حکایت آن مادر و پسر
نوعا ما در داوريهاي خود درباره منزلت خاندانها و خانوادهها، غالبا مشاهير، شهدا و اشخاص برجسته را محور نظر و سنجش خود قرار ميدهيم و ديگران را با آنها ميسنجيم که البته اين معيار که از پايين به بالا و از جزء به کل است، تا حدودي ناصحيح است!
در داوري درست در اينگونه موارد، روند و رويه صحيح از بالا به پايين است. يعني بايد اول ديد فرد يا افراد برجسته در چه دامانها وآغوشها و تحت تاثير تربيت چه کس و يا کساني واقع شده و برجسته شدهاند؛ همان که گاه گفته ميشود در پس هر مرد موفق هميشه يک زن موفق ديده ميشود.
اين نوع نگرش را قرآن هم به ما ميآموزد و عيسي(ع) را مکرر پسر مريم مينامد و يا وقتي جامعه پيراموني حضرت مريم در شهر ناصره از او درباره تولد فرزندش مسيح بدون آن که شويي برگزيده باشد با تعجب ميپرسند: «يا اخت هارون ما کان ابوک امرء سوء وما کانت امک بغيا» ( سوره مريم /آيه 28) خواهر هارون، پدر و مادر تو بد و بدکاره نبودند (که تو بدون شوهر فرزند زاييده اي!) او را ـ به تصور نادرست خود در مورد بدکارياش ـ به پدر و مادري پاکدامن تذکار ميدهند.
غالبا ما در اين زمينه درست نميانديشيم. مثلا اين همه از علي (ع) ميگوييم اما مادر با عظمتش حضرت فاطمه دختر اسد که از شدت عظمت و منزلتش ديوار کعبه به احترام ورودش به داخل آن، ترک برداشت و دامني علي پرور دارد در بين ما ناشناخته است.
بقيه مادران ائمه نيز همينگونه ناشناختهاند.
چه کسي از ما شيعيان ميداند حضرت نرجس اين بانوي پاک مسيحي شيعه شده، که از ا و مهدي موعود و منجي امم متولد شده است در عبادت چنان بود که غالب روزها را به روزه بود و شبها را تا اذان صبح سر به سجده عبوديت ميگذاشت؟
مشکل بيشتر ما آدمها، باورها و گيرکردنهاي ما در اين معيارها و قيد وبندهاي ساخته خودمان است.
وقتي نميتوانيم خودمان را بالا بکشيم وسطح معرفتي خود را در درک حقائق موجود مرتفع کنيم حقيقت را پايين ميآوريم وآن را مطابق ذوق وسليقه خود زميني ميکنيم و غافل از آن هستيم که اين حقيقت پايين آمده و زميني شده ديگر حقيقت نيست!
جمعهاي که گذشت بيستمين سالگرد درگذشت سيده بتول جزائري مادرِ برادر و دوست شهيدم، شهيد جاويد سيدحسين علم الهدي بود. شهيدي که نام و ياد نوراني او با حماسه بر و بچههاي شهيد هويزه پيوندي ناگسستني خورده است.
سيدکاظم، برادرکمي بزرگتر حسين به اين مناسبت مراسم دعاي ندبهاي را در منزلش گذاشته بود که اگر حاج محمود دهشور دبروز خبرم نميکرد اين يادداشت که دراواسط مراسم به ذهنم رسيد که آن را براي اداي دين به اين مادر وپسر وآن خاندان مبارک که هميشه وهميشه سند زرين افتخار ما خوزستانيها وبلکه ايراني هابوده وهستند، بنويسم پديد نميآمد.
سيدحميد برادر کوچکتر سيد حسين، همين امروز درباره سوابق انقلابي مادرش به من ميگفت: در قضيه دستگيري و زنداني کردن امام توسط رژيم شاه در سال 1342، که اين حکومت ستمگر در انديشه اعدام امام بود مادرمان به تلگرافخانه اهواز رفت و در تلگراف تند و شديداللحني به شاه نوشت: تو بايد اين نکته را بداني که آيتالله حاج آقا روح الله خميني مرجع تقليد ما شيعيان است و تو هرگز نميتواني ايشان را که يک مرجع است بکشي.
