طواف سياسي
دکتر غلامعلي رجايي
کد خبر: ۷۲۴۰
| | 7149 بازدید
يادداشتهاي سفر حج ـ 4
gholamalirajaee@yahoo.com
در ميان دوستاني كه امسال به حج آمدهاند و با هم همكار هستيم، برخي از مسئولان سابق و لاحق مملكتي و نمايندگان مجلس هم ديده ميشوند. در فرصتهايي كه پيش ميآيد، سر صحبت را با آنان باز ميكنم. آنان من را از مقالاتم در سايت «بازتاب» و روزنامه «اعتماد ملي» و به تازگي «تابناك» ميشناسند. يكي از آنها با آقاي هامانه، وزير سابق نفت دولت كنوني دوست است. از او ميپرسم: چرا هامانه، وزير سابق نفت، مجبور به استعفا شد؟
و او از نحوه اداره جلسات دولت و از دخالتهايي كه ميگويند رئيسجمهور گاه تا نصب يا برکناري ردههاي مياني وزارت در وزارتخانههاي تحت امر وزرايش ميكند، خندهاي ميکند و ميگويد: هامانه به من گفت: احمدينژاد از من خواسته تا پانزده نفر از مديران نفت را بركنار كنم و نيز من خدمت ايشان گفتم: اين کار اصلا به مصلحت کشور و نفت نيست، چرا كه اگر اين كار بشود، صنعت نفت ميخوابد و چون ايشان بر نظر خود پافشاري ميكرد، من ناچار به استعفا شدم تا دستكم اين کار به دست من انجام نشود.
دوست ديگري ميگفت: در مواردي پيش آمده كه طرف نميخواسته استعفا بدهد، به سخنگو اعلام ميشده برود استعفايش را اعلام كند. ظاهرا اين درباره وزير كشور كنوني جناب پورمحمدي صادق است تا ببينم پس از انتخابات کدام کفه سبکتر ميشود!
ياد آقاي دولابي در حرم خانه خدا
در مسجدالحرام نشستهام. ساعت يازده شب است. آقاي معين شيرازي را ميبينم از دوستان و حلقههاي نزديك عارف بزرگ مرحوم حاج ميرزا اسماعيل دولابي. سر سخن را با اين شوخي با او باز ميكنم كه تا آخر كار را ميخواند. ميپرسم: از لاكردار چه خبر؟! برميگردد و ميخندد؛ لاكردار لفظي بود كه مرحوم دولابي گاه و بيگاه با تبسمهاي شيرينش آن را به كار ميبرد و چقدر هنرمندانه ورندانه و بجا. ياد دارم يك روز كه مداح خوشصدايي در محضرش اين شعر حافظ را ميخواند و حاجي و همه گوش ميكردند كه:
نه گويمت همه ساله مي پرستي كن
سه ماه ميخور و نه ماه پارسا باش
چشمان حاجي برقي زد و رو كرد به جمع ما و با تبسمي زيبا گفت: لاكردار داره به سه ماه رجب، شعبان و رمضان اشاره ميكند!. مرحوم پدرآقاي معين با آقاي دولابي انس بسياري داشته و هر دو در خدمت عارف بينظير مرحوم سيد هاشم حداد، اوقات خوشي در سفرهايشان به عتبات داشتهاند.
از آقاي معين که ميگويد از پيش از انقلاب تا حالا اينقدر با حاجي مکه آمدهام که شمارش آنها از دستم در رفته است؛ از حالات حاجي در مكه ميپرسم، ميگويد: يك روز با حاجي همين جا روبهروي ناودان طلا نشسته بوديم. گفت: وقتي ديدم عدهاي از مردم دارند خيلي قشنگ طواف ميكنند و عدهاي ديگر نماز و قرآن ميخوانند، در دلم به خدا عرض كردم: خدايا من كه نميتوانم مثل اينها كارهاي بزرگ بزرگ كنم. يك كار كوچكي به من بده تا اين را گفتم، انگار بلافاصله كسي در گوشم گفت: از كي تا حالا در دستگاه خدا كار كوچك هم پيدا ميشود؟ هرچي هست، كار بزرگ است! به اين ميگويند اتصال!
