صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل

سياستهاي سخت ‎افزارانه، شعارهاي نرم ‎افزارانه

گفتگو با دکتر عماد افروغ
کد خبر: ۷۵۱۲۱
| |
8584 بازدید
«جنگ نرم» مفهومي نيست که همين امروز به آن رسيده باشيم و يک شبه سر از گفت‎وگوهاي روزانه ما بيرون آورده باشد؛ بلکه مفهومي است که با کمي دقت درخواهيم يافت از ابتداي انقلاب همواره با آن مواجه بوده‌ايم. البته هر از چندگاهي هم با واژه‎هايي چون «تهاجم»، «شبيخون» و «ناتوي» فرهنگي از آن ياد شده و اين‎که چقدر به آن پرداخته شده از عوض شدن عنوان‎هاي اين مفهوم هويداست.

درهمين باره با دکتر «عماد افروغ» به گفت‎وگو نشستيم و او از اين مفهوم سخن گفت و در طول مصاحبه از جنگ نرم با عنوان «مصاف نرم» ياد کرد. مصاف نرمي که خود انقلاب اسلامي مبدع آن بود و به جهان عرضه‎ کرد. دکتر افروغ معتقد است که ابتدا به ساکن در درک و شناخت اين مصاف نرم، بايد مباني انقلاب اسلامي به‎خوبي درک و تبيين شود.

با توجه به بحث‎هاي مختلفي که در چند ماه گذشته در ارتباط با جنگ نرم با آن مواجه شديم، بهتر است در شروع تعريفي از جنگ نرم داشته باشيد.

تعريف من از جنگ نرم يا مصاف نرم از منظر حقيقت بوده نه مصلحت، از منظر آزادي است نه امنيت و از منظر فرهنگ و وجوه نرم‎افزارانه انقلاب است، نه تمدن و وجوه سخت‎فزارانه آن. معتقدم با رجوع به مباني فلسفي و نظري انقلاب و لايه‎هاي تو در تو و چهارگانه آن، مي‎توان از مصاف نرم سخن به ميان آورد. اگر انقلاب اسلامي به‎خوبي فهم، تئوريزه و تبيين شود، وجوه نرمي در اختيار ما قرار مي‎گيرد که قابليت‎هاي انقلاب اسلامي هستند و بايد با تکيه بر اين قابليت‎ها، اهداف متعالي انقلاب اسلامي را پيش برده و سياست‎ها و رفتارهاي خودمان را تنظيم و تدوين کنيم. در غير اين صورت، اگر ما شاهد شکافي باشيم، يعني وجوه نظري انقلاب اسلامي ما بيانگر برخي محورها باشد، اما سياست‎ها و رفتارهاي ما با اين مباني ناسازگار باشد، ولو مدعي جنگ نرم هم باشيم، نخواهيد که اهل خبره اين شکاف را تأييد نکند يا مورد آسيب‎شناسي قرار ندهد و موضع‎گيري مناسبي در قبال اين شکاف از خودش بروز ندهد. منبع وجوه مرتبط و معطوف به مصاف نرم ما در انقلاب اسلامي است. به شرط اين‎که فهم صحيحي از انقلاب وجود داشته باشد. اگر اصالت انقلاب را به جمهوري اسلامي دهيم و به‌گونه‎اي بخواهيم وجه تمدني جمهوري اسلامي را پررنگ بکنيم که انقلاب را پروژه تمام شده فرض کرده باشيم يا به يک حادثه سياسي تقليل داده باشد و بخواهد با تکيه بر وجوه سخت و استناد به آمار و ارقام و مسايلي که نسبت به وجوه نرم، ثانوي هستند، مسايل خود را پيش ببرد، دچار مشکل خواهيم شد. حداقل مي‎شود از اين‎گونه نگرش‎ها به‎عنوان سياست‎هاي يک بام و دو هوا ياد کرد که هر از چندگاهي براي خالي نبودن عريضه، بحث انقلاب را به ميان مي‎کشد، اما در عمل راه ديگري را اتخاذ مي‎کند. اين يک نکته بسيار اساسي است. بنابراين، بنده به مصاف نرم اصالت مي‎دهم اما اصالتي که به مصاف نرم مي‎دهم مربوط به شناخت و فهم از انقلاب اسلامي است.

