سياستهاي سخت افزارانه، شعارهاي نرم افزارانه
گفتگو با دکتر عماد افروغ
کد خبر: ۷۵۱۲۱
| | 8580 بازدید
«جنگ نرم» مفهومي نيست که همين امروز به آن رسيده باشيم و يک شبه سر از گفتوگوهاي روزانه ما بيرون آورده باشد؛ بلکه مفهومي است که با کمي دقت درخواهيم يافت از ابتداي انقلاب همواره با آن مواجه بودهايم. البته هر از چندگاهي هم با واژههايي چون «تهاجم»، «شبيخون» و «ناتوي» فرهنگي از آن ياد شده و اينکه چقدر به آن پرداخته شده از عوض شدن عنوانهاي اين مفهوم هويداست.
درهمين باره با دکتر «عماد افروغ» به گفتوگو نشستيم و او از اين مفهوم سخن گفت و در طول مصاحبه از جنگ نرم با عنوان «مصاف نرم» ياد کرد. مصاف نرمي که خود انقلاب اسلامي مبدع آن بود و به جهان عرضه کرد. دکتر افروغ معتقد است که ابتدا به ساکن در درک و شناخت اين مصاف نرم، بايد مباني انقلاب اسلامي بهخوبي درک و تبيين شود.
با توجه به بحثهاي مختلفي که در چند ماه گذشته در ارتباط با جنگ نرم با آن مواجه شديم، بهتر است در شروع تعريفي از جنگ نرم داشته باشيد.
تعريف من از جنگ نرم يا مصاف نرم از منظر حقيقت بوده نه مصلحت، از منظر آزادي است نه امنيت و از منظر فرهنگ و وجوه نرمافزارانه انقلاب است، نه تمدن و وجوه سختفزارانه آن. معتقدم با رجوع به مباني فلسفي و نظري انقلاب و لايههاي تو در تو و چهارگانه آن، ميتوان از مصاف نرم سخن به ميان آورد. اگر انقلاب اسلامي بهخوبي فهم، تئوريزه و تبيين شود، وجوه نرمي در اختيار ما قرار ميگيرد که قابليتهاي انقلاب اسلامي هستند و بايد با تکيه بر اين قابليتها، اهداف متعالي انقلاب اسلامي را پيش برده و سياستها و رفتارهاي خودمان را تنظيم و تدوين کنيم. در غير اين صورت، اگر ما شاهد شکافي باشيم، يعني وجوه نظري انقلاب اسلامي ما بيانگر برخي محورها باشد، اما سياستها و رفتارهاي ما با اين مباني ناسازگار باشد، ولو مدعي جنگ نرم هم باشيم، نخواهيد که اهل خبره اين شکاف را تأييد نکند يا مورد آسيبشناسي قرار ندهد و موضعگيري مناسبي در قبال اين شکاف از خودش بروز ندهد. منبع وجوه مرتبط و معطوف به مصاف نرم ما در انقلاب اسلامي است. به شرط اينکه فهم صحيحي از انقلاب وجود داشته باشد. اگر اصالت انقلاب را به جمهوري اسلامي دهيم و بهگونهاي بخواهيم وجه تمدني جمهوري اسلامي را پررنگ بکنيم که انقلاب را پروژه تمام شده فرض کرده باشيم يا به يک حادثه سياسي تقليل داده باشد و بخواهد با تکيه بر وجوه سخت و استناد به آمار و ارقام و مسايلي که نسبت به وجوه نرم، ثانوي هستند، مسايل خود را پيش ببرد، دچار مشکل خواهيم شد. حداقل ميشود از اينگونه نگرشها بهعنوان سياستهاي يک بام و دو هوا ياد کرد که هر از چندگاهي براي خالي نبودن عريضه، بحث انقلاب را به ميان ميکشد، اما در عمل راه ديگري را اتخاذ ميکند. اين يک نکته بسيار اساسي است. بنابراين، بنده به مصاف نرم اصالت ميدهم اما اصالتي که به مصاف نرم ميدهم مربوط به شناخت و فهم از انقلاب اسلامي است.
وقتي انقلاب، حاصل يک مصاف نرم است و ميتواند الگويي براي کل دنيا باشد، بهوجود آمدن اين شکاف بين نظريه و عمل ما حاصل چيست؟
معتقدم انقلاب اسلامي يک انقلاب نرم و بشري بود. از يکسو داراي پيامي الهي، معنوي و اخلاقي بوده و از سوي ديگر يک فلسفه جديد سياسي براي بشر به ارمغان آورد. بيشتر قابليتهاي انقلاب بايد اينجا تعريف شود؛ ما آمدهايم که بين خردورزي انسان و خداي او يک رابطه برقرار کرده و خدا را در ساحت انديشهورزي و خردورزي انسان پررنگ کنيم، اخلاق و معنويت را در ساحت روابط انساني، اجتماعي، سياسي و اقتصادي پررنگ کنيم و آمدهايم يک پاسخ جديدي به سئوال کهن مشروعيت يا قانونيت بدهيم که در واقع متأثر از دو مؤلفه حقانيت و مقبوليت باشد و آن دعواي تاريخي را که در طول حيات سياسي بشر اتفاق افتاده، حل بکنيم. حکومتي قانوني و مشروع است که علاوهبر داشتن ويژگي حقانيت، مردم هم از او راضي باشند؛ حکومتي حاوي دو مؤلفه حقانيت و مقبوليت. اينها مسايلي است که بايد خوب فهم و بسط داده ميشد و در معرض داوري و نقد فيلسوفان غرب قرار ميگرفت. اينطور نباشد که ما هر از چندگاهي بحث انقلاب را مطرح کنيم، اما از دلالتهاي تمدني او بهمعنايي که ريشه در اين مباني داشته باشد، غفلت ورزيم. يعني مباني تمدني آن را بر يک اساسي سوار کنيم که هيچ ربطي به مباني نظري نداشته باشد.
