك به 2.5 ميليون نفر در ايران به سر ميبرند كه فقط 950 هزار نفر آنها مدرك قانوني براي اقامت در ايران را دارند و بقيه بدون مجوز هستند و اقدامات دولت ايران براي خروج پناهجوياني كه بهطور غيرقانوني وارد خاك ايران شدهاند تاكنون نتيجه قطعي نداده است. قطعا اين مشكلي است كه كشورهاي ديگر با آن دست به گريبانند.
آمريكا و ناتو كه به بهانه مبارزه با تروريسم لشكر عظيم و تا بن دندان مسلح خود را راهي افغانستان كردند چند سال است كه به بهانه مبارزه با طالبان مردم افغانستان را به خاك و خون ميكشند و سيل آوارههاي افغان در تمام دنيا را روزبهروز زيادتر ميكند. نميدانم. هيچچيز نميدانم. تنها چيزي كه احساس ميكنم شايد گره بسته زندگي آرام مردم كشور همسايهام را كمي باز كند اين است كه دعا كنم. دعا كنم تا كشورهاي داعيه دار حقوق بشر و جنگ طلبان همه اعصار كمي دست از اين همه جنايت بردارند. براي همراهم كه كمكم كرد دعا كنم. راستي اسمش چه بود؟


