در همه جا عشق باريده بود!
روزهاي منتهي به اربعين حسيني است و اينجا کربلاست؛ بزرگترين مشهد عشق. در همين جا بود که رسم عاشقکشي معشوق، رونقي تازه و دوباره گرفت.
اينجا بود که عاشق هر چه داشت، به معشوق خود داد و هر چه معشوق داشت، از او ستاند.
اينجا کربلاست؛ همين جا بود که تجلي زني به نام زينب بود؛ زني که زمانه، به جز مادرش در عظمت چونان او به خود نديده است و تو چه ميداني که زينب کيست!
مدتهاست شبها که به خواب ميروم، با اين عبارات به او سلام ميکنم: سلام بر تو دختر علي، سلام بر تو اي دختر فاطمه، السلام عليک يا ناصرالحسين، يا شريکه الحسين، سلام بر تو اي مادر شهيد، اي خواهر شهيد، اي دختر شهيد، اي عمه شهيد، السلام عليک يا مولاتي يا زينب.
از جلوي تل زينبيه رد ميشوم. بر سر در آن پلاکاردي نصب شده که روي آن اين جمله بسيار قشنگ ديده ميشود: «السلام عليک يا جبل الصبر! سلام بر تو اي کوه صبر».
در اين سفرهايي که اين دو برادر مرا به کربلا خواندهاند، چند بار بيشتر به تل زينبيه نرفته ام. راستش را بخواهيد با همه سخت دليام طاقتش را نداشتهام. آخر چگونه ميتوان بر بالاي بلندي اي ايستاد که زينب از آن نقطه به برادر تشنه و مجروح و افتاده در گودال و غرق خونش نگريست و گريست و ديد شمر غضبناک، با چکمه بر سينه او نشسته و ميخواهد ـ به نشانه تحقير ـ سر از بدن برادرش حسين جدا کند و به حرم حسين که حرم خداست، نگريست؟
اينجا حرم امام حسين است.
در اين سفرها بسيار کم به گودال قتلگاه رفتهام. تاب ايستادن و نگريستن به آن را در خود نديده ام. کاش ميدانستم برخي چه دلي دارند که مصرند حتما به گودال قتلگاه ـ که در اين دو سه سفر نميدانم چرا متوليان حرم حسيني در آن را به روي زايران بستهاند ـ بروند و به آن نگاه کنند؟ مگر ميشود به مقتل حسين رفت و سالم برگشت؟!
اينجا کربلاست و اين حرم شش گوشه اي است که در آن بدني بي سر، پس از گذشت اين همه قرن، پر از زخم نيزه و شمشير و سنگ و تير در گودالي از خون آرميده است؛ با همان تازگي خونهايي که در عصر عاشورا از زخمهايش به بيرون ميتراويد و بر زمين کربلا جاري ميشد و براي هميشه به اين سرزمين شرف و کرامت و عزت بخشيد!
در اين حرم شش گوشه، سه تن بي سر، غرق در خون خويش آرميدهاند؛ پدري با دو پسرش، علي و علي!
شنيده و خواندهام که در پاسخ کساني که با تعجب از او ميپرسيدند، براي چه نام سه فرزندت را علي نهاده اي، ميگفته است: اگر خدا به من پس از اين سه علي، فرزندان پسر ديگري عنايت کند، باز هم نام آنان را علي ميگذارم!

آه که اين حسين چقدر علي دوست بوده است! و تو چه ميداني که در اين نامگذاري تکراري فرزندان حسين به علي ـ که در عرب و غير عرب تکرار نام بر چند فرزند رسم نبود ـ چه سري نهفته است!
و تو چه ميداني که علي کيست! و اگر ميخواهي بداني که سرّ اين کار امام در چيست و مظلومي علي که نسخه بيبديل عالم هستي است و عالم خلقت در نخستين و آخرين به جز برادرش محمد که درود خدا بر او و آل او باد همتايي براي او نميشناسد تا کجاست، بدان همان گونه که مورخ بزرگ شيعي ابوالحسن مسعودي (م346) در کتاب اثبات الوصيه مينويسد تا زمان امام صادق ـ عليه السلام ـ قبر علي، از شدت دشمني بني اميه با او و دشمني برخي مردم و بدخواهانش، نزديک به صد سال از نظرها و ديدهها و حتي از ديده شيعيانش! پنهان مانده بود و اين قبر مبارک توسط امام صادق آشکار شد.