در وجوه نرم از معرفتشناسي جديد، هستيشناسي الهي، احياي خدا در ساحت خردورزي، معنويت در روابط اجتماعي و انساني و عرضه فلسفه سياسي جديد براي بشريت سخن بگوييم، اما عملا سياستها و رفتارهايمان هيچ نسبتي با ادعاهايمان نداشته باشد. در عمل به يک کميتگرايي، بازي عدد و رقم و سياستهاي علمي و فناوري روي بياوريم که ناسازگار با مباني نظري ما باشد. يا فرضا غرب را در ساحت نظري به مصاف بطلبيم، اما عملا در سياستهاي علمي و فناوري خودمان به آنها چنگ بزنيم. يا مسايلي را در داخل عمده بکنيم که با سطوح نظري ما بيگانه باشند. اين نقض غرض و شترسواري دولا دولاست.
ما مجاز نيستيم به هر قيمتي عظمت جمهوري اسلامي را به رخ بکشيم. مجاز نيستيم هدف را وسيله و وسيله را هدف قرار دهيم. مجاز به رفتارهاي ماکياوليستي نيستيم. يادمان نرود که قابليتمان با چه تعريف ميشود. بعضا ميبينيم مسايلي عمده ميشود و مورد ارزشگذاري بالا قرار گرفته و انواع حساسيتها را به خودش اختصاص ميدهد که هيچ نسبتي با وجوه نرمافزاري ما ندارد. متأسفانه تلاش ميشود از آن منظر، عظمت جمهوري اسلامي به رخ کشيده شود. درصورتي که عظمت ما به همان وجوهي است که گفتم. «ميشل فوکو» در تبيين خودش از انقلاب اسلامي ميگويد «روحي تازه در کالبد بيروح جهان». يعني قابليت و فرصت همينجاست که وقتي فراموش شود، نميتوان مدعي مصاف نرم شد. مصاف نرم يعني شما وجوه اخلاقي و متعالي در اختيار داريد که غرب اومانيستي و لذتگرايي که انسان و لذايذ او را محور هستي قرار داده از آن برخوردار نيست. اما وقتي عملا از اين وجوه دم ميزنيد و سياستهاي ديگري را دنبال ميکنيد، نميتوان گفت يک مصاف نرم، هماهنگ و سازگار را سازماندهي کردهايد.
در مصاف نرم بايد سياستهاي هماهنگي را دنبال کنيم. نميتوان در شعار دم از مصاف نرم با غرب بزنيم، اما در داخل توجهي به ملزومات آن نداشته يا به اقتضائات يک مواجهه نرم بيتفاوت باشيم. اين مسئله خيلي اساسي بوده و در مصاف نرم همواره بايد برخي ظرايف و دقايق را رعايت کنيم. اما من احساس ميکنم اين ظرايف و دقايق اصلا فهم نشده و دقت لازم در موردش به خرج داده نميشود. چراکه سياستهايمان نبايد بهگونهاي باشد که بخواهيم در بيرون، عظمت جمهوري اسلامي مطرح شود، اما در داخل از مؤلفههاي مرتبط با اين عظمت غافل باشيم. «سقراط» وقتي محاکمه ميشد، جملهاي گفت: «جرم من اين است که آنها را متقاعد کردم که... موقعيت بيروني شهر را به خود شهر ترجيح ندهند.» يعني ما نميتوانيم از نيازهاي شهروندان خود و اهداف متعالي که براي شهروندانمان دنبال ميکرديم، غافل شويم و صرفا به بعد بيروني آن بچسبيم تا به جهان ثابت کنيم جمهوري اسلامي تجربه موفقي است، آنهم با تکيه بر شاخصهاي سخت مثل هستهاي، ماهواره و... که ارزش دارند، اما نه به ميزان ارزشهاي نرم و مباني ما. اگر توفيقي بهدست ميآيد، بهخاطر مباني متعاليمان است که اگر دقت نشود آن مباني تحتالشعاع اين ارزشهاي ثانوي و بازدارنده قرار ميگيرد.
