پرسپوليس بي فلسفه
در پرسپوليس، سرمربي از همان لحظه آغاز کار، بهانه هاي درشت براي موفق نشدن دارد.تاپ مولر مي تواند خيالش از گرفتن 800 هزار دلار راحت باشد و از همان روز اول به متهم کردن ديگران در راه ناکامي هم فکر کند. کاري که چند فصلي است پرسپوليسي ها در تابستان انجام مي دهند، در سطح استاندارد فوتبال اروپا کم نظير است. مديران پرسپوليس خودشان تيم را مي بندند و بعد با يک سرمربي به توافق مي رسند که مسؤوليت فني تيم را به عهده بگيرد.
به نوشته قدس؛ آخرين مربي اي که در پرسپوليس خودش تيم را بست، علي پروين بود؛ مردي که با او نمي شد از اين شوخي ها کرد. پروين حداقل در دو موضوع تماميت خواه بود؛ بستن تيم در تابستان و ارنج تيم در هر بازي.
پرسپوليس براي فصل 85 - 84 توسط سرمربي اش بسته شد؛همان فصلي که پروين، پژمان نوري و مهرزاد معدنچي را جذب کرد و حامد کاويانپور را نيز به جمع قرمزها برگرداند. پس از آن مصطفي دنيزلي درحالي با پرسپوليس قرارداد بست که فصل نقل و انتقالات تقريباً به پايان رسيده بود. دنيزلي در طول فصل به شدت از اين موضوع ضربه خورد، به طوري که تيمش چهار مدافع بيشتر نداشت و در پست دفاع آخر مجبور شد از بازيکناني مثل پژمان نوري استفاده کند يا فرزاد آشوبي را در پست استاپر به بازي بگيرد.
شايد بتوان از عقد ديرهنگام قرارداد با دنيزلي و عدم حضور اين مربي در پروسه تيم بستن، به عنوان مهمترين دلايل قهرمان نشدن پرسپوليس در فصل 86 - 85 ياد کرد. پس از دنيزلي، اين قطبي بود که دو فصل پياپي کمترين نقش را در بستن پرسپوليس داشت. در فصل اول حميد استيلي عملکرد خوبي دربازار داشت و به قطبي در راه قهرماني کمک کرد و فصل بعد افشين پيرواني و مديران پرسپوليس با نگاهي نامتعادل در جذب مهره ها، تيم را خيلي ستاره محور و البته کُند و ايستا بستند تا افشين قطبي خيلي زود از تيمش نااميد شود و ايران را ترک کند.
حالا دوباره پرسپوليس دارد از همان سوراخ هميشگي گزيده مي شود و هيچ کس به اين فکر نمي کند که تاپ مولر 800 هزار دلاري يا هر مربي ديگري، چگونه مي تواند با تيمي که احتمالاً طبق نظر خودش بسته نشده، در يک پروسه 10 ماهه به موفقيت برسد؟اصلاً همين که يک مربي از روز اول تمرين در يک تيم، بهانه هاي بزرگ براي موفق نشدن داشته باشد، سطح انگيزه او و تيمش به حداقل مي رسد. آيا پرسپوليسي ها به اين نکات ريز و ترسناک فکر کرده اند که اين قدر مطمئن دارند تيم مي بندند؟
جالب است که در سطح اول فوتبال جهان نيز چنين حرکتي از سوي پرافتخارترين تيم دنيا ديده مي شود. رئال مادريد که ديگر در فوتبال اروپا بدنام شده و لقب تيم «بي فلسفه» را گرفته، تقريباً هر فصل سرمربي اش را عوض مي کند و بي ثباتي سرمربيانش نيز بيشتر معلول نقش کم آنها در بستن تيم است.
رئالي ها براي فصل بعد با مانوئل پلگريني قرارداد بسته اند، يک مربي متخصص در امور دفاعي. بعد خورخه والدانو و فلورنتينو پرس پشت سر هم در حال جذب ستاره هاي هجومي هستند و به بدنه دفاعي تيمشان توجه چنداني ندارند. اين وسط معلوم نيست پلگريني تا چه زماني مي تواند در رئال دوام بياورد.
در واقع موازي کاري مديرفني و مديرعامل باشگاه با سرمربي و دخالت در وظايف او، کاري کرده که رئال در اين سالها رنگ نيمه نهايي ليگ قهرمانان را هم نبيند. حالا اگر باشگاه پرسپوليس اصرار دارد لقب رئال مادريد را دريافت کند و با اين لقب جذاب، هر فصل ناکام بماند، حرفي نيست.
اصلاً از اين به بعد به جاي پرسپوليس، مي توان از «رئال ايران» استفاده کرد؛ اسمي که همانقدر که جذاب است، کنايه آميز و خنده دار هم جلوه مي کند. اگر اين استراتژي و سياستي که رئال انتخاب کرده، به موفقيت پايدار برسد؛ تمام قواعد اقتصادي و فني فوتبال زير سؤال مي رود. همانطور که موفقيت احتمالي «رئال ايران»، رأي به مثبت بودن «بي فلسفگي» در تيم بستن و جذب مربي و کليات فوتبال مي دهد. البته ريشه ها و دلايل تشابه استراتژي پرسپوليس و رئال، يکسان نيست.
در رئال جنگ براي گرفتن پورسانت نيست. مدير رئال خيلي راحت نقش سرمربي را کمتر از خود مي داند و هيچ شبهه اي وجود ندارد. اينجا اما دلايل ديگري پشت معرفي سرمربي پس از تيم بستن وجود دارد. در همين شرايط موفق ترين ليگ جهان، ليگ انگليس است، چون سرمربي در فوتبالشان، «رئيس» است؛رئيس نقل و انتقالات، رئيس رختکن و رئيس تمام مسائل فني. فوتبال ايران کدام الگو را انتخاب مي کند؟



