میراسماعیلی خارج از آژانس شیشهای!
ایپنا در خصوص بازگشت میراسماعیلی به صحنه جودو در تحلیلی جالب نوشت: در فیلم آژانس شیشهای شما دیالوگهای فوقالعادهای را بین 2 نسل میبینی که هر 2 درست میگویند اما حرف یکدیگر را نمیفهمند! نسل اول نسلی است که 8 سال در جبهه با اسلحه به دنبال احقاق حق جنگیده و پس از سالها یکی از آنها به دلیل بیتوجهی مردم و مسئولان به دوست شیمیایی شدهاش، دوباره دست به اسلحه میبرد تا باز هم از حق دفاع کند و نسل مقابل اما نمیفهمد که نسل جنگ چه میگوید و تنها از قانونمداریهای خاص خودش سخن میگوید!
این نوشته شاید سرآغازی باشد برای شروع مطلب آرش! نامی که بیش از هر چیز ما را به یاد شاهنامه میاندازد از 2 سرنوشت مشابهی که آرش کمانگیر داشت و آرش میراسماعیلی دارند. آرش کمانگیر به جهت دورتر بردن مرزهای ایران جان خود را به پیکان سپرد تا آن را دورتر و دورتر بفرستد. او جان خود را در قبال میهن داد اما حتی در همان شاهنامه استاد فردوسی هم تنها چند بیت به این مهینپرستی بیشتر اختصاص نداده و بیشتر به زور بازو و قدرت بدنی رستم پرداخته است!
قصه تشابه آرش ما با آرش افسانهای شاهنامه از جایی آغاز میشود که این آرش هم برای احترام به آرمانهای این مردم مدال طلای المپیک آتن را از دست داد و با حریفان اسرائیلی تن به تن شد. او چیزی را از دست داد که تمام سلولهای بدنش آن را میخواست اما احترام به آرمانهای این مردم به او اجازه خودخواهی نداد تا در اوج آمادگیاش و در حالی که طلای مونیخ 2001 و طلای اوزاکای 2003 را در چنته داشت و از نظر آمادگی و تجربه در اوج قرار داشت کنار بکشد تا مردمانی از سرزمین پارس به او افتخار کنند!
اما آن افتخار کردن بسان شاهنامه تنها در چند جمله خلاصه شد و دیگر کسی به این آرش هم مثل آن آرش توجهی نکرد!
قصه آرش شبیه به قصه فیلم قدرتمند حاتمیکیا هم هست به ویژه از این منظر که قهرمان آژانس شیشهای جانش را کف دست گذاشته بود و 8 سال به دشمن تاخته بود و شب و روز نداشت تا دشمن را کنار بزند اما وقتی به میهن بازگشت دنیای پشت جبهه عوض شده بود و کسی برای آن همه ایثار و فداکاری ارزش زیادی در عمل قائل نبود تا جایی که حتی شیمیایی شدهای در جنگ تحمیلی هم در آن قصه نمیتوانست برای درمان به آن سوی مرزها برود و...
بله آرش میراسماعیلی مثل آرش کمانگیر و مثل آن سردار ارتش ایران جا خورد! او البته که افتخارآفرینی را ادامه داد و برتر قاهره 2005، برنز ریودوژانیرو 2007، نقره دوحه 2006، نقره تاشکند 2005، برنز کویت 2007 و طلای دوحه 2008 را هم به مدالهای قبلیاش اضافه کرد تا با2 طلای 1999 و 2001 آسیایی همه افتخاراتش کامل شود اما در ویترین افتخارات آرش هنوز جای خالی مدال المپیک را هم میبیند!
با آرش طی سالهای اخیر خوب رفتار نکردهایم! او را به جرم حمایت از غیر، از فدراسیون جودو به هنگام انتخابات اخراج کردیم! و برخی از ما تلاشهای بسیاری برای به حاشیه بردن میراسماعیلی صورت دادیم و اوج هنر ما این بود که آرش را مشاور فدراسیون جودو کردیم! آرش- بچه ناب خرمآباد- البته با خندههای لاانقطاعش هنوز به همه آنها که حقش را ندادهاند دندانهای سفید نشان میدهد اما در دلش از سفیدی خبری نیست و هرچه هست دلخوری است و ناامیدی و گرفتگی!
میراسماعیلی لایق خیلی بیشتر از اینها بوده است. او بسان همان جنگجو همه امیدهای زندگیاش را فدای مردم کرد اما ما برای او چه کردیم؟! حالا همه از آرش میخواهیم که برگردد و جالبتر اینجاست که میراسماعیلی قصه ما با تمام وجود میخواهد مدالی را که از دنیا طلب دارد دوباره بدست آورد!
شاید نقبی بر آنچه ما انجام دادهایم بهتر بتواند انگیزه مضاعف آرش را معنی کند. حالا او هم آن میخواهد که فدای سر مردمش کرد! چرایی این خواستن شاید بازمیگردد به رفتاری که با او کردهایم اما امروز نباید اجازه بدهیم صدای خندههای آرش قطع شود. امروز ما باید او را برای رسیدن به هدفش یاری کنیم تا بسان آن مردمانی نشویم که با آن سرداران جنگ در آن آژانس شیشهای احساس بیگانگی میکردند و دل آنها را به درد میآوردند.
حالا باید جبران مافات کنیم. همه باید پشت آرش باشیم تا طلبش را از دنیا بگیرد. او هنوز سنی ندارد و اگرچه هنوز هم مردد است اما اگر چون رود خروشان از این حرکتش دفاع کنیم میتواند طلبش را از دنیا بگیرد. آرش متولد 12 اسفند 1359، یعنی سنی که هادی ساعی آخرین مدال المپیک خود را گرفت.
آرش اگر جوشش مردم مسئولان را ببیند قطعا میتواند حق خودش را بگیرد! به نظر میرسد وقت جبران مافات است. هم برای ما روزنامهنگاران، هم برای مسئولان و هم برای مردم! حالا باید هم به او فرصت بدهیم و هم حمایتش کنیم. آرش میخواهد دوباره کمان به دست بگیرد و باز هم جانش را در پیکان بدمد و این بار البته زنده بماند!
پرچمدار المپیک آتن حالا دوباره زیر پرچم 3 رنگ ایران میخواهد با حریفان دست به یقه شود و جنگ تن به تن را معنی کند. برو آرش، برو کمان را بالا ببر و پشت حریفان را به خاک بمال. یک ایران پشت سر توست و قصد جبران مافات دارد. برو حقی را که ما به تو ندادیم و کنارت زدیم و گوشهگیرت کردیم خودت به چنگ آر که زیر پرچم تو دوباره همان آرش کمانگیری که این بار فردوسی هم حتی باید بیتهای بیشتری به تو اختصاص دهد.
برو بجنگ و سرت را بالا بگیر! تو نباید مثل مردان جنگجو و دلسرد شده آژانس شیشهای از این همه بیمهری گوشهگیر شوی، بلند شو که در دنیای تو جنگ هنوز ادامه دارد و مثل مردان آن آژانس شیشهای جنگهایت به پایان نرسیده! برو حقت را بگیر که دستهای این مردم رو به آسمان برایت دعا میکنند و اشکهای شوق در انتظار آبشار شدن هستند. تو نیازی به احکام و پستهای این و آن نداری! برو ویترین خالیات را خودت پر کن و به نامهربانیها با مهربانی پاسخ بده و غرور را دوباره به این مردم هدیه کن. برو آرش برو!


