صفحه خبر لوگوبالا تابناک
مفید صفحه خبر نسخه موبایل
براي مايي که جمع اضداديم؛

به احترام آخرين جادوی جادوگر

کريمي در حقيقت معجوني بود از هر دو ذات. دوگانگي اش را مانند مايي که يا سپيديم يا تاريم، يا روشن هستيم يا تاريک، يا خندانيم يا گريان و يا له هستيم و يا عليه در وجود خود تقسيم نکرد. اين شايد آخرين جادوي جادوگري بود که مي دانست دقيقاً عقلش عليه روحش فرمان مي دهد و روحش با تمامي آنچه در زمين نشان داد مخالف است.
کد خبر: ۷۱۳۷۴
| |
3554 بازدید

دوگانگي در خونمان موج مي زند. مي توان فاصله اي عميق ميان چگونگي گفتار و شکل رفتارمان پيدا کنيم. فاصله اي به درازاي شکل گرفتن يک دوگانگي مشهود ميان علايق و باورهايمان.

به نوشته قدس؛ اين دوگانگي، انگار تبديل شده است به گوشه اي از پازل تشکيل دهنده هويت هر يک از ما! مايي که وقتي به سفر فرنگ مي رويم، در هر جمعي، از فرهنگ معاشرتي و شکل اجرايي شدن قانون به دست خود مردم آن ديار حرف مي زنيم. با اشتياق آداب رانندگي شان را به رخ خودمان مي کشيم و لابه لاي جملاتمان وانمود مي کنيم که آنها «برازنده» هر برتري هستند. همان شب، وقتي اولين چراغ قرمز پيش رويمان قرار مي گيرد، تحمل فرهنگ فرنگي از جانمان مي رود! فرهنگ، شفاهي اش را مي بلعيم و عملي اش را دفع مي کنيم!

آيا من و تو، مني که پشت اين جوهر سياهي که بر برگه هاي سپيد نقش بسته و تويي که مي تواني کپرنشيني باشي در دورترين نقطه اين مملکت، يا برج نشيني در بالا دست ترين جاي پايتخت وراي از اين دوگانگي و تضاديم؟! من و تويي که مي ناليم از تغيير نسلي که با خود فرهنگ را هم تغيير داده است. از نسل سوم و چهارمي که مقابل پدر مي ايستد، استاد را به سخره مي گيرد و تفريح مي کند و احترام به بزرگتر را به زباله داني شعورش ريخته است.

اما همين من و تو، ساعات پاياني شب، فرزندمان را مجاب مي کنيم همراه با ما به تماشاي سريال تلويزيون ملي بنشيند که جز هتک حرمت و فرهنگ شکني و بي حرمتي به والدين، متاعي براي خانواده ها ندارد! ما غرق شده در اين تضاديم!

***
درد، درد پول است و مکنت! در جمعهاي دوستانه و خانوادگي، روي زبان و به صورت شفاهي، سلامت جسم و پاکي نفس مي شود ملاک خوشبختي. وقتي مي رويم در خلوت خود مي نشينيم، همان لحظاتي که در فشارهاي زندگي فرو رفته ايم، يا دردمان را با دود سيگاري مي آميزيم و به بيرون مي دميم و يا به دنبال ميانبري براي موفقيت مي دويم. دوگانگي را مي بلعيم. حالا خود جمع اضداد شده ايم.

روزي را به يادآوريم که مهدي هاشمي نسب پيراهن سرخ خود را با يک صدميليون توماني و با پيراهن آبي تهران تاخت زد! روزي را که فرياد هواداران در مورد بي تعصبي اش به هوا بلند شد و همين بازيکن روزي از همان روزها، به چشم خود هواخواهان ديروزي اش را ديد که در روز داربي مقابل چشمان او اسکناسهاي هزارتوماني را تکان مي دادند و فرياد مي زدند که: «مهدي بيا پول بگير... مهدي بيا پول بگير! » مي گفتند مرگ تعصب و عرق فرا رسيده است!

اما خود ما دوباره دچار تضاد و دوگانگي مي شويم! انگار اين تکه لعنتي پازل شخصيتي مان که همه چيز را در لحظاتي برخلاف ميلمان شکل مي دهد بايد روبه روي حقايقي بايستد که به صورت شفاهي به زبان مي آوريم! وقتي از تعصبات حرف مي زنيم، ياد گذشته هايي مي کنيم که موي سبيل مرد، امضاي پاي چک و سفته اش بود. روزهايي را مي گوييم که مرده و ديگر برنمي گردد و غافليم از اين حقيقت که ما خود قاتل آن روزگار و مادر اين روزهاي خاکستري هستيم!