خب آنچه در جنگ نرم بايد مورد توجه قرار گيرد، شاخصهايي است که با آن مواجه هستيم، چه در بعد نرمافزارانه که بهنوعي زيربناي وجوه سختافزارانه است و چه در ابعاد بيروني که بايد براي مصاف نرم تقويت شوند. آيا لايههاي مختلف اين مصاف نرم جهت تعيين شاخصهاي درست، شناخته شدهاند؟
بعد از فهم مصاف نرم بايد لايههاي مختلف آن را نيز خوب درک کنيد. يک لايه آن هستيشناسي است؛ تعريف ما از انسان، خدا، هستي و جامعه. بعد از اينکه مسئله هستيشناسيمان را مشخص کرديم، بايد تئوريهاي معرفتيمان ظهور پيدا کند و بعد متناظر با اين معرفتشناسي، بحث روششناسيهاي مرتبط و هماهنگ است. من اين را در حيطه علم عرض ميکنم؛ نميشود که شما در ساحت هستيشناسي و معرفتشناسي از خدا، از حکمت صدرايي، معرفتشناسي طولي و هماهنگ و علم بومي و ديني سخن بگويي، اما عملا شاخصها ناسازگار با اين نگرش باشد يا روش، متناظر با معرفتشناسي و هستيشناسي شما نباشد. از يک طرف، معرفتشناسي غيرپوزيتيويستي را مطرح کني و معرفتشناسي متناسب با شرايط فرهنگي و اجتماعي خودت را به رخ بکشي که ريشه در هستيشناسي الهي تو دارد، اما عملا روششناسي پوزيتيويستي را در دانشگاهها اتخاذ کني. بحث علم بومي را به ميان بکشي و از نسبت علم با فرهنگ و جامعه سخن به ميان بياوري، حالا با هر مبناي معرفتشناسي و فلسفه علوم اجتماعي، اما عملا مرجعيت علم را به غرب بدهي. بحث خلاقيت، محتواگرايي و آزادي انديشه در سازگاري با تحول در علم مطرح شود. از طرف ديگر شاهد شکلگرايي باشيم که هيچ نسبتي با ادعاهاي مبتني بر خلاقيت و نوآوري ندارد. بعضي وقتها آدمي ميماند که چه اتفاقي در کشور در حال رخ دادن است. همهچيز سياسي بوده و حتي با بحث علوم بومي و تحول در علوم انساني هم سياسي برخورد ميشود.
کساني که در اين مملکت تلاش ميکنند تا نوآوري و خلاقيتي داشته باشند اصلا به حساب نميآيند و ديده نميشوند. شاخصهايي که عملا و رسما تعريف شده، هيچ نسبتي با وجوه نرمافزاري انقلاب و تلاشهاي عمده بسياري از تلاشگران ما ندارد. اين برميگردد به سياستهاي يک بام و دو هوايي و نقض غرض. اگر واقعا ميخواهيد علم بومي رشد کند، بايد محتواگرايانه ببينيد کجا توليد ميشود و کجا نظريه جديد مطرح ميشود. اما شاخصها بيانگر اين است که بيش از آنکه محتواي يک اثر، مقاله يا کتاب اعتبار داشته باشد، نام يک مجله اعتبار دارد. اينها درنهايت آزاردهنده بوده و افرادي که دلسوزانه وسط آمده و رسالت اجتماعي در علم دارند که علم خود را براي اينکه به يک فرهنگ و گفتمان غالب تبديل کنند، نشر دهند کنار زده ميشوند و افرادي که اين شاخصها را قبول دارند و با تکيه بر شاخصهاي مرتبط با شاخص محوري به ارتقاي خود مينگرند، عهدهدار و معرکهدار ميدان ميشوند.
مثلا بهدليل فرماليزمي که در علم ما مطرح شده، اگر استادي مقالهاي را مشترک با نام دانشجو به چاپ برساند، ارتقا پيدا ميکند، اما اگر مقاله خودش را حسب رسالت اجتماعي در جايي که مثلا خواننده بيشتري داشته باشد چاپ کند، متأسفانه ارتقا پيدا نميکند. سرقت علمي نيز استادان به همين سرقت آنان از مقالههاي دانشجويانشان مربوط ميشود. شاخص فرياد نميزند که اينجا سرقتي صورت گرفته، تصور بر مقاله مشترک است، اما همه ميدانيم که اين مقاله برگرفته از پاياننامه دانشجوست. طبق شاخصها او مجاز بوده اين کار را بکند، اما اينطور به مقصد نميرسيم. شاخصهاي تعريف شده اولا محتواگرايانه نيستند. ثانيا با مرجعيت بخشي علم به غرب تعريف شدند و هيچ نسبتي با مباحث معرفتشناسي دقيقي که حتي در خود غرب هم هست، ندارد.
يکي از مباحثي که در جنگ نرم مطرح ميشود، همين تحول در علوم انساني است. چطور ميتوانيم به اين هدف نزديک شويم؟ صرف تغيير در شاخصهاي علمي اين کار امکانپذير است؟
اگر قرار باشد شاهد تحولي در علوم انساني باشيم، تحول اصلي در هستيشناسي، معرفتشناسي و بالطبع در روششناسي است. اگر اين تحول صورت بگيرد، آنوقت بايد شاهد اين باشيم که علوم دقيقه هم تابع علوم انساني ما باشد. اما الان برعکس است. علوم انساني ما جايگاهي در دانشگاه ندارد. شاخصها عطف به هستيشناسي، روششناسي و معرفتشناسي پوزيتيويستي تعريف ميشود و در اختيار علوم دقيقهاي قرار گرفته که علوم انساني تابع آن است. درحال حاضر بهجاي اينکه در مباحث ريشهاي و حتي در مباحثي که به توسعه علمي و فناوري منجر ميشود، علوم انساني حرف اول و آخر را بزند اين علوم دقيقه و عالمان مهندسي و پزشکي هستند که در اين حوزهها حرف اول و آخر را ميزنند و عالمان انساني بايد تابع شاخصهاي آنها هم باشند. شاخصها نه تنها از سوي عالمان انساني با آن رويکرد معرفتشناسي و... متناظر با شرايط ايران تعريف نميشود، بلکه آنها بايد تابع اين شاخصهاي تُنک و سطحي هم باشند. اگر کسي شک بکند که ما در توليد علم مشکل داريم، تسلط کافي به مباحث ظريف حيطه معرفتشناسي علمي، فلسفه علم و جامعهشناسي علم ندارد.
