کد خبر: ۸۵۰۳۰۳
تاریخ انتشار: ۱۹ آبان ۱۳۹۷ - ۱۳:۵۲ 10 November 2018

استفن والت در مقاله ای جالب توجه ابعاد و ویژگیها جهان چند قطبی نامتوازن سال 2025 را به بررسی گذاشته است. مقاله ای که طی آن بیان کرده آمریکا در این سال همچنان قدرت پیش تاز در جهان خواهد بود و کشورهای دیگر توان رقابت با آمریکا از لحاظ نفوذ اقتصادی و امنیت سرزمینی را نخواهند داشت.

از سوی دیگر هیکو ماس وزیر امور خارجه آلمان اخیرا در یک مصاحبه به ابعاد اساسی از روابط میان آمریکا و اروپا پرداخته است. ابعادی که نشان میدهد یک شیفت استراتژیک و اساسی در روابط میان اروپا و آمریکا در حال رخ دادن است. آقای ماس در این مصاحبه به ایجاد تغییرات ساختاری در مناسبات دو سوی آتلانتیک، لزوم آمادگی رهبران اروپایی برای تحول ساختاری جدید و روند کاهشی همکاری و هماهنگی آلمان و آمریکا اشاره می‌کند. پرسش اینجاست که این تحول ساختاری که آقای ماس از آن یاد می‌کند و بر این اعتقاد است که تغییر رئیس‌جمهور فعلی آمریکا نیز تغییری در آن ایجاد نخواهد کرد، به نظر می‌رسد پیگیری سیاست اجتناب از درگیری فعال با چالش‌های درونی و بیرونی اتحادیه اروپا و در نتیجه، مواجهه اروپا با تنهایی استراتژیک، همان تحول ساختاری مورد نظر بسیاری از مقامات اروپایی است که به احتمال تأثیرات گسترده‌ای بر فرایندهای تصمیم‌سازی اروپا از جمله در حوزه سیاست خارجی، امنیتی و دفاعی و سیاست خاورمیانه‌ای آن بر جای خواهد گذارد.

نگاهی کلی به روابط آمریکا و اروپا در عصر ترامپ

به نظر می‌رسد این فرضیه که پس از روی‌کارآمدن ترامپ، روابط دو سوی آتلانتیک با چالش‌های جدی مواجه شده است، مورد اجماع تحلیل گران قرار دارد. به‌عنوان‌مثال، در پژوهشی که به‌تازگی با روش کمی‌سازی دیدگاه نخبگان در خصوص وضعیت کلی روابط دو سوی آتلانتیک انجام گرفته، امتیاز کلی روابط اروپا و آمریکا 6/3 از 10 محاسبه شده است. این امتیاز در مورد روابط دو سوی آتلانتیک به تفکیک حوزه‌های سیاسی، امنیتی و اقتصادی به ترتیب 4/3؛ 7/4 و 6/3 محاسبه شده است. در ضمن، امتیاز روابط کلی آمریکا با کشورهای آلمان؛ فرانسه و بریتانیا نیز به ترتیب، 3/3؛ 1/5 و 4/4 اعلام شده است. کسب امتیاز کمتر بریتانیا در مقایسه با کشورهایی چون فرانسه آن هم در بافتار پیشینه روابط ویژه آمریکا و بریتانیا نیز مساله‌ای قابل‌تأمل است که بررسی آن مجالی دیگر می‌طلبد.

