کد خبر: ۶۸۷۷۷۷
تاریخ انتشار: ۰۴ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۰۸:۵۳ 24 April 2017
«بنزین رو روی خودم ریختم وبعد کبریت رو کشیدم. آتش شعله کشید و دچار سوختگی شدیدی شدم ومن رو به بیمارستان سوانح و سوختگی بردند. بعد از اون هم توی بیمارستان اعصاب و روان، یه مدت بستری شدم و...»
 
به گزارش روزنامه خراسان، این حرف ها را در حالی می زند که روی صندلی عقب ماشین نشسته و از پنجره به بیرون خیره شده است. هر از گاهی از آینه وسط به او نگاه می کنم، وقتی از فرزندانش حرف می زند لبخند مادرانه ای روی لب هایش می نشیند و بعد از مدت کوتاهی، این لبخند جایش را به سکوتی طولانی می دهد و نگاهی که نمی دانم چه چیزی را دنبال می کند.
حتی یک لحظه دستش را از روی کارتن اقلام خوراکی که واحد مددکاری بیمارستان به او داده بر نمی دارد.هر چند دقیقه یک بار گوشه کارتن را با احتیاط کنار می زند و نگاهی به داخل کارتن می اندازد، بعد در حالی که خودش را روی صندلی جابه جا می کند، لبخندی می زند و دوباره از پنجره به بیرون خیره می شود. هر از گاهی از خاطراتش و از دوازده سالی می گوید که تحت درمان است. گاهی درباره تنها دخترش صحبت می کند که تمام هزینه زندگی و درمان او را تامین می کند. چشم های نگرانش، حتی یک لحظه روی یک نقطه ثابت نمی ماند، اضطراب عجیبی در صورتش موج می زند، فقط زمانی که اسم دخترش را می آورد لبخند می زند. بعد از سکوتی طولانی می گوید: «تنها هم صحبتم دخترمه، طفلکی هیچ کس به خاطر مریضی من نمیاد خواستگاریش. من این روزا حالم خیلی بهتره، قرصامو سروقت می خورم وکسی رو اذیت نمی کنم. خودم میرم بیمارستان و بر می گردم. همه کارامو خودم انجام میدم ولی نگاه مردم به من همون نگاه همیشگیه.» درباره تهیه دارو ها از او سوال می کنم و این که در این زمینه مشکلی دارد یا نه! هنوز حرفم تمام نشده که پاسخ می دهد: «من زیاد مشکلی ندارم، چون الان خوب شدم، ولی اونایی که مریضی شون دائمیه خیلی هزینه هاشون بالاست، طفلکی ها باید یک سره توی بیمارستان بستری باشند، اونا خیلی هزینه دوا و درمون دارن، من که خدارو شکر خوب شدم.» هر از گاهی از آینه وسط، به او نگاه می کنم، نمی دانم در ذهنش چه می گذرد، شاید به دخترش فکر می کند و شاید به بیماری اش.نگاهی به تابلو ها و سر درمغازه ها می اندازد. وقتی مطمئن می شود که به مقصد رسیده ایم، می گوید: «رسیدیم، من همین جا پیاده میشم.» تشکر می کند وپیاده می شود.اسم او آمنه است.