وقتي انقلاب، حاصل يک مصاف نرم است و مي‎تواند الگويي براي کل دنيا باشد، به‎وجود آمدن اين شکاف بين نظريه و عمل ما حاصل چيست؟

معتقدم انقلاب اسلامي يک انقلاب نرم و بشري بود. از يک‎سو داراي پيامي الهي، معنوي و اخلاقي بوده و از سوي ديگر يک فلسفه جديد سياسي براي بشر به ارمغان آورد. بيشتر قابليت‎هاي انقلاب بايد اين‎جا تعريف شود؛ ما آمده‎ايم که بين خردورزي انسان و خداي او يک رابطه برقرار کرده و خدا را در ساحت انديشه‌ورزي و خردورزي انسان پررنگ کنيم، اخلاق و معنويت را در ساحت روابط انساني، اجتماعي، سياسي و اقتصادي پررنگ کنيم و آمده‎ايم يک پاسخ جديدي به سئوال کهن مشروعيت يا قانونيت بدهيم که در واقع متأثر از دو مؤلفه حقانيت و مقبوليت باشد و آن دعواي تاريخي را که در طول حيات سياسي بشر اتفاق افتاده، حل بکنيم. حکومتي قانوني و مشروع است که علاوه‎بر داشتن ويژگي حقانيت، مردم هم از او راضي باشند؛ حکومتي حاوي دو مؤلفه حقانيت و مقبوليت. اين‎ها مسايلي است که بايد خوب فهم و بسط داده مي‎شد و در معرض داوري و نقد فيلسوفان غرب قرار مي‎گرفت. اين‎طور نباشد که ما هر از چندگاهي بحث انقلاب را مطرح کنيم، اما از دلالت‎هاي تمدني او به‎معنايي که ريشه در اين مباني داشته باشد، غفلت ورزيم. يعني مباني تمدني آن را بر يک اساسي سوار کنيم که هيچ ربطي به مباني نظري نداشته باشد.

در وجوه نرم از معرفت‎شناسي جديد، هستي‎شناسي الهي، احياي خدا در ساحت خردورزي، معنويت در روابط اجتماعي و انساني و عرضه فلسفه سياسي جديد براي بشريت سخن بگوييم، اما عملا سياست‎ها و رفتارهايمان هيچ نسبتي با ادعاهايمان نداشته باشد. در عمل به يک کميت‎گرايي، بازي عدد و رقم و سياست‎هاي علمي و فناوري روي بياوريم که ناسازگار با مباني نظري ما باشد. يا فرضا غرب را در ساحت نظري به مصاف بطلبيم، اما عملا در سياست‎هاي علمي و فناوري خودمان به آن‎ها چنگ بزنيم. يا مسايلي را در داخل عمده بکنيم که با سطوح نظري ما بيگانه باشند. اين نقض غرض و شترسواري دولا دولاست.

ما مجاز نيستيم به هر قيمتي عظمت جمهوري اسلامي را به رخ بکشيم. مجاز نيستيم هدف را وسيله و وسيله را هدف قرار دهيم. مجاز به رفتارهاي ماکياوليستي نيستيم. يادمان نرود که قابليت‌مان با چه تعريف مي‎شود. بعضا مي‎بينيم مسايلي عمده مي‎شود و مورد ارزش‌گذاري بالا قرار گرفته و انواع حساسيت‎ها را به خودش اختصاص مي‌د‎هد که هيچ نسبتي با وجوه نرم‎افزاري ما ندارد. متأسفانه تلاش مي‎شود از آن منظر، عظمت جمهوري اسلامي به رخ کشيده شود. درصورتي که عظمت ما به همان وجوهي است که گفتم. «ميشل فوکو» در تبيين خودش از انقلاب اسلامي مي‎گويد «روحي تازه در کالبد بي‎روح جهان». يعني قابليت و فرصت همين‎جاست که وقتي فراموش شود، نمي‎توان مدعي مصاف نرم شد. مصاف نرم يعني شما وجوه اخلاقي و متعالي در اختيار داريد که غرب اومانيستي و لذت‌گرايي که انسان و لذايذ او را محور هستي قرار داده از آن برخوردار نيست. اما وقتي عملا از اين وجوه دم مي‎زنيد و سياست‎هاي ديگري را دنبال مي‎کنيد، نمي‎توان گفت يک مصاف نرم، هماهنگ و سازگار را سازماندهي کرده‎ايد.

در مصاف نرم بايد سياست‎هاي هماهنگي را دنبال کنيم. نمي‎توان در شعار دم از مصاف نرم با غرب بزنيم، اما در داخل توجهي به ملزومات آن نداشته يا به اقتضائات يک مواجهه نرم بي‎تفاوت باشيم. اين مسئله خيلي اساسي بوده و در مصاف نرم‌ همواره بايد برخي ظرايف و دقايق را رعايت کنيم. اما من احساس مي‎کنم اين ظرايف و دقايق اصلا فهم نشده و دقت لازم در موردش به خرج داده نمي‎شود. چراکه سياست‎هايمان نبايد به‎گونه‎اي باشد که بخواهيم در بيرون، عظمت جمهوري اسلامي مطرح شود، اما در داخل از مؤلفه‎هاي مرتبط با اين عظمت غافل باشيم. «سقراط» وقتي محاکمه مي‎شد، جمله‎اي گفت: «جرم من اين است که آن‎ها را متقاعد کردم که... موقعيت بيروني شهر را به خود شهر ترجيح ندهند.» يعني ما نمي‎توانيم از نيازهاي شهروندان خود و اهداف متعالي که براي شهروندانمان دنبال مي‎کرديم، غافل شويم و صرفا به بعد بيروني آن بچسبيم تا به جهان ثابت کنيم جمهوري اسلامي تجربه موفقي است، آن‎هم با تکيه بر شاخص‎هاي سخت مثل هسته‎اي، ماهواره و... که ارزش دارند، اما نه به ميزان ارزش‎هاي نرم و مباني ما. اگر توفيقي به‎دست مي‎آيد، به‎خاطر مباني متعالي‌مان است که اگر دقت نشود آن مباني تحت‎الشعاع اين ارزش‎هاي ثانوي و بازدارنده قرار مي‎گيرد.

خب آن‎چه در جنگ نرم بايد مورد توجه قرار گيرد، شاخص‌هايي است که با آن مواجه هستيم، چه در بعد نرم‎افزارانه که به‎نوعي زيربناي وجوه سخت‎افزارانه است و چه در ابعاد بيروني که بايد براي مصاف نرم تقويت شوند. آيا لايه‎هاي مختلف اين مصاف نرم جهت تعيين شاخص‎هاي درست، شناخته شده‎اند؟

بعد از فهم مصاف نرم بايد لايه‎هاي مختلف آن را نيز خوب درک کنيد. يک لايه آن هستي‎شناسي است؛ تعريف ما از انسان، خدا، هستي و جامعه. بعد از اين‎که مسئله هستي‎شناسي‎مان را مشخص کرديم، بايد تئوري‎هاي معرفتي‌مان ظهور پيدا کند و بعد متناظر با اين معرفت‎شناسي، بحث روش‎شناسي‎هاي مرتبط و هماهنگ است. من اين را در حيطه علم عرض مي‎کنم؛ نمي‎شود که شما در ساحت هستي‎شناسي و معرفت‎شناسي از خدا، از حکمت صدرايي، معرفت‎شناسي طولي و هماهنگ و علم بومي و ديني سخن بگويي، اما عملا شاخص‌ها ناسازگار با اين نگرش باشد يا روش، متناظر با معرفت‎شناسي و هستي‎شناسي شما نباشد. از يک طرف، معرفت‎شناسي غيرپوزيتيويستي را مطرح کني و معرفت‎شناسي متناسب با شرايط فرهنگي و اجتماعي خودت را به رخ بکشي که ريشه در هستي‎شناسي الهي تو دارد، اما عملا روش‎شناسي پوزيتيويستي را در دانشگاه‎ها اتخاذ کني. بحث علم بومي را به ميان بکشي و از نسبت علم با فرهنگ و جامعه سخن به ميان بياوري، حالا با هر مبناي معرفت‎شناسي و فلسفه علوم اجتماعي، اما عملا مرجعيت علم را به غرب بدهي. بحث خلاقيت، محتواگرايي و آزادي انديشه در سازگاري با تحول در علم مطرح شود. از طرف ديگر شاهد شکل‎گرايي باشيم که هيچ نسبتي با ادعاهاي مبتني بر خلاقيت و نوآوري ندارد. بعضي وقت‎ها آدمي مي‎ماند که چه اتفاقي در کشور در حال رخ دادن است. همه‎چيز سياسي بوده و حتي با بحث علوم بومي و تحول در علوم انساني هم سياسي برخورد مي‎شود.