متأسفانه گاهي اوقات هم فضايي ايجاد ميشود که برخي ترجيح ميدهند نقد خود را در خفا مطرح کنند. اين فضاي سياسي به اين برميگردد که ما وجه فرهنگي انقلاب را تحتالشعاع وجه فرهنگي آن قرار داديم يا وجه حقيقتگرايي را تابع وجه مصلحتگرايي آن ساختيم. فرضا اگر آقاي جوادي آملي با آن وزن علمي بخواهد در دانشگاه استخدام شود، بهعنوان مربي پايه يک استخدام خواهد شد(!) چون مقاله«ISI» ندارد. هيچ مقالهاي در مجلات علمي و پژوهشي ندارد؛ اين شاخصهايي که مدتي است توسط عالمان علوم طبيعي به عالمان علوم انساني تحميل ميشود. درصورتيکه عالم انساني رسالتي دارد و بايد بهمحتواي مطلبش توجه شود، نه به شکل مطلب و مجلهاي که مقالهاش در آن به چاپ رسيده است.
سياستها ربطي به مصاف نرم ندارند. سياستها سختافزارانهاند اما شعارها نرمافزارانه. شکافي ايجاد شده و اگر اين شاخصهاي تُنک پوزيتيويستي را از جامعه برداريد، ميبينيد که چه واقعيتهايي را نشان ميدهد و چه رويشهايي صورت ميگيرد.
در عرصه سياست و مصاف با آمريکا هم همينطور بوده و مصاف با آمريکا هم قابلتوجه است. چه کسي به ما اجازه ميدهد شعار مبارزه با آمريکا را که جزو مؤلفههاي نرم ما بوده، امروز اساس تفرقه و جدايي قرار دهيم؟ خودمان را چون شعار ميدهيم مدعي مبارزه با آمريکا بدانيم، اما با کساني در طول زندگيشان با آمريکا مصاف نرم و حتي مصاف سخت کردند، مخالفت کنيم. ما در مصاف نرم رسانهاي هم مشکل داريم. از يک طرف صحبت از مصاف نرم با غرب کرده، اما در داخل مصاف سخت ميکنيم. کساني ميداندار ميشوند که خودشان را با اين شاخصهاي ناهماهنگ با هستيشناسي انقلابي وفق دادهاند و متملقانه جولان ميدهند و زحمات دانشجويانشان را از آن خود ميکنند.
از کجا بايد شروع کنيم؟! حوزه، دانشگاه يا سياستهايي بايد در شوراي عالي انقلاب فرهنگي تبيين شود؟
همه اينها را در کتاب «محتواگرايي و توليد علم» گفتهام و تکرار مکررات ميشود. سي سال است دور خودمان ميچرخيم و هر از چندگاهي که ميخواهد اتفاق مبارکي بيفتد، آن را بهصورت دستورالعمل درميآوريم. تصور ميکنيم تحول در علم بهصورت دستورالعمل قابلانجام است. در حاليکه اينها ملزوماتي دارد. براي علم بومي نياز به معرفتشناسي داريم. بايد معرفتشناسيهاي امروز بشر خوب فهم و درک شود. معرفتشناسيهاي امروز بستر را براي گرايش بهعلم بومي فراهم ميكنند به شرطي که محل تأمل قرار بگيرند. مباحثي در حيطه جامعهشناسي علم داريم که بين علم و فرهنگ جامعه رابطه وجود دارد و اين به ما کمک ميکند.
فضاي علوم انساني با دستورالعمل و نگاه متمرکز و سلسله مراتب بهدست نميآيد. بايد دانشگاهها حداقل آزادي نسبي را داشته باشند و شرايط رقابت فراهم شود. شرايط رقابت هم با کنکور سراسري و گزينش متمرکز بهوجود نميآيد.
اگر ميخواهيم نسبتي بين «علم و فرهنگ» و «علم و جامعه» باشد، دانشگاهها بايد استقلال داشته باشند و برحسب پتانسيلهاي زيستمحيطي خود دانش را توسعه دهند. امروز ما توسعه دانشمان يک رويکرد را دنبال ميکند و نيازهاي اجتماعي و شغليمان مسير ديگري را پيگري ميکنند. بين ساختار شغلي و دانشگاهي ما چه رابطهاي است؟! عدهاي با غفلت از نيازهاي اجتماعي و شرايط زيست محيطي، دانشگاهها و رشتههاي درسي را مرتب توسعه ميدهند. احساس ميشود درک آنها از معرفتشناسي علمي درک پوزيتيويستي بوده؛ درکي مبتني بر کشف رابطههاي محسوس که چيزي بيشتر از توصيف نيست. به هيچکدام از اين دقايق توجه نميشود؛ نه آزادي در دانشگاه نه رقابت در دانشگاه و نه به معرفتشناسي متناظر با شرايط فرهنگي توليد علم.
در نهايت همهچيز سياسي ميشود به جز سياست و ميدان از آن کساني ميشود که اين شرايط را درک نکردند. شايد نيت بدي هم نداشته باشند، اما مدرک اين مسايل نيستند و بهدليل غلبه وجوه کمي، فني و علمزده در کشور ميکوشند تا با کميتگرايي و ابزارگرايي ظاهرا توسعهبخش علم باشند. در صورتيکه علم اينگونه توسعه پيدا نميکند.
اگر ميخواهيد مصاف نرم داشته باشيد، اول بايد مباني نرم انقلاب را بشناسيد. بعد هم در داخل و هم در خارج به آن پايبند باشيد. در شرايط غلبه وجوه سخت نميتوان از مصاف نرم ديرپا سخن به ميان آورد.