آمار21درصدی بیماران اعصاب و روان
 
از در ورودی بیمارستان اعصاب و روان که وارد می شوم، مجسمه ای بدقواره با صورتی غمگین و لباس های به هم ریخته، اولین چیزی است که به چشمم می خورد، صدای یکنواخت دستگاه هیلتی از داخل ساختمان هایی که در حال نو سازی است، یکریز به گوش می رسد. دیوار های آجری قدیمی، فضای بیمارستان را دلگیرتر کرده است. کنار خیابان اصلی بیمارستان قدم می زنم. پیرمردی با لباس های آبی مخصوص بیماران، در حالی که ابرو هایش را در هم کشیده است و گاری زباله را هل می دهد از کنارم می گذرد. زیر لب چیز هایی زمزمه می کند که کلماتش را درست متوجه نمی شوم. دو جوان در حالی که هر کدام پتویی دور خودشان پیچیده اند، از سمت دیگر خیابان عبور می کنند، یکی ازآن ها غر می زند و دیگری دائم دستش را توی حلقش فرو می برد و انگار می خواهد چیزی را بالا بیاورد. در انتهای خیابان یک کانکس نیمه سوخته و زنگ زده به چشم می خورد که به حال خودش رها شده و چند متر آن طرف تر یک ساختمان نیمه کاره با آهن های زنگ زده، فضای ناخوشایندی را به وجود آورده است. پیرمردی با کت و شلواری مرتب و اتو کشیده، گوشه ای از بیمارستان، منتظر ساعت ملاقات است. جلو می روم و سلام می کنم. او که بازنشسته یکی از ارگان های دولتی است، بعد از چند دقیقه صحبت، در مورد رابطه مستقیم زندگی شهری با بالا رفتن تعداد بیماران اعصاب و روان می گوید: «چند وقت پیش، توی یک روزنامه خوندم که وزیر بهداشت گفته بود" 21در صد ازمردم ایران دچار بیماری های اعصاب و روان هستن که خیلی هاشون، خودشونم خبر ندارن"، این آمار، آمار تکان دهنده ای است و باید درمورد این بیماری به مردم بیشتر آگاهی داده بشه» . پیرمرد، آهی می کشد واز نبود امکانات می گوید و این که چهارده سال است که روند درمان پسرش ادامه دارد. گاهی اشک در چشمش حلقه می زند و بغضش را فرو می خورد و گاهی از شدت خشم، مشت هایش را گره می کند. می گوید: «پسر من جزو نخبه های تحصیلی و ورزشی بود. نمی دانم چرا یک دفعه اینطوری شد.ما چهارده سال قبل متوجه بیماری پسرم شدیم که البته اون زمان بیماریش به شدت امروز نبود. بردیمش پیش یه روانشناس، اما اون آقا حتی یک نگاه توی صورت پسر ما نینداخت و فقط زمان مشاوره بعدی به ما می داد.ما پول زیادی خرج کردیم اما هر روز حال پسرمان بدتر شد. ما تمام این شهر را به امید بهتر شدن حال این بچه دنبال روانشناس کاربلد گشتیم، اما خبری از بهتر شدنش نشد که نشد.

خطا های حوزه روانشناسی!
 
این پدر می گوید: از یکی از روانشناس ها شنیدم که می گفت: " نظارت دقیقی برای رسیدگی به خطا های حوزه روانشناسی وجود ندارد. از طرفی هنوز حوزه کاری روانشناس و روانپزشک تعریف دقیقی ندارد ". یادم هست یک زمانی سر این موضوعات یک سری دعوا هایی بود، از همان روانشناس شنیدم که نظام روانشناسی و بهزیستی هم یک سری نظارت ها بر کار روانشناس ها دارند ولی این نظارت ها خیلی دقیق نیست. وزارت بهداشت قرار شده یک سری فعالیت ها در این زمینه انجام بدهد تا کیفیت درمان بالاتر برود ولی تا حالا که کاری انجام ندادند. پسر من بعد از چهارده سال درمان، الان به جایی رسیده که اعتماد به نفسش را کاملا از دست داده و تنهایی تا سر کوچه نمی تواند برود ، حتی نمی تواند حمام برود و گاهی حتی می ترسد لقمه ای که در دهانش است قورت بدهد. نمی دانم بعد از من، پسرم چطور می خواهد زندگی کند.» کمی مکث می کند و ادامه می دهد: «بیماران اعصاب و روان جزو مظلوم ترین بیمار ها هستن.نه بیمارستان درست و درمانی دارند، نه یک مرکز کار درمانی مجهز، نه هیچ امکانات دیگری. یک خانواده را امروز صبح دیدم که از شهرستانی دور آمده بودند برای بستری کردن مریضشان، بعد از کلی علافی به آن ها گفتند بروید فردا بیایید، خب یکی نیست بگوید بیمار اعصاب و روان که مریض عادی نیست، کلی طول می کشه تا قانع بشه بیاد بیمارستان و قبول کنه بستری بشه، می گویند تخت برای بستری بیمار نداریم.از این ها که بگذریم شما یک نگاه به بیمارستان بیندازید، فضای بیمارستان، فضایی وحشتنا که که فشار عصبی زیادی به آدم وارد می کنه...»