دوست ديگري ميگفت: فردي كه در يك سفر همراه حاجي مرحوم بوده، ديده كه حاجي ناگهان از جا بلند شده و رو به جلو تند تند دويده و بلافاصله به كسي كه ما نميديديم اقتدا كرده و به ركوع رفت. ما هم هاج و واج مانده و به او نگاه ميکرديم. چند دقيقه بعد كه به حال خودمان برگشتيم، توي سرمان زديم كه چرا آن موقع نفهميديم حاجي به چه كسي اقتدا كرده است؛ به آن ناپيداي پيداتر از همه پيداها و به آن يوسف دلربا كه يوسفهاي عالم همه قرنهاست در صف غلامي خدمت به او ايستادهاند، اما اجازه خدمت و حضور نيافتهاند. خوشا به حال خورشيد كه هر روز بر چهره زيباي مهدي ميتابد.
در يك نگاه كه از صحن مسجدالحرام و در كنار خانه خدا به كعبه ميانداختم، به حال خورشيد كه همه روزه و هر لحظه زاير چهره مبارك مولايمان مهدي است، غبطه ميخوردم و به او رشك بردم.
آقاي معين ميگفت: آقاي دولابي معمولا پشت مستجار ـ ضلع پشت در كعبه ـ مينشست. سرش را به زير ميانداخت و در خود فرو ميرفت و هيچ نميگفت. خدا كند نسل جوان ما دستكم به آثار باقي مانده از حاجي مانند مجموعه طوباي محبت و به ويژه اثري که دوست فاضل ارجمندم استاد مهدي طيب در نتيجه سالها مصاحبت با حاجي كتابي به نام «مصباحالمهدي» نوشته، آشناتر شود.
در ميان دوستاني كه امسال به حج آمدهاند و با هم همكار هستيم، برخي از مسئولان سابق و لاحق مملكتي و نمايندگان مجلس هم ديده ميشوند. در فرصتهايي كه پيش ميآيد، سر صحبت را با آنان باز ميكنم. آنان من را از مقالاتم در سايت «بازتاب» و روزنامه «اعتماد ملي» و به تازگي «تابناك» ميشناسند. يكي از آنها با آقاي هامانه، وزير سابق نفت دولت كنوني دوست است. از او ميپرسم: چرا هامانه، وزير سابق نفت، مجبور به استعفا شد؟
و او از نحوه اداره جلسات دولت و از دخالتهايي كه ميگويند رئيسجمهور گاه تا نصب يا برکناري ردههاي مياني وزارت در وزارتخانههاي تحت امر وزرايش ميكند، خندهاي ميکند و ميگويد: هامانه به من گفت: احمدينژاد از من خواسته تا پانزده نفر از مديران نفت را بركنار كنم و نيز من خدمت ايشان گفتم: اين کار اصلا به مصلحت کشور و نفت نيست، چرا كه اگر اين كار بشود، صنعت نفت ميخوابد و چون ايشان بر نظر خود پافشاري ميكرد، من ناچار به استعفا شدم تا دستكم اين کار به دست من انجام نشود.
دوست ديگري ميگفت: در مواردي پيش آمده كه طرف نميخواسته استعفا بدهد، به سخنگو اعلام ميشده برود استعفايش را اعلام كند. ظاهرا اين درباره وزير كشور كنوني جناب پورمحمدي صادق است تا ببينم پس از انتخابات کدام کفه سبکتر ميشود!
