صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

گفت‏وگوی كيهان ورزشي با تختي در تيرماه 1338: قهرمان شدم، اما تغيير نكردم

تنها تفاوتي كه در روحيه من پديدار گشت اين بود كه من ديگر خودم را حقير نمي شمردم. آن حقارتي كه چند سال قوز آن را به دوش مي كشيدم از وجودم رخت بربسته، من فقط يك مدال طلا دارم.يك سال بعد براي مسابقه 1956 به استانبول رفتيم. اما اين بار نه در وزن ششم و نه در وزن هفتم بودم، بلكه چشمم به دنبال كسي بود كه خيلي بيشتر از من مدال داشت آن شخص «حميد كاپلان» نام داشت كه اهل آنكارا بود.
کد خبر: ۸۰۲۵۵
| |
2988 بازدید

شخصيت عجيبي داشت. به مانند هيتلر عكس رقبايش را روي ديوار مي چسباند تا ترسش بريزد كه گواه روحيه مبارزه طلبي اوست اما از سوي ديگر پس از كسب عنوان قهرماني جهان در نهايت تواضع و فروتني مي گويد: «كوچكترين تفاوتي نكرده ام. نه به وزنم چيزي اضافه شده و نه بر مغزم، نه مي خنديدم و نه اشك مي ريختم. فقط به اين خاطر قهرمان شدم تا هموطنان جشن بگيرند.» مصاحبه زير مربوط به سال 1338 است. تختي در گفت وگو با كيهان ورزشي سفره دلش را باز كرد. جالب اينكه در همين مصاحبه نويسنده او را كم حرف ترين كشتي گير ايران دانسته و البته بزرگترين ويژگي اش را «احترام گذاشتن به مردم» مي داند.


مربي من در كشتي!
من بيشتر وقتها با كتابهاي پليسي يا يادداشت هاي فاتحين و مغلوبين جنگ هاي گذشته خود را سرگرم مي كردم و خواندن آنها هميشه اثر خوبي در روحيه من باقي مي گذارد به خصوص اينكه هيتلر را با تمام حماقتش دوست داشتم، اينكه مي گويم دوست داشتم نه اينكه خيال كنيد او را آدم لايقي مي دانم، نه. من به او احترام مي گذارم به واسطه اينكه درس خوبي در زندگي به من دارد كه چگونه بايد با حريفان ستيز كرد و در هر راه مشكلي به هدف رسيد.

در يكي از كتاب هاي سردار مغلوب ژرمن ها خواندم كه او هميشه تصاوير رقباي خود از قبيل مونتگمري، آيزنهاور و استالين را به ديوار مي كوبيد و حتي در كتاب ديگري متوجه شدم كه سردار آلماني اين عكس ها را همه جا وقتي كه براي غذاخوردن، اتاق كارش را ترك مي كرد با خود مي برد.

من قبل از اينكه متوجه اين موضوع گردم از شنيدن نام كشتي گيران سنگين وزن دنيا وحشت داشتم و در هر روزنامه يا مجله اي هم كه عكسي از آنها مي ديدم از ترس اينكه تنم بلرزد، آن نشريه را دور مي انداختم و هيچ مايل نبودم اعصابم را بدين ترتيب خرد كنم. اما پس از آن من هم مثل او، آن مرد لاغر و ريز (هيتلر) آلماني شدم! من كه هميشه حتي از تصوير «پالم» سوئدي مي ترسيدم از فرداي آن روز به دنبال آنها گشتم و آن عكس هاي سفيد و سياه لخت را در پوششي از طلا جاي دادم و هميشه مقابل چشمانم قرار مي دادم.