بسيار شنيده و خوانده ام که علي اصغر، اين کودک شش ماههاي که هنوز از شير او را نگرفته بودند که به تير بسته شد، در اين ضريح شش گوشه روي سينه امام حسين دفن شده است.
علي اصغر که در برخي مقاتل از او به عبدالله شيرخوار هم نام برده شده است، نوزادي که در اواخر جمادي الثاني يا رجب سال 60 هجري در مدينه از حضرت رباب امروالقيس همسر امام حسين متولد شد و سن مبارکش پنج ماه و نيم تا شش ماه بيشتر نبود.
قبري در صندوق سينهاي! يا به تعبير بهتر بر صندوق سينهاي؛ سينه حسين؛ سينه اي که در اثر رفت و آمد ده اسب سوار سپاه کوفه ـ يکي از تاريخنگاران کربلا که از اهل کوفه است، درباره آنان ميگويد وقتي به چهرههاي اين ده نفر که به درخواست عمر بن سعد براي تازاندن اسب بر بدن بي سر امام اعلام آمادگي کردند، نگريستم، ديدم همه آنان، کساني هستند که پيش از حضور در صحراي کربلا در نظر ما اهل کوفه معروف به زنازاده بودند ـ بر آن چنان بر زمين چسبيده بود که پشت و روي آن از هم معلوم نبود.
علي اصغر اين حجت اکبر حسين! و تو چه ميداني که اصغر کيست؛ علي اصغر، همو که تا حرمله بن کاهل اسدي، تيري سه شعبه بر حلق تشنهاش زد و خون از اين گلوي نازکي که حتي تاب تيري کوچک را نداشت، چه رسد به سه شعبه آن، بر سر و روي پدرش فواره زد.
حسين اين پدر اصغر از دست داده که ميديد آغوش او قتلگاه شيرخوارهاش شده ـ بنا به نقلي که بعيد نمينمايد آن تير سه شعبه با قدرت رها شده از چله کمان حرمله از گلوي نازک اصغر رد شد و طفل را به دوش امام دوخت ـ خون گلوي کودک کشتهاش را به مشت ميگرفت و به آسمان پرتاب ميکرد.
همه راويان حوادث کربلا که در سپاه پسر سعد حاضر بودهاند، شهادت دادهاند که نديدهاند حتي يک قطره از خون گلوي اين شير خواره که حسين بر آسمان فرستاد، به زمين ريخته شده باشد؛ خون اصغر و زمين؟!
و تو چه ميداني که اصغر کيست!
در سفر دو ماه پيش من براي درک عرفه در کنار مولايم حسين وقتي آقاي حجت الاسلام والمسلمين علي اکبر رحماني که تمام دوره سخت نجف را در کمال وفا در کنار امام بوده و پس از آن هم تا آخرين لحظات عمر مبارک امام در بيت ايشان خدمت کرده است، شنيد که رهسپار کربلا هستم، به من گفت: حاجت مهمي دارم و اضافه کرد: اين حاجت را در بالاسر حضرت برايم بخواه و افزود يکي از امور مجرب در زيارت امام حسين و در برآورده شدن دعا و حاجت اين است که در بالاي سر مبارک امام بايستي و سه بار، خدا را به حق علي اصغري که روي سينه امام حسين خوابيده است قسم بدهي. بلاشک حاجتت برآورده خواهد شد.
علي اصغر اين حجت تام و تمام مظلوميت حسين! و تو چه ميداني که علي اصغر کيست! تنها نامي ميشنوي.
سال گذشته که يکي از دوستان مداح و نواح ـ احمدي ـ که توفيق مجالست و مؤانست با عرفا و بزرگاني مانند مرحوم آقاي حاج ميرزا اسماعيل دولابي و حاج شيخ جعفر مجتهدي را داشته و در محضرشان مديحه و روضه ميخوانده، پيش من آمده بود، ميگفت: شيخ جعفر مجتهدي علي اصغري بود! و ميگفت: من اگر به جايي رسيدهام، از عنايت اين آقازاده است. او ميگفت: شيخ جعفر روز تولد علي اصغر که فرا ميرسيد، بر تمام در و ديوار منزلش گلهاي سرخ ميزد و مجلس جشن تولد علي اصغر را با شکوه هر چه تمام تر ميگرفت.
اينجا کربلاست. حرم امام حسين و من درست در زير گنبد طلايي ايستادهام که در روايات متعدد آمده است؛ دعا در زير آن که حايرش مينامند، قطعاً به اجابت حضرت دوست خواهد رسيد.
مرحوم ابن قولويه در کتاب شريف کامل الزيارات خود، احاديث متعددي از قول پيامبر و برخي از ائمه با موضوع الدعا تحت قبته نقل کرده که نشانگر اين است که در سدههاي قرنهاي دوم و سوم و چهارم و پس از آن بر فراز قبر مطهر سيدالشهدا سقفي زده شده که احتمالا شبيه عمارتهاي مسقف با طاق ضربيهاي زمان حالا در بعضي شهرها مانند قم و دزفول و اصفهان و يزد و دمشق و... بوده است.
در سفرها و تشرفهاي پيش خود به حرم امام حسين، روي پارچه سبز رنگي که دور تا دور صندوق قبر مطهر امام را در بر گرفته و آکنده از جواهر و سکههاي بهار آزادي دوخته شده، بر آن بود، حديث مختصري از رسول خدا در اين باره نوشته بود: «بورک الله لولدي الحسين الشفاء في تربته و الاجابه تحت قبته و الائمه من ولده»؛ خداوند در فرزندم حسين برکت نهاده در تربت او شفاست و دعا در زير قبه او و سقف قبر او اجابت ميشود و ائمه پس از او از فرزندان او هستند.
شنيده ام در روايتي آمده، گاه امام هادي يا امام عسکري که خود مستجاب الدعوه و حجت بر حق خدا در ميان مردم و غير مردم بودند، هزينه سفر کسي را از سامرا به کربلا تأمين ميکردند و از او ميخواستند در زير گنبد جد مظلومشان امام حسين برايشان دعا کند.
و تو چه ميداني حسين کيست و در حرم حسين چه ميگذرد!
سالها پيش، از حالات اهل دلي شنيدم که وقتي اطرفيانش، حال گريه شديد او را در کنار قبر امام حسين ديدهاند و از او پرسيدهاند، چه ميبيند و ميشنود که اينگونه بر حسين گريه ميکند و بر حال خويش متأسف شدهاند که ديدهها و شنيدهها، او را نميبينند و نميشنوند، از آن بزرگ پاسخ شنيدهاند که برويد خدا را شکر کنيد که اين همه ناله و ندبه و صيحه و ضجه هزاران فرشته را بر قبر حسين نميبينيد و نميشنويد و افزوده بود که اين نديدن و نشنيدن از سر لطف خداوند به شماست، والا اگر آنچه را در حرم ميگذرد، ميديديد و ميشنيديد، از شدت حزن و ناراحتي قالب تهي ميکرديد و زنده از حرم بيرون نميرفتيد!
اينجا حرم امام حسين است و من آماده اذان ظهر چشمم به پلاکاردي ميافتد که درست بر سر در ايوان طلاي قبله نصب شده و بر آن اين جمله بسيار عميق و زيبا نوشته شده است: «کل قطره دم يجري بشرياني تهتف باسمک ياحسين»؛ هر قطره خوني که در رگهاي من جاري است، نداي يا حسين سر ميدهد.
اينجا حرم امام حسين است. در پشت سر و پايين پاي حضرت، مدفن اجساد حدود بيش از يکصد و سي تن از شهداي کربلاست.