کمبود 40 هزار تخت روانپزشکی
 
وزیر بهداشت مدتی قبل گفت: «در سراسر کشور با کمبود حدود 40 هزار تخت روانپزشکی مواجه ایم وبه دلیل مزمن شدن این گونه بیماری ها، هزینه های سنگینی به خانواده های بیماران تحمیل می شود لذا حوزه سلامت باید در این زمینه کمک کند. البته باید این نکته را عنوان کرد که با اجرای برنامه تحول نظام سلامت، پرداختی از جیب مردم از 38 درصد به 6 درصد کاهش یافته و برای روستاییان، این میزان کاهش به 3 درصد رسیده است.»

5/7تا 15 درصد در معرض افسردگی
 
حرف  های آمنه و خانواده بیماران اعصاب و روان و تصویر بیماران زیادی که با لباس های آبی رنگ پشت پنجره ایستاده اند، مدام در ذهنم مرور می شود، یکی از آن ها لبخند می زند، دیگری نگاهش را از نگاهم می دزدد و مردی که حالا مو هایش سفید شده است با اندوهی که در چشم هایش موج می زند قرصی سفید رنگ را به آرامی روی زبانش می گذارد و بعد لیوان آب را به سمت دهانش می برد، بعد کمی مکث می کند و لیوان آب را با تردید به لب هایش می چسباند. چند هفته از زمان شروع این گزارش می گذرد وحالا دردفترکار دکتر محمدرضا فیاضی بردبار، متخصص اعصاب و روان و عضو هیئت علمی دانشگاه فردوسی نشسته ام. به عنوان سوال اول، در مورد تعداد بیماران اعصاب و روان در کشور از ایشان می پرسم و دکتر فیاضی بردبارمی گوید: آمار بیماران اعصاب و روان، طبق آخرین آمارگیری که طی چند سال گذشته انجام شده 21 درصد است که این آمارشامل بیماری های خفیف از قبیل افسردگی، وسواس، اضطراب و... می شود و آماربیماران حاد اعصاب و روان در کشور کمتر از 10درصد است. باید توجه داشت که 5/7تا 15 درصد از افراد جامعه در طول عمرشان در معرض افسردگی قرار دارند که تعداد زنان، دو برابر مردان است وباید توجه ویژه ای به کنترل این میزان افسردگی در بین زنان داشت زیرا افسردگی مادران در تربیت فرزندان تاثیر به سزایی دارد و افسردگی هرفردی نیز تبعاتی غیر مستقیم بر زندگی تمام افراد آن جامعه دارد و اگر بخواهیم دراین زمینه یک آمار مقایسه ای بین مردم ایران و جهان داشته باشیم، باید گفت آماربیماران اعصاب وروان ایران مشابه آمار بیماران اعصاب و روان دیگر کشورهاست و این که در برخی از اخبار و در فضای مجازی، ایران را جزو کشور هایی با بیشترین تعداد بیماران افسرده در جهان معرفی می کنند آماری نادرست است که نباید به آن توجه کرد اما از طرفی باید این را پذیرفت که احتمال دارد این بیماری مثل هر بیماری دیگری به سراغ هریک ازما بیاید.» صحبت های دکتر فیاضی بردبار که تمام می شود، می گویم: «با توجه به شهری شدن زندگی مردم و ارتباط مستقیم آن با بالا رفتن تعداد بیماران اعصاب و روان، میزان بودجه ای که به این بخش اختصاص داده شده چقدراست!» دکتر فیاضی لبخندی می زند و پاسخ می دهد: «در قدیم بیماری هارا بر اساس میزان مرگ و میرشان تقسیم بندی می کردند اما در حال حاضر میزان تاثیرگذاری بیماری بر کاهش طول عمر افراد را مد نظر قرار می دهند که در اصطلاح پزشکی به آن، بار بیماری می گویند وامروزه در سرتاسر جهان، تقسیم بندی