مواجهه آمریکا با چالش‌های اتحادیه اروپا و واکنش اروپا

به نظر می‌رسد مواجهه آمریکای ترامپ با چالش‌های مهم پیش روی طرح اروپا اگر مخرب نبوده باشد که در برخی موارد بوده است، چندان همدلانه و حلال مشکلی نیز نبوده است. در چالش اقتصادی اروپا که برآمده از بحران مالی سال 2008م است، روابط ویژه اقتصادی و تجاری دو سوی آتلانتیک در قالب " پیمان تجاری و سرمایه‌گذاری ترنس- آتلانتیک " به عنوان یکی از مهم‌ترین راه‌حل‌های گذار از این وضعیت توسط کاخ سفید به محاق رفت و مناقشه تازه‌ای در حوزه تعرفه‌ها شکل گرفت. دیدگاه منفی آمریکا نسبت به اتحادیه پولی اروپا کمکی به چالش مالی منطقه یورو نمی‌کند. در چالش برگزیت و مذاکرات مرتبط با آن، ترامپ در سمت طرفداران برگزیت و در مقابل اروپا قرار گرفته است. در حوزه چالش و بحران پناه‌جویی، اروپا نه تنها شاهد همراهی و کمک ویژه‌ای از جانب آمریکا نبود، بلکه برخی مواضع ترامپ حمایت غیرمستقیم این کشور را از عدم انطباق کشورهای حوزه اروپای مرکزی و شرقی اتحادیه اروپا با سیاست‌های پناه‌جویی اتحادیه اروپا به ذهن متبادر می‌کند. به‌عنوان‌مثال، رئیس‌جمهوری آمریکا در جریان سفر سال گذشته خود به ورشو، آینده تمدن غرب را در معرض خطر خواند و از لهستان به‌عنوان نمونه‌ای یاد کرد که آماده دفاع از تمدن غرب است. در چالش تضعیف نهادهای لیبرال و دموکراتیک کشورهای حوزه اروپای مرکزی و شرقی اتحادیه اروپا، آمریکا نشان داده است که واشنگتن در جستجوی متحدان تازه‌ای از میان این "پسران بد اروپا" از جمله لهستان است. در حوزه تهدید روسیه به نظر می‌رسد این نگرانی که در زمان بحران، با رأی ترامپ، آمریکا خود را از درگیری فعال به دور نگاه دارد همچنان باقی است. در چالش‌هایی چون تقویت پوپولیسم در اروپا و مسایلی چون مناقشه کاتالونیا نیز اروپا کمتر با همراهی حلال مشکلی آمریکا و بیشتر با کنش‌های حداقل در سطح بلاغی مشکل‌ساز آمریکا مواجه بوده است. برای نمونه، حمایت ترامپ از نظرات اسلام‌هراسانه احزاب راست پوپولیست بارها توسط مقام‌های اروپا مورد انتقاد قرار گرفته است.

به نظر می‌رسد شواهد مثالی چون موارد مورداشاره در سطور بالا، اروپا را به این درک رسانده باشد که "آمریکا وارد دوره‌ای از رقابت شدید نه با رقبایش بلکه با متحدانش شده است." در ضمن، در نظر اروپا آمریکا گام‌به‌گام در حال دورترشدن از درگیری با مخاطرات و چالش‌هایی است که در مواردی طرح اروپا را با تهدید مواجه کرده است. در این نگاه، اروپا خود را از منظر راهبردی تنها احساس می‌کند. این تعیین ساختاری، در کنار دیگر عوامل ساختاری، انگاره لزوم حرکت در مسیر خوداتکایی امنیتی و دفاعی اروپا را افزایش داده است و تمرکز بر "اروپای پساآمریکا" را در فرایندهای تصمیم‌سازی کشورهای اروپایی برجسته کرده است.

سیاست اروپایی آمریکا از اوباما تا ترامپ

ذکر این نکته ضروری است که سیاست دوری‌گزینی از مواجهه با چالش‌های درونی و بیرونی اتحادیه اروپا، محدود به دوره ترامپ نیست. در واقع، در دوره اوباما نیز سیاست سنتی درگیری فعال آمریکا در مسایل داخلی و خارجی اتحادیه اروپا که به‌ویژه در دوره جنگ سرد و در دهه 1990م دنبال می‌شد – و به دنبال اطمینان‌یابی از تحلیل‌نرفتن ثبات اروپا از درون بود- مورد بازبینی قرار گرفت. به‌عنوان‌مثال، در نظر اروپا توجه و ابتکارات آمریکا در دوره زمامداری اوباما برای کمک به اروپایی که در حوزه همسایگی خود در شمال و جنوب یعنی از جانب کشورهایی چون؛ روسیه و یا کشورهای شمال آفریقا و خاورمیانه با تهدیداتی عمده مواجه شده بود، ناکافی، غیرمؤثر و یا همراه با نتایجی معکوس بوده است. شاهد مثال، بسیاری بر این باورند که سیاست "تنظیم مجدد روابط با روسیه" در دوره مدیریت هیلاری کلینتون در وزارت امور خارجه، نتیجه‌ای جز پیشتازی روسیه، اشغال شبه‌جزیره کریمه توسط آن، در موضعِ ضعف‌قرارگرفتن آمریکا در قبال روسیه در سوریه و تغییر موازنه قوا به نفع مسکو (به ضرر اروپا) به همراه نداشته است. بااین‌وجود، سیاست یورو- آتلانتیکی اوباما دو تفاوت بنیادین با سیاست ترامپ داشت: نخست آنکه اوباما و روسای جمهور پیشین این کشور، به اروپای متحد به‌عنوان ابزاری برای پرورش کشورهای دموکراتیک، متحدان نظامی قابل‌اعتماد و شرکای تجاری قوی می‌نگریستند، حال‌آنکه ترامپ به دنبال "استفاده کوتاه‌مدت از منافع اقتصادی واگرایی اروپا است. دیگر آنکه سیاست دوری‌گزینی آمریکا از چالش‌های داخلی و خارجی اروپا برخلاف ترامپ با کنش‌های مخرب همگرایی اروپا همراه نبود.

استفاده کوتاه‌مدت از منافع اقتصادی واگرایی اروپا را باید از سیاست‌های مهم آمریکای ترامپ در مواجهه با اروپا برشمرد. آمریکا در 10-7 گذشته بیشتر از اروپای متحد به قیمت منافع موقت خود پشتیبانی کرده است. به‌عنوان‌مثال، اروپای همگراتر برخی هزینه‌ها را به شرکت‌های آمریکایی از جمله در حوزه انطباق با سیاست‌ها و استانداردهای صادراتی و نظارتی تحمیل می‌کرد و اتخاذ مواضع مشترکِ مخالفِ برخی سیاست‌های آمریکا را امکان‌پذیر می‌نمود. بااین‌وجود، ترامپ به دنبال آن است که از اروپای واگراتر برای چانه‌زنی با کشورهای عضو اتحادیه اروپا در خصوص مسایلی چون؛ امنیت انرژی و مالیات شرکت‌ها استفاده کند. شکل تهاجمی‌تر این سیاست می‌تواند بیش‌ازپیش انسجام اروپا را با مخاطره مواجه سازد. به طور نمونه، آمریکا به این می‌اندیشد که با فشار بر یورو روند همگرایی سیاست خارجی و امنیتی اروپا را تضعیف کند.

آمریکا به دلایلی ساختاری از جمله مواجهه با چالش‌های فوری‌تر و فشرده‌تر، حتی در صورت بازگشت به سیاست حمایت از همگرایی اروپا، سیاست کناره‌گیری از درگیرشدن فعال با چالش‌های اروپا را حتی پس از ترامپ ادامه خواهد داد. در واقع، تغییر سیاست درگیرشدن فعالی که در طول جنگ سرد و در سال‌های دهه 1990م دنبال می‌شد، بیشتر در سطح ساختار سیاست خارجی آمریکا از جمله در چارچوب سیاست "چرخش به‌سوی آسیا- پاسیفیک" و در چارچوب لزوم بازاقتداربخشی اقتصادی آمریکا قابل‌درک است تا در سطح کارگزاری رئیس‌جمهوری این کشور. پرسشی که باقی می‌ماند آن است که نحوه مواجهه اروپا با این تعیین ساختاری که در سخنان مقامات اروپایی نیز بازتاب یافته است، چگونه خواهد بود. به نظر می‌رسد حرکت به سمت خوداتکایی راهبردی، امنیتی و دفاعی تنها گزینه اروپا خواهد بود، مشروط به اینکه اتحادیه اروپا برای مهم‌ترین چالش‌هایی که پیش روی همگرایی آن قرار دارد، راه‌حل‌های مؤثری ارائه دهد.

جهان در سال 2025

اما استفن والت نگاهی از یک زاویه متفاوت به داستان آمریکا و روابط در حال تغییر دنیای دو سوی آتلانتیک دارد:

اخیرا محققان روابط بین الملل، کسانی همچون پاتریک پورتر،گراهام آلیسون، توماس رایت، رابرت کگان، ربکا لیزفر، میرا راپهوپر و بسیاری دیگر بحث های فراوانی در خصوص نظم کنونی جهان داشته اند. بسیاری از این مباحث حول این محور می چرخد که نظم جهان، لیبرال بوده، هست و خواه دبود. تئوری روابط بین المللی که از دل این بحث بیرون می آید، می تواند روزهای بسیاری مورد مباحثه قرار گرفته تا به بهترین نحو سنجیده شود؛ اما باید صادق باشیم، من کاملا متقاعد نشدم که این کار ارزشش را داشته باشد .چرا؟ خوب در آغاز باید گفت که هرگز به طور دقیق نمی دانستم که منظور از نظم جهانی چیست؟ بسیاری از نویسندگان از این اصطلاح استفاده می کنند. هنری کسینجر به عنوان یک کارگزار دولتی، حتی کتابی را با این عنوان جسورانه به چاپ رسانده اما باید اعتراف کنم که من این اصطلاح را به طور محدود و خاص استفاده کرده ام. با این وجود با اجماع محدودی که در خصوص آن وجود دارد، این اصطلاح مبهم باقی مانده است.

آیا "نظم جهانی" فقط پیکربندی قدرت در جهان است؟ و اگر چنین است، قدرت چگونه تعریف می شود؟

آیا توزیع قدرت هر نوع سیستم قواعد و هنجارهای رسمی و غیررسمی است که دولت های قدرتمند طراحی و اجرا می کنند؟ البته به جز مواردی که آن ها تصمیم به نادیده گرفتن یا بازنویسی آن را دارند؟ آیا این اصطلاح به معنی یک الگوی رفتاری کم و بیش قابل پیش بینی در بین بازیگران کلیدی جهانی است، جایی که ناظر تصمیم می گیرد که کدام بازیگران و رفتارها مهم ترین باشند یا فقط یک اصطلاح فریبکارانه است که متخصصین برای اشاره به یک سیستم بین المللی خاص در یک نقطه خاص در زمان به کار می برند؟

اگر هیچ کسی معنای حقیقی "نظم جهانی" را نمی داند، اجازه دهید اندکی نگرش هایمان را تقلیل دهیم. به جای تلاش برای فهم طومار بهم پیچیده نظم جهانی، می توانستیم سعی خود را بر پیش بینی تعیین ویژگی های اصلی سیاست‌های جهانی در چند سال آینده، قرار دهیم. به عبارت دیگر، اگر کسی از شما بخواهد که ویژگی های اصلی سیاست جهانی را در سال 2025 توصیف کنید، به آن ها چه می گویید؟

برحسب اتفاق، فردی اخیرا این سوال را از من پرسید. پاسخ من در درجه اول بر آمریکا متمرکز بود، البته با تاکید بر اهم مطالب، در ذیل مطالبی که بیان کردم، آمده است:

به طور کلی، جهان 2025 یک "چندقطبی نامتوازن"خواهد بود. همانطور که نظم امروز یک نظم لیبرال نیست (تعدادی از بازیگران اصلی آرمان های لیبرال را رد می کنند)، در 2025 نیز نخواهد بود. آمریکا همچنان تنها بازیگر پیشتاز در این سیاره خواه دبود؛ چرا که هیچ کشوری دیگری به ترکیبی مشابه از نفوذ اقتصادی، پیشرفت والای تکنولوژیکی، توان نظامی، امنیت سرزمینی و جمعیت شناسی مطلوب دست نخواهدیافت. اما حاشیه امن برتری آن کمتر از آن چیزی است که باید باشد و کشور همچنان با مشکلات مالی دراز مدت و اختلافات سیاسی عمیق مواجه خواهد شد. چین دومین قدرت جهان خواهد بود (و در بعضی جوانب از آمریکا قدم فراتر خواهدنهاد) و پس از آن تعدادی از بازیگران عمده دیگر (آلمان، ژاپن، هند، روسیه و غیره) که همه آن ها به طور قابل توجهی ضعیف تر از دو کشور پیشرو یعنی آمریکا و چین ضعیف تر هستند، قرار دارند.

در این سیستم، آمریکا باید در ایجاد تعهدات و استفاده از قدرت خود در خارج از مرزها بسیار گزینشی و با احتیاط عمل کند. این امر منجر به بازگشت به انزواگرایی نخواهد شد، تمایل هیوبریستیک به بازسازی جهان که ویژگی عصرتک‌قطبی ‌است مدت ها قبل از این که دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا شود، محو شد. آن دوران باز نخواهد گشت و اهمیتی ندارد که چطور بسیاری از نئو محافظه‌کاران نوستالژیک سعی بر رهایی و خلاصی آن دارند.

همان طور که پیش از این مشخص شد، سیاست خارجی و دفاعی آمریکا بیشتر در تقابل با چین تمرکز خواهد کرد. علاوه بر تلاش برای متوقف کردن اقدامات چین جهت دستیابی به شماری از فنآوری های در حال ظهور، آمریکا در پی ممانعت پکن از ایجاد موقعیت غالب در آسیا است. در عمل، این به معنای حفظ، تقویت و در صورت امکان، گسترش پیوندهای اتحاد آمریکا بدان سو است، حتی زمانی که چین تلاش می کند تا آمریکا را بیرون بکشد و همسایگان خود را در عرصه آزاد نفوذ و برتری خود بیاورد. حفظ موقعیت آمریکا در آسیا به جهت فاصله بسیار زیاد، آسان نخواهد بود، متحدان آسیایی آمریکا قصد حفظ روابط اقتصادی فعلی خود با چین را دارند و برخی از این متحدان چندان به دیگر کشورها رغبتی ندارند.

برگزاری این ائتلاف مستلزم دیپلماسی ماهرانه آمریکا است که در کوتاه مدی عرضه شده و موفقیت آن به هیچ وجه مشخص نیست. اما شکست هم نمی خورد؛ چرا که چین با انبوهی از مشکلات از جمله مخالفت اکثر همسایگانش غلبه پکن بر منطقه، مواجه است.

اما همان طور که واقع گرایان برای بیش از 15 سال هشدار داده اند، رقابت در حال ظهور بین آمریکا و چین تنها ویژگی بسیار مهم سیاست جهانی برای حداقل دهه آتی و احتمالا فراتر از آن خواهد بود.

در مقابل، هیچ کشوری در حال حاضر تهدیدی برای تسلط بر اروپا نیست. به همین دلیل، نقش آمریکا در آن قاره ادامه خواهد یافت (همانطور که از زمان پایان جنگ سرد بوده است). به رغم هراس های هشدار دهنده در مورد یک روسیه مجددا احیا شده، این کشور بسیار ضعیف تر از آن است که تهدیدی مشابه اتحاد جماهیر شوروی برای اروپا باشد. بنابراین علت اصلی تعهد بزرگ آمریکا به منطقه، بسیار ضعیف تر از دوره جنگ سرد است. ترکیب جمعیتی اروپا بالغ بر 500 میلیون نفر است، در حالی که جمعیت روسیه تقریبا 140 میلیون نفر است که به سرعت در حال پیر شدن بوده و در آینده نزدیک کاهش نیز می یابد. ارزش اقتصاد ترکیبی اروپا حدود 17 تریلیون دلار می باشد. تنها ارزش اقتصادی آلمان حدود 3.5 تریلیون دلار است و ارزش اقتصاد روسیه کمتر از 2 تریلیون دلار. بیشتر اعضای ناتوی اتحادیه اروپا، سه تا چهار برابر هزینه سالانه روسیه را برای مصارف دفاعی خود اختصاص می دهند. اگرچه چندان به طور موثر آن را صرف نمی کنند. اما آنچه که اروپا بدان نیاز دارد، اصلاحات دفاعی است نه اعانه های بی انتها و ناتمام آمریکا و مشکلات حقیقی که اروپا با آن روبه روست، مانند دفاع از مرزهای خود در برابر مهاجرت غیرقانونی، مسائلی نیست که آمریکا بتواند آن ها را برای اروپا حل کند.

چرا من برای دفاع از نظم بین المللی اقدام نکردم؟

جهان نیازمند نهادهای جدید برای عصر نوین است و نوستالژی گذشته ای که وجودندارد، کمکی نخواهد کرد.

ترامپ قصد براندازی نظم جهانی را دارد؟خب که چه؟

علی‌رغم قصد رئيس جمهور آمريکا، تلاش های او برای جنباندن و تغییر بنیان سياست بين المللی بي فايده است

نظم جهانی شروع به انشقاق و شکست کرده ‌است.

متحدین و رقبای آمریکا با دونالد ترامپ سازگارند؛ به طوری که براحتی نمی توان آن را نقض کرد.علاوه بر این، اروپا و ناتو حقیقتا نقش مهمی در بازی نخواهند داشت؛ زیرا واشنگتن بیشتر و بیشتر بر آسیا تمرکز می کند. کشورهای اروپایی تمایلی به دست برداشتن از روابط اقتصادی سودآور با چین نخواهند داشت و نه قادرند و نه مایل که اقداماتی را برای توازن با پکن انجام دهند. اگرهمان طور كه من انتظار دارم، رقابت چینی- آمریکایی اوج بگیرد، این مسئله موضوع دیگری برای اصطكاك بین آمریکا و شركای اروپایی آن خواهد بود. ترامپ می تواند این روند را با اقداماتی چون تداوم هراس و دست پاچگی اروپا بر سر تجارت و تحمیل احمقانه تحریم های ثانویه بر دول اروپایی که سعی بر حفظ توافق هسته ای ایران دارند؛ تسریع کند، اما حتی اگر این کار را نکند، انحطاط تدریجی روابط فراآتلانتیک تداوم خواهد یافت. به هر حال، هیچ چیز تعجب آور یا غم انگیز در این خصوص وجود ندارد؛ در واقع این نتیجه تدریجی اما اجتناب ناپذیر فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و ظهور آسیا است.

اروپا، به تقلیل ارزش و وزن سیاسی خود تداوم می دهد. پروژه اتحادیه اروپا با مشکلات بسیار باقی مانده، نتیجه فرآیند برگزیت نامعلوم است، رشد اقتصادی در این قاره نامساعد و احزاب افراطی در چندین کشور در حال بروز و ظهورند. اتحادیه اروپا برای تصمیم گیری های سریع و جسورانه بیش از حد بزرگ و ناهمگن شده است و با مخالفت عناصر ضدلیبرال و غیرعقلانی داخلی روبرو است. با توجه به حضور میلیون ها جوان آفریقایی و خاورمیانه ای که با آینده اقتصادی مبهم در سرزمین شان روبرو هستند و سعی در مهاجرت به دیگر کشورها دارند، معضل پناهجویان که پیامدهای تکان دهنده ای در سیاست داخلی کشورهای اروپایی به همراه خواهند داشت، در سرتاسر اروپا از بین نمی رود.

با این حال، یک برگ برنده برای این قاره وجود دارد که آمریکا را گرفتار می کند. این برگ برنده امکان بازدارندگی یا حتی ایجاد روابط حسنه با روسیه است. خب بالاخره تقلیل دخالت روسیه در اوکراین، اتمام دخالت آن در سیاست های اروپایی و تنزل تهدید بالقوه برای بالکان در راستای منافع اروپاست. اگر تحریم ها لغو شود و اگر مسکو دیگر نگرانی در خصوص پیشروی اتحادیه اروپا یا ناتو در خاور دور نداشته باشد، این امر به نفع روسیه خواهد بود. و منافع آمریکا با دور کردن روسیه از روابط در حال گسترش خود با چین و ممانعت از تعهدات بیشتر به کشورهایی که نه در حیطه منافع حیاتی آمریکا هستند و نه محافظت از آنان آسان خواهد بود، تامین می شود. این دو غول، متحدین بدیهی نیستند و ممکن است تصور شود ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه، به این که شریک تازه ای برای همتای چینی اش شی جین پینگ شود، راغب است همانگونه که مائو برای خروشچف بود.

در این جا ما اصول اولیه برای یک توافق دو جانبه سودمند داریم و ممکن است ترامپ قصد بازی کردن با روسیه را داشته باشد.

نه به این دلیل که پوتین چیزی بر علیه او دارد، بلکه به این خاطر که حساسیت ژئوپولیتیکی را حس می کند. اما ارتباطات درهم و برهم ترامپ و اطرافیانش و ناتوانی شان در بیان حقیقت صریح در مورد آنان، رئیس جمهور آمریکا را در معرض خطر قرار داده و از انجام اقداماتی در این حوزه ناتوان ساخته است. برای دستیابی به موفقیت استراتژیک در مقابل روسیه، آمریکا باید منتظر دوره دوم یا یک رئیس جمهور جدید باشد (هرکدام که زودتر رخ بدهد).

در خصوص خاورمیانه، باید گفت که تا سال های متمادی دیگی جوشان باقی خواهد ماند. علاوه بر مواجهه با چالش های جمعیتی خود، منطقه هم اکنون در ابعاد مختلف تقسیم شده است: سنی در برابر شیعه، عرب در مقابل فارس، سعودی در مقابل قطری، اسرائیل در مقابل فلسطین، کردها در برابر ترک ها، شبه نظامیان و سایر مردم (و البته با یکدیگر) و این لیست ادامه دارد. به علاوه دولت های جدید به شدت ناکارآمدی (که اصلا دولت نیستند) در عراق، لیبی، سوریه و یمن وجود دارند که قدرت های خارجی دیگر در امور آنان مداخله می کنند.

یک پیامد آشکار این است که: هیچ کشوری قادر به "تسلط" بر خاورمیانه نیست. آمریکا نتوانست منطقه را در اوج دوران تک قطبی مدیریت کند و این ادعای تندروها که ایران در پی گرفتن منطقه است، مضحک است. تهران فاقد ظرفیت اقتصادی و نظامی برای تسلط بر خاورمیانه است، به ویژه به دلیل آنکه با مخالفین بسیاری در نقاط مختلف روبه روست. این مطلب در خصوص سایر بازیگران منطقه ای از جمله مصر، اسرائیل، عربستان سعودی، ترکیه و امارات متحده عربی نیز صدق می کند.

بدون ظهور هیچ هژمونی بالقوه، انتظاربر این است که آمریکا به رویکردی که از پایان جنگ جهانی دوم تا اوایل دهه 1990 داشته، بازگردد.

در حال حاضر آمریکا منافع استراتژیکی در نفت خاورمیانه و تعهدات امنیتی نسبت به کشورهای مختلف دارد، اما حضور نظامی خود را به حداقل رسانده است. در عوض، به دیگر کشورها یا متحدین محلی جهت تقویت موازنه قویا منطقه ای متکی است. این سیاست با عملیات "طوفان صحرا" در سال 1990 و "مهار دوگانه" در سال 1993 و حتی بیشتر با حمله به عراق در سال 2003 و تلاش نافرجام در دگرگونی منطقه ای که به دنبال آن بود، تغییر یافت. نومحافظه کاران جان سخت ممکن است درس درستی از این شکست ها نگیرند، اما بقیه کشور این تجربه را فراگرفته اند. آمریکا مطابق عملکرد امروزه خود، در آینده نیز همچنان به حضور نظامی خود ادامه خواهد داد. در عوض به مشتریان منطقه ای که توسط نیروی هوایی، هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی یا آنان که در مواقع کاملا اضطراری با نیروهای ویژه آمریکایی حمایت می شوند، متکی خواهدبود. حضور آمریکا در خاورمیانه همچنان در حال کاهش است، به جز تهدیدی جدی برای توازن قوا منطقه ای، اینکه چه کسی در اتاق بیضی کاخ سفید (دفترکار رییس جمهور آمریکا) بنشیند، اهمیتی ندارد و اگر روند کاهش تمایل مردم جهان به سوخت های فسیلی شتاب یابد، از اهمیت استراتژیک منطقه به طور کلی کاسته می شود.

به هر حال، این اشتباه است که این تغییر را "عقب نشینی" نامید، کلمه ای که بر از دست دادن بزدلانه اراده یا هدف دلالت می کند. هم در اروپا و هم در خاورمیانه ، دقیق تر آن است که این گرایش گسترده به عنوان اصلاح منطقی و مجدانه منافع و تعهدات پس از دوره توسعه بیش از حد و به این ترتیب به عنوان پاسخی منطقی به پیکربندی قدرت در حال ظهور توصیف شود.

چه نوعی از نظم جهانی (ببخشید که این اصطلاح دوباره آورده شد) را من شرح دهم؟ ذهن و فرد آشفته باید مطمئن شود. من به میزان بسیار زیادی از تغییرات آب و هوایی، امنیت سایبری در تمام ابعاد، هوش مصنوعی، آفریقا و آمریکای لاتین به همراه اقوام های سیاه گوناگونش که به راحتی قابل تصورند، دور شده ام. اما در خطری که قدیمی به نظر می رسد، استدلال می کنم که هیچ کدام از این ویژگی ها ماهیت اساسی سیاست های جهانی را تغییر نخواهد داد.

کاندیدای ریاست جمهوری بیل کلینتون یک بار اظهار داشت که "محاسبات بدبینانه از سیاست های قدرت محض، برای یک عصر نوین غیرقابل قبول است"و سپس جان کری، وزیر خارجه، تصرف کریمه توسط روسیه را با این اظهارات نکوهش کرد: "شما نه براساس اصول قرن بیست و یکم بلکه طبق قرن نوزدهم رفتار می کنید". افسوس، آنها اشتباه می کردند، چرا که خوشبینان بی شماری در گذشته بوده اند. سیاست قدرت بزرگ، زنده و در کمال است. به این معنی است که ما به سوی دنیایی از رقابت و سوء ظن هدایت می شویم، جایی که در آن همکاری ها ادامه می یابد اما همواره شکلی شکننده دارند و نابخردی رهبران، اغلب باعث درد و رنج غیر ضروری می شود.

روی خط سایت ها
نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.

نام:
ایمیل:
* نظر: