خودبزرگ پنداري
نخست: سهم روشنفكران و دانشگاهيان
تا جايي كه تاريخ اروپا را خواندهام و به كشورهاي مختلف دنيا سفر كردهام، دريافتهام كه دو گروه در تغيير بسيار تعيينكننده بودند: ١- بازرگانان و صنعتگران و تجار و كساني كه در حوزه فناوري بودند. ٢- سياستمداران: سياستمداراني چون گاندي، دوگل، فروغي، دكتر مصدق و امثالهم چه در شرق و چه در غرب كارهاي بزرگي ميتوانند انجام بدهند. گاهي حتي يك نفر اين اندازه تعيينكننده است.
نقش سياستمداران و نخبگان اقتصادي را بهطور تقريبي ٨٠ درصد ميدانم. جايگاه روشنفكران در ٢٠ درصد باقيمانده است. البته عوامل ديگري نيز دخيل است. اما روشنفكران در اين ٢٠ درصد نقش دارند. اين ميزان از كشوري به كشور ديگر فرق ميكند. مثلا در جايي چون فرانسه اين تقريب خيلي بالا است و در كشوري چون پاكستان و اردن كم است.
دوم: كار روشنفكران و تحصيلكردگان
به نظر من كار اين گروه framing (فريمينگ) است. تعابيري چون «قالببندي» و «چارچوبسازي» براي اين تعبير چندان دقيق نيست. در اوايل دهه ١٣٧٠شمسي وقتي به دانشگاه شهيد بهشتي آمدم، ديدم عموم دانشجويان وقتي ميخواهند رساله بنويسند، كارشان قرائتي تاريخي از يك موضوع است. به عنوان كسي كه تمام تحصيلاتم در امريكا بوده، متوجه شدم اينجا متدولوژي (روششناسي) تقريبا تعطيل است. بنابراين اولين كارم نگارش يك كتاب روش تحقيق بود. هيچ عالم علوم انساني بدون تسلط بر روششناسي نميتواند فريمينگ انجام دهد و در غير اين صورت به مجموعهاي از دادهها بدل ميشود كه به صورت مجمع الجزاير در يك متن علمي آمده است. تفاوت كارل ماركس و ميلتون فريدمن در فريمينگ است. يكي معتقد است نقش دولت ٥ درصد و ديگري معتقد است نقش دولت ٩٥ درصد است. اين فريمينگ شخص را از ديگري متمايز ميكند.
سوم: وظايف دانش آموختگان علوم سياسي
پاسخ اين پرسش را در ٥ قسمت تسلسلي و انباشتي مطرح ميكنم:
١- واژه فكت (fact) را در اين كشور مقدس كنيم و به آن اهميت دهيم: نظام تصميمسازي و انديشهورزي ما در اين كشور خواه در حوزه عمومي و خواه در حوزه تصميمسازي، بيش از ٧٠ درصد، در يك دايره بسته تصور و تخيل و توهم شكل گرفته است. مثلا معاون وزير امور خارجه كشور ما چندي پيش در دانشگاه شهيد بهشتي گفت: «متاسفانه امريكا بر اساس منافع ملي خود عمل ميكند!» يا فردي در مجلس ميگويد: «اگر امريكا صداقت داشت، موضوع برجام حل ميشد» يا فردي در شهرستاني گفت: «آقاي رامسفلد تقوا ندارد». اهميت فكت در اين است كه فكر ميكنم ٩٠ درصد آنچه گفته ميشود، پراپگندا (propaganda يا تبليغات سياسي) است در حدي كه تحصيلكردگان نيز آن را قبول ميكنند و به زبان ميآورند. وظيفه ما اين است كه فكت را از پراپگندا جدا كنيم. اين نشاندهنده تفاوت ميان تحقيق و واقعيت با تبليغات سياسي دستگاه دولتي است. فاصله ميان اطلاعات غلط توسط ترامپ در امريكا و اعتراضات مردم كمتر از ١٥ دقيقه است. سيانان منتظر است ببيند كدام جمله ترامپ اشتباه است و فكتها را به رييسجمهور امريكا بگويد. در همين هفته گذشته شنيديم كه در كشور ما هواپيما و هليكوپتر و جنگنده ساخته ميشود، يا گفته شده كه ما در آيتي در خاورميانه حرف اول را ميزنيم. بنابراين ما در جامعهاي سرشار از تبليغات سياسي زندگي ميكنيم و كساني كه تحقيق نميكنند، فكر ميكنند اينها حقايق است و عدهاي با صداقت و خوشبيني آن را قبول ميكنند. بنابراين اولين وظيفه ما اين است كه از طريق كلاس تدريس، مصاحبه، وب سايت و تلگرام و دنياي مجازي فكتها را بگوييم.