ها بر اساس بار بیماری انجام می شود ولی در ایران متاسفانه به این شکل عمل نمی شود و بودجه ناچیزی به بیماران اعصاب و روان اختصاص می دهند.» با شنیدن این حرف دکتر فیاضی بردبار به یاد حرف های چند نفر از کارمندان یکی از بیمارستان های اعصاب و روان می افتم که می گفتند: «ما در هفت یا هشت سال گذشته دراین بخش با مشکلات حاد اقتصادی روبه رو بودیم و در آن زمان حتی قادر به تامین هزینه خوراک بیماران هم نبودیم و یک روز در میان به بیماران صبحانه می دادیم یا ناهار بیماران را به دو وعده تقسیم می کردیم تا بتوانیم به آن ها شام هم بدهیم.» بعد از مرور این صحبت ها، بلافاصله تصویرمادری در ذهنم نقش بست که روز ملاقات، برای فرزندش مقداری غذا و خوراکی آورده بودوحالابعد از چند هفته تازه متوجه می شوم که پیرمردی که در حیاط بیمارستان، گاری زباله را هل می داد چه کلماتی را زمزمه می کرد: «من گشنمه میگن ناهار میدیم اما نمیدن، پس کی می خوان ناهار بدن!» بغض، گلویم را می فشارد، دوباره حواسم را به صحبت های دکتر فیاضی بردبار جمع می کنم، اوادامه می دهد: «در حال حاضر بیمه تامین اجتماعی شش ماه در سال، هزینه بیماران اعصاب وروان را پوشش می دهد و اگر دوره درمان این بیماران، طولانی تر شود بقیه هزینه ها با خود بیمار است، در مورد تامین هزینه دارو باید گفت بعضی از دارو ها که نمونه داخلی ندارند یا نمونه خارجی آن بهتر از نمونه ایرانی آن است، قیمت های بسیار بالایی دارند و بعضی از بیماران در تامین آن با مشکل مواجه می شوند و همین موضوع باعث قطع مصرف دارو توسط این بیماران می شود که این کار موجب پیگیری نکردن دوره درمانی توسط بیمار شده و در نتیجه باعث حادتر شدن بیماری می شود که این موضوع به هیچ وجه به نفع جامعه نیست. در مورد بیماران حاد اعصاب وروان هم که در بیمارستان بستری می شوند باید بگویم در برخی از موارد بعضی از خانواده ها به دلیل مشکلات اقتصادی، بیماران را در بیمارستان یا سطح شهربه حال خود رها می کنند. بهزیستی هم بنا به برخی از مشکلات، قادر به نگهداری از آن ها نیست. لازم می دانم از مجمع خیرین بیماران اعصاب و روان که کمک های اقتصادی زیادی به خانواده بیماران اعصاب و روان داشته اند، تشکر کنم. این مجمع کمک زیادی برای تامین هزینه ها داشته است ولی...» دکتر محمد رضا فیاضی بردباربعد از مکث کوتاهی ادامه می دهد: «به تازگی سیستمی طراحی شده که بیمارستان هایی که بیمارانی به جز اعصاب و روان در آن بستری می شوند، برای آماده سازی روانی برخی از بیماران مثل بیماران سرطانی، بیماران پیوند قلب وکلیه و... برای ادامه درمان، ازروانپزشک های ما دعوت به همکاری می کنند و همکاران روانپزشک ما همکاری های قابل توجهی با این بیمارستان ها دارند اما نکته قابل تامل اینجاست که وقتی ما یکی از بیماران اعصاب و روان را که دچار مشکل حادی مثل مشکل قلبی شده به بیمارستانی می فرستیم متاسفانه برخی بیمارستان ها همکاری لازم را انجام نمی دهند و به دلیل این که این بیمار، بیمار اعصاب و روان است او را در بیمارستان بستری نمی کنند.»