مثل هيتلر فكر نمي كنم...!
من اين عكس ها را هنوز مثل هيتلر در مقابل چشمانم قرار مي دهم و با آنها راز و نياز مي كنم، با اين تفاوت كه بي نهايت به آنها علاقه مندم و هيچ مايل نيستم مانند هيتلر به آنها بنگرم، هيتلر آنها را مي نگريست و آرزو داشت با خونشان آشاميدني گوارائي بنوشد اما من چنين خيالي نداشتم و ندارم، من به خونشان تشنه نيستم، من فقط از هيتلر آموختم كه بايد شمايل آنها را مدنظر قرار داد دندان بر روي جگر گذارد و براي پيروزي بر آنها تلاش كرد، من چنين كردم هرچند هنوز به موفقيت نهايي خود نرسيده ام.


به زندي هم مديونم!
من روزي كه قدم بر تشك نهادم 20 سال داشتم و 70 كيلو وزنم بود البته با اين وزن، جوان بسيار ضعيفي بودم كه همه با تمسخر به من مي نگريستند اما همين كه با عباس «زندي» آشنا شدم و او را خوب شناختم به تمسخر مردم چندان اعتنا نمي كردم. عباس زندي هميشه در گوشم زمزمه مي كرد: «تو هيچ گاه نااميد نشو، بدنت هرچند قابل مقايسه با هيكل من نيست اما فراموش نكن من در زماني لباس كشتي به تن كردم كه فقط 57 كيلو وزنم بود و در وزن دوم مسابقه مي دادم، چه مسابقه اي! اگر روزي در يكي از آن مسابقه هاي بي اهميت نفر ششم مي شدم كلاهم را به هوا مي انداختم.»زندي اشتباه نمي كرد، او واقعاً روح مرا تربيت كرد، من پس از هيتلر، به زندي هم مديونم.


تمرينات و روزهاي سخت
به اين ترتيب در سرما و گرما در روي تشكي كه حتي حيوانات هم حاضر نمي شدند بر روي آن تمرين كنند فعاليت خود را آغاز كردم، شايد شما هيچ باور نكنيد اما اين حقيقت محض است كه من و امثال من مثل حيوانات تمرين مي كرديم و اين ادعاي مرا اهالي خيابان ...]وحدت اسلامي تهران[ كه هميشه در ساعت معيني مثلا 2 بعدازظهر مرامشاهده مي كردند، تصديق مي كنند. اما پس از يك سال تمرين كوچكترين موفقيتي بدست نياوردم و علاوه بر اينكه گل نكردم حتي ضعيف تر هم شدم!


مسخره ام مي كردند
در اينجا و در همين ايام بود كه باران تمسخر بر سرم باريدن گرفت و همه به من مي گفتند: «تو خود را بي جهت شكنجه ميدي، برو دنبال يك كار ديگر، تو اصلا به درد كشتي نمي خوري»!
اين گفتارها، اين تهمت ها، اين ناسزاگوئي ها آن هم در آن محيط كه نه نشريه اي بود و نه دستگاهي مرا كاملا از پاي درآورد، حتي ديگر نصايح دوستانم را هم فراموش كردم و جوان مأيوس و دل شكسته اي بودم كه لباس هاي تمرينم را به دوش مي كشيدم و با موتورسيكلت برادرم به خانه مي رفتم، ديگر هيچكس وجود نداشت كه قلب مرا از آن همه «خرابي» پاك كند.

هيچكس حاضر نبود مرا به كارم تشويق كند، همه مرا با ديده ترحم مي نگريستند و مي گفتند: اينو ببين كه لخت ميشه و تمرين ميكنه!»من يك سال در زير اين باران تمسخر، استقامت بيهوده اي كردم و پس از اينكه متوجه شدم قادر نيستم و اين باران هم هيچ وقت بند نخواهد آمد، راه خوزستان را پيش گرفتم، در آنجا يك سال كار و زندگي كردم. مبارزه با خود و مبارزه با ناسزاهاي اطرافيان رنج فراواني بر دوش من باقي گذاشت اما من طاقت اين را نداشتم كه بيشتر از يك سال اين رنج را بر دوش بكشم، براي همين رفتم اهواز نزد يكي از خانواده ها...