٢- موضوع ما ايرانيان در تحقيق و نوشتن همچنان تعارضات با مدرنيته است: مساله اول و آخر ما اين است كه كجاي مدرنيته ايستادهايم؟ اين فضيلت ابهام براي ما مضر و سم است. ما نميتوانيم بگوييم با دنيا ارتباط برقرار ميكنيم و بعد بگوييم شما را به لحاظ فلسفي قبول نداريم. ما نميتوانيم به آنها بگوييم، ايرباس و بويينگ و نرمافزار سوييفت را ميخواهيم، اما هيچ كدام از شما را قبول نداريم. معتقدم ما يك مساله اصلي بيشتر نداريم و آن ميزان تعامل و تعارض مان با مدرنيته در ١٧٠ سال گذشته است. اين سوال كليدي و مساله اساسي ما است. من تاكنون به ١١٤ كشور رفتهام و در ٦١٤ كنفرانس بينالمللي شركت كردهام و دريافتهام كه ذهن ايراني خيلي پخش است. ما ذهنهاي متمركز بسيار كم داريم. من خيلي بيوگرافي ميخوانم. اگر بخواهم كانون يادگيريام را از بيوگرافيها بگويم اين است كه يك هنرمند يا دانشمند يا سياستمدار يا كارآفرين موفق كسي است كه متمركز باشد. بدون تمركز نميتوان موفق بود. نميتوان انواع و اقسام كارها را داشت و موفق بود. كسي دانشگاهي است كه تمام زندگياش در دانشگاه است. ما ميخواهيم تمام مسائل عالم بشريت را حل كنيم و نميتوانيم. بنابراين مساله ما فهم و حل تعارضات خودمان و مدرنيته است. اگر اين چندهزار نفري كه در علوم انساني در ايران كار ميكنند، ميخواهند كاربردي باشند و گرهي از مسائل آن باز كنند و آن را به ريل بينالمللي بازگردانند، بايد اين مساله را حل كنند. در سه بند باقيمانده به اين ميپردازم كه چه بايد كرد؟
٣- قرارداد اجتماعي: ما ايرانيها هنوز قرارداد اجتماعي نكردهايم. قرارداد اجتماعي اروپاييها در سال ١٧٦٢ توسط روسو نوشته شد. ما هنوز به يك چارچوب نظري فكري روشن كه همه ما را حول يك محور و استوانه فكري جمع كند، گرد نيامده است. بنابراين دغدغه ما در علوم سياسي و روابط بينالملل با اين متون فوقالعاده و جذاب و خواندني كه ذخيره بشري در انديشه سياسي و جامعهشناسي سياسي و متون مقايسه است، اين است كه چگونه ميتوانيم به قرارداد اجتماعي برسيم؟ چگونه يك نفر ميتواند بگويد من هم مسلمان هستم، هم ايراني و هم يك شهروند بينالمللي كه قرابتي با خاورميانه و جامعه مسلمانان دارم. هر حكومتي در ايران بخشي از جامعه را رها كرده و آنها را غير خودي خوانده و گفته اگر دوست نداريد، از كشور برويد. اين روش حل مساله نيست. دغدغه نظري ما ايرانيان نداشتن قرارداد اجتماعي است.
٤- مدنيت در كنار قرارداد اجتماعي: ما در نقطه صفر مدنيت هستيم. ما در كشوري زندگي ميكنيم كه به جايي نرسيدهايم كه اگر يك شهروند حرف متفاوتي نسبت به يك موضوع سياست خارجي در رابطه با مواضع رسمي كشور بگويد، لقب مييابد. ما بايد زحمت بكشيم تا متفاوت بودن را به رسميت بشناسيم. ٩٠ درصد مسائل ما داخلي است. اولين مساله در رشته علوم سياسي نوشتن قرارداد اجتماعي و مساله دوم ايجاد مدنيت و يادگيري آداب معاشرت اجتماعي است.
٥- ايجاد ساختار: كل زندگي ساختارسازي است. من بارها به خلقيات ايرانيان اشاره و تاكيد كردهام كه اين ويژگيها معلول است و ذاتي نيست. براي درست كردن اين خلقيات نيازمند ساختارهاي حقوقي، قانوني و مدني براي اقتصاد، مدنيت، سياست خارجي و حل فساد هستيم. بنابراين مسائل ما خيلي روشن است و فقط بايد اينها را اجرا كنيم.
من معتقدم سرنوشت بشر توسط نخبگان (elites) رقم خورده است. اين نخبگان اعم از دانشمندان، نخبگان، نويسندگان، خبرنگاران، تحصيلكردگان، ثروتمندان، صاحبان صنايع و... هستند. كسي كه فكر ميكند نخبه است. حكومتي كه بر مبناي حرفه ايها و بخش خصوصي نايستاده باشد، نميتواند تصميمسازي كند. با پوپوليسم نميتوان يك كشور را اداره كرد و فقط مسائل به عقب ميافتد و منابع به هدر ميرود. همچنين معتقدم كه بسياري از مسائل ما به شخصيت و كاراكتر ما برميگردد. بسياري از مشكلات ما ريشه در انديشههاي ما ندارد. در كشور ما لايههاي تفكر ديني، تفكر ليبرال، تفكر ملي- مذهبي، تفكر چپ، تفكر جهاني شدن هست اما ما هنوز به اين نقطه نرسيديم كه اينها را وارد ديالوگ كنيم. به نظر من كاراكتر ما اهل ديالوگ و يادگيري نيست. به نظر من خودبزرگبيني و خودبزرگپنداري بر استدلال و فكر ما غلبه دارد. بسياري از مسائل سياسي ما ريشه در حسد و نه اختلافات فكري دارد. بنابراين مشكل مسائل شخصي است. به عنوان كسي كه ملتهاي زيادي را ميشناسم، ملتي را در دنيا نميشناسم كه مانند ملت ايران توان طراحي تزيينات فلسفي براي اختلافات فكرياش داشته باشد. بعد از ما روسها هستند. اگر دانش ما به همراه شخصيت ما رشد نيابد، تحصيلات براي ما مضر است.
عباس منوچهري
امروزه نميتوان از علم سياست سخن گفت، زيرا آنچه امر واقع هست علوم سياسي است، يعني علمهاي مختلفي كه سياسي هستند. همچنين بدون پرداختن به مفهوم «سياسي» نميتوان از پرسشهاي معين ديگر در اين حوزه سخن گفت، زيرا تعابير متفاوتي از اين مفهوم «سياسي» شده است. بنابراين اين مفهوم نقطه شروع و اولين مفهوم ابهام زا است. تجربه و مطالعات نشان داده كه ما «سياسي» (سياست) را به معناي مدرن ميفهميم. اما اگر بخواهيم «سياسي» را دال بر قدرت، مناسبات و بازي يا موضوع آن بدانيم و علم سياست را دانش قدرت در نظر بگيريم، اين معناي جديد و غالب اين مفهوم است، خواه در كاربردش در حوزه آكادميك يا در عرصه عمومي. در حالي كه اين يكي از ابهامات اين مفهوم و مفاهيم ديگري چون دولت و اقتدار و... است. بنابراين ميتوان گفت دچار نوعي اغتشاش مفهومي هستيم. بر اين اساس پاسخ به پرسش از «چيستي كاركرد علوم سياسي» متناسب با معنايي كه از مفهوم «سياست» اتخاذ ميكنيم، متفاوت است.