ياد آقاي دولابي در حرم خانه خدا
در مسجدالحرام نشستهام. ساعت يازده شب است. آقاي معين شيرازي را ميبينم از دوستان و حلقههاي نزديك عارف بزرگ مرحوم حاج ميرزا اسماعيل دولابي. سر سخن را با اين شوخي با او باز ميكنم كه تا آخر كار را ميخواند. ميپرسم: از لاكردار چه خبر؟! برميگردد و ميخندد؛ لاكردار لفظي بود كه مرحوم دولابي گاه و بيگاه با تبسمهاي شيرينش آن را به كار ميبرد و چقدر هنرمندانه ورندانه و بجا. ياد دارم يك روز كه مداح خوشصدايي در محضرش اين شعر حافظ را ميخواند و حاجي و همه گوش ميكردند كه:
نه گويمت همه ساله مي پرستي كن
سه ماه ميخور و نه ماه پارسا باش
چشمان حاجي برقي زد و رو كرد به جمع ما و با تبسمي زيبا گفت: لاكردار داره به سه ماه رجب، شعبان و رمضان اشاره ميكند!. مرحوم پدرآقاي معين با آقاي دولابي انس بسياري داشته و هر دو در خدمت عارف بينظير مرحوم سيد هاشم حداد، اوقات خوشي در سفرهايشان به عتبات داشتهاند.
از آقاي معين که ميگويد از پيش از انقلاب تا حالا اينقدر با حاجي مکه آمدهام که شمارش آنها از دستم در رفته است؛ از حالات حاجي در مكه ميپرسم، ميگويد: يك روز با حاجي همين جا روبهروي ناودان طلا نشسته بوديم. گفت: وقتي ديدم عدهاي از مردم دارند خيلي قشنگ طواف ميكنند و عدهاي ديگر نماز و قرآن ميخوانند، در دلم به خدا عرض كردم: خدايا من كه نميتوانم مثل اينها كارهاي بزرگ بزرگ كنم. يك كار كوچكي به من بده تا اين را گفتم، انگار بلافاصله كسي در گوشم گفت: از كي تا حالا در دستگاه خدا كار كوچك هم پيدا ميشود؟ هرچي هست، كار بزرگ است! به اين ميگويند اتصال!
دوست ديگري ميگفت: فردي كه در يك سفر همراه حاجي مرحوم بوده، ديده كه حاجي ناگهان از جا بلند شده و رو به جلو تند تند دويده و بلافاصله به كسي كه ما نميديديم اقتدا كرده و به ركوع رفت. ما هم هاج و واج مانده و به او نگاه ميکرديم. چند دقيقه بعد كه به حال خودمان برگشتيم، توي سرمان زديم كه چرا آن موقع نفهميديم حاجي به چه كسي اقتدا كرده است؛ به آن ناپيداي پيداتر از همه پيداها و به آن يوسف دلربا كه يوسفهاي عالم همه قرنهاست در صف غلامي خدمت به او ايستادهاند، اما اجازه خدمت و حضور نيافتهاند. خوشا به حال خورشيد كه هر روز بر چهره زيباي مهدي ميتابد.
در يك نگاه كه از صحن مسجدالحرام و در كنار خانه خدا به كعبه ميانداختم، به حال خورشيد كه همه روزه و هر لحظه زاير چهره مبارك مولايمان مهدي است، غبطه ميخوردم و به او رشك بردم.
آقاي معين ميگفت: آقاي دولابي معمولا پشت مستجار ـ ضلع پشت در كعبه ـ مينشست. سرش را به زير ميانداخت و در خود فرو ميرفت و هيچ نميگفت. خدا كند نسل جوان ما دستكم به آثار باقي مانده از حاجي مانند مجموعه طوباي محبت و به ويژه اثري که دوست فاضل ارجمندم استاد مهدي طيب در نتيجه سالها مصاحبت با حاجي كتابي به نام «مصباحالمهدي» نوشته، آشناتر شود.

استاد طيب روزي به من گفت: وقتي مرحوم حاجي مطالب کتاب مصباح را مطالعه کرد، از من پرسيد: اينها همه سخنان من هستند؟ تا خدمتشان عرض کردم بله، به شوخي گفتند: من عجب حرفهاي خوبي زدهام!
ملت ما چه گوهري را از دست داد و نشناخت و چه گوهرهايي را دارد و قدر نميشناسد.