تهیه و تنظیم: ليلي باقري
منبع: هفته نامه پنجره
درهمين باره با دکتر «عماد افروغ» به گفتوگو نشستيم و او از اين مفهوم سخن گفت و در طول مصاحبه از جنگ نرم با عنوان «مصاف نرم» ياد کرد. مصاف نرمي که خود انقلاب اسلامي مبدع آن بود و به جهان عرضه کرد. دکتر افروغ معتقد است که ابتدا به ساکن در درک و شناخت اين مصاف نرم، بايد مباني انقلاب اسلامي بهخوبي درک و تبيين شود.
با توجه به بحثهاي مختلفي که در چند ماه گذشته در ارتباط با جنگ نرم با آن مواجه شديم، بهتر است در شروع تعريفي از جنگ نرم داشته باشيد.
تعريف من از جنگ نرم يا مصاف نرم از منظر حقيقت بوده نه مصلحت، از منظر آزادي است نه امنيت و از منظر فرهنگ و وجوه نرمافزارانه انقلاب است، نه تمدن و وجوه سختفزارانه آن. معتقدم با رجوع به مباني فلسفي و نظري انقلاب و لايههاي تو در تو و چهارگانه آن، ميتوان از مصاف نرم سخن به ميان آورد. اگر انقلاب اسلامي بهخوبي فهم، تئوريزه و تبيين شود، وجوه نرمي در اختيار ما قرار ميگيرد که قابليتهاي انقلاب اسلامي هستند و بايد با تکيه بر اين قابليتها، اهداف متعالي انقلاب اسلامي را پيش برده و سياستها و رفتارهاي خودمان را تنظيم و تدوين کنيم. در غير اين صورت، اگر ما شاهد شکافي باشيم، يعني وجوه نظري انقلاب اسلامي ما بيانگر برخي محورها باشد، اما سياستها و رفتارهاي ما با اين مباني ناسازگار باشد، ولو مدعي جنگ نرم هم باشيم، نخواهيد که اهل خبره اين شکاف را تأييد نکند يا مورد آسيبشناسي قرار ندهد و موضعگيري مناسبي در قبال اين شکاف از خودش بروز ندهد. منبع وجوه مرتبط و معطوف به مصاف نرم ما در انقلاب اسلامي است. به شرط اينکه فهم صحيحي از انقلاب وجود داشته باشد. اگر اصالت انقلاب را به جمهوري اسلامي دهيم و بهگونهاي بخواهيم وجه تمدني جمهوري اسلامي را پررنگ بکنيم که انقلاب را پروژه تمام شده فرض کرده باشيم يا به يک حادثه سياسي تقليل داده باشد و بخواهد با تکيه بر وجوه سخت و استناد به آمار و ارقام و مسايلي که نسبت به وجوه نرم، ثانوي هستند، مسايل خود را پيش ببرد، دچار مشکل خواهيم شد. حداقل ميشود از اينگونه نگرشها بهعنوان سياستهاي يک بام و دو هوا ياد کرد که هر از چندگاهي براي خالي نبودن عريضه، بحث انقلاب را به ميان ميکشد، اما در عمل راه ديگري را اتخاذ ميکند. اين يک نکته بسيار اساسي است. بنابراين، بنده به مصاف نرم اصالت ميدهم اما اصالتي که به مصاف نرم ميدهم مربوط به شناخت و فهم از انقلاب اسلامي است.
وقتي انقلاب، حاصل يک مصاف نرم است و ميتواند الگويي براي کل دنيا باشد، بهوجود آمدن اين شکاف بين نظريه و عمل ما حاصل چيست؟
معتقدم انقلاب اسلامي يک انقلاب نرم و بشري بود. از يکسو داراي پيامي الهي، معنوي و اخلاقي بوده و از سوي ديگر يک فلسفه جديد سياسي براي بشر به ارمغان آورد. بيشتر قابليتهاي انقلاب بايد اينجا تعريف شود؛ ما آمدهايم که بين خردورزي انسان و خداي او يک رابطه برقرار کرده و خدا را در ساحت انديشهورزي و خردورزي انسان پررنگ کنيم، اخلاق و معنويت را در ساحت روابط انساني، اجتماعي، سياسي و اقتصادي پررنگ کنيم و آمدهايم يک پاسخ جديدي به سئوال کهن مشروعيت يا قانونيت بدهيم که در واقع متأثر از دو مؤلفه حقانيت و مقبوليت باشد و آن دعواي تاريخي را که در طول حيات سياسي بشر اتفاق افتاده، حل بکنيم. حکومتي قانوني و مشروع است که علاوهبر داشتن ويژگي حقانيت، مردم هم از او راضي باشند؛ حکومتي حاوي دو مؤلفه حقانيت و مقبوليت. اينها مسايلي است که بايد خوب فهم و بسط داده ميشد و در معرض داوري و نقد فيلسوفان غرب قرار ميگرفت. اينطور نباشد که ما هر از چندگاهي بحث انقلاب را مطرح کنيم، اما از دلالتهاي تمدني او بهمعنايي که ريشه در اين مباني داشته باشد، غفلت ورزيم. يعني مباني تمدني آن را بر يک اساسي سوار کنيم که هيچ ربطي به مباني نظري نداشته باشد.