در اتاقي که با ضريحي نقرهاي يک رويه بسته شده، صندوقي به نشانه قبور ياران و برادران امام حسين قرار دارد که در اين موسم به قسمت زنها افتاده است؛ از بزرگي شنيدم، درست در اطراف و پشت قبر علي اکبر و امام حسين که ما به راحتي بر سنگهاي آن راه ميرويم و نميدانيم قبور اين شهدا، قرار گرفته است.
در ميان شهداي کربلا، چهار برادر امام حسين هستند که در تشرف به حرم حسيني، کمتر زايري از جمله خود من به ياد آنهاست؛ جز تابلويي که بر سردر آن اتاق دربسته که صندوق قبر شهدا به صورت نمادين در آن است و نام شهداي عرصه کربلا و نام هانی و مسلم بن عقيل و قيس بن مسهر هم که در صحراي کربلا در رکاب امام به شهادت نرسيدهاند، روي آن قرار دارد، هيچ نام و نشاني از آنها نيست.
در ميان شهداي در رکاب سيدالشهدا، نام عجيبي در اين سفر، ذهن من را به خود مشغول کرده است و آن «سهل بن کاهل اسدي»، برادر حرمله، آن کماندار سپاه کوفه که مهارتش در زدن تير از نزديک به هدف بود در صف شهداي کربلاست.
عجيب است اين صحنه کربلا، در يک سوي ميدان، برادري به گلوي شش ماهه طفل امام حسين تير سه شعبه ميزند و در سوي ديگر برادرش، کمر به دفاعي همهجانبه از امام بسته و در صف شهداي افتخارآفرين کربلا قرار گرفته است.
اينجا کربلاست؛ حرم عباس و تو چه ميداني عباس کيست!
بر سردر ورودي ايوان قبله حرم مولاي من عباس، جملهاي ديدم که دنيايي معنا را در خود نهفته بود: «السلام عليک يا کفيل الحوراء»؛ سلام بر تو اي کسي که حمايت از حورا ـ بانوي چشم درشت، زينب ـ به تو سپرده شده بود.
علاوه بر اشعار شعراي عراقي، در اشعار شعراي محلي عربهاي خودمان در خوزستان هم گاه زبان حالهايي از زينب هست که در فضايي آکنده از عاطفه سروده شده و در آنها از قول زينب به برادرش عباس در عصر عاشورا که سپاه کوفه به حرم بي دفاع سيدالشهدا حملهور شده بودند، چنين خطاب ميشود که: اي برادر، من به کفالت تو به اين سرزمين پاي نهادهام. برخيز و ببين چگونه اين خيل لشکر به حرمي که تو نگهبانش بودي ميتازند.
«شيد العلم يا جيدو»؛ برخيز اي جوانمرد و علمت را برپا کن. برخيز سواران را بر گرد ما ببين و: «عنالخيم ردا عدا» و دشمنان را از گرد خيمهها برهان.
اينجا حرم عباس است. آقاي آقاهاي عالم وجود. در ايوان قبله حرم عباس، مرد عربي را که بي شک از اهل روستا بود، ديدم که براي پيشروي مبارک حضرت که 45 درجه با قبله اختلاف داشت، ايستاده و رو به ضريح عباس نماز ميخواند ناشيانه! با دست جهت درست قبله را به او نشان دادم. بي اعتنا به من دستش را تکاني داد و به نمازش ادامه داد که يعني من ميدانم جهت قبله کدام است، ولي تو نميداني که اين قبله عشق من است و من اين همه راه پياده آمدهام تا به سوي اين قبله نماز عشق بگذارم.
راست ميگويند که عشق نه آداب ميشناسد و نه حکم شرعي و فتوا سرش ميشود! چه کرده است و ميکند اين عشق با جان عاشق، خدا ميداند!
اينجا حرم عباس است. در ميان دستههاي عزاداري که از کشورهاي گوناگون، خود را براي اقامه عزاي اربعين حسين به کربلا رساندهاند؛ گروهي از شيعيان منطقه الاحصاي عربستان هم ديده ميشوند. دستههاي عزاداري با بلندگو از دري که به بينالحرمين باز ميشود، وارد حرم شده و از در روبهروي آن بيرون ميروند.
ناگهان روال نوحه خواني قطع ميشود. پسر بچه دو سه ساله فلجي بر دوش و دست سينهزنها، دست به دست ميگردد. نوحه خوان نوحهاش را قطع کرد و گفت: «شفاء هذه الطفل الافليج من کرامه العباس». اين کودک الان از کرامت عباس شفا يافت. اشک به هيچ کس امان نميدهد. براي لحظاتي به چشمان عراقيها نگريستم تماماً پر از قطرات اشک بود. سپس به کودک نگريستم که همچنان بر دوش جمعيت سوار بود و هر لحظه از نگاه من و جمعيت دورتر و دورتر ميشد.

با چشماني خيس اشک به عقب سرم برگشتم و براي لحظاتي به ضريح آقايي نگريستم که دقايقي پيش، آن فلج را با دستان مبارکش که از پيش روي حسين مشکلات را دور ميکرد و گرهها را از کار او و حرم ميگشود، شفا داده بود.
لحظاتي بعد، جواني کالسکه او را از جلوي ما که در صحن حرم و در جلوي ايوان طلاي عباس ايستاده بوديم و دستهجات را نگاه ميکرديم، رد کرد. شنيدم در حالي که با گريه با خودش حرف ميزد، به جمعيتي که هنوز همراه او گريه ميکردند، ميگفت: شما ديديد اين کودک يک ساعت در اين کالسکه نزد من بود و پاهايش قدرت هيچ حرکتي نداشتند.
در سفر دو ماه پيش عرفه، ابتکار جالبي از يک مريض سرطاني ديدم که به عنايت حضرت عباس شفا يافته و بر روي پارچهاي نيم متري که آن را به نردههاي فلکه روبهروي باب قبله حرم آن حضرت نصب کرده بود، نوشته بود: من فلاني از اهالي حله به بيماري کشنده سرطان دچار شده بودم و حضرت ابوالفضل العباس مرا شفاي کامل داد.
اينجا کربلاست؛ شفاخانه عالم وجود و مگر بهتر از عباس ميتوان طبيبي در اين شفاخانه يافت که امراض جسمي و روحي زايران برادرش را درمان کند؟
غالب نوحهخوانهاي دستههاي عراقي عزاداري که به صحن حضرت عباس مشرف ميشوند، اين مصرع معروف را تکرار ميکنند: «يا عباس جيب الماء لسکينه»؛ عباس براي سکينه آب بياور.
نميدانم اينان از زندگي عباس در اين و آن عالم چه درک و تصوري دارند، ولي اگر جاي آنان بودم، با اين شعار زخم دل حضرت و شرمندگي ايشان را تازهتر نميکردم.
و تو چه ميداني که عباس کيست!
عباس اين جواني که شهرت آوازه او عالمگير است و دستگيري و ياري و لطف و عطوفت او از گرفتاران، تنها به مسلمين منحصر نشده و حتي غير مسلمين را هم در بر ميگيرد. 34 سال سن بيشتر نداشت و حسين در کربلا به قدرت شمشير و مردانگي و وفاي او تکيه و اميد داشت و همو که حجت خدا بود، با گفتن عبارت: «بنفسي انت يا عباس»؛ جانم فداي تو شود برادر، آرزو ميکرد، کاش ميتوانست جانش را فداي او کند.
عباس، همو که مولاي ما صاحبالزمان با افتخار او را عموي خود مينامد و ديگر ائمه پس از امام حسين نيز به داشتن عمويي همچون او افتخار ميکردند.
از چيزهاي عجيب و جالبي که در دو صحن حسيني و عباسي جلب توجه ميکند و ظاهراً در عراق امر تازهاي است اين است که در پس بعضي از هيأتهاي عزاداري عراقي زنان و دختراني با پرچمهاي رنگي در دست به عزاداري ميپردازند. در برخي دستههاي عزا، فقط خانمها بودند که با پرچمهاي کوچک سبز يا سرخ يا... عزاداري ميکردند.
اينکه گفتم جالب و عجيب، بدين جهت است که در سرتاسر عراق، زنان را به مساجد راهي نيست و مساجد عراق مانند بسياري از مساجد عربستان، کاملاً مردانه است! در عربستان قبرستانها هم مردانه است و زنان را راهي به آنان نيست؛ حتي اگر متوفي شوهر پدر يا برادر زني باشد، وي نميتواند همچون مردان براي حضور در مراسم دفن او به قبرستان قدم بگذارد!
آه و افسوس که چه کشيده و ميکشد اسلام از تحميل اين آويزههاي عرف به احکام مقدس آن و چقدر سخت و دشوار است، مبارزه با اين عرفياتي که لباس دين پوشيده و در غالب مناطق، همچون اصول تغييرناپذير شريعت، محترم و مانند احکام دين مقدس شدهاند!
تنها يک مورد استثنا در شهر زبير پيرامون بصره ديدم که روحاني خوشفکر آن، شيخ «محمد فلک مالکي» که امام جمعه اين شهر و يکي از نمايندگان آيتالله سيستاني در جنوب عراق است، آنگونه که خود به من ميگفت، متأثر از سيره و نظر امام و در اقتدا به ما ايرانيان، پردهاي در داخل مسجد خود کشيده و ورود زنان و دختران را به مسجد و نماز جماعت و مراسمي که در مسجد برگزار ميشود، ممکن ساخته است.
امروز اربعين است و اينجا کربلاست. در جاي جاي کربلا به ويژه در خيابانهاي پيرامون حرم اين دو برادر، بساط چاي غليظ عراقيها گسترده شده است. در کنار اين بساط صلواتي، همواره صدايي به گوش ميرسد که: «شاي ابوعلي»؛ چاي پدر علي (اکبر)، يعني بفرماييد و از چاي امام حسين بخوريد.
اينجا کربلاست و هر کس براي خدمت به زوار حسين هر چه که دارد و با خود به کربلا آورده، مال امام حسين ميداند.
در روبهروي باب السدره هم بساط چايي مفصلي بر پا شده است. پشت سر خدامي که عاشقانه به خدمت زوار مشغول هستند، پارچه اي نصب و روي آن نوشته شده: موکب (هيأت) عزا شباب قاسم بن الحسن من استوکهولم. معلوم ميشود اينها کساني هستند که در استکهلم ساکنند و براي اربعين خود را به کربلا رساندهاند تا به زوار عزادار حسيني که دهها و صدها کيلومتر پياده تا کربلا آمدهاند، خدمتي داشته باشند.
اينجا کربلاست. دستههاي عزاداري از سرتاسر عراق و حتي از استانهاي شمالي اين کشور که شامل ترکمنهاي شيعه و سني هستند، نيز خود را به کربلا رساندهاند و جالب اينکه در جلوي يکي از اين هيأتهاي عزا، روي پلاکاردي نوشته شده بود: هيأت عزاداران حسيني؛ ترکمنهاي شيعه و سني.
همه هيأتهاي عزا، نخست به حرم امام حسين ميرفتند و پس از گذر از بينالحرمين به صحن پرچمدار با وفاي کربلا مشرف ميشدند. در ميان اين هيأتها، چند هيأت هم از ايران ديده ميشدند که بيشتر از شهرهاي آذري زبان ما بودند.
در حرم امام حسين، زنجير زنان زنجيرها را محکم به جاي شانه به سر خود ميزدند که چند نفر از خدام حرم که در ميان آنها بودند، به سرعت جلو رفته و جلوي اين کارشان را ميگرفتند تا به خود آسيب نرسانند.
در ميان برخي از دستهجات عراقيها، به تازگي رسم نشستن و سينه زدن و سپس برخاستن و ادامه دادن معمول شده است که از همين هيأتهاي حسين جاني خودمان گرفته شده است. اين کار را معمولا جوانهاي هيأتها ميکردند.
برخي از نوحه خوانهاي هيأتهاي عراقي که در اربعين عزاداري ميکردند، آهنگهاي بسيار زيبايي داشتند. چند هيأت دقيقا يکي از آهنگهاي حسين فخري مداح با اخلاص خرمشهري را که روي يکي از نوحههاي من بود، دقيقا با همان ريتم و آهنگ ميخواندند. حاج اياد که از نزديکترين اشخاص به حسين فخري در اين سي و چند سال مداحي اوست، تا اين آهنگ را شنيد، با دست به پشتم زد و گفت: دکتر، آهنگ نوحه تو را ميخوانند که فخري خوانده است؛ آن سرنوحه که فخري آن را بسيار زيبا پياده کرده است، اين بود:
«هر طرف مينگرم، نيزه و شمشير است، يارب حسين من تک و تنهاست؛
دست اين لشکريان پر ز تيغ و تير است، بي معين حسين من در بر اعداست».

در ميان هيأتهاي پاکستانيها و ايرانيها و سعوديها و حتي شهرهاي گوناگون عراق که غالبا جمعيت سينه زن و زنجيرزن کمي داشتند، هيأت بحرينيها آنقدر گسترده و پرجمعيت بود که چشم از ديدن آن خسته ميشد.
از چيزهايي که اشک همه را درآورد، هيأت سينهزنان ناشنوايان و نابيناياني بود که مرد مسني، روبهروي جمعيت در حالي که همراه آنها سينه ميزد، همزمان با شنيدن نوحه نوحهخوان هيأت که ميخواند: «الله الله احسين وينه، بالسيوف قطعينه؛ خدايا خدايا حسين کجاست؟ با شمشير او را قطعه قطعه کردهاند»، با مهارت و سرعت هر چه تمامتر و با اشاره سريع دست و چشمش نوحه را با حرکت براي سينه زنان هجي ميکرد. به او نگريستم تا مصرع را شنيد، منتظر نماند و در حالي که دست راستش را همچون يک شمشير بلند کرده بود، آن را پشت سر هم بر ساعد دست چپ خود به نشانه قطعه قطعه کردن ميکشيد و سينهزنهاي ناشنوا، در حالي که به حرکات او چشم دوخته بودند، سينه ميزدند.
اربعين به پايان رسيده و هواي کربلا بسيار سرد شده است. يک روز پس از اربعين، باراني باريدن گرفت و هوا را سردتر از آنچه بود، کرد.
روز دوم پس از اربعين از کربلا رهسپار بصره ميشوم. در راه بصره که اتوبوس به سرعت ميرود تا خود را با شش ساعت ديرکرد به مرز برساند، در دل شب، چشمم به نخلهايي ميافتد که پشت سر هم از من و ما دورتر ميشوند.
با دور شدن آنها، بغض غريبي همراه با اشک به من دست ميدهد. با خودم ميگويم، هر چند اين درختها بيش از چهار صد و سي کيلومتر از زمين کربلا ـ که حسين در آن مدفون است ـ دورترند، اما آنها به زمين کربلا متصلند و من از سرزميني که جسم بي سر حسين در آن خفته است، لحظه لحظه دورتر و دورتر ميشوم. دستم را از پشت شيشه اتوبوس به طرف نخلها دراز ميکنم و به آنها که ساکت و خموشند التماس ميکنم، نگذارند... اشک امانم را بريده است... اينجا مرز شلمچه است.
منبع: وبلاگ غلامعلی رجایی
من هم زمان خواندن این مطالب اشک امانم را بریده بود از اینکه ما را هم در حال و هوای روحانی خود شریک می کنید ممنونیم التماس دعا
نکته ای را که بنظرم رسید عرض کنم وقتی این مطالب را خواندم کلی به حال عراقیها غبطه خوردم و گفتم خوشا به سعادتشان
برای شهادت امام رضا علیه السلام قصد داشتم برای زیارت به پابوسی حضرت بروم اما با هر دفتر مسافرتی که تماس می گرفتم حدودا دوبرابر قیمت زمانهای دیگر را برای این ایام در نظر داشتند و می گفتند بخاطر این است که در این ایام هتلها و محل های اقامتی در مشهد قیمتش زیاد می شود.
آهی کشیدم و مقایسه کردم خودمان را با عراقیها و فقط افسوس کشیدم که نتوانستم با هزینه ای که برایم مقدور بود در آن ایام به زیارت حضرت رضا بروم.