كسي برايم تعريف ميكرد وقتي به آقاي دولابي گفته شده بود خودت را آماده رفتن و ملاقات با خدا كن ـ كه معلوم است از چه ناحيهاي اين خبر به او رسيده است ـ سر از پاي نميشناخت. ميگفت، احساس كردم حاجي با شنيدن اين خبر در پوست خود نميگنجد و مگر موت، جز وصال يار و محبوب و لحظه وصل عاشق به معشوق است؟
رواج پول و ادبيات فارسي در عربستان
کمكم عربستان هم دارد همچون عراق ميشود؛ دستفروشهاي زن سوداني و فروشندگان دورهگرد آفريقايي هر كدام چند جمله فارسي ياد گرفتهاند و گليمشان را از آب بيرون ميكشند. واحد پول ايران هم براي آنان مثل عراق به جاي هزار تومان، خميني است؛ مثلا جنسي را كه هشت ريال است، ميگويند: «دو خميني».
سردر بعضي مغازهها در مکه و بعدها در مدينه هم ديدني بود؛ روبهروي بعثه در مدينه مغازهداري تابلويش را كاملا به فارسي نوشته بود: «پارچهفروشي تهران» و ديگري نوشته بود: «آغا جون بيا داخل ارزان است!».
فروشنده ديگري درشت روي شيشه مغازهاش نوشته بود: «مغازه خراساني!»؛ يعني كه ايراني است. وقتي از مسجد تنعيم محرم شدم و برميگشتم تا عمره مفرده انجام دهم، نزديك تقاطع خيابان حجون، منتهي به قبرستان ابيطالب، تابلو دوار بزرگي ديدم كه به فارسي روي آن نوشته شده بود: «عيد شما مبارك و حج شما قبول باشد» و تبليغ يك كالايي را كرده بود. افسوس نتوانستم از اين مناظر عكس بگيرم و بياورم. گاه و بيگاه هم نامهاي فارسي روي برخي اماكن مكه ديده ميشود. يكجا نرسيده به مسجد رايه (پرچم) و پس از مسجد جن نوشته بود: مكتب (دفتر ـ مؤسسه) شاهين.
خوب است اگر اين حساسيتها فرو بريزد. ملتي از ملت ما باظرفيتتر نيست؛ اين همه لغت عربي در زبانش به كار ميرود و هيچ تعصبي ندارد، ولي انگار خواب بعضيها بسيار سنگين است .به کمانم دير يا زود اين ديوارهاي فرهنگي خودساخته بر پايه تعصبها فرو ميريزد. آن گونه كه شنيدهام نسل جوان سعودي به مسائل موجود فرهنگي جامعه خود بسيار معترض است و پرخاشگرانه ميپرسند: يعني چه كه زن نتواند و نبايد سوار ماشين شود و رانندگي كند و ...؟

طواف سياسي
اينجا مسجدالحرام و صحن آن آكنده از طوافكننده است. در آنجا، جايي براي كساني كه ميخواهند در صحن مسجدالحرام نماز بخوانند، وجود ندارد. خود را به درياي جمعيت ميزنم و به سختي طواف ميكنم. در شوط(دور) دوم است كه هادي غفاري را ميبينم؛ روحاني مبارزي كه در دوران سختتر از سخت استبداد شاهنشاهي، نطقهايش لرزه بر اندام ساواك و ساواكيها ميانداخت و در هر مجلس، چنان شجاعانه عليه رژيم سخن ميگفت كه جمعيت شنونده مات و مبهوت شجاعتش ميشد. شگرد او اين بود كه پس از هر سخنراني با لباس مبدل غير روحاني يا با چادر زنانه از ميان زنها فرار ميكرد و مأموران ساواك را فرصت و توان دستگيري وي نبود.
شيخ هادي ميگفت: در اهواز با همين شگرد از چنگ ساواكيها كه مجلس او را احاطه كرده بودند، فرار كرده و هنگامي كه با خانمش خيلي عادي با چادر زنانه در خيابان نادري راه ميرفتند، دو جوان بيمبالات اهوازي به تصور اينكه او زن است، شروع به آزار و اذيت اوكرده و متلكهايي نثارش كرده بودند. شيخ ميگفت: وقتي ديدم اين دو جوان از من كه با خانمم راه ميرفتيم، دست بردار نيستند، از ترس اينكه مبادا به خانمم جسارتي بكنند، اندكي چادر را از سر و صورتم برداشتم و با نشان دادن ريش و سبيلم با عصبانيت به آنان گفتم: خجالت بكشيد بيحياها. ميگفت: آنها در حالي كه از ديدن چهره مردانه من بهتشان زده بود، به سرعت از آنجا دور شدند!
آقاي غفاري از ناملايمات زمانه با خود ميگفت كه فرزندش در شركتي دولتي کار ميكند و با آنكه رئيس آن شركت نسبت وي را با من ميشناسد و از قضا، همسو با گرايشهاي سياسي من هم هست، اصلا به روي خود نميآورد! و فرزندم هم ترجيح داده است نسبت خود را آشکار نكند تا از آسيبهاي احتمالي و خط و خطبازيهاي رايج در امان باشد! چه روزگاري شده است!
يك روز اين هادي غفاري با نطقهاي آتشين خود، لرزه بر اندام رژيم و مأموران ساواك ميانداخت و دل مؤمنان را شاد ميكرد و چقدر اين مسئولان قبل و بعد به او و امثال او مديونند، اما امروز فرزند وي از ترس اينكه اگر نسبت وي با پدرش آشكار شود، دچار بيمهري ميشود و از اينكه خود را فرزند هادي غفاري بنامد، پرهيز ميكند و حق هم با اوست!
آقاي غفاري با تعجب از برخي روندهاي رايج حاكم ميگفت. وقتي از سوابق دستگيري و زندان و شكنجه حرف ميزنم، برخي هملباسيهاي من به من ميگويند دادگاه ويژه شما را دستگير كرده است. او ميگفت، وقتي به آنان ميگويم: كدام دادگاه ديني؟ من به دليل مبارزه با رژيم شاه دستگير و زنداني شدهام، ميپرسند: مبارزه براي چي؟! وي دردمندانه ميگفت: فلاني در زير منبرهاي من حتي يك هملباس من حضور نداشت.
كنج عافيت متري چند است؟! نميدانم شايد سانتيمتري باشد! هرچه هست، بايد از اهلش پرسيد! تا به خود آمديم، طواف ما داشت به پايان ميرسيد. با هادي خداحافظي كردم تا در آخر طواف را به حال خودم باشم به دور از اين بحثهايي كه جگرسوز است.
وعده شگفت سخنران بعثه
اينجا مناست. يكي از وعاظ شهير كه مهمان بعثه است و بخش عمدهاي از سخنانش گريه است و اين عجب که در کار قضا هم هست!، در پاسداشت روحانيون و مديران كاروان كه سالهاي پيش در خدمت حجاج بوده و اكنون دستشان از دنيا كوتاه شده، صحبت ميكند. آخر صحبتش سخن شگفتي ميگويد كه من را به تعجب واميدارد. با اشاره به حضرت مهدي(عج) ميگويد: سال گذشته، قول دادم امسال نكتهاي را درباره ايشان بگويم كه امسال هم مقدر نشد، بماند انشاءالله براي سال بعد! اين وعده او براي سال بعد، در حالي بود كه 98 درصد شنوندگان حاضر در پاي سخنراني او را زايران كاروانهايي تشكيل ميدادند كه شايد 100 درصد آنان به دليل سهميهبندي حج در سال بعد در مكه حضور نخواهد داشت! اينکه چرا يک واعظ باتجربه اينگونه سخن ميگويد، نميدانم. شايد ايشان همه را همچون خود دايمالحج ميبيند كه چنين وعدهاي به آنان ميدهد.
احرام با جوراب
اينجا مسجد تنعيم است. در مكه هر كس قصد عمره مفرده داشته باشد، بايد به اين مسجد كه بيرون از حرم است، برود و در آنجا محرم شود و به قصد انجام اعمال به مسجدالحرام برود. پيرمردي را ميبينم كه محرم شده، ولي جورابهايش را درنياورده است. قدري به پاهايش خيره ميشوم تا ببينم اشتباه نكردهام، بعد كه مطمئن شدم درست ديدهام به او يادآوري ميكنم، اما سخن ناصحانه من را به هيچ ميانگارد و ميگويد: نه اشكالي ندارد. من پافشاري ميكنم كه حتما بايد اين جورابها را از پايت دربياوري. اين بار سري تكان ميدهد و راهش را ميگيرد كه برود.
مشكل بيشتر ماها گاه ندانستن است و گاه نشنيدن و گاه گوش نكردن. برخي هر سه را با هم دارند! پيرمرد شانس ميآورد. يکي از خدمههاي كاروان را كه مداح كاروان هم هست و از قضا در حوزه بازرسي من قرار دارد، ميبينم و به او تذكر ميدهم كه بر اين پيرمرد سخت گيرد كه تسليم شود و عمره خود را دچار مشکل نکند. ميگويد: چشم و لحظهاي بعد با لحن عصباني به او تذكر ميدهد و قضيه حل ميشود.
علامت قبولي حج
در جلسهاي پيش از حج در بعثه، يكي از اين حجرفتههاي مكرر، سخن قشنگي گفت و آن اين كه در ديداري، حضرت آيتالله العظمي بهجت از ايشان پرسيده بود: فلاني تا به حال چند سفر به حج رفتهاي؟ و او گفته بود: اگر در حج آدم شده باشم، 25 بار، وگرنه هيچي!
در حديثي از پيامبر اكرم(ص) ميخواندم، علامت قبولي حج زاير اين است كه در مراجعت گناهاني را كه پيش از رفتن به حج ميكرده است، ترك كند و ديگر به گرد آنها نگردد و در غير اين صورت، حج او به خوداو برگردانده ميشود! اين برگرداندن اعمال هم چيز جالبي است مثل اينكه كسي برود كالايي را از فروشندهاي بخرد و در راه خانه متوجه شود معيوب است و آن را پس دهد. در حديث ديگر ميخواندم كه ملايكهاي كه نماز را به بالا ميبرند، وقتي ميبينند نمازگزار در آن نماز آداب قلبي و باطني و معنوي نماز را رعايت نكرده و در نماز فکر او همهش دنبال دنيا و افكار و آرزوهاي ديگري غير از خداست، نماز او را به سرش ميزنند و آن را شايسته اوج نميدانند. ظريفي ميگفت: پس از خواندن اين حديث، من هر وقت نمازم تمام شد، فوري از محل سجادهام فاصله ميگيرم و جا خالي ميدهم كه فرشتگان نمازم را به سرم نزنند! بعضيها ذوقشان تا كجاها گل ميكند! يك ماه فرصت بسيار خوبي است تا حاجي بتواند در محلهاي بسيار مستعدي مانند مدينه و مكه از خصلتهاي زشتي كه داشته است، بيرون رود و مانند لباس كهنهاي، آنها را از روح خود خارج كرده و براي هميشه از آنها دوري کند.
از يکي از عرفاي عصر حاضر كه خداوند بر طول عمر ايشان بيفزايد، حضرت آيتالله مجتبي تهراني، از شاگردان برجسته حضرت امام درباره توبه، نكته جالبي شنيدهام كه فرمودهاند: درست است كه توبه فرد گناهکار آمرزيده ميشود، ولي مثل صفحه سفيدي كه خط سياهي در آن نوشته و با پاككن پاك شده باشد، ديگر آن صفحه شفافيت اول را پيدا نميكند كه اشاره لطيف و ظريفي است به تأثير وضعي گناه بر قلب انسان گنهكار.
تثبيت نسبي قيمتها در عربستان
از سال 62 كه براي نخستين بار به مكه مشرف شدم تا امسال، بعضي قيمتها را در عربستان ثابت يافتهام؛ مثل كرايه اتوبوس كه نزديك به 25 سال است دو ريال باقي مانده است!
آقاي حاج غلامحسين بنا كه از كارگزاران قديمي حج است و از زندانرفتههاي بيپرونده براي امام، چندي پيش در عاشوراي بيمانند دزفول و دزفوليها به من ميگفت: سال 53 كه به بازار مكه و مدينه براي خريد مايحتاج كاروان رفتم، قيمت يك جعبه نوشابه 24تايي نوزده ريال بوده است. حاج آقاي بنا ميگفت: دو سال پيش كه به عمره رفتم و سري به بازار زدم، با كمال تعجب، ديدم هنوز قيمت همان نوزده ريال است!
و اما از همه عجيبتر آنكه پس از ملك فهد كه برادرش عبدالله پادشاه حجاز شد، قيمت هر ليتر بنزين ماشين را از يك ريال سعودي به نيم ريال، يعني از 250 تومان به 125 تومان كاهش دادهاند! از شوخيهاي امسال برخي كسبه مكه و مدينه كه مثل ما ايرانيها اهل بگو، بخند و طنز و مطايبه نيستند و اصولا عربها کمتر مثل ما اهل شوخي هستند، اين بود كه حاجي كارت سوختت را نميفروشي؟!
وزيري كه مدير كاروان شده است!
گاه اندازه و ظرف آدمها در مسئوليتهايي كه گرفته يا ميگيرند و در حين كار و گاه هم پس از آن معلوم ميشود. يكي از آنها همين وزيري است كه در دولت فخيمه كنوني مدتي بر كرسي وزارت تكيه زد و مجلس به ادامه كار او رأي نداد. در ليست كاروانهايي كه نگاه ميكردم، نام او را که ديدم، بسيار تعجب کردم که جناب وزير، چندي پيش، مدير يك كاروان صدوپنجاه يا دويست نفره شده است! كار به بزرگي و كوچكي كار ندارم و اهميت و ارزش خدمت به زايران خانه خدا هم بر من پوشيده نيست، اما... .
مرگوميرها در حج
از اخباري كه هر روز سربازرسهاي بعثه در جلسه روزانه گزارش ميدهند، اخبار مرگ و مير زايران است. خبر ميدهند يك زاير 99 ساله در مكه به رحمت حق رفته است و اضافه ميكنند، وقتي پزشك مربوطه تشرف او را به حج به دليل كهولت و سن بالا رد کرده، او گفته است: اگر به من اذن تشرف ندهيد، ميميرم. اگر هم اجازه تشرف بدهيد، ميميرم. پس چه بهتر كه در مكه بميرم! و پزشك هم تسليم اين استدلال شده بود. در جلسهاي ديگر ميگفتند پدر شهيدي با دو تن از همكاروانيهاي خود به زمينهاي اطراف كاروانش براي چيدن سنگ براي رمي جمرات در منا رفته و پس از برچيدن سنگ به هنگام گذر از خيابان به همراهانش گفته: ما از جايي سنگ چيدهايم كه مالك داشته و شايد مالك زمين به اين امر راضي نباشد. دوستانش به اين شبهه وي اعتنايي نميكنند، ولي او تصميم ميگيرد عرض خياباني را كه مسير اتوبان طايف به مكه است، گذر كرده و سنگهايي را كه چيده سر جايشان قرار دهد که در بازگشت به دليل بياحتياطي عبور از مسير خيابان، ماشيني كه به سرعت از آنجا ميگذشته، به شدت با وي برخورد ميكند و در جا او را ميكشد و چند متر هم جسد غرق خون او را با خود به جلو ميکشاند؛ اين صحنه را يكي از سربازرسان بعثه كه خود شاهد اين امر بوده و پس از تصادف به صحنه رسيده بود، براي ما تعريف كرد که همه را غمگين نمود. آن پدر شهيد، جان بر سر يك شبهه شرعي تقديم كرد. چقدر حج و روزهاي حج و انجام اوامر شرع، روحها را لطيف ميكند.
گزارش خطا
نظرسنجی
آیا جام جهانی میتواند مانع جنگ آمریکا با ایران شود؟