در وجوه نرم از معرفتشناسي جديد، هستيشناسي الهي، احياي خدا در ساحت خردورزي، معنويت در روابط اجتماعي و انساني و عرضه فلسفه سياسي جديد براي بشريت سخن بگوييم، اما عملا سياستها و رفتارهايمان هيچ نسبتي با ادعاهايمان نداشته باشد. در عمل به يک کميتگرايي، بازي عدد و رقم و سياستهاي علمي و فناوري روي بياوريم که ناسازگار با مباني نظري ما باشد. يا فرضا غرب را در ساحت نظري به مصاف بطلبيم، اما عملا در سياستهاي علمي و فناوري خودمان به آنها چنگ بزنيم. يا مسايلي را در داخل عمده بکنيم که با سطوح نظري ما بيگانه باشند. اين نقض غرض و شترسواري دولا دولاست.
ما مجاز نيستيم به هر قيمتي عظمت جمهوري اسلامي را به رخ بکشيم. مجاز نيستيم هدف را وسيله و وسيله را هدف قرار دهيم. مجاز به رفتارهاي ماکياوليستي نيستيم. يادمان نرود که قابليتمان با چه تعريف ميشود. بعضا ميبينيم مسايلي عمده ميشود و مورد ارزشگذاري بالا قرار گرفته و انواع حساسيتها را به خودش اختصاص ميدهد که هيچ نسبتي با وجوه نرمافزاري ما ندارد. متأسفانه تلاش ميشود از آن منظر، عظمت جمهوري اسلامي به رخ کشيده شود. درصورتي که عظمت ما به همان وجوهي است که گفتم. «ميشل فوکو» در تبيين خودش از انقلاب اسلامي ميگويد «روحي تازه در کالبد بيروح جهان». يعني قابليت و فرصت همينجاست که وقتي فراموش شود، نميتوان مدعي مصاف نرم شد. مصاف نرم يعني شما وجوه اخلاقي و متعالي در اختيار داريد که غرب اومانيستي و لذتگرايي که انسان و لذايذ او را محور هستي قرار داده از آن برخوردار نيست. اما وقتي عملا از اين وجوه دم ميزنيد و سياستهاي ديگري را دنبال ميکنيد، نميتوان گفت يک مصاف نرم، هماهنگ و سازگار را سازماندهي کردهايد.
در مصاف نرم بايد سياستهاي هماهنگي را دنبال کنيم. نميتوان در شعار دم از مصاف نرم با غرب بزنيم، اما در داخل توجهي به ملزومات آن نداشته يا به اقتضائات يک مواجهه نرم بيتفاوت باشيم. اين مسئله خيلي اساسي بوده و در مصاف نرم همواره بايد برخي ظرايف و دقايق را رعايت کنيم. اما من احساس ميکنم اين ظرايف و دقايق اصلا فهم نشده و دقت لازم در موردش به خرج داده نميشود. چراکه سياستهايمان نبايد بهگونهاي باشد که بخواهيم در بيرون، عظمت جمهوري اسلامي مطرح شود، اما در داخل از مؤلفههاي مرتبط با اين عظمت غافل باشيم. «سقراط» وقتي محاکمه ميشد، جملهاي گفت: «جرم من اين است که آنها را متقاعد کردم که... موقعيت بيروني شهر را به خود شهر ترجيح ندهند.» يعني ما نميتوانيم از نيازهاي شهروندان خود و اهداف متعالي که براي شهروندانمان دنبال ميکرديم، غافل شويم و صرفا به بعد بيروني آن بچسبيم تا به جهان ثابت کنيم جمهوري اسلامي تجربه موفقي است، آنهم با تکيه بر شاخصهاي سخت مثل هستهاي، ماهواره و... که ارزش دارند، اما نه به ميزان ارزشهاي نرم و مباني ما. اگر توفيقي بهدست ميآيد، بهخاطر مباني متعاليمان است که اگر دقت نشود آن مباني تحتالشعاع اين ارزشهاي ثانوي و بازدارنده قرار ميگيرد.
خب آنچه در جنگ نرم بايد مورد توجه قرار گيرد، شاخصهايي است که با آن مواجه هستيم، چه در بعد نرمافزارانه که بهنوعي زيربناي وجوه سختافزارانه است و چه در ابعاد بيروني که بايد براي مصاف نرم تقويت شوند. آيا لايههاي مختلف اين مصاف نرم جهت تعيين شاخصهاي درست، شناخته شدهاند؟
بعد از فهم مصاف نرم بايد لايههاي مختلف آن را نيز خوب درک کنيد. يک لايه آن هستيشناسي است؛ تعريف ما از انسان، خدا، هستي و جامعه. بعد از اينکه مسئله هستيشناسيمان را مشخص کرديم، بايد تئوريهاي معرفتيمان ظهور پيدا کند و بعد متناظر با اين معرفتشناسي، بحث روششناسيهاي مرتبط و هماهنگ است. من اين را در حيطه علم عرض ميکنم؛ نميشود که شما در ساحت هستيشناسي و معرفتشناسي از خدا، از حکمت صدرايي، معرفتشناسي طولي و هماهنگ و علم بومي و ديني سخن بگويي، اما عملا شاخصها ناسازگار با اين نگرش باشد يا روش، متناظر با معرفتشناسي و هستيشناسي شما نباشد. از يک طرف، معرفتشناسي غيرپوزيتيويستي را مطرح کني و معرفتشناسي متناسب با شرايط فرهنگي و اجتماعي خودت را به رخ بکشي که ريشه در هستيشناسي الهي تو دارد، اما عملا روششناسي پوزيتيويستي را در دانشگاهها اتخاذ کني. بحث علم بومي را به ميان بکشي و از نسبت علم با فرهنگ و جامعه سخن به ميان بياوري، حالا با هر مبناي معرفتشناسي و فلسفه علوم اجتماعي، اما عملا مرجعيت علم را به غرب بدهي. بحث خلاقيت، محتواگرايي و آزادي انديشه در سازگاري با تحول در علم مطرح شود. از طرف ديگر شاهد شکلگرايي باشيم که هيچ نسبتي با ادعاهاي مبتني بر خلاقيت و نوآوري ندارد. بعضي وقتها آدمي ميماند که چه اتفاقي در کشور در حال رخ دادن است. همهچيز سياسي بوده و حتي با بحث علوم بومي و تحول در علوم انساني هم سياسي برخورد ميشود.
کساني که در اين مملکت تلاش ميکنند تا نوآوري و خلاقيتي داشته باشند اصلا به حساب نميآيند و ديده نميشوند. شاخصهايي که عملا و رسما تعريف شده، هيچ نسبتي با وجوه نرمافزاري انقلاب و تلاشهاي عمده بسياري از تلاشگران ما ندارد. اين برميگردد به سياستهاي يک بام و دو هوايي و نقض غرض. اگر واقعا ميخواهيد علم بومي رشد کند، بايد محتواگرايانه ببينيد کجا توليد ميشود و کجا نظريه جديد مطرح ميشود. اما شاخصها بيانگر اين است که بيش از آنکه محتواي يک اثر، مقاله يا کتاب اعتبار داشته باشد، نام يک مجله اعتبار دارد. اينها درنهايت آزاردهنده بوده و افرادي که دلسوزانه وسط آمده و رسالت اجتماعي در علم دارند که علم خود را براي اينکه به يک فرهنگ و گفتمان غالب تبديل کنند، نشر دهند کنار زده ميشوند و افرادي که اين شاخصها را قبول دارند و با تکيه بر شاخصهاي مرتبط با شاخص محوري به ارتقاي خود مينگرند، عهدهدار و معرکهدار ميدان ميشوند.
مثلا بهدليل فرماليزمي که در علم ما مطرح شده، اگر استادي مقالهاي را مشترک با نام دانشجو به چاپ برساند، ارتقا پيدا ميکند، اما اگر مقاله خودش را حسب رسالت اجتماعي در جايي که مثلا خواننده بيشتري داشته باشد چاپ کند، متأسفانه ارتقا پيدا نميکند. سرقت علمي نيز استادان به همين سرقت آنان از مقالههاي دانشجويانشان مربوط ميشود. شاخص فرياد نميزند که اينجا سرقتي صورت گرفته، تصور بر مقاله مشترک است، اما همه ميدانيم که اين مقاله برگرفته از پاياننامه دانشجوست. طبق شاخصها او مجاز بوده اين کار را بکند، اما اينطور به مقصد نميرسيم. شاخصهاي تعريف شده اولا محتواگرايانه نيستند. ثانيا با مرجعيت بخشي علم به غرب تعريف شدند و هيچ نسبتي با مباحث معرفتشناسي دقيقي که حتي در خود غرب هم هست، ندارد.
يکي از مباحثي که در جنگ نرم مطرح ميشود، همين تحول در علوم انساني است. چطور ميتوانيم به اين هدف نزديک شويم؟ صرف تغيير در شاخصهاي علمي اين کار امکانپذير است؟
اگر قرار باشد شاهد تحولي در علوم انساني باشيم، تحول اصلي در هستيشناسي، معرفتشناسي و بالطبع در روششناسي است. اگر اين تحول صورت بگيرد، آنوقت بايد شاهد اين باشيم که علوم دقيقه هم تابع علوم انساني ما باشد. اما الان برعکس است. علوم انساني ما جايگاهي در دانشگاه ندارد. شاخصها عطف به هستيشناسي، روششناسي و معرفتشناسي پوزيتيويستي تعريف ميشود و در اختيار علوم دقيقهاي قرار گرفته که علوم انساني تابع آن است. درحال حاضر بهجاي اينکه در مباحث ريشهاي و حتي در مباحثي که به توسعه علمي و فناوري منجر ميشود، علوم انساني حرف اول و آخر را بزند اين علوم دقيقه و عالمان مهندسي و پزشکي هستند که در اين حوزهها حرف اول و آخر را ميزنند و عالمان انساني بايد تابع شاخصهاي آنها هم باشند. شاخصها نه تنها از سوي عالمان انساني با آن رويکرد معرفتشناسي و... متناظر با شرايط ايران تعريف نميشود، بلکه آنها بايد تابع اين شاخصهاي تُنک و سطحي هم باشند. اگر کسي شک بکند که ما در توليد علم مشکل داريم، تسلط کافي به مباحث ظريف حيطه معرفتشناسي علمي، فلسفه علم و جامعهشناسي علم ندارد.
متأسفانه گاهي اوقات هم فضايي ايجاد ميشود که برخي ترجيح ميدهند نقد خود را در خفا مطرح کنند. اين فضاي سياسي به اين برميگردد که ما وجه فرهنگي انقلاب را تحتالشعاع وجه فرهنگي آن قرار داديم يا وجه حقيقتگرايي را تابع وجه مصلحتگرايي آن ساختيم. فرضا اگر آقاي جوادي آملي با آن وزن علمي بخواهد در دانشگاه استخدام شود، بهعنوان مربي پايه يک استخدام خواهد شد(!) چون مقاله«ISI» ندارد. هيچ مقالهاي در مجلات علمي و پژوهشي ندارد؛ اين شاخصهايي که مدتي است توسط عالمان علوم طبيعي به عالمان علوم انساني تحميل ميشود. درصورتيکه عالم انساني رسالتي دارد و بايد بهمحتواي مطلبش توجه شود، نه به شکل مطلب و مجلهاي که مقالهاش در آن به چاپ رسيده است.
سياستها ربطي به مصاف نرم ندارند. سياستها سختافزارانهاند اما شعارها نرمافزارانه. شکافي ايجاد شده و اگر اين شاخصهاي تُنک پوزيتيويستي را از جامعه برداريد، ميبينيد که چه واقعيتهايي را نشان ميدهد و چه رويشهايي صورت ميگيرد.
در عرصه سياست و مصاف با آمريکا هم همينطور بوده و مصاف با آمريکا هم قابلتوجه است. چه کسي به ما اجازه ميدهد شعار مبارزه با آمريکا را که جزو مؤلفههاي نرم ما بوده، امروز اساس تفرقه و جدايي قرار دهيم؟ خودمان را چون شعار ميدهيم مدعي مبارزه با آمريکا بدانيم، اما با کساني در طول زندگيشان با آمريکا مصاف نرم و حتي مصاف سخت کردند، مخالفت کنيم. ما در مصاف نرم رسانهاي هم مشکل داريم. از يک طرف صحبت از مصاف نرم با غرب کرده، اما در داخل مصاف سخت ميکنيم. کساني ميداندار ميشوند که خودشان را با اين شاخصهاي ناهماهنگ با هستيشناسي انقلابي وفق دادهاند و متملقانه جولان ميدهند و زحمات دانشجويانشان را از آن خود ميکنند.
از کجا بايد شروع کنيم؟! حوزه، دانشگاه يا سياستهايي بايد در شوراي عالي انقلاب فرهنگي تبيين شود؟
همه اينها را در کتاب «محتواگرايي و توليد علم» گفتهام و تکرار مکررات ميشود. سي سال است دور خودمان ميچرخيم و هر از چندگاهي که ميخواهد اتفاق مبارکي بيفتد، آن را بهصورت دستورالعمل درميآوريم. تصور ميکنيم تحول در علم بهصورت دستورالعمل قابلانجام است. در حاليکه اينها ملزوماتي دارد. براي علم بومي نياز به معرفتشناسي داريم. بايد معرفتشناسيهاي امروز بشر خوب فهم و درک شود. معرفتشناسيهاي امروز بستر را براي گرايش بهعلم بومي فراهم ميكنند به شرطي که محل تأمل قرار بگيرند. مباحثي در حيطه جامعهشناسي علم داريم که بين علم و فرهنگ جامعه رابطه وجود دارد و اين به ما کمک ميکند.
فضاي علوم انساني با دستورالعمل و نگاه متمرکز و سلسله مراتب بهدست نميآيد. بايد دانشگاهها حداقل آزادي نسبي را داشته باشند و شرايط رقابت فراهم شود. شرايط رقابت هم با کنکور سراسري و گزينش متمرکز بهوجود نميآيد.
اگر ميخواهيم نسبتي بين «علم و فرهنگ» و «علم و جامعه» باشد، دانشگاهها بايد استقلال داشته باشند و برحسب پتانسيلهاي زيستمحيطي خود دانش را توسعه دهند. امروز ما توسعه دانشمان يک رويکرد را دنبال ميکند و نيازهاي اجتماعي و شغليمان مسير ديگري را پيگري ميکنند. بين ساختار شغلي و دانشگاهي ما چه رابطهاي است؟! عدهاي با غفلت از نيازهاي اجتماعي و شرايط زيست محيطي، دانشگاهها و رشتههاي درسي را مرتب توسعه ميدهند. احساس ميشود درک آنها از معرفتشناسي علمي درک پوزيتيويستي بوده؛ درکي مبتني بر کشف رابطههاي محسوس که چيزي بيشتر از توصيف نيست. به هيچکدام از اين دقايق توجه نميشود؛ نه آزادي در دانشگاه نه رقابت در دانشگاه و نه به معرفتشناسي متناظر با شرايط فرهنگي توليد علم.
در نهايت همهچيز سياسي ميشود به جز سياست و ميدان از آن کساني ميشود که اين شرايط را درک نکردند. شايد نيت بدي هم نداشته باشند، اما مدرک اين مسايل نيستند و بهدليل غلبه وجوه کمي، فني و علمزده در کشور ميکوشند تا با کميتگرايي و ابزارگرايي ظاهرا توسعهبخش علم باشند. در صورتيکه علم اينگونه توسعه پيدا نميکند.
اگر ميخواهيد مصاف نرم داشته باشيد، اول بايد مباني نرم انقلاب را بشناسيد. بعد هم در داخل و هم در خارج به آن پايبند باشيد. در شرايط غلبه وجوه سخت نميتوان از مصاف نرم ديرپا سخن به ميان آورد.
تهیه و تنظیم: ليلي باقري
منبع: هفته نامه پنجره
گزارش خطا
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۰
این وظیفه به عهده دولت و حاکمیت نیست به عهده امثال شماست.شرط اولیه هم ندارد(استقلال دانشگاه و....)مگر امام برای انقلاب شرط اولیه گذارد.او شروع کرد و چون حق با او بود پیروز شد!
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟




