قهرماني كه با گالن بنزينفروشي ميكند!
اينجا نقطه صفر مرزي است، شرقيترين نقطه ايران, چسبيده به خاك افغانستان, پاي خود را آن طرف نوار مرزي ميگذارم و اينكار را با اجازه مامور محترم نيروي مرزبان كشورم انجام ميدهم. به شوخي ميگويد مراقب باش تو را به رگبار نبندند (ماموران افغاني) و البته شايد هم جدي ميگويد.
به گزارش ایلنا، در هر حال براي اينكه در خاطراتم بگويم و بنويسم كه پايم به يك كشور خارجي هم رسيده است اين ريسك را ميكنم. در همين حال وانت نيساني كه پر است از آدمهاي افغاني جلو ايستگاه مرزي ترمز ميزند. گرد و خاك، سر و صورت آنها را پوشانده و دستمالهاي بزرگ خود را علاوه بر سر, بر روي دهان وصورت خود نيز بستهاند و خسته و نوميدانه با هدايت يك سرباز نيروي انتظامي ايران از نيسان پياده ميشوند و به آن سوي مرز فرستاده ميشوند.
از يكي از آنها ميپرسم از كجا ميآييد, پيش از آنكه او سخن بگويد و فكر ميكنم از سر خستگي و ترس و نااميدي دوست هم ندارد كه سخن بگويد مرزبان كشورمان پاسخ ميدهد: اينها شبها به صورت قاچاقي از مرز فرار ميكنند و وارد خاك ايران ميشوند. ماموران نيروي انتظامي هم آنها را كه غيرقانوني به ايران آمدهاند بازداشت ميكنند و حالا هم تحويل پليس افغانستان ميدهيم.
البته باز فردا شب و يا شبهاي ديگر ممكن است همين كار را بكنند. اين مرز در امتداد شهر زهك در استان سيستان و بلوچستان است كه دقيقا چسبيده به خاك همسايه شرقي ما، افغانستان است. با دوستانمان از نقطه صفر مرزي برميگرديم و در مسير جاده خاكي و در بين هيجاني كه يكي دو تا از دوستان ما دارند و از رفتن به يك كشور خارجي صحبت ميكنند، من به آن مرداني و جواناني فكر ميكنم كه شبها و روزهاي زيادي را پياده طي كرده بودند تا در يكي از شهرهاي ايران مشغول به كار شوند اما گير افتاده بودند و گرسنه و خسته و تشنه و بيثمر و نااميد و با دستهاي خالي بار ديگر به خانه خود برگردانده شده بودند.
اما اين فكر و خيال زياد طولاني نشد چرا كه مردماني را ديدم از هموطنان كه با موتور سيكلت و در حاليكه يك يا دو گالن بنزين يا گازوئيل پشت ترك بند موتور خود داشتند به طرف مرز ميرفتند. از دوست زابلي خودمان پرسيدم اينها كجا ميروند. سري تكان داد و گفت: چي بخورند, چي كار كنند «لهله» بدبخت و بيچارهاند, بنزين از ايران ميخرند و به صورت قاچاقي و از مسيرهاي غيرقانوني كه خيلي هم دشوار است و ممكن است بعضا به قيمت جانشان تمام شود با دو يا سه برابر قيمت معمول به افغانيها به فروش ميرسانند، روزي دو سه بار اينكار را ميكنند تا به نان شب محتاج نباشند.
در حين حرفهايي كه ميزد و ذهن من اين توانايي را نداشت كه همه آنها را يكجا ضبط كند حرفي ميزند كه دود از سرم بلند ميشود. برادرم كه قهرمان و بازيكن مليپوش رشته ... هم كارش همين است. او يكي از شناختهشدهترين ورزشكاران استان است اما از سر بيكاري و براي اينكه شرمنده زن و بچهاش نباشد روزها با ماشين مسافركشي ميكند و بعضي از شبها هم ناچار است بنزين يا گازوئيل به سر مرز ببرد و به فروش برساند.
ماشين دوستم همچنان به طرف زهك در حركت است و از بين روستاهايي عبور ميكند كه هيچ نشاني از آبادي و نشاط و زندگي و حيات معمولي در آنها ديده نميشود. كودكاني با پاهاي برهنه و زنان و مرداني بيحس و حال و ساكت در يك جايي بغل ديوارهاي كاهگلي ايستاده و هيچ واكنشي به ما نشان نميدهند.
برخي هم كنار جاده با گالنهاي بنزين و گازوئيل چنباتمبه زده و نشستهاند به اين اميد كه يكي از راه برسد و بنزين آنها را خريداري كند. بله دست و سر و صورت و لباس همه آنها بوي نفت و بنزين و گازوئيل ميدهد ولي نمي دانم كه آيا پول نفت سر سفره آنها رفته است يا خير. اينها همه در حالي است كه خشم و غضب طبيعت هم از دو سه ماه ديگر آنها را از همين كار و شغل بخور و نمير باز ميدارد. وزش بادهاي 120 روزه سيستان و بلوچستان كه آغاز ميشود چشم, چشم را نميبيند. همين الان با كوچكترين بادي كه ميوزد چنان خاكي هوا را در برميگيرد كه در روز روشن توان حركت و پيمودن راه نيست و به همه اينها اضافه كنيم خشكسالي چند سال اخير و خشكيدن رود هيرمند كه افغانستان با ايجاد سد دوستي!
به روي اين رود در خاك خود, جلو ورود آب به سيستان و بلوچستان را مسدود كرده تا همان يك مقدار از مزارع و درختهاي مردم روستاهاي زابل و زهك بخشكد و هيچ روزنه اميدي نباشد. به سالن ورزشي حجاب زابل ميرسيم جاييكه قرار است ورزش بومي و ملي و محلي مردم اين ديار به نمايش درآيد. دو تيم سجاد زابل و فرمانداري زهك كه در رشته كبدي داربي يا شهرآورد ليگ برتر كبدي را در زابل برگزار ميكنند مردم زيادي را به اين سالن كشانده اند. سر و صداي سالن و حضور انبوه تماشاگران براي يك بازي كبدي غير قابل باور و تصور است.
صداي طبل و سرنا و ساز و آواز محلي در روز اول ماه ربيعالاول از فاصله چند صد متري سالن حجاب زابل به گوش ميرسد. جمعيتي حدود 500 تا 700 نفر بيرون ورزشگاه به دنبال ورود به سالن هستند اما گنجايش سالن حجاب كامل شده و جالب اينكه بانوان هم براي تماشا آمدهاند كه اجازه ورود پيدا نميكنند. سه هزار تماشاگر از زهك و زابل با تشويقهاي بيامان خود نويد يك بازي هيجاني را ميدهند.
حالا آنها به كبدي و به تيمها و بازيكنان خود افتخار ميكنند كه 50 درصد تيمهاي ملي را بازيكنان سيستان و بلوچستان تشكيل ميدهند. وارد سالن كه ميشوم و آن همه شور و اشتياق را ميبينم براي لحظاتي فقر و تنگدستي و كمبود امكانات و يا بهتر بگويم نبود امكانات زهك و زابل را فراموش ميكنم (حداقل براي لحظاتي) به خود ميگويم حالا كه ميشود مردمان خوب اين ديار را را با يك پديده سالم و ساده مثل ورزش به شور و شوق آورد پس چرا توجه بيشتري نمي شود تا جوانان و نوجوانان بيشتري جذب اين ميادين ورزشي شوند.
در جايگاه روبهروي سكوي تماشاگران افرادي را كه كت و شلوار شيك و تميز پوشيدهاند و دوست دارند تماشاگران آنها را صدا بزنند تا بلند شوند و از پشت ميز و صندليهايي كه نرمتر و شيكتر از جايگاه تماشاگران است با موز و شيريني مورد پذيرايي قرار گرفتهاند و دستي براي تماشاگران تكان ميدهند. مدير كل تربيتبدني و ساير مسوولين محلي شهر و استان به شوق حضور اين همه تماشاگران حالا افتخار حضور در سالن ورزشي را بعضا براي اولين بار دادهاند و بازي را تيم سجاد زابل از فرمانداري زهك ميبرد تا شكست دور رفت در زهك را تلافي كرده باشد.
از ورزشگاه بيرون ميآيم. هر چه به طرف زهك ميروم غم و غصه و ناراحتي بيشتر به سراغم ميآيد. تماشاي مردماني كه در نهايت فقر و بدبختي همچنان با گالن هاي پر و خالي به سمت مرز با موتور يا ماشين در حركتند نميتواند برايم خوشايند باشد.با اين وجود دلهاي اين مردمان به وسعت درياست ، خونگرم و مهماندوست هستند. به ظاهرشان نبايد نگاه كرد، انسانهايي قدرشناس و بيشيله و پيلهاند كه با وجود تمام ناملايمات روزگار، لبخند ميزنند و با رويي خوش و گشاده به استقبال مهمانان ميآيند و در نهايت صداقت صحبت ميكنند و به آنچه كه ميگويند عمل ميكنند.