به ملاقاتم بیا
 
از در ورودی آسایشگاه که وارد می شوم، جوانی با لباس های یک دست آبی رنگ در حال قدم زدن است، هوای سالن محل ملاقات به شدت گرم است. مرد جوانی سر پیرزنی را در آغوش گرفته و صورت پیرزن را نوازش می کند و بلند بلند برای او آواز می خواند. پیر زن هر از گاهی اشک هایش را پاک می کند، پرستار ها دائم به مردی که آواز می خواند تذکر می دهند، خانواده ها و بیماران که از گرمای سالن کلافه شده اند دائم به پرستار ها اعتراض می کنند. یکی از پرستار ها با صدای بلند، جواب مردمی که به هوای گرم سالن اعتراض دارند را اینطورمی دهد: «ما اینجا هیچ کاره ایم. برین به رئیس بیمارستان بگین. ما صد بار بهش گفتیم میگه مشکل از طراحی ساختمونه و نمیشه کاریش کرد. یکی نیس بگه این فضا رو برای بیمارستان طراحی نکردن، نمیشه هر سوله ای رو اتاق، اتاق کرد و مریضو توش بستری کرد.» هنوز حرف های پرستاری که در حال جواب دادن به خانواده بیماران است تمام نشده که پرستاردیگری از سمت دیگر راهرو با صدای بلند می گوید: «جواد بیابرو داخل اتاق. یا همین الان میری روی تختت می خوابی یا با دستبند می بندمت به تخت.» پرستار دیگری که پشت میز نشسته، چند بسته کلوچه را که روی میز ریخته داخل پلاستیک بر می گرداند و همزمان با صدای بلند می گوید: "قاشق ممنوع، لیوان شیشه ای ممنوع، سیگار ممنوع، قرص ممنوع، چنگال ممنوع". جواد، سرش را از لای دراتاق بیرون آورده و به جمعیتی که آن طرف راهرو با مریض هایشان خوش و بش می کنند نگاه می کند، در حالی که به چارچوب در تکیه داده ام از او می پرسم: "چرا نمیری داخل، جواد! " جواد بدون این که نگاهش را به سمتم بچرخاند، جواب می دهد: "می خوام نگاه کنم ". وبعد دوباره به جمعیت خیره می شود ولبخندی می زند. یکی از پرستار ها می گوید: «مدت زیادیه که جواد روز های ملاقات، توی راهرو قدم می زنه اما هیچ کس به دیدنش نمیاد.
 
حالا جواد به همین نگاه کردن به خانواده مریض ها قانع شده.» به یاد حرف های دکتر فیاضی می افتم: «بعضی از بیمار های ما هستند که مدت زیادی است کسی به آن ها سر نزده، حتی بعضی از آن ها در بیمارستان پیر می شوند و می میرند و هیچ کس برای تحویل جنازه آن ها نمی آید.»

دوباره به چهره جواد نگاه می کنم، اوهنوزلبخند می زند وهنوز صدای آزار دهنده هیلتی از داخل ساختمان های در حال تعمیر، به گوش می رسد. از ساختمان محل ملاقات بیرون می آیم و از کنار اورژانس زنان و مردان، آسایشگاه جانبازان، بخش کودکان و چند بیمار که روی نیمکت های خاک گرفته نشسته اند عبور می کنم.

اشتراک گذاری
برچسب ها
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱
انتشار یافته: ۴
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۳۳ - ۱۳۹۶/۰۲/۰۴
احسنت به این قلم و توانائی نویسنده گزارش.
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۳۶ - ۱۳۹۶/۰۲/۰۴
اللهم اشف کل مریض....
خسرو قهرمانی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۱۷ - ۱۳۹۶/۰۲/۰۴
با سلام و تشکر از مقاله بسیار شیوا و خوبتان
نوع نگارش به گونه ای است که من در آن فضا قرار گرفتم.
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۳۳ - ۱۳۹۶/۰۲/۰۴
حداقل ٧٠ درصد مردم ايران به نوعي از حالت افسردگي دچار هستند
نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.

نام:
ایمیل:
* نظر:
برچسب منتخب
هادی رضوی عشایر عراق مهلا مومن زاده جواد نکونام مسعود شجاعی حسین هدایتی فرودگاه نجران احمد عراقچی