اگر بخواهيم روشهايي چون ريشهشناسي مفهومي يا تاريخ مفهومي را براي واكاوي مفهوم «سياسي» به كار ببريم، درمييابيم كه به هر حال اين مفهوم تاريخ داشته است و هيچ الزامي نداريم كه به معناي رايج آن را بفهميم و به كار ببريم. در ارتباط با تحولاتي كه در علم سياست رخ داده، الان چيزي به اسم علم اجتماع و علم سياست فرونتيك مطرح شده است، البته منشا آن در دانمارك و يك عالم اجتماعي در حوزه برنامهريزي شهري يعني بنت فليبرگ بوده است. اهميت اين بحث در آن است كه ديگر سياست معناي رايج را ندارد. در اين تعبير فرونتيك از فرونسيس (حكمت عملي) ارسطويي اخذ شده يعني علم سياست، علم عمل شهروند است. مفهوم پراكسيس نيز در همين رابطه معنا مييابد. بنابراين سياست در اين مفهوم به هيچ عنوان ضرورتا مربوط به حكمراني، فرمانروايي، اقتدار را نميدهد. از نظر ريشهشناسي نيز واژه politics به مفاهيمي شهر (پوليس) و شهروندي (پوليتس) بازميگردد. البته اگرچه فليبرگ از اين تعبير استفاده كرده است، اما در سنت انديشه هانا آرنت نيز سياست به همين معنا به كار رفته است و بعد از او هابرماس بر آن تاكيد كرده است. بنابراين منظور از علم سياست، علم مدني است. فارابي نيز علم مدني و فلسفه مدني سخن ميگويد و اين كاربرد از سوي او بيحكمت نبوده است. بنابراين اگر بخواهيم اين معناي از سياست را در كنار معناي رايجي كه در ابتدا بيان شد بگذاريم، آنگاه به پرسش «چيستي كاركرد علم سياست» دو پاسخ ميتوان داد.
در مورد خود پرسش نيز فراتر از شغل و حرفه ميتوان وجهي ديگر را در نظر گرفت. يعني مثل خود علم سياست كه در طول تاريخ در ميان دانشهاي بشري منحصر به فرد است، ميتوان كاربرد آن را منحصر به فرد دانست. ارسطو سياست را علم بنيادين ميخواند. ما دانش ديگري با اين ويژگي نداريم. وجه منحصر به فرد ديگر دانش سياست اين است كه نه خودش يك حرفه است و نه خواندن و تحصيل و ياد گرفتن آن ضرورتا براي حرفه و شغل معيني است. البته اين حرفه و شغل هست، اما به آن محدود نميشود. دانش سياست يا به تعبير من دانش مدني، هم از نظر شخصي مهم و مرتبط است و هم از حيث جمعي. همه افراد جامعه براي زندگي به اين دانش مدني نيازمند هستند. انسانها خواسته يا ناخواسته به عنوان شهروند زندگي ميكنند. ما بخواهيم يا نخواهيم، در شهر زندگي ميكنيم. حتي اگر كسي از شهر به دليل محدوديتهايش فاصله بگيرد و مهاجرت كند، باز هم در شهر خواهد بود. كسي كه مهاجرت ميكند، به دنبال شهروندي در جاي ديگري است، نه اينكه بخواهد اصلا شهروند نباشد. بنابراين اگر شهروندي شيوه زيست انسان است و نميتوان شهروند نبود، براي زيستن خوب به عنوان شهروند، هيچ چيز همچون دانش مدني ياري نميرساند. بنابراين در پاسخ به سوال چيستي كاركرد علم سياست، بد نيست كه بپرسيم علم سياست به چه كار من ميآيد؟ اينجا من را به عنوان شهروند ميگيريم.
البته اين بحث از جنس گفتوگويي است و آنچه ميگوييم، پاسخ به يك پرسش است. بنابراين اگر نقطه عزيمت ما اين باشد كه دانش سياست را محدود به مناسبات قدرت نكنيم، ميتوانيم آن را به عنوان دانشي مدني براي زندگي شهروندي خوب در نظر بگيريم. البته يكي ديگر از ويژگيهاي دانش سياسي اين است كه مرزبندي دقيقي نميتوان ميان دانش سياسي به مثابه يك حرفه و دانش سياسي (مدني) به عنوان امري شخصي در نظر گرفت. به اين معنا كه از يكسو من به عنوان شهروند نيازمند دانش مدني هستم و از سوي ديگر به عنوان كسي كه علوم سياسي خوانده است، به حرفهاي نياز دارم. در زمينه شخصي بحث اصلي دانش مدني زيست خوب به عنوان شهروند است. اما در زمينه اجتماعي هم بايد توجه كرد كه موضوع علم سياست خير عمومي و استقرار خير است، يعني هر آنچه ميتوان انجام داد تا زندگي خوب براي عموم ايجاد شود يا تداوم يابد. بنابراين حرفه يا شغلي كه از خواندن علم سياست پديد ميآيد، متوجه خير عمومي است. يعني دانش سياسي و مدني در تمام سطوح به كار ميآيد. در يك جمعبندي كلي ميتوان سه پاسخ به سوال از كاربرد علم يا دانش سياست در نظر گرفت. يعني سياست هم براي شخص شهروند، هم براي دانشآموخته دانش سياسي و هم براي جامعه كاربرد دارد. با پرداختن به اين سه مفهوم هر كس ميتواند از دانش سياسي بهره بگيرد. اين سه مفهوم عبارتند از اول شهروندي كه بارها عميقتر از يك مفهوم عمومي است، شهروند بودن يعني با ديگران بودن در شهر؛ دوم مفهوم خوشبختي است كه يك تعبير آن انطباق خير شخصي با خير عمومي است و به معناي خوب زندگي كردن است؛ سوم مفهوم توسعه و برنامههاي توسعه است. مبحث توسعه سخت نيازمند علم مدني و علم سياست و انديشه سياسي و دانش سياسي به معناي عام آن است. به همين خاطر اهل علم سياست بايد پوياتر و فعالتر وارد شوند و مدعي باشند زيرا دانش توسعه و برنامه توسعه سخت نيازمند دانش سياسي است.
اگر بخواهيم علوم سياسي را به عنوان حرفهاي مرتبط با دولت يا دانشگاه در نظر بگيريم، آينده روشني ندارد. يعني به دلايل مختلفي نتوانستهايم به تعاملي انتقادي ميان رشته علوم سياسي و دولت يا هيات حاكمه برقرار كنيم. تاكيد من بر تعبير «تعامل انتقادي» بدين سبب است كه نه تعامل يكسويه كارآمد است و نه انتقاد يكسويه. تعامل انتقادي نياز به فضايي دارد كه در جامعه ايران همچنان مفقود است. در دانشگاه نيز رشته علوم سياسي جايگاه خوبي ندارد. علوم سياسي رشتهاي پر مخاطره است. يعني اگر افراد اين رشته بخواهند از مباحث رايج و سفارشي با وابستگيهاي خاص درون دانشگاه يا بيرون آن عبور كنند و مجادلات و پرسشهاي عميق راجع به شالودههاي زندگي ما و نحوه زيست ما و گزارههاي معرفتي ما و توليد قدرت مطرح كنند، با شرايط مخاطرهانگيزي مواجه ميشوند. اما از سوي ديگر فرصتهاي بسيار ناب و فوقالعادهاي براي انديشهورزي و پژوهش در علوم سياسي ما وجود دارد. يعني جامعهاي كه مرتب در بحران زندگي ميكند و آيندهاش آبستن بحرانهاي چند لايه و چندگونه است، طبعا مشكلات زيادي دارد و بايد به مسائل زيادي پاسخ بدهد. به تعبير فردوسي «ز گردِ سواران در آن پهندشت/ زمين شش شد و آسمان گشت هشت» يعني آنقدر گرد و خاك وجود دارد كه يك لايه از زمين به آسمان رفته است. در اين گرد و خاك انديشيدن كار سخت و در عين حال جذابي است. يكي مشكلات و خطراتي كه ما را تهديد ميكند، شاكله تماميت ارضي و ايراني بودن ما است. در شرايط كنوني بعيد است كه تماميت ارضي ايران قابليت حفظ كردن را داشته باشد. براي توضيح اين موضوع از تعبير انگاره يا خيال استفاده ميكنم. براي هر يك از فارغالتحصيلان رشته علوم سياسي در ايران وضعيت ملت و مليت و مردمي كه در اينجا زندگي ميكنند، اهميت دارد. علت تاكيد بر تعبير انگاره متمايز كردن خودم از كساني است كه ناسيوناليسم را به عنوان حاق واقعيت ما ميدانند و فكر ميكنند ناسيوناليسم آخرين كلامي است كه بايد گفته شود و همه نيروها بايد پيرامون آن بسيج شوند. در حالي كه دانشآموختگان علوم سياسي ميدانند بسياري از اين تعابير و مفاهيم خيالي و قراردادي محصول شرايط خاصي است و نميتوان براي آنها گوهر جاودانهاي در نظر گرفت. اما در شاكله كنوني يعني در چارچوب وضعيت مردم آيا ميتوانيم انسجام را در بلندمدت و ميان مدت حفظ كنيم؟ اين پرسشي جدي است. رگههايي در جامعه وجود دارد. بيقراريهاي اخير نشاندهنده است. برخي شعارها، مبني بر بازگشت حائز اهميت است. در صد سال گذشته بعد از مشروطه كوشيدهايم راجع به ناسيوناليسم بحث كنيم و آن را به مفاهيمي چون آزادي و عدالت و وضعيت مدني گره بزنيم. اين كوششها در گروي شرايط متغير است. يعني ممكن است ما ناسيوناليسمي بخواهيم كه براي ما امنيت ايجاد كند يا وضعيت اقتصادي را بهبود بخشد يا وضعيت جهاني ما را ارتقا دهد. به كرات شنيدهايم كه كشوري با سابقه چند هزار سال نميتواند با كشورهاي ديگر ارتباط داشته باشد. اما رگههايي از خوانش فاشيستي از ناسيوناليسم نيز مشهود است. اين يكي از خطراتي است كه ما را تهديد ميكند، زيرا ما را به يك پدرسالاري آرماني هدايت ميكند. اينجاست كه دانش سياسي اهميت مييابد و به اين ميپردازد كه چگونه ميتوان انگارههايي را در دل ايرانيان جمع كنيم كه تعامل مناسبي با جهانيان داشته باشيم. البته ما نبايد از شعارهاي گذشته صرف نظر كنيم.
ما آزادي ميخواهيم و آزادي بايد تا حدي در اين سرزمين نهادينه شود. همچنين به عدالت و كثرتگرايي و تساهل و تسامح نياز داريم. چگونه ميتوان اين مجموعه را در انديشهورزي خودمان حفظ كنيم و با وضعيت ملت و مليت خودمان در پيوند قرار دهيم؟ اين كار سادهاي نيست. يعني با دانستن چند فرضيه مشكل حل نميشود. راجع به اين مفاهيم بايد بسيار انديشيد و تامل كرد. آيا اصلا ما جامعهاي هستيم كه بتواند مجموعه اين خوبها را در خود داشته باشد؟ خوشبختي بدون عناصري چون آزادي و عدالت و دموكراسي و... ناممكن است. پاسخ اين پرسش نيز با يك يا دو متفكر امكانپذير نيست و نيازمند سالها تحقيق و كار در كلاسهاي درس و مجامع دانشگاهي است. بنابراين اگرچه از حيث مجامع رسمي وضعيت علوم سياسي نااميدكننده است، اما از آنجا كه فضاي واقعي كاملا گردآلود است، نيازمند به وجود آمدن تدريجي شواليههاي انديشهاي هستيم تا اين مشكلات را ببينند. البته من امكان سيستمسازيهاي كلان را منتفي ميدانم زيرا عصر آن نيز سپري شده است. اما در بحث ملت و مليت مباحث گوناگوني قابل طرح است. مثلا بحث قوميتها بسيار مهم است. ما همواره با خطر مركزگريزي قوميتها مواجه بودهايم و بنابراين بايد بينديشيم كه چگونه ميتوانيم شاكلهها را با قوميت خودمان پيوند بزنيم. بحث مهم ديگر جنسيت است. ما همچنان شاكلههاي معيوب، هم سنتي و هم بر آمده از مدرنيزاسيون را داريم و نتوانستهايم پاسخهاي مناسبي به وضعيت زن پس از مشروطه بدهيم. به اين نكته نيز واقفم كه حل بخشي از اين مسائل در گرو پژوهش و انديشه نيست. بخشي به وضعيت بيروني و بستر موجود بازميگردد. از سوي ديگر بحران قابل توجهي كه توجه چند نسل را ميطلبد، اين است كه ما هنوز نتوانستهايم گذشته خود را بخوانيم.
ما بهشدت نيازمند خوانش انتقادي و واكاوانه گذشته خودمان هستيم. ما نتوانستهايم از كليات و برخي كجنگريهاي كاملا مقطعي و موردي عبور كنيم و گذشته مان را در تمام ابعاد مورد نياز بخوانيم. براي اين كار بايد چهرهها، حادثات، اتفاقات، رويدادها و... را از نو بخوانيم و آن ميزان حب و بغضي كه در تاريخ جاري شده و در ما سرايت كرده را از نو بخوانيم و ارزشگذاري خاص خودمان را پيدا كنيم تا بتوانيم دريابيم كه مثلا مشروطه و دوران رضاشاه چه بود. بنابراين خوانش گذشته كاري عظيم و جانفرسا و در عين حال جذاب است، اگر بخواهيم از كليشهها و تاريخهاي رسمي عبور كنيم و شخصيتها و انديشهها و رويدادها و اتفاقات را در پرتو خوانش جديد ببينيم. بنابراين اگر بخواهيم به عنوان يك انگاره راجع به ايران و ايرانانديشي بينديشيم، انگاره و خيالي كه بر اساس آن بشود زندگي كرد، ابعادي چون آزادي، دموكراسي، اندكي سوسياليسم و تكثرگرايي دارد. در افق چهار مشكل قوميتي، جنسيتي، نسلي و اقتصادي را داريم. به دل تاريخ هم برويم فضاهاي بكر و دست نخورده زياد است. اينها بايد بازخواني شود و بازخواني آنها شجاعت ميخواهد. در عين حال كه شجاعانه رفتار ميكنيم، بدانيم كه فروتنانه است. اگر نتوانيم به اين مسائل بينديشيم، آيندهاي مبهم و تيره و تار پيش رو داريم.
تاثيرگذاري علم سياست در ايران
محمدجواد اطاعت
علم سياست از قديميترين علوم شناخته شده در جهان است. آثاري چون جمهور افلاطون و سياست ارسطو در غرب و سياست المدنيه و آراء اهل مدينه فاضله فارابي در جهان اسلام نشان ميدهد كه سياست علمي قديمي است. در ايران معاصر نيز مدرسه علوم سياسي بعد از دارالفنون اولين مركز آموزش عالي در ايران بوده است. البته در كنار آن مدرسه عاليه هم بوده است كه دانشكده حقوق و علوم سياسي بر بستر آنها تشكيل شده است.
با وجود اين قدمت علوم سياسي، سوال اين است كه چرا علم سياست در ايران تاثير چنداني نداشته و ندارد؟ ما اگر علم سياست را با علوم طبيعي و علوم رياضي مقايسه كنيم، مشكلات علم سياست نمايانتر ميشود. اولا علم سياست مثل علوم رياضي و طبيعي از قانونمندي خاصي تبعيت ميكند. يعني وضعيت كشورها را با شاخصهاي مشخصي سنجيد، مثلا رشد اقتصادي، تورم، بيكاري و... در حوزه اقتصاد و قتل، سرقت، ضرب و جرح، تعداد پروندههاي قضايي به نسبت جمعيت، اعتياد، طلاق، خودكشي و... در حوزه آسيبهاي اجتماعي و شاخصهاي مشابهي در حوزههاي سياسي و فرهنگي. بنابراين با اين شاخصها ميتوان وضعيت سلامت يك كشور را مشخص كرد. با استفاده از همين امر ميخواهم اشكالات علم سياست در ايران را توضيح دهم.
اولا مرزهاي دانش سياست بسيار گسترده است. علم سياست در چهارراه علوم انساني واقع شده است و شاخههايي چون اقتصاد سياسي، جامعهشناسي سياسي، فلسفه سياسي، جغرافياي سياسي، تاريخ تحولات سياسي، حقوق سياسي (عمومي) و... را دربرميگيرد. بنابراين شناخت قانونمنديهاي اين دانش نيازمند اشراف گسترده است. مشكل بعدي اين است كه سياست تنها يك رشته علمي محض نيست، بلكه تركيبي از علم و دانش و فن و هنر كشورداري نيز هست. البته مراد من از سياست علم تدبير امور و تدبير منزل است. بر همين اساس ممكن است سياستمداري كه با علم سياست آشنايي نداشته باشد، در برخي بحرانها بتواند تدابير ارزشمندي به كار ببندد كه يك دانشآموخته علم سياست نتواند.
همچنين در تصميمات سياسي متغيرهاي عديدهاي دخالت دارند كه شناخت و احصاي آنها بسيار سخت و دشوار است و بنابراين در اتخاذ يك تصميم سياسي دههها و بلكه صدها متغير ارزشي، تاريخي، فرهنگي، اقتصادي، اعتقادي و... دخيل هستند. تبعات تصميمات سياسي نيز گسترده است و قابل مقايسه با ساير علوم نيست. براي مثال كشور عراق پتانسيلهاي سرزميني بسيار قابل ملاحظهاي دارد، در حالي كه مالزي در مقايسه چنين بهرهمنديهايي ندارد. اما ديديم كه تصميمگيري درست در عراق و در مالزي از سوي ديگر به چه نتايج متفاوت و شگفتانگيزي منجر شد. بنابراين تصميمات خوب يا بد در عرصه سياست تاثيرات عميق و گستردهاي دارند. بازخورد تصميمات سياسي نيز نامشخص است و معلوم نيست كه پيامد يك تصميم مثبت يا منفي كي و چگونه بروز مييابد.
با توجه به اين مشكلات، معضل اصلي اين است كه در علم سياست باور علمي وجود ندارد، يعني كسي به علمي بودن اين دانش باور ندارد. البته در ساير علوم مثل پزشكي نيز در گذشته چنين بوده است، اما الان اين باور به وجود آمده است. ما در ساير مسائل به متخصص علوم مثل پزشكان يا مهندسان رجوع ميكنيم، در حالي كه در مسائل جاري سياسي، همه خود را صاحبنظر ميپندارند. علت آن نيز ويژگيهايي است كه بر شمردم. ضمن آنكه باور علمي مقولهاي فرهنگي است، يعني بپذيريم كه هر پديدهاي علت يا علتهايي دارد كه از طريق دادههاي علمي ميتوانيم نسبت به آنها شناخت پيدا كنيم. بنابراين مساله مهم حاكميت نگرش علمي بر باورهاي فرهنگي جامعه است. يعني بفهميم كه براي حل مشكلات سياسي و اقتصادي ايران بايد عالمان سياست، اقتصاد، جامعهشناسي، فلسفه و تاريخ با يكديگر گفتوگو و راهحل را پيشنهاد كنند.
جالب است كه غيرمتخصصين در حوزه مسائل سياسي ادعاهاي بيشتري دارند و همه اقشار جامعه با وجود احترامي كه براي آنها بايد در نظر گرفت، بدون اينكه تخصصي داشته باشند، در حوزه مسائل تخصصي سياست اظهارنظر ميكنند. متاسفانه جامعه تخصصي شده نيست. نكته بعدي اينكه به دليل حساسيتهايي كه صاحبان قدرت در مورد موضوعات سياسي دارند، عالمان سياسي از ورود به بسياري از مسائل كاربردي مورد نياز كشور خودداري ميكنند. اساتيد دانشگاهي عموما در حوزههاي سياسي، اجتماعي ورود پيدا نميكنند و خود را از آن منزه ميدانند بلكه در شان خودشان نميدانند كه بخواهند راجع به مسائل سياسي روز اظهارنظر كنند و حرف بزنند. ايراد بعدي كه باز به اساتيد علوم سياسي بازميگردد، اين است كه عموم تحقيقات عالمان علم سياست در ايران در حوزه مسائل نظري است و كاربردي نيست. يعني اگر حاكمان از اينها بخواهند كه براي رفع يك مشكل اظهارنظر كنند، اساتيد ما حرف كاربردي براي ارايه ندارند. البته متاسفانه اين امر صرفا به حوزه علوم سياسي اختصاص پيدا نميكند بلكه با كمال تاسف عموم دانشگاههاي ما با عرصه عمل ارتباط ندارند.
اما راهكارها چيست؟ نخست بايد فرهنگسازي كرد و دوم كاربردي كردن علم سياست متناسب با نيازهاي كشور است. راهكار بعدي ورود عالمان علم سياست در عرصه فعاليتهاي اجرايي است. البته كساني از فارغالتحصيلان علوم سياسي هستند كه به اين عرصهها ورود ميكنند، اما متاسفانه عموميت ندارد و متاسفانه جو علمي، فرهنگي به گونهاي است كه اگر يك استاد وارد عرصههاي عملي سياسي شود، چندان مورد پسند نيست. در حالي كه اگر ورود پيدا كنند، بسيار تاثيرگذار هستند .