کساني که در اين مملکت تلاش مي‎کنند تا نوآوري و خلاقيتي داشته باشند اصلا به حساب نمي‎آيند و ديده نمي‎شوند. شاخص‎هايي که عملا و رسما تعريف شده، هيچ نسبتي با وجوه نرم‎افزاري انقلاب و تلاش‎هاي عمده بسياري از تلاشگران ما ندارد. اين برمي‌گردد به سياست‌هاي يک بام و دو هوايي و نقض غرض. اگر واقعا مي‎خواهيد علم بومي رشد کند، بايد محتواگرايانه ببينيد کجا توليد مي‎شود و کجا نظريه جديد مطرح مي‎شود. اما شاخص‎ها بيانگر اين است که بيش از آن‎که محتواي يک اثر، مقاله يا کتاب اعتبار داشته باشد، نام يک مجله اعتبار دارد. اين‎ها درنهايت آزار‎دهنده بوده و افرادي که دلسوزانه وسط آمده و رسالت اجتماعي در علم دارند که علم خود را براي اين‎که به يک فرهنگ و گفتمان غالب تبديل کنند، نشر دهند کنار زده مي‎شوند و افرادي که اين شاخص‎ها را قبول دارند و با تکيه بر شاخص‎هاي مرتبط با شاخص محوري به ارتقاي خود مي‎نگرند، عهده‎دار و معرکه‎دار ميدان مي‎شوند.

مثلا به‎دليل فرماليزمي که در علم ما مطرح شده، اگر استادي مقاله‎اي را مشترک با نام دانشجو به چاپ برساند، ارتقا پيدا مي‎کند، اما اگر مقاله خودش را حسب رسالت اجتماعي در جايي که مثلا خواننده بيشتري داشته باشد چاپ کند، متأسفانه ارتقا پيدا نمي‎کند. سرقت علمي نيز استادان به همين سرقت آنان از مقاله‎هاي دانشجويانشان مربوط مي‎شود. شاخص فرياد نمي‎زند که اين‎جا سرقتي صورت گرفته، تصور بر مقاله مشترک است، اما همه مي‎دانيم که اين مقاله برگرفته از پايان‎نامه دانشجوست. طبق شاخص‎ها او مجاز بوده اين کار را بکند، اما اين‎طور به مقصد نمي‎رسيم. شاخص‎هاي تعريف شده اولا محتواگرايانه نيستند. ثانيا با مرجعيت بخشي علم به غرب تعريف شدند و هيچ نسبتي با مباحث معرفت‎شناسي دقيقي که حتي در خود غرب هم هست، ندارد.

يکي از مباحثي که در جنگ نرم مطرح مي‎شود، همين تحول در علوم انساني است. چطور مي‎توانيم به اين هدف نزديک شويم؟ صرف تغيير در شاخص‎هاي علمي اين کار امکان‎پذير است؟

اگر قرار باشد شاهد تحولي در علوم انساني باشيم، تحول اصلي در هستي‎شناسي، معرفت‎شناسي و بالطبع در روش‎شناسي است. اگر اين تحول صورت بگيرد، آن‎وقت بايد شاهد اين باشيم که علوم دقيقه هم تابع علوم انساني‌ ما باشد. اما الان برعکس است. علوم انساني ما جايگاهي در دانشگاه ندارد. شاخص‎ها عطف به هستي‎شناسي، روش‎شناسي و معرفت‎شناسي پوزيتيويستي تعريف مي‎شود و در اختيار علوم دقيقه‎اي قرار گرفته که علوم انساني تابع آن است. درحال حاضر به‎جاي اين‎که در مباحث ريشه‎اي و حتي در مباحثي که به توسعه علمي و فناوري منجر مي‎شود، علوم انساني حرف اول و آخر را بزند اين علوم دقيقه و عالمان مهندسي و پزشکي هستند که در اين حوزه‎ها حرف اول و آخر را مي‎زنند و عالمان انساني بايد تابع شاخص‎هاي آن‎ها هم باشند. شاخص‎ها نه تنها از سوي عالمان انساني با آن رويکرد معرفت‎شناسي و... متناظر با شرايط ايران تعريف نمي‎شود، بلکه آن‎ها بايد تابع اين شاخص‎هاي تُنک و سطحي هم باشند. اگر کسي شک بکند که ما در توليد علم مشکل داريم، تسلط کافي به مباحث ظريف حيطه معرفت‎شناسي علمي، فلسفه علم و جامعه‎شناسي علم ندارد.

متأسفانه گاهي اوقات هم فضايي ايجاد مي‎شود که برخي ترجيح مي‎دهند نقد خود را در خفا مطرح کنند. اين فضاي سياسي به اين برمي‎گردد که ما وجه فرهنگي انقلاب را تحت‎الشعاع وجه فرهنگي آن قرار داديم يا وجه حقيقت‎گرايي را تابع وجه مصلحت‎گرايي آن ساختيم. فرضا اگر آقاي جوادي آملي با آن وزن علمي بخواهد در دانشگاه استخدام شود، به‎عنوان مربي پايه يک استخدام خواهد شد(!) چون مقاله«ISI» ندارد. هيچ مقاله‎اي در مجلات علمي و پژوهشي ندارد؛ اين شاخص‎هايي که مدتي است توسط عالمان علوم طبيعي به عالمان علوم انساني تحميل مي‎شود. درصورتي‎که عالم انساني رسالتي دارد و بايد به‎محتواي مطلبش توجه شود، نه به شکل مطلب و مجله‎اي که مقاله‎اش در آن به چاپ رسيده است.

سياست‎ها ربطي به مصاف نرم ندارند. سياست‎ها سخت‎افزارانه‎اند اما شعارها نرم‎افزارانه. شکافي ايجاد شده و اگر اين شاخص‎هاي تُنک پوزيتيويستي را از جامعه برداريد، مي‎بينيد که چه واقعيت‎هايي را نشان مي‎دهد و چه رويش‎هايي صورت مي‎گيرد.

در عرصه سياست و مصاف با آمريکا هم همين‎طور بوده و مصاف با آمريکا هم قابل‎توجه است. چه کسي به ما اجازه مي‎دهد شعار مبارزه با آمريکا را که جزو مؤلفه‎هاي نرم ما بوده، امروز اساس تفرقه و جدايي قرار دهيم؟ خودمان را چون شعار مي‎دهيم مدعي مبارزه با آمريکا بدانيم، اما با کساني در طول زندگي‎شان با آمريکا مصاف نرم و حتي مصاف سخت کردند، مخالفت کنيم. ما در مصاف نرم رسانه‎اي هم مشکل داريم. از يک طرف صحبت از مصاف نرم با غرب کرده، اما در داخل مصاف سخت مي‎کنيم. کساني ميدان‎دار مي‎شوند که خودشان را با اين شاخص‎هاي ناهماهنگ با هستي‎شناسي انقلابي وفق داده‎اند و متملقانه جولان مي‎دهند و زحمات دانشجويان‎شان را از آن خود مي‎کنند.

از کجا بايد شروع کنيم؟! حوزه، دانشگاه يا سياست‎هايي بايد در شوراي عالي انقلاب فرهنگي تبيين شود؟

همه اين‎ها را در کتاب «محتواگرايي و توليد علم» گفته‎ام و تکرار مکررات مي‎شود. سي سال است دور خودمان مي‎چرخيم و هر از چندگاهي که مي‎خواهد اتفاق مبارکي بيفتد، آن را به‎صورت دستورالعمل درمي‎آوريم. تصور مي‎کنيم تحول در علم به‎صورت دستورالعمل قابل‎انجام است. در حالي‎که اين‎ها ملزوماتي دارد. براي علم بومي نياز به معرفت‎شناسي داريم. بايد معرفت‎شناسي‎هاي امروز بشر خوب فهم و درک شود. معرفت‎شناسي‎هاي امروز بستر را براي گرايش به‎علم بومي فراهم مي‎كنند به شرطي که محل تأمل قرار بگيرند. مباحثي در حيطه جامعه‎شناسي علم داريم ‎که بين علم و فرهنگ جامعه رابطه وجود دارد و اين به ما کمک مي‎کند.