پس از يك سال كه به تهران آمدم همه آن پسر 70 كيلويي را ديدند كه 8 كيلو چاق شده بود اما اين چاقي دليل آن نشده بود كه در هر دقيقه دو مرتبه از كشتي گيران زمين نخورم!


يواش يواش «گل» كردم
اولين باري كه در يك مسابقه شركت كردم چهارم شدم. خوب يادم است كه آن مسابقه يك مبارزه داخلي باشگاه بود. كفش و لباسم همان بود، اما اسمم عوض شده بود، ولي ديگر هيچكس به من بد نمي گفت.

در يك دوره مسابقه پهلواني شركت كردم اما كاري از پيش نبردم، مثل يك سنگ كشتي بودم كه فقط بعضي از كشتي گيران سنگين براي تمرين به من احتياج داشتند. آنها به من احترام مي گذاشتند راست هم مي گفتند چون من فقط به درد زمين خوردن مي خوردم و بس!وقتي كه 23 ساله شدم به غفاري باختم، البته اين يك باخت اميدواركننده بود كه نظر همه را براي قضاوت درباره من برگرداند.

براي اولين بار نامم در يك مجله كوچك چاپ شد، هنوز آن مجله را در كمد خود دارم و بيشتر از همه نشريات آن را دوست خواهم داشت. براي اولين مرتبه روزنامه اي از حق من دفاع كرد و من هميشه از آن ممنونم.


خجالت مي كشيدم
فكر اينكه روزي قهرمان كشور يا احتمال قهرمان جهان شوم، خجالتم مي دادم. اصلا من در اين مورد كمتر فكر مي كردم چون جرأت آن را نداشتم فكر كنم و پس از آن نتيجه بگيرم كه فكر بچه گانه اي بود و نبايد با ياد آن دلخوش بود. 9 سال پيش در يك مسابقه تقريبا با اهميت دوم شدم. من هنوز براي وزن ششم دو كيلو كم داشتم.

من فاصله مابين عنوان دومي و قهرماني را رقم بزرگي مي دانستم يك راه بسيار دشوار و طولاني، تقريبا مثل تفاوت مقام وزارت و رتبه مستخدم جزء اما وقتي كه در سال 1329 صاحب مقام وزارت گرديدم متوجه شدم كه هيچ كاري نكرده ام و چيزي هم به من اضافه نشده است و فقط بر تعداد رفقايي كه به من سلام مي كردند اضافه گرديده است، تقريبا هيچ، من و قمر مصنوعي!


آرزوي تازه
من فقط يك مرتبه شوروي ها را پشت سر گذاشتم اما آنها سه بار اول شدند. از سال 1951 الي 1956 من در طرف راست كرسي در آنجا كه مدال نقره تقسيم مي كنند و با خط سياه لاتين رقم 2 بر روي آن نوشته شده است قرار داشتم در حالي كه شوروي ها هميشه نيم متر بلندتر از من ايستادند و موقعي كه از آن بالا مي خواستند مدال خود را دريافت كنند كاملا قوز مي كردند، من هميشه در فكر اين بودم كه آيا ممكن است روزي براي گرفتن مدال طلا آن قدر خم شد تا آقاي رئيس بتواند نوار را به گردنم بياويزد!


قهرمان شدم ولي عوض نشدم
ديگر دلم نمي خواست قهرمان كشور شوم. مي خواستم به همه آنهايي كه به من مي خنديدند و تمسخرشان گوش مرا پر مي كرد بگويم كه من قهرمان دنيا خواهم شد. من ديگر با اين انديشه عذاب نمي كشيدم اما دائم گمان مي بردم آنهايي قادرند قهرمان جهان شوند كه قبلا قمر مصنوعي پرتاب كرده اند! من آن قدر قهرمان جهان شدن را مشكل مي پنداشتم كه به خيال من آرزو كردن مقام قهرماني جهان ورسيدن به آن مثل اين بود كه كسي ادعا كند من مي خواهم «قمر» به كره ماه بفرستم!

ولي همين كه در ملبورن جاي من و مدال من با شوروي ها عوض شد، من هم مثل «كولايف» براي گرفتن مدال طلا كاملا «دولا» شدم اما وقتي كه از كرسي به پايين پريدم و پس از اينكه چند نفر بر صورتم بوسه زدند و پس از اندكي تحمل و خيره شدن به چشم ديگران متوجه شدم كوچكترين تفاوتي نكرده ام. نه به وزنم چيزي اضافه شده و نه بر مغزم، نه مي خنديدم، نه اشك مي ريختم. من فقط به خاطر اين قهرمان شده بودم كه عده اي از هموطنانم جشن بگيرند و شادي كنند وگرنه من چه فرقي كردم؟ همان «رضا» اي بودم كه در ساعت 2 بعدازظهر مثل حيوانات سيرك به باشگاه پولاد مي رفتم اما نه.

تنها تفاوتي كه در روحيه من پديدار گشت اين بود كه من ديگر خودم را حقير نمي شمردم. آن حقارتي كه چند سال قوز آن را به دوش مي كشيدم از وجودم رخت بربسته، من فقط يك مدال طلا دارم.يك سال بعد براي مسابقه 1956 به استانبول رفتيم. اما اين بار نه در وزن ششم و نه در وزن هفتم بودم، بلكه چشمم به دنبال كسي بود كه خيلي بيشتر از من مدال داشت آن شخص «حميد كاپلان» نام داشت كه اهل آنكارا بود.

متأسفانه من توفيق مقابله با او را نيافتم و در اثر كمبود وزن و نداشتن تجربه كافي مغلوب غول هاي شوروي و آلمان شدم ولي خودم و همه اطرافيان من خوب مي دانستيم كه من كمتر از آنها نبودم. در آن سال «كاپلان» اول شد.


عنوانم را از دست دادم
تا قبل از المپيك ملبورن من 5بار از كشتي گيران دنيا به زحمت شكست خوردم. در سالهاي 1951 و 1952 هلسينكي و در فستيوال ورشو، به شوروي ها باختم و از جدول خارج شدم. ورشو آخرين باخت من از روس ها بود. تا آنجا من بودم كه مي خواستم بر كرسي آنها سوار شوم اما از المپيك ملبورن به بعد آنها به دنبال من مي دويدند تا عنوان قهرماني را از من پس بگيرند.

به همين جهت من مي بايستي توجه كافي مي كردم و آدم با دقتي مي بودم در حالي كه چنين نعمتي مانند يك معادله «صدمجهولي» در وجودم ناپديد گرديد و من با اشتباهات مكرر خود در صوفيه موفق شدم آن معادله اي را كه در رگ و پوست من ريشه دوانيده بود حل كنم و بدين ترتيب عنواني را كه با تحمل زياد نصيب من گرديد از دست دادم اما حالا فكر نمي كنم با از دست دادن آن عنواني «هيچ» هستم.

همين كه من از سكوي دوم به راحتي پايين آمدم تا «آلبول» در جاي پاي من قدم گذارد و از آن بالا خود را به زمين پرت نكند! ديدم هيچ چيز از من كم نشده است. مثل ملبورن مي مانم، همچنانكه آلبول شبيه زمستان سرد مسكو يخ كرده بود. همان يخبندان مسكو و باكو. مثل همان دو شبي كه دو مرتبه از من شكست خورد مدال و تاج طلا نه در وجود او كه دارنده آن بود اثر داشت و نه در من كه بازنده آن بودم.

چرا در خارج از تشك همه خيال مي كنند ما برخلاف انسانهاي ديگر هستيم؟ راه رفتن، خوابيدن و غذاخوردن ما خارق العاده است در صورتي كه اين موضوع فقط براي آدم هاي خارج از تشك صدق مي كند و بس. من و او مثل مسكو و تهران با هم دست داديم و روي هم را بوسيديم و باز هم از تشك خارج شديم. اكنون خوب توجه كنيد كه من براي اين حريف سرسختم چه نقشه اي كشيده ام و براي مسابقات جهاني چه كار مي خواهم بكنم!

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