صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

فاتحان شهرهای رفته بر باد

کد خبر: ۸۲۹۰۹۴
| |
3812 بازدید

مهدی حبی در مطلبی در تابناک نوشت:

از زمان سرودن شعر کاوه یا اسکندر بیش از شصت سال می‌گذرد. اگر تاریخ خلق این اثر را ندانیم گویی وضعیت امروز ماست که در شکستی دیگر گرفتار آمده است. فاجعه‌ای که هر بار در هیئتی بر ما ظاهر و ما فقط شکست خورده‌ایم، مثل مردم شعر «کتیبه» برای کشف راز، تخت سنگ‌ها جابجا کرده و همواره پاسخ همان بوده است چرا که هرگز نخواسته‌ایم از زنجیر سنت‌های غلط خلاص شویم. اخوان در «کتیبه» می‌گوید: «به سویش می‌توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود، تا زنجیر» زنجیره‌ای از منفعت و مصلحت‌ها که با حلقه‌ای فاسد به زندگی خود تنیده و از مواجهه و تلاش برای تغییر آن گریزانیم. این ضعف همواره ما را از دامن زندیه به آغوش کوفتیه انداخته و باز آش و کاسه همان بوده است، گویی نباید بفهمیم با دلال صفتی، انتقاد ناپذیری، عدم شفافیت، دروغ، تصمیمات احساسی نمی‌شود از دام استبداد رها شد. برای همین سالهاست سرانجام کار ما را اسکندرها معلوم می‌کنند.

با مرور در تاریخ کشوری که وکیل الرعایای آن رشوه گرفته است از پاسبان و کارمندش چه توقعی باید داشت؟ وزیر و وکیل و بنا هم ندارد ما در طول تاریخ برای منافع کوچک شخصی هویت ملی را فراموش کرده و خود را ارزان فروخته‌ایم، صبحانه را با مرگ بر شاه و عصرانه را با مرگ بر مصدق به چنگ آورده‌ایم، حزب بادی که فقط لباس‌های خود را خشک می‌کند. کودتا، انقلاب، خیانت و جنگ، صفحات تاریخ ما سرشار از این واژه‌هاست که هیچ‌کدام دردی از ما دوا نکرده‌اند چرا که قدم اول خرد کردن تخته سنگ‌ها، گسستن زنجیرها و دوری از خودمداری بوده است، امروز که دوباره در مقام انتخاب قرارگرفته ایم باید تلاش کنیم قبل از رسیدن اسکندر، ققنوس وار از خاکستر شهر سنگستان برخیزیم. با مرور شعر کاوه یا اسکندر اثر مهدی اخوان ثالث و تطبیق آن با شرایط روز کشور شاید باور نکنیم که این شعر حال و هوای بیش از نیم قرن گذشته است و ما در چرخه‌ی تکرار گرفتار آمده‌ایم. گویی «مزارآباد شهر بی تپش» همین جامعه‌ی از تکاپو و نفس افتاده ماست که مانند غریقی خسته سرنوشت شوم خود را نظاره می‌کند. همان «یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان» که نیما گفته بود و ما همچنان بر امن منافع نشسته، منتظریم از آب گل آلود شاه ماهی خودمان را صید کنیم.

در بند «دردمندان بی خروش و بی فغان/ خشمناکان بی فعان و بی خروش/ آهها در سینه ها گم کرده راه/ مرغکان پرشان به زیر بالها» همین چهره‌های عبوس در مترو و خیابان نیستند که شکست خورده و ناامید بر حفظ منافع، خود را به خواب زده‌اند؟ یا آنجا که می‌گوید«جای رنج و خشم و عصیان بوته‌ها/ پشکبن‌های پلیدی رسته‌اند/ مشت‌های آسمان‌کوب قوی/ وا شده است و گونه گون رسوا شده است/ یا نهان سیلی زنان یا آشکار/ کاسه پست گدایی ها شده است» همین فساد و ریایی نیست که سراسر جامعه را بلعیده است؟ همان زخمی که 6 قرن پیش هم حافظ آن را فریاد زده، از آن دوری جسته و ما نشنیده‌ایم تا دوباره گرفتار مشت‌های آسمان‌کوبی شده‌ایم که از جیب ما سر درآورده و قصد بیرون رفتن ندارد ظاهرا آنان بهتر میدانند خودمداران همیشه نان را به نرخ روز می‌خورند.

در سطر «خانه خالی بود و خوان بی آب و نان» گویی شاعر از سرزمینی می‌گوید که همه چیزش را از دست داده است، مردمی فقیر که در شبی هولناک و بی‌تپش گرفتار مشتی کفتار و گرگ آمده‌اند و بدتر آنکه پشت تپه هم روزی در انتظارشان نیست که امیدوار آمدنش باشند، گویی باز باید مست و تهی دست، از درگاه الهی به خانه برویم و ضعف‌هایمان را در نشئگی مدام به قضا و قدر بچسبانیم.

بی شک این دوره نیز مانند دیگر ادوار تاریخ به کتاب‌ها خواهد پیوست، اگر رفتار و خلقیاتمان را اصلاح نکنیم و از دام خودمداری رها نشویم باز در موج و طوفان، در دامن بی ثباتی گرفتار می‌شویم «همان بدبخت و خوار و بی نصیب» که ناآگاهانه در دام دروغ و تزویر خویش اسیر است.

عبید می‌گوید: «خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاله‌ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‌ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‌اند؟ گفت: می‌دانند ما به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله. خواستم بپرسم: اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالارفتن کند؟ که نپرسیده گفت: گر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش را کشیم و به تهِ چاه باز گردانیم.»

کاوه یا اسکندر شعر هر روز ماست شعر مردمی که همواره از فقدان حافظه تاریخی، فساد و دست‌بوسی رنج برده‌اند.

سعدی در مواعظ می‌فرماید:
قوت حافظه گر راست نیاید در فکر
                     عمر اگر صرف شود در سر تکرار چه سود

به دلیل همین تکرار سال‌هاست در بر این پاشنه چرخیده است که «هرکه آمد بار خود را بست و رفت/ ما همان
بدبخت و خوار و بی نصیب» و «باز می‌گوییم فردایی دگر/ صبر کن تا دیگری پیدا شود» هربار بعد از کوتاهی؛
گاه‌گه بیدار می‌خواهیم شد زین خواب جادویی
همچو خواب همگنان غار،
چشم می‌مالیم و می‌گوییم: آنک، طرفه قصر زرنگار
صبح شیرین‌کار
لیک بی مرگ است دقیانوس
وای، وای، افسوس.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