صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

جمعه‌ها در منطقه ممنوعه بازار چه خبر است؟

در میان آنها دیدن زن و دختری محلی با چهره‌های آفتاب سوخته که قیافه‌شان به کولی‌ها می‌زند، تو را به پرسش وامی‌دارد. در دستانشان بسته‌ای می‌بینی مرموز. می‌خواهی از آنها سوالی بپرسی که به چشم بر هم زدنی غیبشان می‌زند.
کد خبر: ۳۲۰۴۴
| |
25898 بازدید

سه‌شنبه گذشته، رئيس شوراي شهر در جلسه شورا از آنچه که در روزهاي جمعه در مناطق اطراف بازار سنتي تهران ديده بود، ابراز شرمساري کرد. به دنبال اين اظهارات مهدي چمران، خبرنگار مهر بر آن شد تا از وقايعي که در اين منطقه اتفاق مي‌افتد، گزارشي تهيه كند.

به گزارش خبرگزاري مهر، نزديک ظهر بود که به بازار سنتي تهران رسيديم. بازار تهران تعطيلي نمي‌شناسد.جمعه و شنبه ندارد. مثل هميشه خدا شلوغ است و پر رفت و آمد. تا به انتهاي بازار برسي کلي حرف جور واجور مي‌شنوي. اين حرفها حکم آماده باش را برايت دارند. خرواري از اتفاقات بدي که رئيس شوراي شهرهم جرات بيانش را ندارد. نبايد هم داشته باشد. مگر من دارم؟ همين اول کار مي‌فهمي که توصيه‌هاي چمران پر بيراه نبوده است. اينجا از هر کسي که سراغ خرابه‌هاي بازار را مي‌گيري خيره نگاهت مي‌کند و دلسوازنه مي‌گويد: شما آنجا نروي بهتر است.
- چرا؟
- خطرناک است.

اين را يکي از محلي‌ها مي‌گويد. ديگري هم با او هم عقيده است. مي‌گويد: ما که بچه همين محليم جرأت نداريم به آنجا نزديک شويم. 
يکي از مردان محل که 45 ساله مي‌زند و به گفته خودش از قديمي‌هاي محل است مي‌گويد: يکي از محله‌هاي شرقي بازار که چسبيده به آن قرار دارد و به محله ... معروف است.

رفيقش حرف‌هايش را تأييد مي‌کند و به من هشدار مي‌دهد که «يکي از خطرناکترين محله‌هاي بازار همين منطقه‌اي است که شما مي‌خواهي بروي. وقت ميشه که عابران رو به زور داخل مخروبه‌ها مي‌کشند و مورد آزار و اذيت قرار مي‌دهند، طوري که ديگر کسي از محلي‌هاي منطقه جرأت رفت و آمد به آنجا را نمي‌کند.»
همين حرف‌ها کافي است تا بيشتر کنجکاو شوي که در آنجا چه مي‌گذرد. به رغم توصيه اين فرد محلي به منطقه ممنوعه مي‌رويم. در طول مسير و ميان کوچه پس کوچه‌هاي تنگ و باريک، مرداني را مي‌بيني که بيشتر غير بومي و افغاني‌اند. مرداني خميده و خسته که بي‌هدف در کوچه‌ها پرسه مي‌زدند و انگار که منتظر چيزي يا کسي هستند و هر چه به غروب نزديکتر مي‌شود اين انتظار نمود بيشتري پيدا مي‌کند.

مردهاي دژم و خاموش. مردهاي مرموز و پر سؤال. مردهايي که برايت هر کدامشان علامت سؤالي هستند متحرک که مدام از سر کوچه سرک مي‌کشيدند و با اشاره‌هاي چشمي که خاص خودشان است و تو چيزي از آن سر در نمي‌آوري به سمت ديگر کوچه مي‌روند. مي‌ترسي و هر قدمت ترسي است فرو خورده. گاه گاه خلوت خاموش کوچه را غرش چند موتورسوار که با سرعت بالا مي‌رانند و صورت خود را با شال گردنهاي تيره پوشانده‌اند، فرو مي‌ريزد. موتور سوارها به آنها که کنار کوچه ايستاده‌اند به سرعت مطالبي را مي‌گويند و مي‌گذرند.