فضاي علوم انساني با دستورالعمل و نگاه متمرکز و سلسله مراتب به‎دست نمي‎آيد. بايد دانشگاه‌ها حداقل آزادي نسبي را داشته باشند و شرايط رقابت فراهم شود. شرايط رقابت هم با کنکور سراسري و گزينش متمرکز به‎وجود نمي‎آيد.
اگر مي‎خواهيم نسبتي بين «علم و فرهنگ» و «علم و جامعه» باشد، دانشگاه‎ها بايد استقلال داشته باشند و برحسب پتانسيل‎هاي زيست‎محيطي خود دانش را توسعه دهند. امروز ما توسعه دانش‎مان يک رويکرد را دنبال مي‎کند و نياز‎هاي اجتماعي و شغلي‎مان مسير ديگري را پيگري مي‎کنند. بين ساختار شغلي و دانشگاهي ما چه رابطه‎اي است؟! عده‎اي با غفلت از نيازهاي اجتماعي و شرايط زيست محيطي، دانشگاه‎ها و رشته‎هاي درسي را مرتب توسعه مي‎دهند. احساس مي‎شود درک آن‎ها از معرفت‎شناسي علمي درک پوزيتيويستي بوده؛ درکي مبتني بر کشف رابطه‎هاي محسوس که چيزي بيشتر از توصيف نيست. به هيچ‎کدام از اين دقايق توجه نمي‎شود؛ نه آزادي در دانشگاه نه رقابت در دانشگاه و نه به معرفت‎شناسي متناظر با شرايط فرهنگي توليد علم.

در نهايت همه‎چيز سياسي مي‎شود به ‎جز سياست و ميدان از آن کساني مي‎شود که اين شرايط را درک نکردند. شايد نيت بدي هم نداشته باشند، اما مدرک اين مسايل نيستند و به‎دليل غلبه وجوه کمي، فني و علم‎زده در کشور مي‎کوشند تا با کميت‎گرايي و ابزارگرايي ظاهرا توسعه‎بخش علم باشند. در صورتي‎که علم اين‎گونه توسعه پيدا نمي‎کند.

اگر مي‎خواهيد مصاف نرم داشته باشيد، اول بايد مباني نرم انقلاب را بشناسيد. بعد هم در داخل و هم در خارج به آن پايبند باشيد. در شرايط غلبه وجوه سخت نمي‎توان از مصاف نرم ديرپا سخن به ميان آورد.

تهیه و تنظیم: ليلي باقري

منبع: هفته نامه پنجره
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۰:۴۲ - ۱۳۸۸/۰۹/۰۸
بالاخره و خلاصه مطلب چکار کنیم ؟با مخالف و منتقد باید نرم برخورد شود یا شخت و به قصد کشتن او و یا حذف و خانه نشینی و دربدری ؟
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۵:۲۲ - ۱۳۸۸/۰۹/۰۹
اقای دکتر افروغ فرموده اید برای درک مصاف نرم بایستی مبانی انقلاب اسلامی بخوبی درک وتبیین شود.از انجائیکه به تعداد دولتمردان قرائت و درک از مبانی انقلاب اسلامی وجود دارد ایا تلاش در جهت تبیین این مبانی به روش علمی در دانشگاه ها و یا شورای انقلاب فرهنگی بعد از سی سال ضرورت ندارد؟ایا بعد از سی سال ضرورت تدوین یک قرائت مشترک و قانونی از اسلام وجود ندارد؟ایا از الزامات به وجود امدن تحول در علوم انسانی دو مطلب فوق نیستند؟همانگونه که علوم انسانی در غرب مبتنی بر لیبرال دمومکراسی است ما هم بایستی سکوی پرتاب علوم انسانی خود را بسازیم.
این وظیفه به عهده دولت و حاکمیت نیست به عهده امثال شماست.شرط اولیه هم ندارد(استقلال دانشگاه و....)مگر امام برای انقلاب شرط اولیه گذارد.او شروع کرد و چون حق با او بود پیروز شد!
ناشناس
|
-
|
۲۲:۱۰ - ۱۳۸۸/۰۹/۱۶
آفرین!
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
آیا جام جهانی می‌تواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