جالب اينکه وقتي کسي حاضرنشده بود از ترس ساواک، اين تلگراف رابه تلگرافخانه ببرد خود او در نهايت شجاعت اين کار را کرده و با قاطعيت از مسئول تلگرافخانه خواسته بود فورا تلگرافش را به شاه بزند.
هرچند شنيدن اين خبر ممکن است الآن براي خيليها راحت و ساده و آسان باشد، ولي کساني که آن دوران سخت و سياه استبداد را درک کردهاند به خوبي ميدانند که زدن اين تلگراف مساوي با نابودي قطعي يا لا اقل زنداني شدن طولاني مدت صاحب آن بود. کاري که بسياري از علماي مبارز و غير مبارز به دليل خوي سبعيتي که درشاه ودستگاه امنيتي جهنمي آن سراغ داشتند تصور انجام آن را حتي در مخيله خود هم نميگنجاندند.
حال با اين اندک شناخت از منزلت اين مادر، آيا نبايد با همين سطح عظمت با سيدحسين فرزند شهيد او که تنها 23 بهار در زندگي خود ديد و در عوض زندگي ما ايرانيها رابا نثار خون خويش تا هميشه بهاري کرد روبهرو شد؟
حسين، همان دانشجوي رشته تاريخ سال 1356 دانشگاه مشهد که انسان با ديدن عکس دوران نوجواني او در هيبت يک زنداني 14 ساله رژيم شاه که با جمع گروه توحيدي موحدين اهواز در مبارزهاي مستمر باشاه بود، هم برخود ميبالد که ايران، روزگاري، چنين فرزنداني به خود ديده وهم از خود خجالت ميکشد که امثال سيد حسينها چقدر با او فاصله داشتهاند.

همان حسين که با شور ونشاطي بسيار،که هميشه در او ديده ميشد د رروزهاي آغازين جنگ در راديوي اهواز حاضر ميشد و بنا به نياز زمانه که جنگي نابرابر بر ايران وايراني تحميل شده بود تاريخ جنگهاي پيامبر و خطبههاي جنگ وجهاد نهج البلاغه اميرالمومنين را تشريح ميکرد.
همان حسين که وقتي رژيم بعث عراق اقدام به اخراج امام از عراق نمود و امام بناچار به کويت و سپس فرانسه مهاجرت کرد دراقدامي انقلابي به کنسولگري عراق در خرمشهر حمله کرد و آن را با نارنجک به آتش کشيد.
همان حسين که وقتي يک روحاني نما به نام دانشي که نماينده آبادان در مجلس شوراي ملي بود و در روزهاي اول انقلاب، دستگير، محاکمه و اعدام شد، پس از مهاجرت امام از عراق، در نطقي موهن ضمن به کار بردن عباراتي مسخره آميز درباره امام، به ايشان توهين کرد در دفاع از مرجعيت انقلاب، به سوي او آتش گشود و او را به شدت زخمي نمود.
همان حسين که در اوج مبارزه امام و مردم با شاه که رئيس شرکت نفت خوزستان که يک امريکايي بود و ميخواست اعتصاب کارمندان شرکت نفت اهواز رابه شکست بکشاند باهمراهي برادر و دوستانش در اهواز به روي او آتشي بي امان گشود و او را به هلاکت رساند.
همان حسين که وقتي ماموران رزيم شاه در سال 1357 درجنايتي فراموش نشدني مسجد جامع کرمان رابه آتش کشاندند در بيستمين بهار زندگيش خود را سراسيمه با دوستانش به کرمان رساند و در آن هواي بسيار سرد و کويري براي بررسي موقعيت عملياتي که در پيش داشتند چند شب را تا صبح در جوي آب اطراف شهرباني گذراند و در موعد مقرر با هوشمندي خاصي مواد منفجره را به درون شهرباني منتقل و بسرعت آنجا را ترک کرد و لحظاتي کوتاه از خروج او نگذشت که مواد منفجره عمل کرده و شهرباني کرمان در آتش سوخت. همو که در همين ايام در عملياتي ديگر فرمانده نظامي کرمان را به درک واصل نمود.

همان حسين که وقتي هزاران نفر از عشائر عرب اهواز را به ديدار امام در جماران برد گزارش آمادگي عشائر را در دفاع از ايران وانقلاب به ديگري سپرد ودر پاسخ به اعتراض بعضي که به او ميگفتند چرا تو که همه کارهاي اين ملاقات راانجام دادهاي در محضر امام صحبتي نکردي وخودت را از ديد دوربينهاي حسينيه مخفي کردي؟ به آنها پاسخ داد: ارزش هر کار به اخلاصي است که در انجام آن کار نهفته است.
همان حسين، که با مولانا و اشعار او بسيار مانوس بود و در سخنرانيها و صحبتهايي که اينجا و آنجا داشت در لابلاي حرفهايش اشعاري را از آن شاهد ميآورد و هنگامي که در عقب يک ماشين وانت با بچهها به بهشت آباد اهواز ميرفت تا پيکر دوست شهيد نوجوانشان منصور معمارزاده که اولين شهيد اهواز بود را دفن کنند گريزي به مثنوي زد و خواند:
خون، شهيدان را ز آب اولي تر است اين خطا از صد ثواب اولي تر است!
همان حسين که در زندگيش بسيار ساده زيست بود.
وقتي پس از مراسم ندبه امروز به سيد محمد، برادر بزرگ حسين گفتم: ياد حسين با آن موتور گازي که داشت بخير، گفت: ميداني قضيه اين موتور چي بود؟ گفتم نه. گفت يک روز حسين به من گفت داداش جان، چون من نميخواهم براي انجام بعضي کارهاي شخصي ام که در طول کارهاي مربوط به سپاه وبسيج پيش ميآيد از ماشين بيت المال استفاده غير شرعي کنم اگر ممکن است. به من 1500 تومان قرض بده تا براي انجام کارهاي شخصي ام يک موتور گازي بخرم وخريد.
همان حسين که وقتي در هويزه به شهادت رسيد دوست دوران انقلاب او شهيد محمد علي حسين زاده مالکي که از شهادتش بسيار ناراحت بود و به دنبال اثري از او ميگشت به در خانه او مراجعه کرد و به برادرش سيد محمد گفت حسين قبل از شهادتش بمن قول داد اگر به شهادت رسيد به شما مراجعه کنم و پيراهن مشکي او رابعنوان يادگيري از شما بگيرم. سيد محمد ميگفت مطلب را که بامادرم درميان گذاشتم گفت به محمدعلي بگو بيايد داخل، تا باتفاق هم به اتاق بالا برويم و درب کمد حسين را بازکنيم اگر بود بردارد و ببرد.
سيد محمد ميگفت وارد اتاق که شديم و در کمد حسين را باز کرديم با تعجب ديديم در کمد او تنها چيزي که ديده نميشود، لباس است. در کمد او فقط کتاب بود و همان يک پيراهن.. حسين از مال دنيا فقط همينها راداشت!
همان حسين که برادرش سيد حميد درباره تيزبيني و روشن انديشي او نسبت به چالشها و مسائل فراروي انقلاب به نقل از آيت الله موسوي جزائري ـ نماينده رهبري و امام جمعه کنوني اهواز ـ که در همان سالها نماينده مردم خوزستان در مجلس خبرگان تدوين قانون اساسي بود ميگفت: هنگامي که در مجلس خبرگان مشغول بررسي مواد قانون اساسي بوديم حسين دو بار به من درقم مراجعه کرد و با اصرار از من خواست تا به هر صورت که شده اصل ولايت فقيه رادرقانون اساسي بگنجانيم. من چندان اين پيشنهاد اورا جدي ندانستم چون درمجلس خبرگان سه کميسيون بود و موضوع ولايت فقيه در هيچکدام از آنها پيش بيني نشده نبود.
براي بار سوم که حسين مرا ديد واحساس کرد من در اين راستا کاري نکردهام پيش من گريه کرد و گفت: آقاي موسوي، اگر اصل ولايت فقيه را در قانون اساسي نگنجانيد امام و شهدا و همه چيز ما در آينده بر باد ميرود. کمي بعد که در سخنان حسين تامل کردم يکهاي خوردم. خدمت امام رسيده و اين نظر حسين را به ايشان عرض کردم، امام فرمود به آقايان خبرگان بگوييد اگر صلاح ديدند اين را در مباحثشان مطرح کنند. وقتي به امام عرض کردم: آقا خود من نماينده مجلس خبرگان هستم فرمود: اگر صلاح دانستيد مطرح کنيد وگرنه مطرح نکنيد.
آقاي موسوي ميگفت، من اين مطلب را با شهيد مظلوم دکتر بهشتي در ميان گذاشتم و با توصيه ايشان در صحن مطرح نمودم و در نهايت با راهنمايي و هدايت ايشان کميسيون چهارمي در مجلس خبرگان به نام ولايت فقيه تشکيل شد.
همان حسين که در نيمه شبي از روزهاي آغازين جنگ که همه در سپاه ميخوابيدند هنگامي که در اتاقش بر روي کتابهايي که ميخواند بخواب رفته بود و يکي از دوستانش که چراغ اتاق اورا راروشن ديده بود چراغ را خاموش کرد از خواب بلند شد وبه اوگفت چراغ را روشن کن. وتا ازآن دوست شنيد که به او ميگفت خستهاي بخواب به او پاسخ داد: من فردا امتحان دارم و تا از دوستش شنيد که با تعجب از او ميپرسيد نکند خواب ديدهاي، در اين روزهاي سخت جنگ امتحان کجا بود؟ به او گفت: در هر لحظه و در هر روز خدا از ما امتحان ميگيرد و ما بايد آماده اين امتحان دادن باشيم.
اکنون بيست سال از ارتحال آن مادر و بيست و نه سال از شهادت اين فرزند که افتخار اهل عرصه فرهنگ بود گذشته است. تاريخ گفتن و تاريخ خواندن ما اگر فايدهاي داشته باشد که دارد اين است که پس از شنيدن زندگي ديگراني که خوب رفتهاند با خود بگوييم، ما اينک درکجاي اين ميدان وميان! ايستاده ايم و درغياب آنها چه بايدبکنيم؟
قطار زمان به سرعت ميگذرد و ما را به آيندهاي ميبرد که براي اداره خوب آن به شدت به وجود کساني مانند سيدحسين علم الهديها نيازمنديم و اين مهم ميسر نميشود مگر آنکه پيش از آن به تربيت مادراني همچون مادران علم الهداها همت گماشته باشيم.
خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد
شیر مادرت حلالت... من به عنوان یک اهوازی ساکن اهواز با اینکه سنم به انقلاب و جنگ هم قد میدهد و نسبت فامیلی دوری هم با شهدای گرانقدر علم الهدی و حسن زاده و مرعشیان و حکیم دارم، تا امشب که متن شما را خواندم چنین اطلاعاتی از زندگی شهید حسین علم الهدی نداشتم و این احوال اکثریت قریب به اتفاق اهوازیها و خوزستانی ها و ایرانیهاست که شهدا در محاقشان مانده اند!
آنچه در این سالها از شهدائی نظیر علم الهدی و هزاران لاله سرخ دیگر به میان آمده برای من اهوازی منحصر به تابلوهای چهره این عزیزان در بلوارهای وسط خیابان یا نامگذاری خیابانهای اهواز است.
دریغ و افسوس که خوزستان به عنوان مهد، مشهد و مدفن هزاران شهید خوزستانی با داشتن شبکه استانی مستقل، روزنامه ها و هفته نامه های پرشمار و هزاران چون این امکانات دیگر، شهدا را، یعنی اسوه های ایمان و مردانگی را به غبار تاریخ سپرده تا شاید سالها بعد دستی قدرشناس غبار از این دفتر شریف برگیرد و واژه به واژه، معنای شهامت و رشادت و آزادگی را فرا گیرد.
به نظرم سالهاست که باید شهدا جای پطرس و کوکب و ریزعلی و ... را در کتابهای درسی کودکانمان بگیرند.
به نظرم سالهاست که مسئولان در کنار ضرورت واحد اجباری کنترل خانواده در دانشگاهها باید شناخت شهدای بومی و ملی را در دستور کار دانشگاهها قرار دهند.
به نظرم سالهاست که باید شهدا را از تاقچه و دیوار خیابان و تابلو بیمارستانها و مساجد به دل و قلبمان منتقل کنیم.
به همان حسين جنابعالي بايد از ما بيشتر در جهت تثبيت وگسترش اصل ولايت فقيه كه عمود انقلاب وعلت العلل ماندگاري آن است ودر مقابل سيل هاي بنيان كن استكبار از ابتدا تا كنون مقاومت نموده است تعهد وپشتيباني نمايي.
امضا - عرصف