هر کوچه مملو از خانه‌هاي ويران شده‌اي است که در خرابي خاموش و تاريکش خميده مردي مي‌بيني داغان و پريشان که در ميانه‌اي از دود و مصيبت و فلاکت گرفتار آمده است. مردان و زنان آفتاب سوخته‌اي که سالها آوارگي و در به دري از ظاهر در هم فرو ريخته شان پيداست.

يکي از آنها که شهرستاني است و اين را مي‌تواني از لهجه‌اش بفهمي مي‌گويد: اينجا هرچي دلت بخواهد هست. از همه جور بنگ بگير تا آدم مشنگ. يکيش خود من... آويزون آويزون...!

مي‌خندد و خنده‌اش طعم گس فلاکت زده انساني را دارد که تمام پولي را که از راه باربري به دست آورده خرج هناق مي‌کند.

در کوچه پس کوچه‌هاي خرابه‌هاي پشت بازار تهران، مرگ جان آدمها را تجارت مي‌کند. شيشه، کراک، حشيش، هروئين و صد جور ديگر مواد کوفتي و لعنتي متاع بازار مرگ است. تجارت خانه مرگ را اينجا خرابه‌هاي تاريک و مرموزي رقم مي‌زند که در ميان آنها مي‌تواني جان آدمي را به ارزانترين ارقام خريداري کني.

با نزديک شدن خورشيد به خط خاکستري افق به تعدادعابرها افزوده مي‌شود و آنها را مي‌بيني که در گروههاي 2 نفره و 3 نفره در حالي که با چشمهايشان تمامي کوچه را مي‌پاييدند و در صورتشان قطرات ريز عرق خودنمايي مي‌کند مي‌آيند و مي‌روند و هر آمدن و رفتني ترس تو را شديدتر مي‌کند.

قيافه‌ها ترسناک است. بهم ريخته و دژم. گاهي عبوس و اخم‌آلود گاهي خوشحال و شاد که برق قرمزي از چشمانشان بيرون مي‌زند و ترس عجيبي توام با وحشت تو را مچاله مي‌کند.

در ميان آنها ديدن زن و دختري محلي با چهره‌هاي آفتاب سوخته که قيافه‌شان به کولي‌ها مي‌زند، تو را به پرسش وا مي‌دارد. در دستانشان بسته‌اي مي‌بيني مرموز. مي‌خواهي از آنها سؤالي بپرسي که به چشم بر هم زدني غيبشان مي‌زند.

فروشنده‌اي دوره گرد که در کوچه مشرف به اين محله، تنقلات مي‌فروشد. فروشنده کاپشن مشکي چرک تاب خود را که از کثيفي به قهوه‌اي مي‌زد تا صورت بالا کشيده است و زير لب چيزي را زمزمه مي‌کند. نزديکتر که مي‌شوي مي‌شنوي که انگار مي‌گويد: از اينجا برويد! اينجا خطرناک است و جاي خانمي مثل شما نيست. اينهايي که مي‌بيني بيشترشان معتادند و در روزهاي خلوت به اينجا مي‌آيند و دسته جمعي مواد مخدر مصرف مي‌کنند.
دوره گرد ادامه مي‌دهد که اين جماعت خلافهاي ديگري هم مرتکب مي‌شوند که نمونه‌اش همين رفت و آمدهاي مشکوک زنان کولي است.

درست نظير اتفاقي که در يکي از خيابانهاي اطراف بازار مي‌افتد و در آن هر روز صبح مردان معتاد و زنان کولي توسط گروه‌هاي پاکسازي بهزيستي و شهرداري جمع آوري و پراکنده مي‌شوند و دوباره شب هنگام در مخروبه‌هاي تاريک و سرد که موش‌هاي فاضلاب از ديوار‌هاي آن بالا و پايين مي‌روند، گرد هم مي‌آيند و براي لحظه‌اي نشئه شدن و انجام شنيع‌ترين اعمال ممکن را به ارازنترين قيمتها تجربه مي‌کنند.

اين حرف‌ها تو را بي‌اختيار به ياد حرف‌هاي رئيس شوراي شهر تهران مي‌اندازد. همان حرف‌هايي که مهدي چمران درباره ناهنجاري‌هاي اجتماعي در اطراف بازار تهران گفته بود روزهاي جمعه در اطراف بازار اتفاقاتي مي‌افتد که من رويم نمي‌شود بگويم و اين شايسته بازاري که محل تصميم‌هاي بزرگ بوده، نيست.

حالا مي‌فهمم که منظور مهندس از ناهنجاري‌هاي اجتماعي اطراف بازار چيست. حالا مي‌فهمم که چرا او تأکيد داشت بر اينکه اين نقاط عملا به مکانهايي براي پرسه معتادان و برخي ناهنجاري‌هاي اجتماعي شده است.

تمام منازل مسکوني اينجا ويرانه است. طوري که 10 خانه کنار هم طوري خراب شده که همه خانه‌ها به هم راه دارند و جز معتادان در اين خانه‌ها ساکن نيستند

اگرچه تو اين جماعت معتاد را به خاطر پيچ درپيچ بودن کوچه‌ها و طولاني بودن حياط خانه‌هاي مخروبه کمتر مي‌بيني و بيشتر عابران مردان معتادي هستند که در کوچه پرسه مي‌زنند.

اينجا خرابه‌هاي بازار تهران است. جايي که هر چه در آن پيشتر مي‌رويم هراسنان تر مي‌شويم و براي احتياط مجبوربوديم مدام به عقب برگرديم و صبر کنيم تا عابران از ما جلو بيفتند چون به گفته يکي از محلي‌ها ممکن بود ناگهان چند نفر بر سرت بريزند و خفتت کنند و راه فراري هم البته در ميان اين کوچه فرسوده نيست.

حالا ديگر به کوچه لرها رسيده‌ايم. تمام کوچه پر است از مردان و پسران جواني که از خانه‌هاي مخروبه که درهايشان از زنگ زدگي به زحمت باز و بسته مي‌شود بيرون مي‌روند و يا داخل مي‌شوند. چند تايي از آنها که کاپشن‌هاي بادي با اشکال عقرب و جمجمه پوشيده‌اند، کنار در خانه‌اي مخروبه ايستاده و گپ مي‌زدنند و ديگر نمي‌تواني پيشتر بروي. جماعت نشئه‌اي که روبرويت ايستاده با نگاه‌هاي دلهره آورشان بي هيچ کلامي مي‌خواهند که تو هر چه زودتر محل را ترک کني.

براي خبرنگاري چون من و عکاس همراهم چاره‌اي جز اين نيست. گرچه مي‌خواهيم قدمي ديگر به پيش برداريم که يکي از همان سورنگ به دستها به سويمان حمله ور مي‌شد و چاره‌اي جز فرار نيست. تمام راهي را که آمده‌ايم به سرعتي باور نکردني باز مي‌گرديم و خوشحاليم از اينکه مهاجمان خمار و يا نشئه ياراي دويدن ندارند وگرنه معلوم نبود که پايان اين گزارش چگونه بايد نوشته مي‌شد. راستش من هم مثل مهندس چمران رويم نمي‌شود خيلي چيزها را که ديده‌ام بنويسم. من هم رويم نمي‌شود.

گزارش: نرگس رضايي
عکس: سارا ساساني

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۲۱ - ۱۳۸۷/۱۰/۲۱
عجب دل و جراتي داشتند اين خبرنگارها!!!!
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۴۸ - ۱۳۸۷/۱۰/۲۱
اگر گزاررشگر مرد بود شايد بيشتر رويش مي شد بنويسد، بافت هاي فرسوده شهري معضلي است كه ما هنوز معضل بودن آن را درك نكرده و چاره صحيحي برايش نيانديشيده ايم، در تمام دنيا به اين بافت ها توجه زيادي مي شود اما در ايران...
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۵۷ - ۱۳۸۷/۱۰/۲۱
خيلي كار خطرناكي كرديد كه به اين مكان رفتيد.مسئولين بايد هرچه سريعتر دراين زمينه اقدام كنند
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۳۱ - ۱۳۸۷/۱۰/۲۱
از اواسط گزارش که فهمیدم گزارش گر خانم است اضطراب و دلهره ام بیشتر شد مثل فیلم های ترسناک بود خدا کند مسئولین فکری به حال این محل بکنند
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