مهدي مانده بود ميان دوگانگي تعصب و غيرت! بايد آن مادر تنهايي را که سالها قبل همسر خود و پدر همين مهدي را از دست داده بود، زير چتر پوشش خود قرار دهد و يا براي تماشاگراني در زمين بدود که در ورزشگاه برايش جان مي دادند و اما روزي بعد، گناهش را با هتک حرمت به خانواده اش پاسخ دادند! نمي دانست تعصب به رزق خانواده است يا به وفاداري به پيراهني که متولي آن روزي اش، تمامي دارايي و ثروت آن را زير دامن خود پنهان کرده بود. او تعصب خود را با خانواده اش تقسيم کرد و البته راهي را رفت که از ديدگاه قدما، سنت شکني و نشانه اي از آخرالزمان بود و از ديد به اصطلاح روشنفکران متضاد، حرفه اي گري تلقي مي شد.

***
مي گوييم همه چيز حرفه اي شده است. فوتبال هم مثل بخشي از زندگي ماشيني و اجتماعي ما! پس هرجا بيشتر پول مي دهد، بازيکن را مثل برده و شايد هم گلادياتور به خدمت مي گيرد. اما چند دقيقه بعد کافي است دچار حس نوستالوژيک شويم. کفايت مي کند که در خاطراتمان سري بزنيم به گذشته هايي که مربوط مي شود به سالهاي فيلم فارسي. زمان فردين و زندگي داش مشتي ها و ادبيات لوطي مسلکي! آن روزها که پيش چشم مان مي آيد، باز هم شخصيت دوگانه مان رو مي شود. ياد غيرت و وفاداري مي افتيم و روزگاري که سر را براي پيراهن مي دادند!

در تضادها غرق شده ايم و انگار راه فراري هم نيست. حتي وقتي يکي مثل «علي کريمي» قد علم مي کند و مي ايستد تا شايد رؤياهاي قديمي مان از تعصب و وفاداري و عشق را زنده کند، در موردش ترديد مي کنيم. آيا قرار است به آنچه تعهد کرده پشت کند؟ خبر مصدوميت اول هفته او برابر شد با هر اتهام و بدبيني! او را بي تعصب نخوانديم که خود را حافظ اصول حرفه اي دانستيم که اگر او بر آنها پايبند نباشد، محکوم الدم است! حرفه اي گري از ديدگاه ما همين بود که پيش چشم همان هوادارانش، الگويي بزند از آنچه مهدي هاشمي نسب زد. اين تضاد نيست؟

***
کريمي شايد ميان دوگانگي عقل و روح، يکي را انتخاب نکرد. اويي که اول بار از زبان چيرو بلاژويچ لقب جادوگر را دزديده بود، اين بار خودش را هم جادو کرد. او روحش را با عقل خود پيوند زد. دوگانگي اش را کنار نگذاشت که در حقيقت عشق خود را در زير پيراهن و چند شاخه گل و بوسه هايي براي هواداران ريخت و عقلش را با ساق پايش به زمين آورد. روحش را در لحظات بعد از گل و آن صبوري اش جا داد و عقلش را لحظاتي پيش از بازي به فرماندهي خود برگزيد. کريمي جادويش را پيش چشم هواداراني قرار داد که مي ديدند او براي شکست دادن پرسپوليس همه کار مي کند و اما چون شعور او در پايداري به عشق و علايق خود را ديده بودند، برايش ايستاده کف زدند.

کريمي در حقيقت معجوني بود از هر دو ذات. دوگانگي اش را مانند مايي که يا سپيديم يا تاريم، يا روشن هستيم يا تاريک، يا خندانيم يا گريان و يا له هستيم و يا عليه در وجود خود تقسيم نکرد. اين شايد آخرين جادوي جادوگري بود که مي دانست دقيقاً عقلش عليه روحش فرمان مي دهد و روحش با تمامي آنچه در زمين نشان داد مخالف است.

***
در تضاد بوديم. وقتي از زمين بيرون مي رفت، با ترديد برايش کف زديم. وقتي گل دوم وارد دروازه پرسپوليس شد، احساسمان مي گفت بايد چون اويي را دوست داشت و عقل فرمان نفرت صادر مي کرد. اما همان هواداراني که روي سکوها نشسته بودند، به فرمان روحشان تن دادند و براي مردي فرياد زدند که حتي با شکست دادن يک تنه پرسپوليس، هنوز عاشقانه دوستش داشتند.

مفید صفحه خبر نسخه موبایل
اشتراک گذاری
سفرمارکت
گزارش خطا
برچسب منتخب
# آیت الله سید مجتبی خامنه ای # عملیات وعده صادق 4 # جنگ منطقه ای # جنگ ایران و اسرائیل # جنگ ایران و آمریکا # شهادت رهبر انقلاب # مذاکرات ایران و آمریکا
نظرسنجی
پیش بینی شما از نتیجه مذاکرات و توافق چیست؟