صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

از تبخال رياست تا مخالفت با امنيت اجتماعي

ر ـ ثرايي
کد خبر: ۳۹۴۷
| |
6604 بازدید

اين روزها دو موضوع توجهم را به خود جلب كرده و ذهنم را مشغول؛ يكي سرفكني‌ها به تهمت و افترا از سرداران ديروزين جبهه‌هاي سياسي و نظامي در سال اتحاد ملي كه چگونه ممكن است كساني هم‌ركابان خود را كه تا ديروز همه حجيت خود را بر انقلابي بودن در تأييد و پشتيباني از ايشان مي‌جستند و آنان به سرپنجه سياست به بهترين شكل جنگ را اداره كردند و امروز بهمن آن سياست و كياست حقيقي، اينان را بر اريكه سياست بازي‌هاي مجازي سوار كرده‌اند به تيغ بنان و تندي زبان در هم كوبند و با سوادي (1) از سواد كه دارند به بي‌سوادي و بي‌ديني و... متهمشان سازند، به جرم اين‌كه در ‌اندكي از روش‌ها با هم‌پيمانان ديروز همسو نيستند!

و ديگري اظهار يا بهتر بگويم القاي مخالفت با طرح زمستاني امنيت اخلاقي ناجا از سوي برخي بزرگان دولتي.
تا جايي كه با اين اظهارنظرهاي علني مردم مي‌پندارند سربازان و درجه داران و افسران، سرخود و به رغم مخالفت دولت دين‌مدار، دست به چنين اقدامي مي‌زنند، غافل از آن‌كه حتما طرح‌هايي با اين وسعت را وزارت كشور نيز تأييد مي‌كند و بعد اجرا مي‌شود و همه مي‌بينند كه ناجا فعلا هم كار وزارت ارشاد، هم سازمان تبليغات، هم از همه مهمتر، نه رسالت رسانه ملي، بلكه وظيفه خنثي‌سازي بدآموزي‌هاي رسانه ملي و بسياري مراكز فرهنگي عقيدتي و دانشگاهي را يك تنه به دوش مي‌كشد و البته چنين كار پرخطري براي نيروهايي كه شب و روز از خانه و كاشانه به دورند، خطرها و لغزش‌هايي دارد و اعلام مخالفت پياپي با لغزش‌هاي احتمالي برخي كاركنان، نه هنر است و نه مرام انسانيت، چرا كه دولتيان به حكم اختياراتي كه دارند، مي‌توانند مخالفت خود را در پشت درهاي بسته با مسئولان مربوطه اعلام كنند و كاسه و كوزه‌هاي سياسي و انتخاباتي را بر سر بچه‌هاي مظلوم ناجا نشكنند كه خود بهتر مي‌دانند هيچ ثمره عملي در پي نخواهد داشت، مگر ايجاد گسست بين مردم و مأموراني كه امنيت كشور و حتي اين روزها، خالي كردن قهوه‌خانه‌ها از دود و دم قليان‌ها نيز به ايشان واگذار شده است.
با اين اظهارات پياپي برخي از دولتيان، هر منصفي مي‌پندارد اين كار، نوعي فرار به جلو براي فرافكني كم‌كاري فرهنگي دولت و سرپوش گذاشتن بر پرسش‌هاي بي پاسخ مردم و رسانه‌ها در اين باره است (هرچند نويسنده نيز در روش در پيش گرفته شده در اين طرح، اما و اگرهايي دارم).
درباره هر دو موضوع، خواندن دو داستان كوتاه زير كه براي نخستين موضوع كمي به زبان پيشينيان فراموش شده نگارش شده و براي موضوع دوم به زبان امروزي، خالي از لطف نيست.

داستان نخست:
* تبخال رياست

گفت ساليان دور، دوستي را ديدم كه از مقام عالي اداري كه سال‌هاي پيش داشت، ‌تنزل يافته و نشسته در كنج عزلت و با كسي سر و كار ندارد، مگر به اقتضاي ضرورت. او را گفتم: فلاني چه شد كه از آن جلالت عالي به چنين ژنده‌پوشي و عقوبت‌داني تنزل يافتي ؟ گفت: بگذر كه قصه‌اي دارد دراز. گفتم: خوش دارم كه آن بشنوم. پس لب به سخن گشود و گفت: ساليان پيش ما را مدير كلي بود كه به سخت‌گيري و كياست، شهره بود و به سرد مزاجي و تندي هم، پايين‌دستان كه هر كدامشان، خود مهتر اداره زيرين وي بودند، هم بدين روي از وي خوشدل نبودند و آبي گوار از گلو پايين نمي‌دادند و از پيش و پس او را جز به نيكي ياد مي‌كردند! مگر من، كه نيكِ او در خفاي او مي‌گفتم و زشتي‌اش را بر او و در خفاي ديگران.

روزي از روزها كه تلخي رفتارها در كام دوستان به غايت رسيد و ايشان را از خواب و خور ‌انداخت و سخن‌چينان، كمترين ذكرش را چه به خير يا به شر، يك كلاغ، چهل كلاغ كرده به رويه خاله‌زنكان و براي خود شيريني، به چرب‌زباني تمام و پي در پي به زشتي مي‌آراستند و او را پيغام و پسغام بردند كه: چه نشسته‌اي كه رعيتت گرد هم آمده‌اند و در خفا و از راه جفا به تيغ نامردي، رياست تو را پشت مي‌خراشند و زود است كه طناب‌هاي كلفت و درهم تنيده چاكري مريدان، ريش ريش گردد و آنگاه تاج رياست از سر مبارك برگيرند و بر ديگري وا نهند.

وي نيز چون كثرت گفتارهاي ناروا درباره خود به تواتر شنيد،‌ به چاره‌جويي نشست و به تدبير، شايعه ساخت كه عنقريب از اين صدارتِ ناچيز، ‌چشم خواهد پوشيد و به مجموعه‌اي از توابع وزارت عظمي خواهد پيوست و مديري كلي را به كلي به ديگري خواهد سپرد. و اين حكمي است محتوم كه از حوالتگاه بالا صادر گشته و چاره‌اي جز گردن نهادنش نيست.
از پسِ آن شايعه خود‌ساخته، في‌الفور مجلسي آراست و جمله رئيس و مرئوس زيرين را به مجمعي «سمينار» نام فراخواند و آنگاه به متانت چنين سخن آغازيد:

اي دوستان و رفيقان و شفيقان كه در اين مدت‌ اندك، مرا چون مريدان به حلقه نشستيد و از دوستي و رفاقت و اطاعت چيزي فرو نگذاشتيد. حال كه دست تقدير گريبانم گرفته و ما را به ديگر پستي حوالت نموده و ما نيز چونان نقطه پرگار تسليم گردش روزگاريم، شايد (2) كه من شما را حلاليت طلبم و شما نيز نيك و بد ما را به ديده اغماض بنگريد و چشم‌ها از آنچه ديده و گوش‌ها از آنچه شنيده‌ايد، بر بنديد و شوييد، چه كه از ميان همه خلق رب‌العالمين، به جز چهارده تن معصوم، كسي بي‌گناه و تقصير بر كره خاكي از آدم و حوا زاده نشد و نخواهد شد و پنداريد كه اين حقير ناچيز نيز يكي از اولاد روسياه آنان باشم.
هم از اين رو، شايد كه شما نيز عذر من در آنچه كرده‌ام بپذيريد و از باب «المؤمن مراة المؤمن» چون آينه‌اي صاف و پاك، عيوب من در اين مجلس بي‌آلايه و تابناك بازگوييد. باشد تا بازتاب پندهايتان در در ذهنم در بزنگاه‌هاي فريب نفس اماره و در ديگر مقامي كه بدان نقل مكان مي‌كنم، عبرتم گردد و مبادا زين پس، مؤمني از دست من به ستوه آيد كه من تاب دلخوري خلق و ناخشنودي خالق ندارم.

آن رفيق شفيقم چنين ادامه داد:
از ميان همه رفيقان و شفيقان آن مدير سختكوش، جز من كسي به رفاقت با او متهم نبود. زين جهت بود كه در پشت، او را حمايت مي‌كردم و رو در رو نصيحت و بدين روي نه در جمع هم‌پايگان خود پذيرفته مي‌شدم و نه در دل مدير كل جاي داشتم. خاصه كه حسودانِ سخن‌بر و سخن‌چين و سخن‌پر، از غضبي كه به جهت تعاريف و تماجيدم از وي مي‌ديدند در هر فرصتي، خبري خودساخته و دروغين را به گوش او مي‌رساندند و از اين روي چوبي شده بودم دوسر ناپاك!
الغرض، در آن سمينار كه به رسم پارسي را پاس بداريم، «همايشش» بايد خواند، من، اين بار به تقاضاي آقاي مدير، در جمع لب باز كردم و آنچه تا آن روز در جمع نگفته بودم، از سفره دل بيرون ريختم و او را به مدارا و رفق با خلق‌الله و شكستن عينك شك و وهم، توصيه كردم.

اما بشنويد از حال يكي از رفقاي سالوسم كه تا روزهاي پسين، كلامي در جانبداري از مدير بر زبان نمي‌راند. چون شنيد كه قرار است آقاي مديركل پا در پله‌هاي ترقي نهد، في‌الحال و في‌المجلس، اشك در چشمان دوانيد و چنين لب به سخن گشود:
«الا ‌اي دُر تابنده و ‌اي شوكتِ پاينده! مبادا كه دگر بار،‌ بدين شيوه و منوال، براني سخن‌ اي يار! كه ما را نبود طاقت دوري و صبوري. الا ‌اي تو مديري كه بزرگي و ز آفات و ستم بر غنمت (3) جمله به دوري. عزيزي و بسي زيرك و دانا و فكوري. ببين كه به كلامت، زدي آتش جانسوز به قلب و جگر امروز و شده كاسه صبر همه آغوز (4)؛ ببين جمله مديران مياني، ندارند دگر قدرت حرفي و بياني. بده رخصتي‌ اي سرور و سالار كه تا نامه نويسيم به سرپنجه خونين چو تومار و رسانيم به لطف حق دادار به دردانه وزيري كه بود بر همه «سركار»، پس آنگاه به خون جگر خويش به تأييد رسانيم دگر بار.

كسي هست اگر دشمن آن ماه شب چار، الهي كه خداوند زمينش بزند تا كه شود كور و كر و خوار. يقينا كه چنين دشمن نامرد ستم پيشه و غدار، بود جاهل و سالوس و بد‌انديشه و ختّار (5) و نه از علم بود بهره ورا نه بودش فهم و شعور و تن ِ تب‌دار، در اين عالم مكار، الهي به زمينش بزند ايزد دادار كه اين‌گونه اناسي نباشند ز جنس من و بل بوده و هستند به سرداري و سربازي و بي‌ترمزي، چون لشكر تاتار! الهي...

چنين مي‌گفت و حاضران دستمال غم به دست گرفته و گاه كه آقاي مدير سر به زير مي‌شد، آن دستمال‌ها به آب دهان كه براي نخستين بار آبدار شده بود، تر كرده و زير گونه‌هاي خشك را به وانمود ريزش اشك از چشم، خيس مي‌كردند و من (به جهالت و عاقبت نا‌انديشي خود ) به حال ايشان افسوس مي‌خوردم.

اما روزها آمد و رفت. هفته‌ها آمدند و رفتند و ماه‌ها نيز، اما از كوچيدن و رفتن مدير خبري و اثري معاينه نشد كه نشد و من بخت برگشته و ساده‌انديش، بر ناداني و سادگي خود و متنبه نشدن از آن پندهاي در خفا و تن دادن به پندهاي آشكار (هرچند به تقاضاي مدير)، بسي افسوس خوردم و با خود عهد بستم تا ديگر در نكوهش مدير هرگز سخني بر لب نرانم و به زيركي و زرنگي آن رفيقِ زيرك و فندم (6)، آفرين گفتم و هر روز با لب‌هاي تبخال بسته و گلوي متورم از ناسازگاري‌هاي از نو شده آقاي مدير، به جبر زمانه، در آمد و شد بودم تا دست تقدير بدينجايم كشانيد و از ديرباز تا حال چنين در كنج غربت زانوي عزلت به سينه چسبانده‌ام.

گفتم آن رفيق ديگرت چه شد؟ گفت: از آن روز تا به امروز پله‌هاي ترقي را به سرعتِ باد، پيموده و ديگر در عيان و نهان، جز به تعريف و تمجيد مدير سخن نمي‌راند و زود باشد كه آقاي مديركل قبلي كه اينك رايحه خوش وزارت را نيز به دماغ مبارك استشمام كرده و تا بلعِ آن فاصله‌اي ندارد، از فرط علقه‌اي كه بين او و آن رفيق شفيق پديدار گشته، خود از كار بازنشيند و او را بر جاي خود باز نشاند!
گفتم: آيا آنچه مي‌گويي واقعيت است؟ گفت: آري و در اين هنگام بود كه از خواب بيدار شدم، در حالي كه در لب رويينم، خارشي پيدا شده بود.

* داستان دوم: چشم‌هاي مصنوعي

با رفيقم قدم زنان وارد پارك شدم. رفيقم با تعجب گفت آنجا را نگاه كن، ببين چقدر چشم دريده است! برو آن بي‌چشم و رو را ادب كن! اين را گفت و به راه خود رفت.
جلو رفتم و روي نيمكت سنگي پارك نشستم. آنها را زير نظر گرفتم. ديدم سخت مات دخترك شده بود و دختر بي توجه به او درست روبه‌روي او و چند متري من، روي نيمكتِ سنگي پارك، تكيه زده بود و به سر و صورتش كه از سرماي زمخت نخستين روزهاي زمستان، مثل هلو سرخ شده بود و تشخيص پوستش از ميان رنگ‌ها و كرم‌هاي جور واجور به سختي ممكن بود، ور مي‌رفت.

گوشي موبايل تلويزيون‌دارش را هم روي كانال سوم تلويزيون تنظيم كرده بود و تلويزيون داشت از «ژل‌هاي مو» كه تازه وارد بازار شده بود، پي در پي، تبليغ مي‌كرد. صداي تلويزيون نيز تا آخر بلند بود و آن را روي نيمكت سنگي گوشه كيف دستي‌اش جا داده بود.
مردك، كه كمي از من دور بود، چشم از او بر نمي‌داشت و هر چه بيشتر نگاه مي‌كرد، اعصاب من بيشتر به هم مي‌ريخت و دخترك هم بي‌خيال،‌ به كار خود مشغول بود!
اگر نزديكش بودم، حتما يك پسِ گردني نثار اين چشم دريده! مي‌كردم، اما بيست متري با او فاصله داشتم و هرگاه خيز بر مي‌داشتم تا به طرفش بروم، يكي دو نفر از مردم از كنارم مي‌گذشتند و من منصرف مي‌شدم.

خواستم داد بزنم، آهاي! شرم و حيا هم خوب چيزي است، خجالت اون چهره چين و چروك خورده‌ات را اگر نمي‌كشي، دست‌كم از اين محل عمومي حيا كن! يا برو اون صورتت را هم مثل چشمانت كه با اون عينك بد تركيب پوشانده‌اي، گريم كن، تا كسي نفهمد پايت لب گور است و اين همه چشم دريده‌اي!
اما هر بار، انگار يك نداي دروني مي‌گفت: حالا زود است؛ صبر كن!

ديگر كاسه صبرم لبريز و اختيار از دستم خارج مي‌شد. به خود تكاني دادم. دستم را كه از عصبانيت به هم چنبره شده بود، باز كردم و بلند شدم تا به نزديكش رفته و پس‌گردني را كه دوستم من را به نواختن آن توصيه كرده بود، با تمام قدرت نثارش كنم.

تا خيز برداشتم و از جايم بلند شدم، ديدم ميله‌اي باريك و سفيد را از زير بغلش بيرون كشيد، تكه‌هاي آن را با هم جفت و جور كرد و به يك عصاي سفيد تبديل شد. آن را به جلو دراز كرد و با چرخاندن به راست و چپ به زمين زد و آرام و كورمال، كورمال لاي برگ‌هاي زرد و پلاسيده و يخ زده ِكه روي سنگفرش پارك زير پاي عابران ريز ريز شده بودند، از جلوي چشمان خجالت زده‌ام دور شد.
آفتاب هنوز اما به سختي، از ميان ابرهاي تيره روزهاي نخستين زمستان، جلوه‌گري مي‌كرد و كمي از سرماي كشنده مي‌كاست و آماده مي‌شدم كه به خانه برگردم.

دخترك كه ديگر به دقت او را زير نظر داشتم، هنوز به خودش ور مي‌رفت كه ناگهان دست سنگيني از پشت سر به گردنم نواخته شد و من بي آن كه برگردم ببينم سيلي از كجا بود و چه كسي چنين جرأتي بر من روا داشته، از جايم بلند شدم و آرام آرام، پا جاي پاي آن پير مرد گذاشتم و قدم زنان دور شدم و مطمئنم آن دخترك، هنوز به سر و صورت خود ور مي‌رود و روي آن نيمكت سنگي پيرمرد هم كسي ننشسته است، جز... ؟

------------------------------
1) سياهه
2) شايسته است
3) كنايه از زيردستان
4) شيري كه پس از زايش از پستان ميش يا... بيرون مي‌زند
5) فريبنده
6) ترفند

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟
آخرین اخبار